هشتاد سالگی؟
به دلایل مختلف مطمینم که هشتاد سالگی ات را نمی بینی. هیچ اصراری هم ندارم که دعا کنم حتما زنده باشی و با صورتی که به اندازه ی آسفالت های شهر چین و چروک دارد و دهانی که اگر دندان مصنوعی ات را درونش نگذاری جمع می شود و لب های خشک ترک ترکت روی چند بار روی هم تا می خورند و چشم هایی که بی عینک یا با عینک هیچ سویی ندارند و قدی که از دال اسمت هم خمیده تر است در این دنیا دست و پا بزنی. خودت می دانی چقدر از سر بار بقیه شدن نفرت دارم. می دانی حالم بهم می خورد از اینکه آنقدر ضعیف بشوم که از پس کارهای روزمره ی خودم هم بر نیایم و منت نوه و نتیجه را بکشم و برای یک لقمه غذا جلویشان کوچک شوم و هزار نفر پشت سرم بگویند :« ایش! این چرا نمی میره!» شاید خیلی ها بخواهند این حقیقت را انکار کنند اما اتفاقی است که بخواهیم یا نخواهیم از هشتاد سالگی به بعد برایمان می افتد و من آنقدر احمق نیستم که آرزو کنم تا آن زمان زنده بمانم و شاهد خورد شدن شخصیتی که این همه سال برایش زحمت کشیده ام باشم! الان که این نامه را می نویسم معتقدم مرگ حق است و حتی یک جور نعمت! قطعا تو هم مدتی هست که به این نتیجه رسیده ای. از آن بالا داری همه چیز را نگاه می کنی. این طوری خیالم راحت تر است که بهانه ی آلزایمر ( که قطعا در این سال های آخر خوره ی جان خودت و بچه هایت شده بود) و اینطور چیزها رو نمی آوری و حتما نامه ام را می خوانی. می بینی؟ آنقدر حواس پرتم که خودم یادم رفت سلام کنم. سلام!
سلام الی جانم! دوست دارم حال و احوالت را بپرسم اما می دانم که نمی توانی جواب بدهی. راستش اگر جواب می دادی هم نمی پرسیدم. از حرف هایی که ممکن است بزنی می ترسم. این روزها زیاد به دنیای پس از مرگ فکر می کنم. دلیلش را اصلا یادت هست؟ بگذریم، مدام صدایی « الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا...» را در گوشم زمزمه می کند و من هزار و یک جور تعبیر برایش تجسم می کنم. کاش می شد بگویی بیدار شدن چه حسی داشت! نمی خواهم کس دیگری از مرگ برگردد و برایم تعریف کند. می دانم بیدار شدن برای هرکسی متفاوت و می خواهم بدانم برای شخص تو چطور بود؟ آزاردهنده بود یا آرام بخش؟ وحشت کرده بودی یا لبخندی گوشه ی لبت نشسته بود؟ منتظرش بودی یا غافل گیرت کرد؟ بگذریم، حالا که صرفا شنونده ای و من متکلم وحده بگذار از خودم برایت بگویم. خود این روزهایم را که خودت هم از سر گذرانده ای و حرفی برای اضافه کردن نیست. از فردای خودم می گویم، فردایی که گذشته ی تو را می سازد. من الان یک سرم با چهار میلیون و هفت هزار و نهصد و نود و نه سودا ! یکی یکی آرزوهایم را نامم ببرم یا خودت بخاطر داری اشان؟ اصلا مگر می توانی فراموششان کنی؟! رویا هایم امروز محقق نمی شوند. شاید فردا و پس فردا هم نشوند و از کجا معلوم شاید الان داری پوزخند می زنی و می گویی :« هیچوقت محقق نمی شوند بچه جان!» اما... اما من دست از تلاش هایم بر نمی دارم. به تو قول می دهم، تویی که بیش از همه از کاهلی و بی ارادگی هایم زخم خورده ای. تویی که شاید از امروز من نفرت داری حتی! به تو قول می دهم و این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. من فردای بهتری را برایت می سازم. هوای خانواده و دوستانت را بیشتر خواهم داشت. من که ندیدم چطور اشتباهاتی در زندگی ات داشته ای. اما با کمی قدرت تخیل می توانم از هرکدامشان درس بگیرم و این طوری خط زمانی جدیدی را آغاز کنم. اینطوری حتی اگر تا هشتاد سالگی هم زنده بمانم شاید هیچوقت تو را در هیچ آینه ای نبینم و اگر ببینم هم اصلا نمی توانم تشخیص بدهم این تو هستی یا مخاطب نامه ای که اواخر پاییز 99 نوشته بودم و اصلا این دو با هم متفاوت اند یا نه و اگر هستند وضع کدامشان بهتر است یا بدتر! پس نوشتن چنین نامه ای کار بیخودی است! بنویسم که چه بشود؟! بخوانی و بخندی و رد شوی؟ بعد هم از خودم بابت اینکه موجبات شوخی و خنده ی خودم در گور را فراهم کردم تشکر کنم؟ خب انگار این هدف هم محقق شد. خداحافظ!
ممنونم از نفس :)
هر کسی تاحالا دعوت نشده شرکت کنه، من یادم نیست چه کسایی شرکت کرده بودن حتی!
- ۹۹/۰۹/۰۱
همه اینقدر قشنگ نوشتن که من دیگه انگیزه ای برای شرکت توی این چالش ندارم واقعا😐