احساس راسکولنیکوف بودن میکنم
دلم میخواهد یک قانون شکنی بکنم، از یک خط قرمز رد بشوم، یک کار بزرگ انجام بدهم.
شدیدا میدانم که چقدر در اشتباهم و شدیدا میدانم آخر قصه چه میشود، ولی دلم منطق سرش نمیشود. فقط میخواهد.
میخواهم طوفان به پا کنم، میخواهم ناپلوئن را تا کنم و در جیبم بگذارم. ناپلوئن را زیاد نمیشناسم اما یک تصوراتی در ذهنم از او ساخته ام.
حالم بد است. نه آنقدر بد که شب و روز خودم را در اتاق حبس کنم و وقتی به خودم میایم درست جایی باشم که قصه ام را شروع میکند، شاید هم هنوز آنقدر بد نیستم.
کسی چه میداند، شاید من هم یک ایده به ذهنم رسید و وسوسه شدم تا انجامش بدهم. نمیدانم اگر یک نقشه ی درست حسابی و بی نقص داشتم، من هم شب و روز مراحلش را با خودم مرور میکردم یا نه. دلم میخواست انجامش دهم یا نه.
راسکولنیکوف بودن تلخ است، اما یک جورهایی هم حس خوبی به حساب می آید. مثلا اینکه میدانم آدم خوبی بودم و حیف شدم، مثلا اینکه میتوانستم درست بروم اما...
میدانم چرت و برت میگویم. دلم هم چرت و برت میگوید. ولی نمیدانم چرا !
حالا که صحبتش بیش آمد، کسی از شما یک بیرزن بیوه ی نزولخور نمیشناسد که خواهرش را کتک میزند و قرار است ساعت هفت در خانه تنها باشد؟
فقط بیزحمت یک تبر هم برایم آماده کنید. آن وقت میفهمم واقعا راسکولنیکوف هستم یا نه. میتوانم بهتر از او عمل کنم یا نه. جانی هستم یا نه.