پسا خواندن 1984
جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۲۲ ب.ظ
تموم شب تلاش میکردم گریه کنم تا یکم آروم بشم.
اما بعدا با کلی رایزنی با خودم به این نتیجه رسیدم که امکان نداره نوشته های کتاب درست باشن.
کاش جرج اورل زنده بود. کاش بود تا من خاطرات آزاده هامون رو براش مینوشتم و ثابت میکردم آدم هایی هستن که موقع درد قهرمان بازی یادشون نمیره.
در طی رایزنی ها به این نتیجه رسیدم اگه به خدا اعتقاد نداشته باشی واقعا هم همین اتفاق میفته.
بی کم و کاست.
نمیدونم وقتی ابراین از وینسون پرسید: به خدا اعتقاد داری؟ اگه جواب میداد آره داستان چطور میشد. روند داستان فرق میکرد یا با همون استدلال ها یا بهتره بگم سفسطه ها وجود خدا رو هم رد میکرد؟ فقط یه چیزی رو میدونم. اگه روزی جای وینسون اسمیت باشم، اگه توی قدرت حزب اسیر باشم، تنهایی نمیتونم بجنگم. معلومه که نمیتونم. حتی تنهایی شاید به اندازه ی وینسون شجاعت نداشته باشم که همون کار های کوچیک مثل نوشتن خاطرات رو انجام بدم. اما اگه خدا رو داشته باشم...
خدا رو دوست دارم اما نه به اندازه ی خودش.
عاشقش هستم اما نه به اندازه ی عشقش.
کمه، این عشق کمه، این میزان از دیوونه بودن کمه، شدیدا نیاز دارم دیوونه ی خدا بشم. فکر کنم هممون نیاز داریم.
و یه نصیحت؛ یا عاشق نشید یا اگه میشید جوری بشید که اتاق 110 نتونه این احساس رو ازتون بگیره.
پی نوشت: این قالب رو گذاشتم تا هر کسی نظر میده تو پست مربوط به خودش نظر بده.

هرچند اصلا دوستش ندارم.
آیا در این جمع کسی نیست که مرابرای یابیدن یک قالب خوب یاری کند؟
- ۹۹/۰۳/۰۲
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.