غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۷۲ مطلب با موضوع «چالش ها» ثبت شده است

پیش نوشت:

شاید بپرسید ربط ۲۲ بهمن به جواب این سوال ها چیه. سوال خوبیه. هرکی تونست جوابش رو پیدا کنه یه جایزه پیش من داره :))

 

 

 

 

۱- راست دست هستین یا چپ دست؟

راست دست. اعتراف می کنم تا همین دو سه سال پیش بابت این موضوع غصه می خوردم. فکر می کردم امتیاز این مرحله رو از دست دادم. از بس بهم گفته شده بود «چپ دست ها باهوش ترن، خلاق ترن، جذاب ترن، موفق ترن، هنرمندن، خاصن، از آسمون افتادن و...» یه جور احساس حسادت/ کینه نسبت به چپ دست ها داشتم. 

 

 

 

۲- نقاشی اتون در چه حده؟

خوب یا بدش رو نمی دونم. من متفاوت می کشم. اگه یه موضوع مشخص بدید و از صدنفر بخواید اون رو بکشن، احتمالا عجیب غریب ترین و احتمالا مسخره ترین نقاشی مال من باشه‌. طرح های فانتزی و بامزه رو دوست دارم‌. فکر کنم تو کاریکاتور کشیدن استعداد داشته باشم. هرچند هیچ وقت به صورت جدی دنبالش رو نگرفتم. باید این مورد رو به لیست اهدافم اضافه کنم.

 

 

۳- اسمتون رو دوست دارید؟

جواب حسنا به این سوال کاملا گویای احوال منه.

 

 

فقط این رو هم اضافه کنم که من اگه کسی که باهام صمیمیه به اسم رسمی صدام کنه هم یه جورایی ناراحت میشم :دی

 

 

 

۴- شیرینی یا فست فود؟

از جمله دو راهی های سخت زندگی! :(

 

 

 

۵- دوست دارین قد همسر آینده اتون چند سانت باشه؟

حالا چون روی اون سانتش تاکید شده میگم: بازه ی بین ۱۶۰ تا ۱۹۰. خارج از این بازه نباشه دیگه مهم نیست.

 

 

 

۶- عمو یا دایی؟

دایی ندارم :(

​​​​​ولی عموهام رو دوست دارم :)

 

 

 

۷- خاله یا عمه؟

با عمه هام اختلاف سنی خیلی خیلی خیلی زیاد و با خاله هام اختلاف سنی خیلی کمی دارم. ولی بازهم رقابت تنگاتنگی با هم دارن.

 

 

 

۸- اعداد مورد علاقه اتون؟

۴،۸،۱۶،۳۲ و... کلا مضرب های چهار :) اگه عدد مربع باشه که چه بهتر.

 

 

 

۹- اولین وبی که زدین رو حذف کردین؟

من نه ولی بلاگفا حذفش کرد.

 

 

 

۱۰- تو بیان با کی بیشتر صمیمی هستی؟

من شخصیتم یه جوریه که با خیلی ها احساس صمیمیت می کنم اما اون خیلی ها با من احساس صمیمیت نمی کنن. :/ احتمالا اصلا نمی دونن که من باهاشون احساس صمیمیت می کنم. :/ نمی دونم مشکل از کجاست! مسئولین رسیدگی کنن لطفا.

 

 

 

۱۱- مامان و باباتون تو بیان کیه؟

جدی شما مامان و بابا دارید اینجا؟؟!! خیلی لوسه ولی منم دلم خواست! کسی من رو به فرزند خوندگی قبول نمی کنه؟ 

(حالا دقیقا کاربردشون چی هست؟ مثلا من یکی از خدمات پولی بیان رو فعال کنم هزینه اش رو اونها حساب میکنن؟)

 

 

 

۱۲- رو جنس مخالف کراش داری؟

این سوال یه جوریه می ترسم بگم نه و یه چیز دیگه برداشت شه ://

موقع سوال طرح کردن به این جنبه هاش هم دقت کنید لطفا‌.

 

 

۱۳- مترو یا قطار؟

تاحالا مترو سوار نشدم اما دوباری که قطار سوار شدم جفتش جز بهترین خاطرات زندگی امه و بعید می دونم چیز دیگه ای بتونه باهاش رقابت کنه :)

 

 

 

۱۴- به نظرت شادی یعنی چی؟

خیلی دوست دارم جواب این سوال رو بفهمم.

 

 

۱۵- سه تا از صفاتت؟

هیجانی ام. هیجان های منفی یا مثبت خیلی راحت کنترلم می کنن. 

تنبلم. قانون دوم نیتون به شدت در من صادقه. 

خیال پردازم. در واقع خیلی کم پیش میاد روی زمین باشم.

 

 

 

​​​۱۶- اگه می تونستی هویتت رو عوض کنی دوست داشتی جای کی باشی؟

اگه به صورت موقت باشه جای همه! اگه دائمی هیچکس. 

 

 

 

۱۷- الان از چی ناراحتی؟ چی ناراحتت می کنه؟

کنکور. کرونا. کینه

 

 

 

۱۸- به چی اعتیاد داری؟

اینترنت، خیال پردازی، آدم ها

 

 

 

 

۱۹- اگه می تونستی یه جمله بگی که کل دنیا بشنوه چی می گفتی؟

این نیز بگذرد.

 

 

 

۲۰- پنج تا چیز که خوشحالت می کنه؟

خوندن یه کتاب جدید

نوشتن یه داستان جدید

خوشحال کردن یه نفر 

حرف زدن با کسایی که دوستشون دارم

تماشای یه فیلم/ سریال/ انیمه ی محشر

 

 

 

 

۲۱- اگه می تونستی به عقب برگردی چه نصیحتی به خودت می کردی؟

Calm down please! 

 

​​

 

۲۲- چه عادت ها یا رفتارهایی دارید که باعث آزار بقیه است؟

​​​​​​وقتی روح و روانم بهم می ریزه تا روح و روان بقیه رو بهم نریزم دست بردار نیستم. و این خیلی بده!

 

 

 

۲۳- صبح ها اگه مامان بابات بیدارت کنن چجوری این کار رو می کنن؟

بابام خیلی منطقی با ولوم پایین صدام می کنه و خیلی هم خوب بیدار میشم. ولی ناخوداگاهم نسبت به بیدار شو گفتن های مامانم مقاوم شده. برای همین هم مامانم خلاقیت های بیشتری به خرج میده. حالا مدت هاست که خودم بیدار میشم اما مثلا زمان مدرسه یه دفعه داد میزد واااای ساعت هشت و نیمه پا شو خواب موندی!!! و من مثل فنر از جا می پریدم و می دیدم تازه شش و نیمه :/

 

 

 

۲۴- کراشتون تو مدرسه؟

یکی معنی این سوال رو برای من توضیح بده :/

 

 

 

 

۲۵- تاحالا شده به یکی اشتباهی یه پیامی بدین و دردسر بشه؟

خیلی جالبه جواب این سوال رو تو وبلاگ های مختلف نگاه میکردم دیدم اکثرا گفتن نه! و با خودم گفتم خوش به حالتون نمی دونید چقدر شرایط بدیه و تو ذهنم خاطره ی پیام های اشتباهی که فرستادم و دردسرهای بعدش رو مرور کردم... 

اما در حال حاضر هیچی یادم نمیاد!  :/

 

 

 

۲۶- یه جمله ی تاثیرگذار برای مخ زنی؟

اهم اهم! خب فرد به فرد با توجه به شخصیت و شرایط متفاوته.

این جانب یک عدد فوق تخصص رساننده ی اشخاص به هم دیگر :) 

 

پ ن: حالا درسته که هیچ کدوم از نصیحت هام تاحالا تو دنیای واقعی اثر نکرده ولی خب همه ی کاراکترهایی که نوشتم تاحالا راضی بودن :)

 

 

۲۷- چه فرقی بین شمای مجازی با اونی که تو واقعیت هست وجود داره؟

می تونم بگم هیچ فرقی. من همون آدمم. توی دنیای واقعی تصویر سین دالی که میره بازار خرید کنه با اونی که تو کتاب خونه مشغول مطالعه است با کسی که پشت تلفن با دوست های صمیمی اش حرف میزنه چقدر فرق داره؟ مجازی هم دقیقا همین طوره. فقط یه سری تفاوت های ریز هستن که بخاطر تفاوت شرایط بروز می کنن. همین.

 

 

 

۲۸- یه دروغی که اینجا به ما گفتین؟

دروغ نگفتم اما مبالغه کرده ام. یا شاید یه حقیقتی رو از یه وری گفتم که ور دیگه اش رو کاملا نادیده گرفته. اینها دروغ حساب میشه؟

 

 

 

۲۹- تو بیان چندتا اکانت دارین؟

دوتا. دومی رو واقعا نمی دونم برای چی ایجاد کردم. تاحالا هیچ گونه استفاده ای ازش نکردم. فقط یه گوشه افتاده :/

 

 

۳۰- اولین دوستتون تو بیان؟

پاییز بود که اصلا خود ایشون  من رو دعوت کرد کوچ کنم به بیان....

 

 

۳۱- چند بار تو وبتون **ناله گذاشتید؟

مطمئنم تاحالا همه اتون متوجه شدین که وضعیت حافظه ی من چطوریه دیگه؟ خب پس قطعا انتظار ندارین جواب این سوال رو بدونم! ضمن اینکه نمی دونم دقیقا چه متن هایی همینی که تو سوال گفته شده به حساب میاد :/

 

 

 

 

پی نوشت: ۲۲ بهمن مبارک :)

پی نوشت تر: به روم نیارید که سرعت پست گذاشتنم با سرعت دویدن جناب میگ میگ برابری می کنه :/

  • میخک

دعوت خودم رو اجابت می کنم و اولین شعری که در دفترم ثبت کردم رو می نویسم:

 

 

زیر این سقف کبود           شعر من از نو شد

هرچه به ذهن رسید        بر قلم جاری شد

من نبودم شاعر              بر دلم واجب شد

با قلم چند صباح             آسمان آبی شد

غنچه از خواب پرید           بلبلی راوی شد

:«هان! بهار آمده است!»     این خبر سازی شد

که قلم را رقصاند            خط کاغذ پر شد

زیر این سقف کبود           شعر من از نو شد

 

 

پ. ن: البته گویا این شعر هم هست اما نمیدونم کدومشون قدیمی ترن!

  • میخک

به دلایل مختلف مطمینم که هشتاد سالگی ات را نمی بینی. هیچ اصراری هم ندارم که دعا کنم حتما زنده باشی و با صورتی که به اندازه ی آسفالت های شهر چین و چروک دارد و دهانی که اگر دندان مصنوعی ات را درونش نگذاری جمع می شود و لب های خشک ترک ترکت روی چند بار روی هم تا می خورند و چشم هایی که بی عینک یا با عینک هیچ سویی ندارند و قدی که از دال اسمت هم خمیده تر است در این دنیا دست و پا بزنی. خودت می دانی چقدر از سر بار بقیه شدن نفرت دارم. می دانی حالم بهم می خورد از اینکه آنقدر ضعیف بشوم که از پس کارهای روزمره ی خودم هم بر نیایم و منت نوه و نتیجه را بکشم و برای یک لقمه غذا جلویشان کوچک شوم و هزار نفر پشت سرم بگویند :« ایش! این چرا نمی میره!» شاید خیلی ها بخواهند این حقیقت را انکار کنند اما اتفاقی است که بخواهیم یا نخواهیم از هشتاد سالگی به بعد برایمان می افتد و من آنقدر احمق نیستم که آرزو کنم تا آن زمان زنده بمانم و شاهد خورد شدن شخصیتی که این همه سال برایش زحمت کشیده ام باشم! الان که این نامه را می نویسم معتقدم مرگ حق است و حتی یک جور نعمت! قطعا تو هم مدتی هست که به این نتیجه رسیده ای. از آن بالا داری همه چیز را نگاه می کنی. این طوری خیالم راحت تر است که بهانه ی آلزایمر ( که قطعا در این سال های آخر خوره ی جان خودت و بچه هایت شده بود) و اینطور چیزها رو نمی آوری و حتما نامه ام را می خوانی. می بینی؟ آنقدر حواس پرتم که خودم یادم رفت سلام کنم. سلام!

 

سلام الی جانم! دوست دارم حال و احوالت را بپرسم اما می دانم که نمی توانی جواب بدهی. راستش اگر جواب می دادی هم نمی پرسیدم. از حرف هایی که ممکن است بزنی می ترسم. این روزها زیاد به دنیای پس از مرگ فکر می کنم. دلیلش را اصلا یادت هست؟ بگذریم، مدام صدایی « الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا...» را در گوشم زمزمه می کند و من هزار و یک جور تعبیر برایش تجسم می کنم. کاش می شد بگویی بیدار شدن چه حسی داشت! نمی خواهم کس دیگری از مرگ برگردد و برایم تعریف کند. می دانم بیدار شدن برای هرکسی متفاوت و می خواهم بدانم برای شخص تو چطور بود؟ آزاردهنده بود یا آرام بخش؟ وحشت کرده بودی یا لبخندی گوشه ی لبت نشسته بود؟ منتظرش بودی یا غافل گیرت کرد؟ بگذریم، حالا که صرفا شنونده ای و من متکلم وحده بگذار از خودم برایت بگویم. خود این روزهایم را که خودت هم از سر گذرانده ای و حرفی برای اضافه کردن نیست. از فردای خودم می گویم، فردایی که گذشته ی تو را می سازد. من الان یک سرم با چهار میلیون و هفت هزار و نهصد و نود و نه سودا ! یکی یکی آرزوهایم را نامم ببرم یا خودت بخاطر داری اشان؟ اصلا مگر می توانی فراموششان کنی؟! رویا هایم امروز محقق نمی شوند. شاید فردا و پس فردا هم نشوند و از کجا معلوم شاید الان داری پوزخند می زنی و می گویی :« هیچوقت محقق نمی شوند بچه جان!» اما... اما من دست از تلاش هایم بر نمی دارم. به تو قول می دهم، تویی که بیش از همه از کاهلی و بی ارادگی هایم زخم خورده ای. تویی که شاید از امروز من نفرت داری حتی! به تو قول می دهم و این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. من فردای بهتری را برایت می سازم. هوای خانواده و دوستانت را بیشتر خواهم داشت. من که ندیدم چطور اشتباهاتی در زندگی ات داشته ای. اما با کمی قدرت تخیل می توانم از هرکدامشان درس بگیرم و این طوری خط زمانی جدیدی را آغاز کنم. اینطوری حتی اگر تا هشتاد سالگی هم زنده بمانم شاید هیچوقت تو را در هیچ آینه ای نبینم و اگر ببینم هم اصلا نمی توانم تشخیص بدهم این تو هستی یا مخاطب نامه ای که اواخر پاییز 99 نوشته بودم و اصلا این دو با هم متفاوت اند یا نه و  اگر هستند وضع کدامشان بهتر است یا بدتر! پس نوشتن چنین نامه ای کار بیخودی است! بنویسم که چه بشود؟! بخوانی و بخندی و رد شوی؟ بعد هم از خودم بابت اینکه موجبات شوخی و خنده ی خودم در گور را فراهم کردم تشکر کنم؟ خب انگار این هدف هم محقق شد. خداحافظ!

 

 

 

ممنونم از نفس :)

هر کسی تاحالا دعوت نشده شرکت کنه، من یادم نیست چه کسایی شرکت کرده بودن حتی! 

  • میخک

نمی شود آقا! نمی شود! نمی شود هر چه شخصیت در داستان ها هست ریخت وسط دایره و انتظار داشت نتیجه ی کار قابل تحمل شود! مثلا آن خرگوش بی نوا را ببین! سه ساعت است دارد بالا و پایین می پرد و التماس می کند تا شاید آقای لوژین ساعتش را به او پس بدهد، درست است که اگر آن را پس بگیرد هم جز دو کلمه ی « دیرم شده! وای! دیرم شده!» چیزی نمی گوید و تازه بعدش هم در این سرزمینی که از عجیب هم عجیب تر است جایی را نمی شناسد که بخواهد به آن جا برود و هیچ کاری هم ندارد که برایش دیرش شده باشد! ولی باز هم این کار آقای لوژین صحیح نیست. آنقدر از بهم خوردن نامزدی اش با دونیا کفری شده است که حالا که ساعت قشنگ تری گیرش آمده می خواهد به دزدمونا هدیه اش بدهد و از او خواستگاری کند و لج هملت را بیش از پیش در بیاورد! چند تا اسب و خروس هم دور و بر آقای خرگوش ایستاده اند و در تردیدند به او کمک بکنند یا نه که خوکی کت و شلواری وارد می شود و اعلام می کند که این خرگوش جاسوس آقای جونز است و همه ی اینها نقشه است و ما نباید فریب بخوریم وگرنه همه ی آنچه که با مشقت به دست آورده ایم را می بازیم! وینستون کمی آن طرف تر پیاله ی دیگری را سر می کشد و زیرلب پوزخند می زند. لنی موهای قرمزش را پیچ و تاب می دهد و از فاصله ی چند صد متری یکی از گوسفندان مزرعه را شکار می کند و جدا از هیاهویی که به پا می شود الکسی ایوانوایچ با اخم غلیظی دبه می کند و می گوید این بار پنج هزار سکه میگذارد وسط و امکان ندارد که او بتواند از یک کیلومتری کبوتری را شکار کند. لنی فقط لبخند می زند. راسکولنیکوف از پشت کت آقای معلم می گیرد و از او می خواهد که این مسخره بازی ها را تمام کند و با هم بروند مادربزرگ پونیا را بکشند و پولدار شوند و با این پول حتما می شود یک خانه ی خوب در والهالا خرید و اصلا شاید پدر عبدالله پری را برده باشد آنجا و با همین کار سبب خیر شویم و این خواهر و برادر را بهم برسانیم! البته هیچ کدامشان خبر ندارند که برقک ها خیلی وقت است جیب هر دویشان را خالی کرده اند. در همین حین گلوله های آتشین بالای سرشان شناورند و غولی سوار بر موتور پرنده اش با پیرمرد ریش سفیدی که سوار گوزن پرنده اش شده جر و بحث می کند و این پایین هم بچه های تیم جوادیه در حال آنالیز وضعیت هستند و تند تند به فرمانده یونس گزارش می دهند آقای مورتیمر آخرین بار کجا دیده شده تا شاید او بتواند با باز خوانی کتاب ها این اوضاع قاراشمیش را سامان ببخشد! خرمگس تمام مدت با نیشخندی مطالب مجله ی طنزش را می نویسد و از این فرصت بسی مسرور است. صبا پای چپ و راستش را بهم می کوبد و روی زمین فرود می آید و داد می زند :« اینجا چه خبر است!؟» جماعت کوری که دست هایشان را بهم قلاب کرده اند متوجه حضورش نمی شوند و بهم برخورد می کنند و همه زمین می افتادند و پراسپر دست هایش را در جیب شلوارش می گذارد و قاه قاه می خندد. تام سایر آن طرف تر با لحن بیخیالی از قهرمان بازی هایش می گوید و تام سوییفت حرص می خورد و فهرست اختراعاتش را ردیف می کند و آن یکی تام که دنیا را نجات داده اصرار دارد که هیچ نسبتی با این دو تا آشخور ندارد! اولیور تا اسم آش می آید بغض می کند و پیرمرد شعری در فراق دریا و قایقش می سراید و کوزت چشم هایش پر می شود و یاد پدر مرحومش می افتد و شوهرش باز غیرتی می شود و دستش را می گیرد تا او را به خانه اشان ببرد و به دیوار بسته ی این پست بر می خورد. رستم که دیگر کاسه صبرش لبریز شده به آرش اشاره می کند که یک تیر هوایی آتشین بزند و همه ساکت می شوند و ناگهان هلن از وسط جمع رد می شود و رستم به تته پته می افتد و حرفش یادش می رود و الیزابت چشم غره ای می رود و تهمینه با پشت ماهیتابه بر فرق سرش می کوبد. بچه های قد و نیم قد ویزلی از گوش های اژدهای آتشین گرفته اند و اشک بنده خدا را در آورده اند کلارک جوگیر شده که این حیوان بدبخت را مداوا کند و اسنوبل رای موافق می دهد و مارمی درصدد است اصول تربیتی اش را روی این بچه ها هم پیاده کند و مردی با پالتوی دراز و کلاه زشتش روی زمین دراز کشیده و با ذره بین رد پنجه های اژدها را بررسی می کند تا بفهمد از کجا آمده تا شاید راه خروج را پیدا کنند و جین ایر دست هایش را بهم می فشارد و به درگاه پروردگار دعا می کند و سفید برفی با اشک سیبش را گاز می زند تا شاید این قصه ی تلخ پایان بیابد. و من؟ من دیگر اعصاب برایم نمانده و بیشتر نگران شخصیت های فرعی بی گناهی هستم که اصلا اسمشان را هم یادم نیست! می روم ساعت را از دست آن مرد چاق عوضی می قاپم و می شکنمش و از این دنیای طلسم شده بیرون می آیم.

گفته بودم که! از چنین پستی انتظاری جز مزخرف بودن نمی توان داشت!

 

 

با تشکر از بلاگردون بابت این چالش زیبا :)

دعوت میکنم از: آرتیمس،  آقای دژاوو ، آقای راینر ، آقای ساربان ، آقای علیرضا ، آقای عینک، آقای هیچ ، بلوبل ، پاییز ، حدیث (خانمچه جدید) ، خانم نیکولا ، خانم مهاجر ، دختر دماغ گوجه ای ، دکتر هرمیت ، ز. الف ، سپیده ، سرکار علیه ، سلویگ، سیمیا ، فاطمه (بلاگی از آن خود) ، فائزه ، گلشید ، میس رایتر ، نسیم بهاری ، نفس ، نوبادی ، نیکنوچا ، هلن پراسپرو ، واران

 

اگه یادم افتاد بازهم اضافه می کنم :دی

  • میخک

هارت و پورت راه انداخته بودم که آخر ای بی انصاف ها! فقط چهار جمله؟! من در چهار جلد کتاب هم نمی توانم خودم را توصیف کنم و اساسا این امر ممکن نیست! دیدم خیلی ها با کمی دستکاری در قوانین چالش دلی نوشتند و خیلی هم خوب خودشان را توضیح دادند. دیدم فقط منم که از قافله عقب مانده ام و توخالی بودن ادعاهایم دارد ثابت می شود. کلیک کردم روی دکمه ی ارسال مطلب جدید. عنوانی را انتخاب کردم که پیشاپیش اعلام کند قرار است حسابی روده درازی کنم. اما هر چه فکر کردم ندانستم چه باید بنویسم!

:« سلام، من سین دال هستم. البته سین نوشته می شود ولی الی خوانده میشود؛ چون...»

این طور که نمی شود! به همین پیش نویس رضایت دادم و رفتم چرخی در فهرست مطالبم بزنم. چشمم به عنوان عجیب غریبی خورد. یادم نمی آمد پستی به اسم پشت صحنه نوشته باشم. شروع کردم به خواندنش. هفتاد و هفت شاخ از زوایای مختلف سرم بیرون زد. این دیگر چه شوخی مسخره ای بود؟! لابد کار یکی از همکلاسی هاست. تمام شایعاتی که پشت سر استاد می گفتند را نوشته. بی خود کرده! چرا در وبلاگ من؟! اصلا رمز عبور و نام کاربری ام را از کجا پیدا کرده! جوابی که برای آن سوال نوشته بودم را از کجا فهمیده؟ اصلا چطور توانسته به خودش همچین اجازه ای بدهد! حتی با اشاره به دخترک زشت ردیف دوم به من هم کنایه زده! رو را بروم! باید حقش را کف دستش بگذارم!

 

 

شال و کلاه می کنم و از اتاقم می زنم بیرون. اصلا نمی دانم دارم سراغ چه کسی می روم! خون جلوی چشم هایم را گرفته. احتمالا از یقه ی اولین نفری که سر راهم سبز شود می گیرم و سرش داد و بی داد می کنم. این حرکت زشت نباید بی جواب بماند. در آسانسور باز می شود. استاد رو به رویم ایستاده. در دستش یک جعبه شیرینی است. شهامتم را از دست می دهم. اگر خوانده باشد چه؟ اگر به گوشش رسانده باشند؟ حتما این را از چشم من می بیند. حتما تاحالا آبرویم رفته است و خودم خبر ندارم! به جهنم! می خواستم چهار ترم بی خود و بی دلیل مرا مردود نمی کرد تا این همه حرف پشت سرش درست نشود! می روم کنارش می ایستم. در بسته می شود. جعبه ی شیرینی را به سمتم می گیرد. زیرلب تشکر می کنم و ماسکم را بالا می کشم تا بداند بخاطر کروناست که بر نمی دارم. چند لحظه بعد سر صحبت را باز می کند.

:« همه چیز تموم شد. ترک کردم.»

صد تا صلوات نذر می کنم که منظورش را اشتباه برداشت کرده باشم. از سکوتم دست پاچه می شود.

:« راستی، ببخش که بی اجازه از صفحه ات استفاده کردم. دلم می خواست یه جایی اون حرف ها رو بزنم و... اصلا نمی دونم برای چی! چرا اون کار رو کردم. شاید...

 

 

توضیح می دهم اما یقین دارم که نمی شود. با همان چشم های درخشانش به من زل زده. خشمگین است. این خشم چشم هایش را زیبا تر می کند. شاید دارد فحشم می دهد. شاید سرم داد می زند. چیزی نمی شنوم. حتی صدای خودم را. شاید هم اصلا از همان اول سر صحبت را باز نکردم و این اتفاقات فقط در ذهنم افتاده. راستی، هنوز راز پشت صحنه ی سوالم را نخوانده؟ هنوز نمی داند؟ یا به روی خودش نمی آورد؟ پس چرا الان عصبانی است؟ اصلا نگاهش به سمت من است یا... در طبقه ی همکف از آسانسور بیرون می رود. حتی خداحافظی هم نمی کنیم. دقیق نمی دانم چند دور بی خودی درون این آسانسور لعنتی بالا و پایین می روم یا اصلا کی از ساختمان خارج می شوم! یادم نمی آید برای چه به ساختمانی آمدم که او در آن زندگی می کند؟ اینجا چه کار داشتم؟ شیرینی برای چیست؟ برای آنکه قرار عقدم را با آن زن بهم زدم؟ الان خوشحالم؟ حواسم هست که چه کار می کنم؟ شاید این هم از علایم ترک اعتیاد است. شاید هم فقط خواب می بینم...

 

 

.آری داشتم خواب می دیدم. پلک هایم را چند بار بهم می زنم تا مطمین شوم این بار همه چیز واقعی است. با خنده از تختم بلند می شوم. شقایق از لای در نگاهم می کند و می پرسد :« چی شده؟ خواب خنده دار دیدی؟» با لبخند گشادی جواب می دهم :« آره. خواب دیدم یه استاد دانشگاهم که عاشق یکی از دانشجوهاش شده. شاید هم اون دانشجو من بودم. دقیق یادم نیست... ولی خیلی جالب بود برام. شاید هم یه روز یه پست راجع بهش رفتم!» همان طور که از دور می شود و دستی به سر و روی خانه می کشد می گوید :« خب، به نظرت تعبیرش چیه؟» شانه را بر می دارم و در موهای بلند روشنم فرو می کنم :« معلومه! باید دست از دروغ گفتن بردارم. حتی خودم هم قاطی کردم کی هستم! باید حقیقت زندگی ام رو بنویسم. یه بار برای همیشه!» شقایق نه تایید می کند و نه تکذیب. می نشینم پشت کامپیوتر. شروع می کنم. به نوشتن پست این من هستم:

 

 

من سر راهی ام.

همیشه از اعتراف به این حقیقت نفرت داشتم اما دیگر فرقی برایم ندارد. اینکه پدر یا مادرم چند ساعت بعد از تولدم بدون اینکه یک قطره شیر خرجم کرده باشند یا پارچه ای دورم پیچیده باشند انداخته اندم درون یک زنبیل و کنار خیابان رهایم کرده اند دلیل نمی شود که دوستم نداشته اند. فقط نمی توانستند از پس مخارجم بر بیاییند. همین! آنقدرها هم تلخ نیست. برای هرکسی ممکن است پیش بیاید. بزرگ شدن در یتیم خانه جدا از سختی هایش مضایای خودش را دارد. مهم ترینش اینکه هیچ جای دیگر به بچه های مردم غذای مفت بدون خر حمالی نمی دهند! آن هم همراه پتو و رخت خواب! بعد اینکه درس زندگی را هم یاد آدم می دهند. آنجا حتی از گیس و گیس کشی هایی که با دختر های سرتق و بد قیافه ای که هر کدام سلیقه و علایق مضخرف خودشان را داشتند می شود کلی چیز یاد گرفت. مثلا اینکه چطور حق خودت را بگیری! چطور رقابت کنی و چطور آدم هایی که ازشان نفرت داری را تحمل کنی. خوشبخت ترین بچه های پرورشگاهی کسانی هستند که می توانند یک پدر مادر حسابی برای خود دست و پا کنند. هر وقت که برای بازدید می آمدند و ما به صف می شدیم مسابقه ی مرگ آوری شروع می شد. حاضر بودیم سر هم را زیر آب کنیم تا فقط خودمان به چشم والدین آینده امان بیاییم. من آنجا در فنون دلبری و جلب توجه و بچه ی خوب و مرتب و بامزه ای به نظر رسیدن به درجه ی استادی رسیدم. تنها عیبم این بود که زود قد کشیدم. پدر مادر ها هم دنبال یک بچه ی ریزه میزه ی فسقلی بودند که ترجیحا چیزی از گذشته اش به یاد نداشته باشد. چهارده سالم که شد دیگر ناامید شده بودم. همان موقع یک پیرمرد تنهای میلیاردر حضانتم را قبول کرد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. خیال می کردم خوشبخت شده ام. اما او ... او فقط یک عوضی هرزه بود و چشمش دنبال دختر زیبا و یتیم بی کس و کاری مثل من! جدا از تمام آزار و اذیت هایش چندین چند بار به من تجاوز کرد و من هیچ کاری نمی توانستم بکنم! جایی برای فرار کردن و پناه بردن هم نداشتم. او قیمم بود. تنها خانه و سرپناهم برای او بود. پول تو جیبی ام دست او بود. اختیارم هم همین طور. آن زمان ها که از این قوانین سفت و سخت برای حضانت وضع نشده بود. همین که کمی سر کیسه را شل کرده و پول به چرخ آن پرورشگاه مفلس ریخته بود برایشان کافی بود که جویای احوالم نشوند. مجبور بودم که تحمل کنم. یا شاید فکر می کردم که مجبورم تحمل کنم. بچه بودم. عقلم به جایی قد نمی داد. خودم را می زدم به نفهمیدن. شب و روزم شده بود گریه و خودخوری. چند سال گذشت تا بفهمم مقصر من نیستم. و مقصر باید مجازات می شد. خودم دست به کار شدم. کمی خواب آور ریختم توی غذایش، همان روزی که قرار بود در جاده ی بیرون شهر رانندگی کند. این همه آدم که موقع رانندگی خوابشان می برد. هیچ کسی بویی  نبرد. ماشینش چپ کرد. مرد. راحت شدم. هرچند تمام ثروتش را زده بود به اسم فک و فامیلش. یک ریال هم به من نرسید. آه در بساط نداشتم. تنها دارایی ام پلک های بلند و صورت جوان و زیبایم بود. خرجشان کردم، نه بیشتر از مقدار لازم. فقط برای اینکه یک کاری برای خودم دست و پا کنم و حقوقی اشته باشم. در یک کارخانه ی حسابی استخدام شدم. مخ رییسش را زدم. ساده بود و زود خامم شد. مرد خوبی بود. دوستش داشتم. قبل از اینکه خوشبختی زیر زبانم مزه کند مرد. او هم در تصادف مرد. بدشانسی بود یا گردش روزگار نمی دانم. کارخانه اش رسید به من. اما من که مدیریت بلد نبودم! همه چیز دود شد و رفت هوا. ورشکست شدم. بعدها فهمیدم برادر شوهرهایم نقشه کشیده بودند تا این طوری همه چیز را از چنگم بیرون بکشانند. از آن خانه ی اعیانی کارم می کشد به هم خانگی با شقایق. دختر بدی نیست. بجز وقت هایی که ژست روانشناس ها را می گیرد و برایت نسخه می پیچد قابل تحمل است.

 

 

تازگی ها با یک مرد آشنا شده ام. می گویم مرد چون واقعا مرد است. رنگ و بوی عوضی هایی که دورش را گرفته اند، نگرفته است. درس خوانده است اما فهمش بیشتر از مدرکش است. هرچند آدم حسابی نبود هم تغییری در رفتار من ایجاد نمی شد. یارو حسابی خرپول است! زن و زندگی هم ندارد. البته عرضه اش را ندارد. هوش زیادش در اینجور مسایل لنگ می زند. باید کلی فسفر بسوزانم تا خودم تشخیص بدهم از کدام لباس یا عطرم خوشش می آید. حتی یک ابراز علاقه ی خشک و خالی هم بلد نیست. شاید هم هیچ علاقه ای به من ندارد و صرفا برای اینکه با من بد نمی گذرد تحملم می کند. مجبور شدم خودم از طرف او از خودم خواستگاری کنم. مسخره است نه؟ آخر خفت و توهین است! اما به روی خودم نمی آورم. هفته ی بعد قرار محضر داریم. فکر کنم هنوز هم گیج است  که کی و چطور رابطه امان اینقدر پیشرفت کرد. کمی هم ترسیده. حق دارد. همه چیز شوخی شوخی جدی شد. بدون اینکه هیچ دلبستگی ایجاد شود. حداقل نه از طرف او. من از او بدم نمی آید. یک جور جذبه ی خاصی دارد. مردی است که عشق را فهمیده. عشق را لمس کرده و بعد خاکش کرده است. احساساتش مال من نیست. متعلق به زن سابقش است. من فقط حق دارم زیر زیرکی دوستش داشته باشم. تا وقتی قلعه ی محکمی دور خودش کشیده من هم دروغ تحویلش می دهم. خنده های مصنوعی بر لبم می نشانم و از ثروتی که به نامم می زند لذت می برم. نیازی نیست خود واقعی امان را نشان هم دهیم. حالا که فکرش را می کنم، دیر یا زود به من خیانت می کند. بعد از مرگ زنش دور هرچه جنس مونث است را خط کشیده بود. من فقط با تحریک شهوتش مرزها را شکستم. طلسم را باطل کردم. حالا هرکس دیگری می تواند نزدیکش بشود. معلوم است زیباتر و جوان تر از من هم پیدا می شود! بعد زنیکه ی بی چشم و رو همه ی پول های شوهر بدبخت مرا بالا می کشد و می زند به چاک! عمرا بگذارم چنین اتفاقی بیفتد! من باید قبل از او خیانت کنم. باید مجبورش کنم دار و ندارش را بزند به نام من. رگ خوابش دستم است. از پسش بر می آیم. آس و پاس که شد می روم پی کار و زندگی خودم و اجازه می دهم هر غلطی که می خواهد بکند. شاید چند روز هم برایش گریه کنم و آبعوره بگیرم. بعد از یادم می رود. او که دوستم نداشت. من چرا باید داشته باشم؟ شاید هم برود سراغ آن دختر... اسمش را نمی دانم. حتی یک بار هم ندیده امش اما حس ششم می گوید علاقه اش به دانشگاه منحصر به گل و بوته ها نیست. هرچند از آنها بیشتر از آدم ها خوشش می آید. اما یک دختری آنجا هست که دلش را برده. باید خیلی خاص و زیبایی اش منحصر به فرد باشد. بعضی وقت ها به او حسودی ام می شود. بعضی وقت ها هم شانه بالا می اندازم و می گویم به درک! من از همان اول هم پول هایش را می خواستم. او واقعا مرد است. از جنس من نیست. من برای خوشبخت بودن به دنیا نیامده ام...

 

 

تازه می فهمم شقایق تمام مدت پشتم ایستاده بوده و داشته متنم را می خوانده. اخم غلیظی روی صورتش نشسته. می پرسم :« چته؟ خوشت نیومد؟» سر تکان می دهد :« اصلا! تو اینطوری نیستی! یه جور نوشتی که ترحم انگیز باشه. تمام سیاهی ها رو بندازی گردن سرنوشت. همه چیز جبری که جبری نیست! می دونی...»به بقیه ی توضیحاتش را گوش نمی دهم. معلوم است که او این حرف ها را می زند. او که معنی سیاهی را نمی داند...

 

بهانه ی خرید را می آورم و بیرون می روم. باز هم مثل همیشه، به هیچ کدام از حرف هایم گوش نمی دهد. کار خودش را می کند. قرار گذاشته ایم در زندگی هم فضولی نکنیم. اما من نمی توانم! نمی توانم بایستم و ببینم زندگی خودش را آتش می زند! فکر می کند معنی سیاهی را نمی دانم. شاید چون رازداری را بهتر از او بلدم. نفس عمیقی می کشم و به آسمان آبی خیره می شوم. سر میز شام دوباره سعی می کنم قانعش کنم حرف دلش را به آن مرد بزند. الانم را نمی توانم با این فکرها خراب کنم. امروز روز جشن است. روز تولدم است. یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل رز سفید می گیرم و به قبرش سر می زنم. می نشینم و یک عالمه با او حرف می زنم. مطمینم که صدایم را می شنود. بعد راه می افتم به سمت آن ساختمان. آسانسور به طبقه ی آخر می رسد. در باز می شود و با آن دختر چشم در چشم می شوم. هم شوکه شده و هم خشمگین است. شیرینی را به سمتش تعارف می کنم. ماسکش را بالا می آورد و زیرلب تشکر می کند. این عصبانیتی که در چشم هایش موج می زند برای چیست؟ امروز روز شادی است. روز تولد دوباره است. روزی است که بالاخره ترک کردم. هرچند هنوز کف دست هایم عرق می کند و کمی هم سرگیجه دارم. کمی هم نه، دنیا دور سرم می چرخد. نمی توانم تعادلم را حفظ کنم و روی زانوهایم می افتم. همکارم از دست می گیرد و بلندم می کند. به برهوت اطرافمان نگاه می کنم. به صحرایی که هیچ بر جز خاک تیره رنگ و باد در آن وجود دارد. نفس عمیقی می کشم و ذخیره ی نیتروژن لباسم به نصف می رسد. برای اینکه خیال مرکز و گروه پشتیبانی را راحت کنم می گویم 

:«چیز مهمی نیست... فکر کنم بخاطر تشعشات باشه. شاید هم در اثر امواج الکترومغناطیسی یه جور ارتباط ذهنی با ساکنین قبلی زمین پیدا کردم. چند لحظه حس کردم یکی از انسان ها هستم....»

همکارم چپ چپ نگاهم می کند و می پرسد :« داری به چه زبونی حرف می زنی؟» می خواهم بگویم فارسی دیگر! که خنده ام می گیرد. اطلاعات ما از نژاد انسان آنقدر محدود است که چیزی بیشتر از رایج ترین کلمات در ایستگاه های فضایی اشان نمی دانیم. پس من از کجا می دانم؟ انگار آدم ها خاطراتشان را به نحوی به این سیاره ی سنگی منتقل کرده اند و حالا من دارم داده ها را دریافت می کنم. بدون کم و کاست. زندگی انسان ها را می فهمم و انگار واقعا من یک استاد گیاه شناسی بوده ام و این زندگی را از سر گذرانده ام! پس چرا از بین ده ها فضانوردی که قبل از ما به این سیاره ی خراب شده سفر کرده بودند هیچ کدام حرفی در مورد این حسی که من تجربه می کنم نگفته بودند؟ به خودم می آیم و می بینم کشان کشان برده اندم به مرکز، دارند مغزم را اسکن می کنند تا ببیند چه ام شده. تنها دوستی که اینجا دارم همین همکارم است. و تنها کسی است که از من نمی ترسد و حاضر است برایم غذا بیاورد. بقیه فکر میکنند مرضم ممکن است مسری باشد و خواستار هرچه زودتر برگشتن به سیاره ی خودمان هستند.

 

سینی جلبک نیم پز را جلویش می گذارم. دوباره با همان زبان عجیب و غریب چیزی بلغور می کند که نمی فهمم. ممکن است ذهنش تسخیر شده باشد؟ یا یک جور ویروس تکلمش را دچار اختلال کرده باشد؟ تا وقتی جواب آزمایش ها نیامده هیچ چیز نمی شود گفت. لعنت به این سیاره ی نحس! می دانستم شوم است و آخر سر آه این گونه ی منقرض شده دامنمان را می گیرد. انقراضشان ربطی به ما نداشت اما انسان ها که شعور درست و حسابی نداشتند! اگر داشتند که دستی دستی خودشان را به کشتن نمی دادند! حالا هم ما را مقصر خطاب می کنند و ارواح سرگردانشان دامن کسانی مثل دوست بیچاره ی من را می گیرد! نگرانش هستم اما فکر نکنم با در میان گذاشتن نگرانی هایم با او کمکی کرده باشم. اصلا معلوم نیست متوجه حرف های ما می شود یا نه. آه عمیقی می کشم و به سمت دفتر رییس پروژه می روم. باید زودتر از اینها این کار را می کردم. از این شغل نفرت دارم و فقط از ترس اینکه کار دیگری گیرم نیاید تاحالا تحملش کرده ام. اما دیگر بس است! می روم و استعفا می دهم. خودم را از این همه استرس و فشار روانی خلاص می کنم. بالاخره زمین کوفتی را ترک می کنم. بله، همین امروز ترکش می کنم. آسانسور در طبقه ی آخر ایستگاه فضایی امان توقف می کند. من پیاده می شوم اما استاد پشت سرم جا می ماند. خداحافظی نمی کنم. او حتی متوجه رفتنم نمی شود. غرق در افکار خودش است. با شانه هایی آویزان و اخمی بر صورت به اتاقم بر می گردد. این طوری نمی شود. باید اول بفهمم کار کیست! همین طور بی فکر عمل کردن راه به جایی نمی برد. یا شاید هم باید نادیده اش بگیرم. پست جدیدم را باز میکنم. 

:« من سین دال هستم. البته سین نوشته می شود و الی خوانده می شود، دلیلش فعلا اهمیتی ندارد. سن و جنسیت و رشته ی تحصیلی م را همه اتان می دانید. علایق یا توانایی هایم را اکثرتان می دانید.محل تولدم را بعضی هایتان می دانید. اصلا ندانید هم مهم نیست! من کی هستم؟ از کجا باید بدانم آخر!... »

جمله ی آخر را حذف می کنم. عیب است اگر بقیه بفهمند که خودم هم خودم را نمی شناسم. آهی می کشم و از پشت مانیتور بلند می شوم. کمی فلفل سیاه و ادویه به غذا اضافه می کنم. چند وقت است که خودم را گم کرده ام؟ دقیق نمی دانم. گاهی وقت ها یک رد و نشان هایی از خودم پیدا می کنم اما آنها هم خیلی زود غیب می شوند. بعد حتی وجودشان را فراموش می کنم. درگیر مشکلاتی هستم که حتی نمی توانم توضیحشان دهم. کاش برای ثانیه ای هم که شده این مغز لعنتی آرام میشد و انقدر وز وز نمی کرد. میز شام را کم کم می چینم. سین کجا مانده؟ لابد بازهم مشغول وب نویسی است. طبق معمول از خودش می نویسد. خوش به حالش! چقدر تجزیه تحلیل این مسایل برایش راحت است! حتی وقتی به چالش این من هستم دعوتش کردم با دو سه تا جمله ی طنز سر و تهش را هم آورد. او که از این دغدغه ها ندارد! خوش به حالش....

  • میخک

توسط ریحانه السادات دعوت شدم

 

 

1- من منم

2- شکل خودمم

3- اخلاقم کپی خودمه

4- تازه وبلاگ هم دارم!

 

 

 

دعوت می کنم از فائزه، bluebell (بلکن فرجی شد و وبلاگش فعال)، پاییز و آقای هیچ :)

 

 

  • میخک

 

 

 

۱. چی شد که به دنیای وبلاگ‌ها اومدی!؟

جواب این سوال را در تاریخچه ی درباره ی نوشتن مشاهده کنید.

 

۲.هدفت از نوشتن وبلاگ چه بود و چه هست!؟

جواب این سوال را نیز در تاریخچه ی درباره ی نوشتن مشاهده کنید.


۳. به نظرت چرا باید وبلاگ نوشت!؟

جواب این سوال را در این پست مشاهده کنید.


۴. به نظرت یه وبلاگ ایده آل چه مشخصاتی باید داشته باشه!؟
اصلا مشخصاتی باید داشته باشه؟ 

بسم الله الرحمن الرحیم.

عرضم به حضور انورتون که... باید فعال باشه. خوش سر و قلم باشه. حرفی برای گفتن داشته باشه ( لزومی نداره این حرف دنیا رو تکون بده یا کمر مفاخر رو خم کنه، باور کنید انتظار نداریم یه فیلسوف ژرف نگر  پشت کیبورد نشسته باشه و ما رو با بیاناتش مستفیض کنه!) ظاهرش هم دلنشین باشه. و اینکه صاحب وب هم خوش اخلاق و پاسخگو به نظرات باشه :)

 

۵. بیشتر کدوم موضوع رو در وبلاگ ها دوست داری!؟
یعنی بیشتر چه وبلاگ هایی رو دنبال میکنی!؟

هنوز از این دسته بندی ها سر در نیاوردم :/ اینطور که به نظر میاد اکثر وبلاگ هایی که دنبال می کنم روزانه نویسی و خاطرات به حساب میان در حالی که به نظر من اصلا روزانه نویسی و خاطرات نیستن :/ هر وقت فهمیدم شما رو هم در جریان میگذارم. 


۶. نظرت راجع به سرویس های وبلاگ‌دهی چیه!؟
و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟

جواب سوال الف را در سوگند به بلاگستان

و جواب سوال ب را در این پست مشاهده کنید.


۷. نظرت راجع به محیط وبلاگ نویسی (افراد) چیه!؟
و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟

جواب این سوال را در این پست مشاهده کنید.


۸. ویژگی‌ای از بلاگری دیگه که دوست داشتین اون ویژگی رو داشته باشین.

دوست داشتم خوش قلم باشم. و همین طور با سوادتر! این معلومات الکن اذیتم می کنه. البته که در این راستا تلاش می کنم :)


۹. چندتا از لبخند هایی که در بلاگ بیان (و سرویس های دیگه) داشتید رو با ما در میان بذارید.

ام... حافظه ام یاری نمی کنه. تنها چیزی که یادم میاد خنده هاییه که این پست باعثش شد. :)

 


۱۰. بدون تعارف ترین حرفتون با وبلاگ‌نویس ها چیه!؟
چیزی هست که بخواید بگید و ما بهش اشاره نکرده باشیم!؟

سلام. ​​​​​لطفا بمونید. ممنون.

 

​​​

و اینکه هر کسی شرکت کرد سعی کنه حداقل ۵ نفر رو دعوت کنه :) (از هر سرویس وبلاگ‌دهی که میخواد باشه)

پنج نفر اولی که کامنت بگذارن دعوتن :)

 

ممنون از جناب امیر بابت ابداع این چالش و دعوتشون :)

 

 

 

~~~~~~~~~~~~~

 

 

 

نوشتم و نوشتم و نوشتم. از نفرت بیش از حد معمولی که از تکرار دارم. بعد همه اشان را پاک کردم‌. اگر نوشته هایم را می خواندید شاید برای تنبلی و ننوشتن جواب درست حسابی برای هر سوال سرزنشم نمی کردید. اما نه، باید یک پست جداگانه و مفصل را به این مقوله اختصاص دهم. آن موقع نمی خوام کلی گویی های بی سر و ته اینجا در ذهنتان مانده باشد. نمی خواهم حرف تکراری بشنوید. نمی خوام حرفی را تکرار کنم. آخر من به سندروم حاد تکرار ستیزی دچارم. 

  • میخک

هوپ یک بار گفت " ز گهواره تا گور چالش بجوی " اشاره ای به اساس زندگی کرده بود و بعد مفصلا به چالش های شغلی اش پرداخته بود. بعد از خواندن نظرات دیدم که اکثر خوانندگان از همین جنبه ی شغلی یا درسی برداشت کرده اند. جوگیر شدم که یک پست بلند بالا بگذارم و از تمام زوایا این نصیحت خردمندانه را بررسی کنم، دیدم نه سواد کافی برای فلسفه بافی دارم و نه قلمم قادر است به موشکافی. فقط در یک کلمه می گویم ارتباط!

  • میخک

گویا گروهی از دوستان جمع شدن و تصمیم گرفتن کم کاری بیان و معرفی وبلاگ های برتر رو جبران کنن. ما هم از همین تریبون میگیم دمشون گرم. برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید. 

 

 

 

 

 

پ.ن: نه اینکه قصد جسارت داشته باشم و خیال کنم وبلاگم لایق رای دادنه! فقط برام سوال شد. الان وبلاگ من جز کدوم یک از دسته بندی ها قرار می گیره؟ 

  • میخک

روزهای قرنطینه برای من روزهای خوبی نبودند. پر از افسردگی، تنهایی، بی هدفی، تنبلی، غم، دلتنگی و... هزار و یک احساس بد که عادت کرده بودم به بودنشان. تلاشی هم برای نجات نمی کردم. اتفاقا برعکس، همه ی توانم را به کار می بردم تا خودم را بیشتر و بیشتر غرق کنم در دنیای ناامیدی. مدام خودم را سرزنش می کردم، نق می زدم، سر چیزهای بی خود گریه می کردم، بغض می کردم، داد و بی داد راه می انداختم و بخاطر تمام این رفتارهای احمقانه خودم را سرزنش می کردم و گاهی مطمئن می شدم لایق زندگی کردن نیستم حتی! صادقانه می گویم، بیان حالم را خوب کرد. اولش با اکراه آمدم اما چهل روزی که اینجا گذراندم رفته رفته بهتر شدم. تیر خلاص را هم که بلاگی از آن خود به سمت دیو خود بدبخت پنداری شلیک کرد و دعوتم کرد به چالشی که هر روز بابت چیزهای کوچک زندگی ام خدا را شکر کنم. بی نهایت ممنونم از تک تک شما دنبال شوندگانی که محال است بدانید چقدر برایم ارزش دارید. حتی با وجود اینکه خیلی هایتان اصلا من را نمی شناسید. 

 

 

 

 

  • میخک