غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

این من هستم/ عقده گشایی

دوشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ۰۴:۲۰ ب.ظ

هارت و پورت راه انداخته بودم که آخر ای بی انصاف ها! فقط چهار جمله؟! من در چهار جلد کتاب هم نمی توانم خودم را توصیف کنم و اساسا این امر ممکن نیست! دیدم خیلی ها با کمی دستکاری در قوانین چالش دلی نوشتند و خیلی هم خوب خودشان را توضیح دادند. دیدم فقط منم که از قافله عقب مانده ام و توخالی بودن ادعاهایم دارد ثابت می شود. کلیک کردم روی دکمه ی ارسال مطلب جدید. عنوانی را انتخاب کردم که پیشاپیش اعلام کند قرار است حسابی روده درازی کنم. اما هر چه فکر کردم ندانستم چه باید بنویسم!

:« سلام، من سین دال هستم. البته سین نوشته می شود ولی الی خوانده میشود؛ چون...»

این طور که نمی شود! به همین پیش نویس رضایت دادم و رفتم چرخی در فهرست مطالبم بزنم. چشمم به عنوان عجیب غریبی خورد. یادم نمی آمد پستی به اسم پشت صحنه نوشته باشم. شروع کردم به خواندنش. هفتاد و هفت شاخ از زوایای مختلف سرم بیرون زد. این دیگر چه شوخی مسخره ای بود؟! لابد کار یکی از همکلاسی هاست. تمام شایعاتی که پشت سر استاد می گفتند را نوشته. بی خود کرده! چرا در وبلاگ من؟! اصلا رمز عبور و نام کاربری ام را از کجا پیدا کرده! جوابی که برای آن سوال نوشته بودم را از کجا فهمیده؟ اصلا چطور توانسته به خودش همچین اجازه ای بدهد! حتی با اشاره به دخترک زشت ردیف دوم به من هم کنایه زده! رو را بروم! باید حقش را کف دستش بگذارم!

 

 

شال و کلاه می کنم و از اتاقم می زنم بیرون. اصلا نمی دانم دارم سراغ چه کسی می روم! خون جلوی چشم هایم را گرفته. احتمالا از یقه ی اولین نفری که سر راهم سبز شود می گیرم و سرش داد و بی داد می کنم. این حرکت زشت نباید بی جواب بماند. در آسانسور باز می شود. استاد رو به رویم ایستاده. در دستش یک جعبه شیرینی است. شهامتم را از دست می دهم. اگر خوانده باشد چه؟ اگر به گوشش رسانده باشند؟ حتما این را از چشم من می بیند. حتما تاحالا آبرویم رفته است و خودم خبر ندارم! به جهنم! می خواستم چهار ترم بی خود و بی دلیل مرا مردود نمی کرد تا این همه حرف پشت سرش درست نشود! می روم کنارش می ایستم. در بسته می شود. جعبه ی شیرینی را به سمتم می گیرد. زیرلب تشکر می کنم و ماسکم را بالا می کشم تا بداند بخاطر کروناست که بر نمی دارم. چند لحظه بعد سر صحبت را باز می کند.

:« همه چیز تموم شد. ترک کردم.»

صد تا صلوات نذر می کنم که منظورش را اشتباه برداشت کرده باشم. از سکوتم دست پاچه می شود.

:« راستی، ببخش که بی اجازه از صفحه ات استفاده کردم. دلم می خواست یه جایی اون حرف ها رو بزنم و... اصلا نمی دونم برای چی! چرا اون کار رو کردم. شاید...

 

 

توضیح می دهم اما یقین دارم که نمی شود. با همان چشم های درخشانش به من زل زده. خشمگین است. این خشم چشم هایش را زیبا تر می کند. شاید دارد فحشم می دهد. شاید سرم داد می زند. چیزی نمی شنوم. حتی صدای خودم را. شاید هم اصلا از همان اول سر صحبت را باز نکردم و این اتفاقات فقط در ذهنم افتاده. راستی، هنوز راز پشت صحنه ی سوالم را نخوانده؟ هنوز نمی داند؟ یا به روی خودش نمی آورد؟ پس چرا الان عصبانی است؟ اصلا نگاهش به سمت من است یا... در طبقه ی همکف از آسانسور بیرون می رود. حتی خداحافظی هم نمی کنیم. دقیق نمی دانم چند دور بی خودی درون این آسانسور لعنتی بالا و پایین می روم یا اصلا کی از ساختمان خارج می شوم! یادم نمی آید برای چه به ساختمانی آمدم که او در آن زندگی می کند؟ اینجا چه کار داشتم؟ شیرینی برای چیست؟ برای آنکه قرار عقدم را با آن زن بهم زدم؟ الان خوشحالم؟ حواسم هست که چه کار می کنم؟ شاید این هم از علایم ترک اعتیاد است. شاید هم فقط خواب می بینم...

 

 

.آری داشتم خواب می دیدم. پلک هایم را چند بار بهم می زنم تا مطمین شوم این بار همه چیز واقعی است. با خنده از تختم بلند می شوم. شقایق از لای در نگاهم می کند و می پرسد :« چی شده؟ خواب خنده دار دیدی؟» با لبخند گشادی جواب می دهم :« آره. خواب دیدم یه استاد دانشگاهم که عاشق یکی از دانشجوهاش شده. شاید هم اون دانشجو من بودم. دقیق یادم نیست... ولی خیلی جالب بود برام. شاید هم یه روز یه پست راجع بهش رفتم!» همان طور که از دور می شود و دستی به سر و روی خانه می کشد می گوید :« خب، به نظرت تعبیرش چیه؟» شانه را بر می دارم و در موهای بلند روشنم فرو می کنم :« معلومه! باید دست از دروغ گفتن بردارم. حتی خودم هم قاطی کردم کی هستم! باید حقیقت زندگی ام رو بنویسم. یه بار برای همیشه!» شقایق نه تایید می کند و نه تکذیب. می نشینم پشت کامپیوتر. شروع می کنم. به نوشتن پست این من هستم:

 

 

من سر راهی ام.

همیشه از اعتراف به این حقیقت نفرت داشتم اما دیگر فرقی برایم ندارد. اینکه پدر یا مادرم چند ساعت بعد از تولدم بدون اینکه یک قطره شیر خرجم کرده باشند یا پارچه ای دورم پیچیده باشند انداخته اندم درون یک زنبیل و کنار خیابان رهایم کرده اند دلیل نمی شود که دوستم نداشته اند. فقط نمی توانستند از پس مخارجم بر بیاییند. همین! آنقدرها هم تلخ نیست. برای هرکسی ممکن است پیش بیاید. بزرگ شدن در یتیم خانه جدا از سختی هایش مضایای خودش را دارد. مهم ترینش اینکه هیچ جای دیگر به بچه های مردم غذای مفت بدون خر حمالی نمی دهند! آن هم همراه پتو و رخت خواب! بعد اینکه درس زندگی را هم یاد آدم می دهند. آنجا حتی از گیس و گیس کشی هایی که با دختر های سرتق و بد قیافه ای که هر کدام سلیقه و علایق مضخرف خودشان را داشتند می شود کلی چیز یاد گرفت. مثلا اینکه چطور حق خودت را بگیری! چطور رقابت کنی و چطور آدم هایی که ازشان نفرت داری را تحمل کنی. خوشبخت ترین بچه های پرورشگاهی کسانی هستند که می توانند یک پدر مادر حسابی برای خود دست و پا کنند. هر وقت که برای بازدید می آمدند و ما به صف می شدیم مسابقه ی مرگ آوری شروع می شد. حاضر بودیم سر هم را زیر آب کنیم تا فقط خودمان به چشم والدین آینده امان بیاییم. من آنجا در فنون دلبری و جلب توجه و بچه ی خوب و مرتب و بامزه ای به نظر رسیدن به درجه ی استادی رسیدم. تنها عیبم این بود که زود قد کشیدم. پدر مادر ها هم دنبال یک بچه ی ریزه میزه ی فسقلی بودند که ترجیحا چیزی از گذشته اش به یاد نداشته باشد. چهارده سالم که شد دیگر ناامید شده بودم. همان موقع یک پیرمرد تنهای میلیاردر حضانتم را قبول کرد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. خیال می کردم خوشبخت شده ام. اما او ... او فقط یک عوضی هرزه بود و چشمش دنبال دختر زیبا و یتیم بی کس و کاری مثل من! جدا از تمام آزار و اذیت هایش چندین چند بار به من تجاوز کرد و من هیچ کاری نمی توانستم بکنم! جایی برای فرار کردن و پناه بردن هم نداشتم. او قیمم بود. تنها خانه و سرپناهم برای او بود. پول تو جیبی ام دست او بود. اختیارم هم همین طور. آن زمان ها که از این قوانین سفت و سخت برای حضانت وضع نشده بود. همین که کمی سر کیسه را شل کرده و پول به چرخ آن پرورشگاه مفلس ریخته بود برایشان کافی بود که جویای احوالم نشوند. مجبور بودم که تحمل کنم. یا شاید فکر می کردم که مجبورم تحمل کنم. بچه بودم. عقلم به جایی قد نمی داد. خودم را می زدم به نفهمیدن. شب و روزم شده بود گریه و خودخوری. چند سال گذشت تا بفهمم مقصر من نیستم. و مقصر باید مجازات می شد. خودم دست به کار شدم. کمی خواب آور ریختم توی غذایش، همان روزی که قرار بود در جاده ی بیرون شهر رانندگی کند. این همه آدم که موقع رانندگی خوابشان می برد. هیچ کسی بویی  نبرد. ماشینش چپ کرد. مرد. راحت شدم. هرچند تمام ثروتش را زده بود به اسم فک و فامیلش. یک ریال هم به من نرسید. آه در بساط نداشتم. تنها دارایی ام پلک های بلند و صورت جوان و زیبایم بود. خرجشان کردم، نه بیشتر از مقدار لازم. فقط برای اینکه یک کاری برای خودم دست و پا کنم و حقوقی اشته باشم. در یک کارخانه ی حسابی استخدام شدم. مخ رییسش را زدم. ساده بود و زود خامم شد. مرد خوبی بود. دوستش داشتم. قبل از اینکه خوشبختی زیر زبانم مزه کند مرد. او هم در تصادف مرد. بدشانسی بود یا گردش روزگار نمی دانم. کارخانه اش رسید به من. اما من که مدیریت بلد نبودم! همه چیز دود شد و رفت هوا. ورشکست شدم. بعدها فهمیدم برادر شوهرهایم نقشه کشیده بودند تا این طوری همه چیز را از چنگم بیرون بکشانند. از آن خانه ی اعیانی کارم می کشد به هم خانگی با شقایق. دختر بدی نیست. بجز وقت هایی که ژست روانشناس ها را می گیرد و برایت نسخه می پیچد قابل تحمل است.

 

 

تازگی ها با یک مرد آشنا شده ام. می گویم مرد چون واقعا مرد است. رنگ و بوی عوضی هایی که دورش را گرفته اند، نگرفته است. درس خوانده است اما فهمش بیشتر از مدرکش است. هرچند آدم حسابی نبود هم تغییری در رفتار من ایجاد نمی شد. یارو حسابی خرپول است! زن و زندگی هم ندارد. البته عرضه اش را ندارد. هوش زیادش در اینجور مسایل لنگ می زند. باید کلی فسفر بسوزانم تا خودم تشخیص بدهم از کدام لباس یا عطرم خوشش می آید. حتی یک ابراز علاقه ی خشک و خالی هم بلد نیست. شاید هم هیچ علاقه ای به من ندارد و صرفا برای اینکه با من بد نمی گذرد تحملم می کند. مجبور شدم خودم از طرف او از خودم خواستگاری کنم. مسخره است نه؟ آخر خفت و توهین است! اما به روی خودم نمی آورم. هفته ی بعد قرار محضر داریم. فکر کنم هنوز هم گیج است  که کی و چطور رابطه امان اینقدر پیشرفت کرد. کمی هم ترسیده. حق دارد. همه چیز شوخی شوخی جدی شد. بدون اینکه هیچ دلبستگی ایجاد شود. حداقل نه از طرف او. من از او بدم نمی آید. یک جور جذبه ی خاصی دارد. مردی است که عشق را فهمیده. عشق را لمس کرده و بعد خاکش کرده است. احساساتش مال من نیست. متعلق به زن سابقش است. من فقط حق دارم زیر زیرکی دوستش داشته باشم. تا وقتی قلعه ی محکمی دور خودش کشیده من هم دروغ تحویلش می دهم. خنده های مصنوعی بر لبم می نشانم و از ثروتی که به نامم می زند لذت می برم. نیازی نیست خود واقعی امان را نشان هم دهیم. حالا که فکرش را می کنم، دیر یا زود به من خیانت می کند. بعد از مرگ زنش دور هرچه جنس مونث است را خط کشیده بود. من فقط با تحریک شهوتش مرزها را شکستم. طلسم را باطل کردم. حالا هرکس دیگری می تواند نزدیکش بشود. معلوم است زیباتر و جوان تر از من هم پیدا می شود! بعد زنیکه ی بی چشم و رو همه ی پول های شوهر بدبخت مرا بالا می کشد و می زند به چاک! عمرا بگذارم چنین اتفاقی بیفتد! من باید قبل از او خیانت کنم. باید مجبورش کنم دار و ندارش را بزند به نام من. رگ خوابش دستم است. از پسش بر می آیم. آس و پاس که شد می روم پی کار و زندگی خودم و اجازه می دهم هر غلطی که می خواهد بکند. شاید چند روز هم برایش گریه کنم و آبعوره بگیرم. بعد از یادم می رود. او که دوستم نداشت. من چرا باید داشته باشم؟ شاید هم برود سراغ آن دختر... اسمش را نمی دانم. حتی یک بار هم ندیده امش اما حس ششم می گوید علاقه اش به دانشگاه منحصر به گل و بوته ها نیست. هرچند از آنها بیشتر از آدم ها خوشش می آید. اما یک دختری آنجا هست که دلش را برده. باید خیلی خاص و زیبایی اش منحصر به فرد باشد. بعضی وقت ها به او حسودی ام می شود. بعضی وقت ها هم شانه بالا می اندازم و می گویم به درک! من از همان اول هم پول هایش را می خواستم. او واقعا مرد است. از جنس من نیست. من برای خوشبخت بودن به دنیا نیامده ام...

 

 

تازه می فهمم شقایق تمام مدت پشتم ایستاده بوده و داشته متنم را می خوانده. اخم غلیظی روی صورتش نشسته. می پرسم :« چته؟ خوشت نیومد؟» سر تکان می دهد :« اصلا! تو اینطوری نیستی! یه جور نوشتی که ترحم انگیز باشه. تمام سیاهی ها رو بندازی گردن سرنوشت. همه چیز جبری که جبری نیست! می دونی...»به بقیه ی توضیحاتش را گوش نمی دهم. معلوم است که او این حرف ها را می زند. او که معنی سیاهی را نمی داند...

 

بهانه ی خرید را می آورم و بیرون می روم. باز هم مثل همیشه، به هیچ کدام از حرف هایم گوش نمی دهد. کار خودش را می کند. قرار گذاشته ایم در زندگی هم فضولی نکنیم. اما من نمی توانم! نمی توانم بایستم و ببینم زندگی خودش را آتش می زند! فکر می کند معنی سیاهی را نمی دانم. شاید چون رازداری را بهتر از او بلدم. نفس عمیقی می کشم و به آسمان آبی خیره می شوم. سر میز شام دوباره سعی می کنم قانعش کنم حرف دلش را به آن مرد بزند. الانم را نمی توانم با این فکرها خراب کنم. امروز روز جشن است. روز تولدم است. یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل رز سفید می گیرم و به قبرش سر می زنم. می نشینم و یک عالمه با او حرف می زنم. مطمینم که صدایم را می شنود. بعد راه می افتم به سمت آن ساختمان. آسانسور به طبقه ی آخر می رسد. در باز می شود و با آن دختر چشم در چشم می شوم. هم شوکه شده و هم خشمگین است. شیرینی را به سمتش تعارف می کنم. ماسکش را بالا می آورد و زیرلب تشکر می کند. این عصبانیتی که در چشم هایش موج می زند برای چیست؟ امروز روز شادی است. روز تولد دوباره است. روزی است که بالاخره ترک کردم. هرچند هنوز کف دست هایم عرق می کند و کمی هم سرگیجه دارم. کمی هم نه، دنیا دور سرم می چرخد. نمی توانم تعادلم را حفظ کنم و روی زانوهایم می افتم. همکارم از دست می گیرد و بلندم می کند. به برهوت اطرافمان نگاه می کنم. به صحرایی که هیچ بر جز خاک تیره رنگ و باد در آن وجود دارد. نفس عمیقی می کشم و ذخیره ی نیتروژن لباسم به نصف می رسد. برای اینکه خیال مرکز و گروه پشتیبانی را راحت کنم می گویم 

:«چیز مهمی نیست... فکر کنم بخاطر تشعشات باشه. شاید هم در اثر امواج الکترومغناطیسی یه جور ارتباط ذهنی با ساکنین قبلی زمین پیدا کردم. چند لحظه حس کردم یکی از انسان ها هستم....»

همکارم چپ چپ نگاهم می کند و می پرسد :« داری به چه زبونی حرف می زنی؟» می خواهم بگویم فارسی دیگر! که خنده ام می گیرد. اطلاعات ما از نژاد انسان آنقدر محدود است که چیزی بیشتر از رایج ترین کلمات در ایستگاه های فضایی اشان نمی دانیم. پس من از کجا می دانم؟ انگار آدم ها خاطراتشان را به نحوی به این سیاره ی سنگی منتقل کرده اند و حالا من دارم داده ها را دریافت می کنم. بدون کم و کاست. زندگی انسان ها را می فهمم و انگار واقعا من یک استاد گیاه شناسی بوده ام و این زندگی را از سر گذرانده ام! پس چرا از بین ده ها فضانوردی که قبل از ما به این سیاره ی خراب شده سفر کرده بودند هیچ کدام حرفی در مورد این حسی که من تجربه می کنم نگفته بودند؟ به خودم می آیم و می بینم کشان کشان برده اندم به مرکز، دارند مغزم را اسکن می کنند تا ببیند چه ام شده. تنها دوستی که اینجا دارم همین همکارم است. و تنها کسی است که از من نمی ترسد و حاضر است برایم غذا بیاورد. بقیه فکر میکنند مرضم ممکن است مسری باشد و خواستار هرچه زودتر برگشتن به سیاره ی خودمان هستند.

 

سینی جلبک نیم پز را جلویش می گذارم. دوباره با همان زبان عجیب و غریب چیزی بلغور می کند که نمی فهمم. ممکن است ذهنش تسخیر شده باشد؟ یا یک جور ویروس تکلمش را دچار اختلال کرده باشد؟ تا وقتی جواب آزمایش ها نیامده هیچ چیز نمی شود گفت. لعنت به این سیاره ی نحس! می دانستم شوم است و آخر سر آه این گونه ی منقرض شده دامنمان را می گیرد. انقراضشان ربطی به ما نداشت اما انسان ها که شعور درست و حسابی نداشتند! اگر داشتند که دستی دستی خودشان را به کشتن نمی دادند! حالا هم ما را مقصر خطاب می کنند و ارواح سرگردانشان دامن کسانی مثل دوست بیچاره ی من را می گیرد! نگرانش هستم اما فکر نکنم با در میان گذاشتن نگرانی هایم با او کمکی کرده باشم. اصلا معلوم نیست متوجه حرف های ما می شود یا نه. آه عمیقی می کشم و به سمت دفتر رییس پروژه می روم. باید زودتر از اینها این کار را می کردم. از این شغل نفرت دارم و فقط از ترس اینکه کار دیگری گیرم نیاید تاحالا تحملش کرده ام. اما دیگر بس است! می روم و استعفا می دهم. خودم را از این همه استرس و فشار روانی خلاص می کنم. بالاخره زمین کوفتی را ترک می کنم. بله، همین امروز ترکش می کنم. آسانسور در طبقه ی آخر ایستگاه فضایی امان توقف می کند. من پیاده می شوم اما استاد پشت سرم جا می ماند. خداحافظی نمی کنم. او حتی متوجه رفتنم نمی شود. غرق در افکار خودش است. با شانه هایی آویزان و اخمی بر صورت به اتاقم بر می گردد. این طوری نمی شود. باید اول بفهمم کار کیست! همین طور بی فکر عمل کردن راه به جایی نمی برد. یا شاید هم باید نادیده اش بگیرم. پست جدیدم را باز میکنم. 

:« من سین دال هستم. البته سین نوشته می شود و الی خوانده می شود، دلیلش فعلا اهمیتی ندارد. سن و جنسیت و رشته ی تحصیلی م را همه اتان می دانید. علایق یا توانایی هایم را اکثرتان می دانید.محل تولدم را بعضی هایتان می دانید. اصلا ندانید هم مهم نیست! من کی هستم؟ از کجا باید بدانم آخر!... »

جمله ی آخر را حذف می کنم. عیب است اگر بقیه بفهمند که خودم هم خودم را نمی شناسم. آهی می کشم و از پشت مانیتور بلند می شوم. کمی فلفل سیاه و ادویه به غذا اضافه می کنم. چند وقت است که خودم را گم کرده ام؟ دقیق نمی دانم. گاهی وقت ها یک رد و نشان هایی از خودم پیدا می کنم اما آنها هم خیلی زود غیب می شوند. بعد حتی وجودشان را فراموش می کنم. درگیر مشکلاتی هستم که حتی نمی توانم توضیحشان دهم. کاش برای ثانیه ای هم که شده این مغز لعنتی آرام میشد و انقدر وز وز نمی کرد. میز شام را کم کم می چینم. سین کجا مانده؟ لابد بازهم مشغول وب نویسی است. طبق معمول از خودش می نویسد. خوش به حالش! چقدر تجزیه تحلیل این مسایل برایش راحت است! حتی وقتی به چالش این من هستم دعوتش کردم با دو سه تا جمله ی طنز سر و تهش را هم آورد. او که از این دغدغه ها ندارد! خوش به حالش....

  • میخک

نظرات  (۲۱)

اوف دختر. عجب پپست درهم و شلوغی بود. اما خوب نوشتی. خوندنش لذت بخش بود. مثل داستان کوتاهی از یک نویسنده حرفه ای میموند. بفرست برای ماهنامه داستان... یا شایدم برا ناداستان هم بفرستی خوب باشه

 

+فکر کردم واقعا درمورد خودت میخوای بنویسی

پاسخ:
پست کردنش برای خودمم خیلی ظول کشید و خیلی دو به شک بودم بذارمش یا نه. 
ممنون ازت لطف داری :))
ناداستان چیست؟!
فکر کنم همین لینک دادنش به پست های قبلی و آشنا بودن شما با من باعث شده یه خورده لذت بخشه وگرنه داستانش که جز سرگیجه هیوی نداره! 


+منم فکر کردم واقعا درمورد خودم می خوام بنویسم :/

O.O چه داستان پیچده ای و زیبایی !!!!

خیلی عجیبه......

 

پاسخ:
ممنون :)
چشم هاتون پیچیده و جذاب می بینه :) 

انقدررررر با شخصیت های این داشتان بازی کردی و هر دفعه از زبون یه نفر گفتی که جدا سرگیجه گرفتم !!!!

 

ایده جذابیه که نام کاربری و رمز بیوفته دست آشناها ...

 

 

پاسخ:
شرمنده😅 

فقط همین بخشش جذابه؟
  • فاطمه ‌‌‌‌
  • ما تو این وبلاگ با چند تا شخصیت طرفیم؟ :))

    پاسخ:
    حالا فک کن من درون خودم با چندتا شخصیت طرفم! :)))

    اوه اوه به سبک خطرناکی رو اوردی :))

    بسی جذاب بود :)

    خوب تونستی گیجم کنی :)

    اتفاقا منم در نظر داشتم که که یک من هستم واقعی بنویسم 

    ولی خب هربار پشیمون میشم !

     

    پاسخ:
    کمربند های ایمنی رو ببندین پس :)))

    مرسی لطف داری چشم هات جذاب می بینه :)))

    پشیمون نشو دختر بنویس!
  • هلن پراسپرو
  • خدایا! من فقط دو قطره از این پیچیدگی و جذابیت و لایه لایه لایه بودن نویسندگی رو میخوام! 

    اگه واقعی بود، که مطمئنم یه رگه های واقعیت توش داشت، که واقعا عجیبه و سخت... اینهمه شخصیت تو یه ذهن.

    ولی اگه خیالی بود...

    شما الهه نویسندگی تناسخ یافته در بدن یک وبلاگنویس هستی!

    همینکه دیگه فکر می کردی خب دیگه، این داستان اصلیه، یه لایه دیگه میومد که هه هه ببین. من داستان اصلی بودم....

    پاسخ:
    اختیار دارین شما که نویسنده بین المللی هستین!

    این قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین و هیجان انگیزترین و جذاب ترین تعرفی بود که تاحالا ازم شده بود :))
    مرسی هلن چان :)
    شما لطف داری :)

    الیییی!! این عجب داستانی بووددد!! *-* ولی با فاطمه موافقم. چند تا شخصیت؟ :))) همه ش سوییچ می کردی به اون یکی شخصیت، و من واقعا چند بند طول می کشید تا بفهمم این الان کیه و کجاست و داره چی می گه! :))

    پاسخ:
    نوبادییییییی :)
    مرسی لطف داری :)
    بعضی از این شخصیت ها اصلا وجود ندارن و خیلی ها هم وجود دارن و اینجا نگنجیدن :)

    آخرش قابل فهم بود یا نه به نظرت؟

    ی ماهنامه... مثل داستان. 

    پاسخ:
    باورت میشه در این مسایل صفر کیلومترم؟ هیچ وقت هیچ نوشته ای رو به هیچ جا نفرستادم :/ اصلا بلد نیستم :/
  • دختر پاییزی
  • خیلی عالی بود👌 آفرین👏 ...جریان سیال ذهن؟

    + نمی دونم چرا یاد فیلم" Interstellar" افتادم

    پاسخ:
    ممنون لطف دارین :))

    ندیدمش متاسفانه وقتی دیدم نظرم رو میگم :)


    سلام.

    خیلی خوب نوشتید👌.

    پاسخ:
    علیک سلام
    ممنون لطف دارین :)

    چه جالب! *-*

     

    آخرش به نظرم واقعاااا خوب بود. یعنی... بهترین پایانی که می تونستی براش در نظر بگیری. :") (من اینطوری بودم که واییی! سین هم یه شخصیت مستقل بودههه؟)

    پاسخ:
    :))

    مرسی لطف داری ^_^

    و بازهم :)))

    سلام :)

     

    پیش از اینکه چیزی بگم یه سوال:

    الان این یه داستان بود یا نبود؟

    یادمه آخرین بار بهم گفتین:

    "

    من از زبون خودم می نویسم

    و هر ثانیه خودم رو جور دیگه ای می بینم

    هر چی نوشتم توصیفی از شرایط خودمه

    تمام پست هام

    اینکه چقدر نا مفهوم از آب در میاد تقصیر من نیست!

    "

     

    پاسخ:
    علیک سلام جناب عینک! حال احوال؟ چه خبرها؟ خوب هستین الحمدالله؟ خانواده خوبن؟
    یه مدت نبودین نگرانتون بودیم
    حالا درباره ی نوشتن هیچی، چندتا وبلاگ پست های چالش برانگیزی گذاشته بودن که از همون موقع خوندنشون به خودم میگفتم نظر آقای عینک راجع به این پست خواندنی خواهد بود! بعد هی منتظر بودم بیایید و نظر بدید هی نمیومدید. خلاصه جای خالی اتون احساس میشد :)


    پاسخ: این داستان نبود داستان شد :دی

    در چه شرایطی این رو گفتم یادم نیست اما درمورد تمام داستان هام هم صدق میکنه :)
  • |•° ن.م °•|
  • نوع نگاه کردنت رو دوست دارم !!!

    اصلا شیوه نوشتنت یه جور دیگس از یه بعد دیگه:)

    شاید این بعد ها و فرو رفتن درون این شخصیت ها به ذهنمون خطور کنه.

    مثلا من یه کروکدیل باشم توی یه چشمه تو علفزار یا یک مرد کارمند توی اداره پست بدون زن وبچه ولی نمیتونم به زیبایی که تو مینویسی درش بیارم:)

    پاسخ:
    نوع نگاه کردنم هم تو رو دوست داره :))

    منم دوست دارم کروکدیل باشم
    بیا بریم یه روز زندگی کروکدیلی رو تجربه کنیم :دی

    اختیار دارین این چه حرفیه... [سرخ می شود]

    سلام الی جانم!

    اول اینکه مرسی ازت که به یادم بودی. امشب پیامت رو دیدم. راستش چند وقتیه زندگی خیلی دوست داره بازی‌م بده واسه همین نشده بیام وب گردی...

     

    دوم هم اینکه بابا ایولا دختر تو که مغزم رو رگ به رگ کردی با این پست خفن...

    خیلی خوشم اومد ازش... وقتی میخوندمش سریال روزی روزگاری اومد به ذهنم... پیچیدگی های زیاد و شخصیت های مختلف با داستان های متفاوت...

    خیلی مرسی ازت ♡♡♡

    پاسخ:
    علیک سلام زازک جان
    وبلاگت حذف شده یا من آدرسش رو اشتباه میزنم؟
    چی شده جانا؟ خوبی؟ کمکی از دست من بر میاد؟

    من حتی تبریک رتبه ی عالی ات رو هم نگفته بودم! پزت رو به دوستام هم دادم :))

    مرسی لطف داری :)
    من سپاس گزارم از حضور گرمت :)

    راستش همش منتظر بودم که بلاخره اون داستان اصلی بیاد وسط و هیع پیچیده تر میشد:)این پیچیدگی اش جذابش کرده. و اینکه اون قسمت "آسانسوری که بدون خدافظی ترک میشه "نقطه مشترک همه ی داستان ها بود ولی هر بار شخصیت هایی که درون آسانسور بودن تغییر میکرد و ذهنت رو به چالش میکشید. خلاصه که تحلیل زیادی نکنم و سرتون رو درد نیارم(با اینکه عاشق تحلیل کردنم).

    اصولا پست های طولانی رو نمیشه خوند مگر اینکه انقدر جذاب باشه که نتونی نصفه بزاریش😊تا آخر پستتون رو با کنجکاوی و دقت تمام خوندم🌸

    نعمت نویسندگی خیلی خوبه و فک کنم برا شما ذاتیهD:

    متاسفانه من اونجور که علاقه دارم در نویسندگی استعداد ندارم😶

    پاسخ:
    سلام :)
    اول بگم خوش اومدین به درباره ی نوشتن :)


    ممنون، لطف دارین :)
    چشم هاتون پیچیده و جذاب میبینه :)

    به نظر خودم که نقطه ی مشترکش ترک کردن بود...

    بازهم لطف دارید...

    آقا! آقا! این چه حرفیه؟ شدیدا تکذیب میکنم! من کجا استعداد دارم! شما رو به این لینک ارجاع میدهم.

    مجدد سلام :)

     

    _" گفتی چه خبر؟از تو چه پنهان خبری نیست

    در زندگی ام غیر زمستان خبری نیست

    انگار نه انگار دل شهر گرفته است

    از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست"

     

    _حالم را هم اگر که پرسیدی بدان که حال من عالی است مثل حال گل ؛ حال گل در چنگ چنگیز مغول :(

     +حالا اگه من از شما بپرسم چه خبر؟و حالتون چطوره؟شما چی میگین؟


    _اصلا باورم نمیشه یعنی نگران من شدین؟ واقعا منتظر کامنت گذاشتن من زیر پستای دیگه می موندین؟یاد یه بزرگی افتادم که می گفت:«همیشه دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد»

     

    _بگم که من هر جا کامنت می ذارم هدف از کامنت گذاشتنم اینه که حرفی واسه گفتن دارم و هر جا که کامنت نمی ذارم هدف از کامنت نذاشتنم اینه که من بازم حرفی واسه گفتن دارم اما ترجیح میدم : به قول صادق هدایت توی مقدمه ی بوف کور:«یاد گرفته ام که تا می توانم باید خاموش باشم تا می توانم باید افکارم را برای خودم نگه دارم!»

     

    _الان کنجکاو شدم که بدونم اون بعضی وبلاگ ها و اون پستای چالش برانگیزی که گفتین منتظر کامنت گذاشتن من بودین دقیقا کدوم وب ها و کدوم پستا بوده؟

     

    _گفتین یه مدت نبودم! اتفاقا من همیشه تو وبلاگ شما  هستم و پستا رو می خونم لطفا کامنت نذاشتنم رو دلیل بر نبودنم ندونین! شاید باورتون نشه ولی من کامنتای وب شما رو با دقت تر از خودتون می خونم!

     

    _راستی من معمولا خیلی کم کامنت می ذارم کنجکاوم بدونم کدوم کامنت هایی که من تو وبلاگ های دیگه گذاشتم واستون "خواندنی" بوده؟

     

    پاسخ:
    مجددا علیک سلام :)

    انشالله حال دلتون بهتره میشه :)
    بارون هم به وقتش می باره...

    من میگم ممنون، سلامتی :) به همین راحتی :) من بلد نیستم اینقد قشنگ حال احوال کنم :)

    بله نگرانتون شدم! آخه میدونید، بعضی وقتها خییییلییییی ریزبین میشید و نکته های جالبی رو کشف میکنید از لابه لای پست ها. دنبال دیدن کشفیاتتون بودم. اینکه چه نقطه نظری دارید. بعضی وقتها هم که روزه ی سکوت میگیرد البته :/ اگه بخوایم افکارمون رو برای خودمون نگه داریم که اصلا وبلاگ نخواهیم داشت!


    دیگه خیلی گذشت از زمانشون باید بگردم از تو آرشیو پیدا کنم :/ [قبلا گفته بودم چقدر حافظه ام ضعیفه؟]

    نه اصلا وبلاگ خودم منظورم نبود، همین وبلاگ های دیگه رو میگشتم. نشون به اون نشون که وقتی تو پست خاطره ی بقچه کامنت گذاشتین گل از گلم شکفت و گفتم برگشتین پس! :) [ البته شما که واکنشم رو ندیدید ولی بازهم! ]
    چرا باورم نشه؟ اتفاقا خیلیم باورم میشه و بهش معترفم :))


    اوووووووووه این رو دیگه عمرا یادم باشه :/

    سلام

     

    میشه یه خواهش کنم؟؟

     

    اگه جواب مثبت بود، میشه خواهش کنم کمی در خصوص ایجاز برامون بنویسید مخصوصا ایجاز حذف!

     

    ;)

    پاسخ:
    علیک سلام :)


    بذارید یه اعترافی بکنم
    تا حالا اسم این آرایه رو هم نشنیده بودم و بعد از گفتن شما رفتم توی اینترنت جستجو کردم و یه چیزهایی دستگیرم شد
    منتها در حدی نیستم که بخوام توضیح بدم!

    مطمینم خود شما بهتر از من می دونید!

    شرمنده ام  
    اگه کار دیگه ای از دستم بر بیاد حتما در خدمتم ها

    ولی خب این یکی تو کتاب ما تجربی ها که نبود، ببخشید که بلد نبودم
  • ریحانة السادات
  • دیوونه شدم سین D:

    چه پیچیده بووود.

    ذهنتو یه کم بهم قرض میدی؟

    نیاز دارم از ساده نویسی بیام بیرون :|

    پاسخ:
    خدا نکنه ریحانه جان!
    ببخشید سرت درد اومد، حلالم کن :(

    حالا جدا از تعارفات و اینها بیا این ذهن رو هر جا می خوای ببریش ببر از شرش خلاص شم! والا یه نفس راحت هم نمیذاره بکشم!
  • ریحانة السادات
  • چی رو حلال کنم،بسی هم لذت بردم =]

     

    خیلی باحال میشه ذهن آدما چرخشی باشه ها :دی

    پاسخ:
    خب الحمد الله :)

    باحال نیست :/ شکنجه است! :/
  • 1 بنده ی خدا
  • پستتو خوندم و خوابیدم. میخواستم نیمساعت بخوابم بعد پاشم سر درسام.خواببدم و خواب شخصیتای پستتو دیدم

    پاسخ:
    ببخشید واقعا! خوابتون رو هم بهم ریختم :دی
  • 1 بنده ی خدا
  • 😂نه اوکیه.کلا خواستم در جریان تاثیر پستای این مدلیت رو ناخودآگاه ملت باشی

    پاسخ:
    ممنون از اطلاع رسانی :دی


    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.