غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۱ مطلب با موضوع «معرفی داستان و رمان» ثبت شده است

 

اولین کتابی که بعد از اتمام امتحانات شروع و امروز تمومش کردم دنیای سوفی هستش. هرچند باید دوباره و شاید هم سه باره بخونمش چون خیلی عمیقه و درکش بعضی وقت ها سخت میشه. کتاب شیرین و جذابیه به همه توصیه میکنم که بخوننش. نقدی ندارم فقط یک جمله درموردش میکتونم بگم« بازگویی تاریخ فلسفه است در پیچ و خم طنز رومانتیک» مفهوم طنز رومانتیک خودش خیلی جالب بود. شاید ازش استفاده کنم. مثلا مریم یه دفعه فریاد بزنه:« چرا مردم باید کتابی رو بخونن که شخصیت هاش مدام به شیطان میبازن؟» یا مثلا معصومه بگه:« خوبیش اینه که زندانی بودنم تا صفحه ی 500 طول نکشید!»

 
یه شباهت هایی بین خودم و سقراط پیدا کردم. شدیدا هوس کردم فیلسوف بشم.
 
 
 
Related image
 
عکسی از نسخه ای که خودم خوندم پیدا نکردم. ترجمه ی جواد شاهدی بود. خالی از اشکال که نه اما خوب بود. بهترین نکته اش سبکی عجیب کتاب بود.
  • میخک

احساس راسکولنیکوف بودن میکنم 

دلم میخواهد یک قانون شکنی بکنم، از یک خط قرمز رد بشوم، یک کار بزرگ انجام بدهم. 
شدیدا میدانم که چقدر در اشتباهم و شدیدا میدانم آخر قصه چه میشود، ولی دلم منطق سرش نمیشود. فقط میخواهد. 
میخواهم طوفان به پا کنم، میخواهم ناپلوئن را تا کنم و در جیبم بگذارم. ناپلوئن را زیاد نمیشناسم اما یک تصوراتی در ذهنم از او ساخته ام.
حالم بد است. نه آنقدر بد که شب و روز خودم را در اتاق حبس کنم و وقتی به خودم میایم درست جایی باشم که قصه ام را شروع میکند، شاید هم هنوز آنقدر بد نیستم.
کسی چه میداند، شاید من هم یک ایده به ذهنم رسید و وسوسه شدم تا انجامش بدهم. نمیدانم اگر یک نقشه ی درست حسابی و بی نقص داشتم، من هم شب و روز مراحلش را با خودم مرور میکردم یا نه. دلم میخواست انجامش دهم یا نه.
راسکولنیکوف بودن تلخ است، اما یک جورهایی هم حس خوبی به حساب می آید. مثلا اینکه میدانم آدم خوبی بودم و حیف شدم، مثلا اینکه میتوانستم درست بروم اما...
میدانم چرت و برت میگویم. دلم هم چرت و برت میگوید. ولی نمیدانم چرا !
حالا که صحبتش بیش آمد، کسی از شما یک بیرزن بیوه ی نزولخور نمیشناسد که خواهرش را کتک میزند و قرار است ساعت هفت در خانه تنها باشد؟
فقط بیزحمت یک تبر هم برایم آماده کنید. آن وقت میفهمم واقعا راسکولنیکوف هستم یا نه. میتوانم بهتر از او عمل کنم یا نه. جانی هستم یا نه.
  • میخک

 

یکی از بهترین کارهایی که توی عمرم کردم دوباره خوندن این کتاب بود. یادمه بار اول کلافه شده بودم. انگار به زور میخوندمش و فقط میخواستم که تموم بشه. از تک تک جمله هاش بدم میومد و از نوع نوشتن نویسنده خسته شده بودم. اولین بار جنایت و مکافات رو خوندم فقط به این دلیل که کتاب مشحوری بود و زشت بود اگه نمیخوندمش. اما این بار کاملا فرق داشت. بدون اغرق عاشقش شدم! تک تک جملات برام زیبا و دوست داشتنی بودن و شدیدا من رو همراه کردن. من موقع خوندن ماجرای زندگی مارملادف ها گریه ام گرفت و موقع قتل پیرزن به اندازه ی خود راسکولنیکوف هیجان زده بودم. کاملا با نظر نویسنده موافقم. شخصیت های رنج کشیده مقدس ان. واقعا مقدس ان. شخصیت خانم مارملادف که نمونه ی کامل ظلم روزگار بود شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد. حتی وقتی بچه هاش رو کتک میزد و یا با خانم لیپه و خزل دعوا میکرد به نظرم دوست داشتنی تر میشد. اول ماجرا از آقای مارملادف متنفر شدم اما وقتی که کتک میخورد و از این کار لذت میبرد... به جریت میتونم بگم این کتاب بهترین نمونه ی شخصیت پردازی خاکستری بود. اینکه هیچکس بد نیست، فقط پاسخ مردم به بدبختی فرق میکنه. احترامی که به سونیا دارم رو به دونیا قاعل نیستم و اونقدر که آقای سویدرگلف برام جالبه رازومیخین نیست. شک ندارم اگه یه کتاب دیگه بود از شخصیت پردازی رازومیخین تعریف میکردم که یه دوست همراه و یه رفیق فداکاره، اما این کتاب اونقدر نمونه های محشر داشت که این توش گمه! حتی خانم سویدرگلف برام عجیب و جذاب بود. تمام کاراکتر ها حتی اگه نقششون در حد چند ثانیه بود خیلی خوب نوشته شده بودن و تمام لایه های شخصیتی اشون از جنبه ی روانشناسی بررسی شده بود. اینکه سویدرگلف یه رذل به تمام معناست که مشخصه اما... اصلا تا نخونیدش نمیفهمید منظورم چیه. و در مورد محتوای کتاب، کابوس های راسکولونیکوف توی زندان خیلی خوب خلاصه ی ماجرا رو تعریف کردن، یه باکتری که بین تمام مردم پخش شده و باعث شده همه تندخو و یه جورهایی قاضی خودشون بشن. اینکه آدم ها هرکدوم اصول اخلاقی خودشون رو دارن و از برطبق اون دیگران رو متهم میکنن و حتی حکم هم اجرا میکنن. احساس میکنم دنیا پره از این آدم ها. راسکولونیکوف فقط شهامت بیشتری داشت. همین! برای همین کاری رو که فکر میکرد درسته رو انجام داد و اسمش شد جنایت! اما درمورد مکافات... آدم ها این اصول اخلاقی رو بر اساس عقل و منطق خودشون وضع میکنن اما خدا یه چیزی توی دلمون گذاشته که اگه خطا رفتیم بهمون هشدار بده. مکافات راسکولونیکوف زندان نبود، عذاب وجدان بود. حتی عذاب وجدان خالی هم نبود، درگیری منطق و مذهب توی درونش بود. وقتی تصویر درستی از مذهب وجود نداشته باشه فکر کنم همین اتفاق هم بیفته. که آدم ها دنبال عقلشون میرن در حالی که تک تک سلول هاشون میگن که این کار اشتباهه. تا اواخر داستان از همه چیز راضی بودم، آماده بودم بعد تموم شدن یه مطلب شبیه خرمگس بنویسم و بگم اگه اسلام رو میشناخت این طور نمیشد. اما پایانش شگفت زده ام کرد. راسکولونیکوف فهمید که اشتباه کرده. اون کابوس ها بهترین راه نشون دادن کشمکش ذهنی اش بودن. اینکه بعضی آدم ها به اون باکتری دچار نشدن و هنوز سالمن. اینکه با کمک اونها میشه نجات پیدا کرد. آدم هایی مثل پیامبر. اما تعریف جنایت و مکافات از پیامبر فرق داشت. تعریفی که خیلی دوستش داشتم. تعریفش عشق بود، آدم های عاشق. کسایی مثل سونیا. اینکه کسی مثل سونیا توی دنیای واقعی وجود داره یا نه رو نمیدونم. اول فکر میکردم  سونیا هم کسی مثل راسکولونیکوفه که از خط قرمز عبور کرده فقط برای اینکه زنده بمونه . اما سونیا هنوز به اعتقادات و دین پایبند بود. نمیدونم ممکنه کسی غرق گناه بشه اما هنوز مومن بمونه یا نه. شاید سونیا فقط یک استنا بود. روند داستانی هم جالب بود. قسمت اول شروع کرد به توصیف بدی های پترزبوزگ. شهر شلوغ و کثیف و حال بهم زن. شهری پپر از لجن. این شاید بهترین راه برای توصیف حال رودی بود. اینکه هرکجا نگاه میکرد جز بدی نمیدید و با تمام وجودش میخواست وضع رو تغییر بده، به هر روشی که شده. نظریه اش جالب بود. یه جورهایی هم راست بود. آدمی که میخواد موفق بشه باید خون بریزه. درسته، سردار ها و قهرمان های قصه ها همین کار رو کردن که قهرمان بشن. اما شخصیت ذاتی رودی از ناپلوین بزرگ تر بود. خودش نمیدونست اما جدانش میدونست که فقط موفق شدن کافی نیست. و واقعا خوشحالم که در آخر قبول کرد که اشتباه کرده. بگذریم، تو قسمت دوم بعد از قتل کم کم محیط فرق کرد. دوستش رازومیخین رو دید، خانواده اش به دیدنش اومدن. خوبی ها درست وقتی که کار از کار گذشته بود به سراغش اومدن و رودی که نمیخواست باور هاش رو تغییر بده همه اشون رو پس زد. رودی راکولونیکوف باور کرده بود دنیای یه جای وحشیه که اگه نتونی موفق بشی راهی جز مرگ نداری. اگه این طوری باشه طبیعیه که هر کاری برای موفقیت میکنی حتی رد شدن از قانون و آدم کشی! ولی بعد از انجام کار فهمید که دور وبرش پر از عشقه. باورش نکرد. فکر میکرد چون خونواده اش روستایی هستن یا رازومیخین آدم عجیب غریب یا حتی احمقیه احساسات توی وجودشون هست. اما وقتی سونیا رو دید همه چیز فرق کرد. فهمید که عشق توی فقر و بدبختی هم وجود داره. قسمت سوم ماجرا هم توی سیبری اتفاق افتاد که پایان ماجرا بود. دوباره میگم که عاشق جنایت و مکافات هستم و اگه نخونیدش عمرتون بر باد رفته. حتی اگه ازش خوشتنون نیومد به زور بخونیدش. مطمین باشید بار دوم عاشقش میشید. شاید هم بار سوم چیز های بیشتری فهمیدم و دوباره یه متن نوشتم!

 
 
Related image

 

  • میخک

کتاب قشنگی بود

چند تا داستان کوتاه
خیلی کوتاه
هیچوقت فکر نمیکرد از داستان کوتاه خوشم بیاد!
کاملا متفاوت
با زاویه دید اشخاص متفاوت
شاید بهترین قسمتش این بود:
 
پدرم گفته بود: قدر هر زخمی به عمق درد های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است. تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست. پدرم گفته بودکه عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر است. اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و او هر که را دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد.
 
حتما بخونیدش
 
Image result for ‫من هشتمین آن هفت نفرم‬‎
  • میخک

تموم شب تلاش میکردم گریه کنم تا یکم آروم بشم.

اما بعدا با کلی رایزنی با خودم به این نتیجه رسیدم که امکان نداره نوشته های کتاب درست باشن.
کاش جرج اورل زنده بود. کاش بود تا من خاطرات آزاده هامون رو براش مینوشتم و ثابت میکردم آدم هایی هستن که موقع درد قهرمان بازی یادشون نمیره.
در طی رایزنی ها به این نتیجه رسیدم اگه به خدا اعتقاد نداشته باشی واقعا هم همین اتفاق میفته.
بی کم و کاست.
نمیدونم وقتی ابراین از وینسون پرسید: به خدا اعتقاد داری؟ اگه جواب میداد آره داستان چطور میشد. روند داستان فرق میکرد یا با همون استدلال ها یا بهتره بگم سفسطه ها وجود خدا رو هم رد میکرد؟ فقط یه چیزی رو میدونم. اگه روزی جای وینسون اسمیت باشم، اگه توی قدرت حزب اسیر باشم، تنهایی نمیتونم بجنگم. معلومه که نمیتونم. حتی تنهایی شاید به اندازه ی وینسون شجاعت نداشته باشم که همون کار های کوچیک مثل نوشتن خاطرات رو انجام بدم. اما اگه خدا رو داشته باشم...
خدا رو دوست دارم اما نه به اندازه ی خودش.
عاشقش هستم اما نه به اندازه ی عشقش.
کمه، این عشق کمه، این میزان از دیوونه بودن کمه، شدیدا نیاز دارم دیوونه ی خدا بشم. فکر کنم هممون نیاز داریم.
 
و یه نصیحت؛ یا عاشق نشید یا اگه میشید جوری بشید که اتاق 110 نتونه این احساس رو ازتون بگیره.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پی نوشت: این قالب رو گذاشتم تا هر کسی نظر میده تو پست مربوط به خودش نظر بده.
هرچند اصلا دوستش ندارم.
آیا در این جمع کسی نیست که مرابرای یابیدن یک قالب خوب یاری کند؟
 
  • میخک
این کتاب در سال 1950 نوشته شده و پیش بینی آینده رو انجام میده. اولین چیزی که درمورد این کتاب باید بدونید اینه اگه شخصیتی هستید که سریع تحت تاثیر قرار میگیرد به هیچ وجه نباید بخونیدش.
چون شدیدا نا امید کننده است.
از یه جنبه هایی شباهت هایی با کتاب دیگه ای این نویسنده (قلعه یحیوانات) داره اما شخصا قلعه ی حیوانات رو بیشتر دوست داشتم.
قلعه ی حیوانات روند شکل گیری یه انقلاب و بعد تبدیل شدن انقلاب به همون چیزی که قبلش بود رو نشون میداد. اما در کتاب 1984 جامعه ی بعد از انقلابی رو به تصویر میکشه که به مراتب از گذشته بدتره.
بدترین قسمت ماجرا اینه که بعضی حرف هاش واقعا واقعیه.
مفهوم دو گانه باوری و تله اسکرین ها، این که هیچ فکر آزادی نداشته باشی، وزارت هرزه نگار که با پخش عکس ها و فیلم های مبتذل میخوان قشر ضعیف رو دور از ماجرا های سیاسی نگه دارن. و مهم تر از همه شعاری که در داستان مدام تکرار میشه :
 
آزادی بردگی است، جنگ صلح است، نادانی توانایی است.
 
کتاب جالبیه اما من مفهوم نهایی اش رو قبول ندارم. اینکه شر هیچ وقت شکست نمیخوره واقعی نیست. اینکه احساسات ما به راحتی کنترل میشن واقعی نیست. شخصیت اصلی(وینسون اسمیت) تنها کسی بود که میخواست در مقابل این بدی ها ایستادگی کنه. هرچند روشش مسخره بود، با گناه، با سرپیچی از قوانین. اینکه حزب حاکم بد بود رو شکی درش نیست و اینکه ایستادگی در برابر قوانین مسخره و مستبادانه لازمه اما روشی که وینسون اسمیت و جولیا انتخاب کردن هیچ ارتباطی با مخالفت با حزب نداشت.
در کل، این داستان تمام فضا رو سیاه و پر از نابودی نشون داد، اما واقعیت وحشتناک تر از پیش بینی آقای اورول بوده. در واقعیت حاکمان مستبد همین کار رو میکنن اما در فضایی کاملا زیبا و به ظاهر امن. در داستان 1984 شخصیت ها با شکنجه و تهدید و ترس حزب رو قبول میکردن. اما امکان نداره با ترس و عذاب احساسات کسی رو به دست بگیری کاری کنی عاشق حزب بشه! هرچند در دنیای امروز به راحتی در فکر مردم ذهنیت ساخته میشه، کاری میکنن که مردم دنیا از مسلمون ها بدشون بیاد یا اینکه جوون های ما نسبت به عقایدشون سست بشن. اما صلاحشون خطرناک تر از شوک الکتریکی و گرسنگی دادن به مردمه. 
در آخر، شدیدا باور دارم یه جاهایی مثل وزارت هرزه نگار، یا وزارت حقیقت که کارش جعل حقیقته در بعضی از نقاط دنیا مقل آمریکا وجود داره. با این تفاوت که برعکس داستان 1984 سرش تو کار کشور خودش نیست و چیز هایی که میسازه رو تو دنیا پخش میکنه.یه چیز دیگه، یکی از پیش بینی های آقای اورول این بود که مناطقی مثل خاورمیانه مدام در حال جنگ و دست به دست شدن میون قدرت های بزرگ هستن. در بین این منطقه ها اسم کشورمون ایران هم بود. اگه بگمچرا ابرقدرت ها میخوان این مکان ها رو به  دست بیارن که تکرار مکرراته، اما توضیح های این کتاب متفاوت تر و جالب تر بود. فقط میخواستم بگم دم بچه های سپاه و سرباز های کشورمون گرم که نزاشتن این پیشبینی واقعیت پیدا کنه و دشمن به خاکمون دست درازی کنه.
 
خسته نباشید دلاور ها.
 
 
 
 
 
 
Image result for 1984
 
  • میخک

غار ارواح همون طور که از اسمش پیداست یک داستان ترسناکه. درمورد یک خواهر و برادر که به خونه ی اقوامشون در یک جزیره سفر میکنن و میخوان راز یک غار مرموز رو کشف کنن. البته خیلی هم ترسناک نیست یا حداقل برای من نبوده. توصیف های داستان خیلی خوب نیست. حال و هوای داستان خوب به خواننده منتقل نشده. نویسنده بیشتر از اینکه سعی کنه نشانه های ترسناک رو بیان کنه از کلمات هولناک و ترسناک استفاده کرده. میتونست بجای اینکه مستقیما به خواننده بگه قبرستان ترسناک است حال و هوای قبرستان رو توصیف کنه. البته تاحدودی این کار انجام شده ولی کافی نیست. شخصیت ها واقعی نیستن. واقعی بودن شخصیت به معنای وجود خارجی اونها نیست. یعنی باید قابل باور باشن. این اصلا قابل باور نیست که یه دختر یازده ساله که همیشه خیلی منطقی و علمی فکر میکنه تفریح مورد علاقه اش گشت زدن توی قبرستان ها باشه. اما در هر صورت حالت تعلیق یا به عبارت ساده تر شک و انتظار در این داستان کاملا خوب اجرا شده. اونقدر که مجبوری تا صفحه ی آخر رو بخونی. داستان در اوج و با یک غافل گیری عالی به پایان میرسه. اما میتونست از این غافل گیری استفاده کنه. میتونست این غافل گیری تازه شروع داستان باشه، شاید یه داستان بهتر از غار ارواح. اگه شما هم کتاب دیگه ای از مجموعه ی ترس و لرز رو خونده باشید خیلی راحت میتونید راز غار رو حدس بزنید. انگار داستان های ترسناک حالت دیگه ای ندارن. غار ارواح داستان جذابیه اما به نظر من «خانه ی مرگ» از همین مجموعه با موضوعی مشابه این داستان خیلی بهتر نوشته شده. به شما پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخونید.

http://92.50.2.210/database/BookImages/94/94206278.jpg

  • میخک

ویرایش  خواهد شد:

 

 

 

این کتاب مجموع چند داستان تقریبا ترسناک و درمورد اشباح است. به نظر من که اصلا هم ترسناک نیست. نویسنده فقط خودش میدونه که داره راجب چی حرف میزنه و اونو توضیح نمیده. مخصوصا تو قسمت های  « هی آقا»  ،  « بیست دقیقه مانده به درخت»  ، « عروسک گمشده» و « افسون سایه ها» اینا رو من اصلا متوجه نشدم که ماجرا چیه ، شخصیت اصلیش کیه یا حتی اگه اینارو توضیح داده باشه بازهم آدم نمی فهمه اصلا این داستان برای چی نوشته شده. نه سرگرم کننده است نه محتوایی داره. البته فکرهای اولیه اش عالیه و اگه نویسنده یکم زور میزد تا بهتر بنویسه میتونست فوق العاده باشه. مخصوصا داستان های « پیرمردی که تابها را هل میداد» ، « بالاتر از خانه ی عقاب» ، « خانه ی جدید» و «مهاجر» عالی بودن. اگه فکر « بالاتر از خانه ی عقاب » رو بیشتر توضیح و همین طور ادامه میداد، میتونست یه رمان کامل باشه. درکل جالب بود ، هرچند مییتونست خیلی جالبتر باشه.

  • میخک

تازگی ها دارم یک کتابی می خونم به اسم «آیین دوست یابی». مطالب به درد بخور زیادی داره اما به نظر من دیگه خیلی قدیمی شده، یعنی 79 سال پیش نوشته شده. نکاتی گفته که مال مردم 79 سال پیشه، نه واسه آدم های امروزی که از هر کلمشون منظور و مفهوم های مختلفی در میاد! حالا جدا از این مورد، به نظر من باید اسمشو میزاشتن «آیین روابط اجتماعی» یا «آیین راه آمدن با مردم». واقعیت اینه که دوست به معنی دوستی که ما تو بچگی فکر میکنیم و انتظار داریم پیدا بشه، اصلا وجود نداره. هیچ کتابی هم راجبش ننوشتن چون که گیر نمیاد. خیلی از کتاب هایی که با این اسم هستش، اصلا راجب دوست حرف نمیزنن. سخته، سخته که باور کنی تو دنیایی زندگی میکنه، دوست ای وجود نداره که واقعا دوستت داشته باشه و کمکت باشه و وقتی افتادی زمین بلندت کنه و ... همون چیزهایی که تو کتاب های ابتدایی میخونیم. تازه اگه وقتی با کسی دوست شدی، همون قدر دوست واقعی باشی که تو افسانه ها هست، سخته که انتظار نداشته باشی اون مثل تو باشه. اصلا اگه این طوریه، چرا به ما مفهوم دوستی رو یاد دادن؟ یاد دادن انتظار چیزی رو داشته باشیم که نیست؟ اولین روز های مدرسه، وقتی یکی میاد پیشت میشینه و باهات دست میده و میگه میای باهم دوست بشیم و کلی باهم حرف میزید، چطور میتونید باور کنید که اون از شما متنفره و برای اینکه حوصله ش سر نره اونجا نشسته و بدون اینکه به شما گوش بده منتظره زود تر حرف های شما تموم شه تا خودش حرف بزنه و چیزهایی که به عنوان راز میگه تا از شما حرف بیرون بکشه هیچ چیز مهمی نیستن؟ بهتر نبود بجای این همه حرف های قشنگ قشنگ راجب دوستی، بهمون یاد میدادن ما هم همون طور رفتار کنیم؟ یا کسی که تمام سال پیشت بوده و تو حاضری براش هر کاری بکنی، وقتی کسی ازش پرسید شما دوستین؟ به راحتی و حتی بدون یک لحظه مکث میگه: نه، کی گفته؟ آخه این انصافه؟؟؟

  • میخک

این پست سراسر اسپویل است

ویرایش خواهد شد

 

 

 

 

 

 

پرواز بر فراز رودخانه ی ویودوینا داستان مردی است به نام سردار که در دوران دفاع مقدس به جبهه رفته و از کشور دفاع می کند. در آنجا با مردی بسیار متفاوت و خوش اخلاق به نام زمان دوست می شود. زمان در دوران جنگ زمان نصف دندانهایش، یک دستش، یک پایش، یک چشمش و یک کلیه اش را از دست می دهد و همه به او «فرد» می گویند. سردار هم یک چشم و یک دستش را از دست می دهد. در همین زمان در صربستان جنگی میان مسلمانان و صرب ها رخ می دهد. مسلمانان می خواهند از صربستان جدا شوند و برای خود کشور بوسنی هرز گوین را داشته باشند. زمان با وجود اینکه کاملا فرد است اما به آنجا می رود تا به مسلمانان کمک کند. سردار هم کمی بعد حرکت می کند. وقتی به مقر زمان می رود متوجه می شود که زمان مرده است. در واقع بهترین دوست فرمانده گروهشان جاسوس بوده و نقشه ی زمان را لو داده است. ولی فرمانده که باور نمی کرد دوستش جاسوس باشد زمان را جاسوس می خواند و او را رها می کند تا در جنگ کشته شود. سردار که از این موضوع خیلی ناراحت است می خواهد به آن گروه برود تا نشان بدهد که جاسوس واقعی کیست. اما فرمانده اجازه نمی دهد. گروه های دیگر هم بخاطر نقص عضو سردار او را مسخره می کنند و او را راه نمی دهند. سردار برای خود گروهی از معلولین درست می کند تا به همه لیاقت خود و دیگر معلولین را ثابت کند. سردار و دوستانش موفقیت های زیادی به دست می آورند و به هدفشان می رسند. در طول این مدت سردار بر روی دوستان غیر مسلمانش تاثیر می گذارد و آنها را متحول می کند. در آخر هم سردار نقشه ای می ریزد تا رودخانه ی ویودوینا را از دشمن پس بگیرند. خیلی از دویتان سردار در این ماموریت کشته می شوند ولی دست آخر موفق می شوند. در آخر هم سردار، همراه دختر بچه ای که پدرو مادرش کشته شده اند و سردار جانش را نجات داده به ایران باز می گردد.
 

  • میخک