غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

هشتاد سالگی؟

شنبه, ۱ آذر ۱۳۹۹، ۱۱:۲۰ ق.ظ

به دلایل مختلف مطمینم که هشتاد سالگی ات را نمی بینی. هیچ اصراری هم ندارم که دعا کنم حتما زنده باشی و با صورتی که به اندازه ی آسفالت های شهر چین و چروک دارد و دهانی که اگر دندان مصنوعی ات را درونش نگذاری جمع می شود و لب های خشک ترک ترکت روی چند بار روی هم تا می خورند و چشم هایی که بی عینک یا با عینک هیچ سویی ندارند و قدی که از دال اسمت هم خمیده تر است در این دنیا دست و پا بزنی. خودت می دانی چقدر از سر بار بقیه شدن نفرت دارم. می دانی حالم بهم می خورد از اینکه آنقدر ضعیف بشوم که از پس کارهای روزمره ی خودم هم بر نیایم و منت نوه و نتیجه را بکشم و برای یک لقمه غذا جلویشان کوچک شوم و هزار نفر پشت سرم بگویند :« ایش! این چرا نمی میره!» شاید خیلی ها بخواهند این حقیقت را انکار کنند اما اتفاقی است که بخواهیم یا نخواهیم از هشتاد سالگی به بعد برایمان می افتد و من آنقدر احمق نیستم که آرزو کنم تا آن زمان زنده بمانم و شاهد خورد شدن شخصیتی که این همه سال برایش زحمت کشیده ام باشم! الان که این نامه را می نویسم معتقدم مرگ حق است و حتی یک جور نعمت! قطعا تو هم مدتی هست که به این نتیجه رسیده ای. از آن بالا داری همه چیز را نگاه می کنی. این طوری خیالم راحت تر است که بهانه ی آلزایمر ( که قطعا در این سال های آخر خوره ی جان خودت و بچه هایت شده بود) و اینطور چیزها رو نمی آوری و حتما نامه ام را می خوانی. می بینی؟ آنقدر حواس پرتم که خودم یادم رفت سلام کنم. سلام!

 

سلام الی جانم! دوست دارم حال و احوالت را بپرسم اما می دانم که نمی توانی جواب بدهی. راستش اگر جواب می دادی هم نمی پرسیدم. از حرف هایی که ممکن است بزنی می ترسم. این روزها زیاد به دنیای پس از مرگ فکر می کنم. دلیلش را اصلا یادت هست؟ بگذریم، مدام صدایی « الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا...» را در گوشم زمزمه می کند و من هزار و یک جور تعبیر برایش تجسم می کنم. کاش می شد بگویی بیدار شدن چه حسی داشت! نمی خواهم کس دیگری از مرگ برگردد و برایم تعریف کند. می دانم بیدار شدن برای هرکسی متفاوت و می خواهم بدانم برای شخص تو چطور بود؟ آزاردهنده بود یا آرام بخش؟ وحشت کرده بودی یا لبخندی گوشه ی لبت نشسته بود؟ منتظرش بودی یا غافل گیرت کرد؟ بگذریم، حالا که صرفا شنونده ای و من متکلم وحده بگذار از خودم برایت بگویم. خود این روزهایم را که خودت هم از سر گذرانده ای و حرفی برای اضافه کردن نیست. از فردای خودم می گویم، فردایی که گذشته ی تو را می سازد. من الان یک سرم با چهار میلیون و هفت هزار و نهصد و نود و نه سودا ! یکی یکی آرزوهایم را نامم ببرم یا خودت بخاطر داری اشان؟ اصلا مگر می توانی فراموششان کنی؟! رویا هایم امروز محقق نمی شوند. شاید فردا و پس فردا هم نشوند و از کجا معلوم شاید الان داری پوزخند می زنی و می گویی :« هیچوقت محقق نمی شوند بچه جان!» اما... اما من دست از تلاش هایم بر نمی دارم. به تو قول می دهم، تویی که بیش از همه از کاهلی و بی ارادگی هایم زخم خورده ای. تویی که شاید از امروز من نفرت داری حتی! به تو قول می دهم و این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. من فردای بهتری را برایت می سازم. هوای خانواده و دوستانت را بیشتر خواهم داشت. من که ندیدم چطور اشتباهاتی در زندگی ات داشته ای. اما با کمی قدرت تخیل می توانم از هرکدامشان درس بگیرم و این طوری خط زمانی جدیدی را آغاز کنم. اینطوری حتی اگر تا هشتاد سالگی هم زنده بمانم شاید هیچوقت تو را در هیچ آینه ای نبینم و اگر ببینم هم اصلا نمی توانم تشخیص بدهم این تو هستی یا مخاطب نامه ای که اواخر پاییز 99 نوشته بودم و اصلا این دو با هم متفاوت اند یا نه و  اگر هستند وضع کدامشان بهتر است یا بدتر! پس نوشتن چنین نامه ای کار بیخودی است! بنویسم که چه بشود؟! بخوانی و بخندی و رد شوی؟ بعد هم از خودم بابت اینکه موجبات شوخی و خنده ی خودم در گور را فراهم کردم تشکر کنم؟ خب انگار این هدف هم محقق شد. خداحافظ!

 

 

 

ممنونم از نفس :)

هر کسی تاحالا دعوت نشده شرکت کنه، من یادم نیست چه کسایی شرکت کرده بودن حتی! 

  • میخک

نظرات  (۱۳)

  • Sepideh Adliepour
  • همه اینقدر قشنگ نوشتن که من دیگه انگیزه ای برای شرکت توی این چالش ندارم واقعا😐

    پاسخ:
    حالا من کاملا برعکس، فکر می کنم اکثرمون (بیشتر از همه خودم) اونقدر زشت نوشتیم که هیچکس راغب نمیشه به نوشتن :/
    نوآورانه نوشتنش واقعا سخته 
    همه اش حرف های تکراری از آب در میاد
  • ریحانة السادات
  • منم هیچ وقت نخواستم انقدر عمر کنم :(

     

     

    البته تو کتاب دینی دهم نوشته که مومنان معتقد به معاد از خداوند عمری طولانی طلب می کنند تا با تلاش برای کارهای ثواب،جایگاه بالاتری در بهشت برای خود پیدا کنند.

    با این حساب یا کتاب دینی تا حدودی چرت گفته(زیاد پیش میاد به نظر من)یا من مومن معتقد به معاد نیستم و از اون دسته م که هر روز در گرداب آلودگی ها فرو می روم و یاس و ناامیدی تمام وجودم را می گیرد و دست به هر کاری می زنم یا چی.

     

    به هر حال آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم ... :)

     

    پاسخ:
    مخصوصا رفتارهای بعضی ها رو که با پدر بزرگ ها و مادربزرگ هاشون می بینی... هرچقدر هم که دوستشون داشته باشن راحت طلبن (ما هم هستیم و قطعا نوه هامون هم خواهند بود) حوصله ی رحمت اضافی و تر و خشک کردن بقیه رو ندارن. وای که چقدر بدم میاد تر و خشکم کنن!

    الان کدوم قسمتش چرت بود؟ 
    پدر بزرگ من رو ببینی بیست و هفت ساعته در حال نماز و ذکر گفتنه :) طبیعتا دورا جوونی اش اینقدر به کارهای مذهبی مشغول نبوده خب...

    یعنی به نظرت اون دنیا وجود نداره؟

    کلا الی، پست های تو اینطورین که می تونی بخونیشون و می تونی لذت ببری و ذوق کنی، ولی اصلااا نمی تونی براشون چیزی بگی :)

    انگار انقدر کامل هستن که جز "وای چقدر قشنگ بود" یا "چقدر خوش قلمی" چیز دیگه ای به ذهنت نمی رسه و از اونجایی که می دونی الی قصه ی ما از این جملات خوشش نمی آد، مجبوری بدون کامنت رد بشی که خب دلت هم نمی آد! *هندونه ها را با خنده از زیر بغل الی برمی دارد* خب حالا تکلیف چیه؟ =))

    پاسخ:
    کجا بردی هندونه ام رو؟ :)) جاش خوب بود که! :)))
    تکلیف شما اینه که بیایید اون هندونه ها رو برگردونید سر جاش :) 
    من الان تا خود افق پرواز کرده بودم برم نگردون روی زمین خواهشا :))
  • ** گُلشید **
  • گفته بودم خلاقیتت تو نوشتن بی نظیره؟:)

     

    ولی جدا اینکه تو سن پیری آدم محتاج بقیه بشه خیلی بده:(

    کاش هیچ کس به چنین سرنوشتی دچار نشه.

    پاسخ:
    الان رفتم تمام نظراتت رو خوندم. نه نگفته بودی :دی

    خیییییلیییییی! 
    واقعا خدا بهمون رحم کنه!
  • ریحانة السادات
  • اوه نه اشتباه حرفم برداشت شد.

    توی کتاب دینی مون نوشته اگه مومن واقعی باشی عمر طولانی از خدا می خوای.

    ولی خب من نمی خوام هشتاد سال عمر کنم.پس عمر طولانی از خدا نخواستم :)

    بعد اگه جزء این دسته نباشی،میری تو اون دسته که به معاد اعتقاد نداری.

    ولی من به معادم اعتقاد دارم.

    یه دسته ای هستیم که هیچ جا گنجونده نشدیم :دی

     

     

    کتاب دینی ها...یه وقتایی انقــــــدر کلیشه حرف می زنن که اعصابم به هم می ریزه...یا توی این دسته ای یا اون دسته!یا مومن و خوبی یا کافر و بدی.در حالی که اثبات شی نفی ما عدا نمی کنه :دی

    نمی دونم شاید از غر زدنای زیادمه که بهش گیر میدم...کلا زیاد به کتابای درسای عمومی آموزش پرورش گیر میدم. :}

    راستی منم می تونم بهت بگم الی؟یا هنوز اونقدر صمیمی نشدم؟یا هندوانه ها کمن؟ :دییییییی

    پاسخ:
    میدونی کتاب دینی ها خیلی کلی ان
    خیلی چیزها رو خود معلم باید با بیان و لحن و نکات اضافه اش واضح کنه و یاد بده
    اگه معلم هم بخواد در حد کتاب بگه به هیچ عنوان درسی از دین به بچه یاد داده نمیشه

    کتاب هامون نیاز به اصلاحات شدیدی دارن، ولی خب همین اواخر سواد رسانه و امثالهم اضافه شدن که بد نیستن خدایی. سرعتمون کمه اما داریم پیشرفت می کنیم :)

    البته که میتونی :)
    اتفاقا تو جواب یه کامنت که پرسیده بودی میتونم بهت بگم سین؟ خواستم بنویسم چرا الی نه اون وقت؟ که سکوت پیشه کردم و کلا یادم رفت :)
    راحت باش ریحانه جان :)

  • |•° ن.م °•|
  • حالا من بگم قشنگ نوشتی باز توبیا بگی نه اختیار داری من بد نوشتم هی بگم شکسته نفسی میکنی باز بیا بگی نه بابا راست میگم و....

    هیچی نمیگم ولی خوب هشتادسالگیت مثل خودم عالی بدون ویلچر چین وچروک آسفالتی و آلزاییمر :)

    پاسخ:
    :)))))))
    آخرش هم معلوم نمیشه حق با کیه :دی

    انشالله! مهم نیست قبل از مرگ چند سالمون باشه ولی حتما بدون ویلچر و آلزایمر باشه لطفا !

    *هندوانه ها را دوباره به الی برمی گرداند* *بال هایش را هم همینطور* *بدرقه اش می کند تا دوباره به افق پرواز کند* =))) :دی

    پاسخ:
    ممنونم :)))))))))
  • هیـ ‌‌‌ـچ
  • چرا این قدر امید به زندگیت کمه :| من که تا سنم ۳ رقمی نشه، ول کن معامله نمیشم :))

    خوب نوشتی، دوستش داشتم :)

    پاسخ:
    مهم کمیتش نیست، کیفیته! وقتی بشی یه تیکه گوشت روی ویلچر چه فایده ای داره زندگی؟ حالا ایشالا که شما 139 سال با سرزندگی و سلامتی عشق و حال کنید منتها من از بدن خودم خبر دارم میدونم از همین حالا استخونهام در حال پوسیدنه :/

    ممنون، لطف دارین :)

    حقیقت‌اش من هیچ‌وقت به این‌که چقدر عمر می‌کنم و... فکر نکردم و کلاً واسه‌م مرگ هم به اون معنا مهم نبوده؛ ولی خب در کل نظرم اینه که بعد از مرگ، یه تناسخی وجود داره که جزوی از ابدیتی هست که همه‌مون هم جزوی از اون‌ایم... خلاصه که عشقه این ابدیت رو. :)

    پاسخ:
    من نمیخوام اونقدر زنده بمونم که عالم و آدم آرزوی مرگم رو کنن و همه یه لباس سیاه مخصوص مراسم ختم کنار گذاشته باشن و با هم راجع به اینکه خرماش رو از کجا بخریم ارزون تر در میاد صحبت کنن! 
    این برام خیلی مهمه!

    تناسخ باور قشنگ و فانتزی ایه حیف که واقعی نیست :(

    اگه تناسخ نباشه ابدیتی نیست مگه؟

  • •miss writer•
  • امیدوارم یه روزی هشتاد سالگیت

    و هشتادسالگی های ما

    ازمون به خاطر تلاشایی که این روزا داریم میکنیم تشکر کنن

    پاسخ:
    چه آرزوی خوبی :)

    ولی بهترین آرزو نیست....
    امیدوارم کاری انجام داده باشیم که لایق تشکر باشیم!

    در مورد تناسخ واقعاً مطمئن نیستم، ولی خب یه احتمالی می‌دم که باشه و همین یه امیدی هست برای ادامه دادن زندگی.

    ولی خب قطعاً ابدیت وجود داره، شاید تو هم بعضی وقت‌ها و توی مواقعی خاص حسش کردی. خیلی زیباست. :)

    یه چیز دیگه بگم؟ من اگه هم بخوام بمیرم دوست دارم تنها بمیرم. اون هم توی فضا و مکانی خاص.

    پاسخ:
    تناسخ صرفا از جهت باحال بودن و کسب تجربه های متفاوت و فانتزیه که قشنگه! وگرنه چرا باید امیدمون بهش باشه؟
    یه سوال بپرسم؟
    به معاد اعتقاد ندارین؟

    هم میتونم حسش کنم و هم نه...

    تنهایی خیلی غمگینه که...
    من دوست دارم شهید بشم :) حالا شهید هم نشدم کشته بشم حداقل! اصلا رویاش هم قشنگه :) 
    حددهای چهل، پنجاه سالگی... زمان خوبی به نظر میرسه
    حالا شاید بعدا نظرم عوض شد کلا !

    خب زیبایی‌اش به همین غمگین بودن‌اش هست دیگه. :)

    من به معاد اعتقاد دارم ولی شاید نه اون‌جوری که می‌گن؛ مثلاً من معاد رو با همون اصل قضاوت شدن اما به شکل دیگه‌ای متصور می‌شم. من معتقدم که حتماً در انتهای زمان توسط خدا و فرشتگان و برگزیدگان قضاوت می‌شم ولی اون چیزی که من در تصورم دارم، شاید خیلی متفاوت باشه با چیزهایی که اکثریت بهشون باور دارن. ولی در کلیت اتفاق نظر دارم.

    من هم خودم هنوز نمی‌دونم به تناسخ امید داشته باشم یا نه؛ گاهی کلاً مسخره به نظرم می‌رسه و گاهی چنان واقعی که انگار همین یک دقیقه بعد اتفاق می‌افته. نمی‌دونم واقعاً...

    شهید شدن در راه هدفی خاص هم خیلی خوبه. :) مثلاً من خودم دوست دارم که در راه وطنم و صدالبته تنها کشته بشم و مثال‌هایی از این قبیل.

    پاسخ:
    آخه خیلی غمگین هم کمر آدم رو می شکنه خب! 
    ولی قبول دارم زیبا و وسوسه کننده است :)


    منم تصورم دقیقا اون معنای رایج نیست...
    اشکالی نداره بخوام یکم بیشتر توضیح بدید؟ 
    اگه خوشتون نمیاد که کلا بیخیال بشیم اما دوست دارم بدونم...


    قبول دارین اینکه از پشت تیر بخوری دراماتیک ترین حالتشه؟ :دی
    ولی خب مرگم باید یه اثری بذاره...
  • ریحانة السادات
  • واستین واستین من می خوام وسط بحث بپرم.

    من همیشه دوست داشتم تیر بخوره تو خود قلبم :)

    هم اونقدر تیکه پاره نمیشی که کسی رغبت نکنه جمعت کنه،هم معمولا با یه لبخند خاص می میرن اونایی که تیر به قلبشون خورده :دی

     

    البته از پشت تیر خوردن هم باحاله،کلا کشته شدن خیلی باحال تر از مردنه :)

    و کلا تر اینکه لطفا زجرکش نشم جناب خدا،مرسی.

     

     

    وقتی فکر می کنم یه روز با بدبختی جون میدم و به قول تو کسی ککش نمی گزه و بیشتر فکر خرما ان،دلم می خواد برای مظلومیت خودم گریه کنم! اه،این همه سال بدوی،رویا ببافی،آخرش بمیری؟مسخره نیست؟

     

    یک عدد معلم عربی خفن داشتیم :) که یه بار از مرگ صحبت می کرد و منم تند تند می نوشتمشون.پراکنده نویسی کردم ولی حرفاش جالب بود.میرم بهشون سر و سامون بدم منتشرشون کنم :)

     

    *می رود نفس تازه کند تا برگردد و کامیون کامیون حرف خالی کند توی کامنت مردم.

    پاسخ:
    خوش اومدی :دی
    کاملا موافقم باهات :)


    ول کن جهان را ریجانه! مهم خداست که قراره بریم تو آغوشش :) هرکسی تو این دنیا هست هرطوری که دوست دارن فکر کنن! به خودشون ربط داره!

    حتما از حرفهاش به ما هم بگو :)

    :دی

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.