غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۱ مطلب با موضوع «معرفی داستان و رمان» ثبت شده است

وقت‌هایی که می‌نویسم فلان فیلم/کتاب/ماجرا اشکم رو در آورد و به شدت گریه‌دار بود، منظورم اینه که در نقطه‌ی اوجش یه نمه چشمم خیس شده و نهایتا یکی دو قطره اشک هم از چشمم چکیده. اصولا یه خورده آدم سنگدلی هستم در این مورد.

اما کتاب «یادت باشد» کاری با من کرد که فصل آخرش یه رییییییز گریه می‌کردم و سیل اشکم بند نمی‌اومد، به حدی که حتی نمی‌تونستم خطوط کتاب رو دنبال کنم. می‌رفتم صورتم رو آب می‌زدم و یکم آروم می‌شدم و می‌اومدم دوباره از اول های‌های گریه می‌کردم‌‌.

نظرم تا نیمه‌های کتاب این بود که چقدر تکراری، چقدر کلیشه‌ای، چقدر شعارزده و... تمام اون فانتزی های همسر شهیدطور رو داشت. یه زن اینقدر صبور؟ یه مرد اینقدر باایمان و به قولی نوربالا؟ یه زندگی عاشقانه اینقدر همین‌طوری الکی و ساده و فانتزی؟ خوندمش چون کتاب امانت بود و دلم نمی‌خواست نخونده پسش داده باشم. 

خوندمش و بدتر از ابر بهار گریه کردم. وقتی زندگی‌نامه‌ی همسر شهید رو می‌خونی مشخصه که قراره آخرش همسرش شهید بشه دیگه! از همون اول همین رو می‌دونی. تازه اونقدر از لحظه‌ی اول مستقیم و غیرمستقیم به آرزوی شهادت و آمادگی برای شهادت اشاره شده که هیییییچ جایی برای غافل‌گیری نمی‌مونه. روایتی که از ب بسم الله تا میم الرحمن الرحیمش قابل پیش‌بینی و مککرا تکرار شده است چطور می‌تونه اینقدر با احساسات آدم بازی کنه؟ شاید همین لحن صاف و ساده و قابل لمسش. ادعا نکرده چیز تازه‌ای میگه. ماجرای از دست دادن رو خب اکثرا همه به چشم دیدیم و ثانیه به ثانیه‌اش قابل هم‌ذات پنداریه. 

بگذریم از بررسی کتاب‌.

از خود فرزانه خانوم بگم.

از اینکه چقدر نمی‌فهمم و می‌فهممش. تقدم زمانی با نفهمیدنه. چطور می‌تونه راضی باشه؟ چطور می‌تونه تحمل کنه؟ چطور می‌تونست پیش پیش به این روزها فکر نکنه و سعی نکنه جلوش رو بگیره؟؟

 

میگن نصف ثواب شهادت برای همسر شهیده. فقط نصف؟؟؟ بی‌انصافیه. والله که بی‌انصافیه! یه نفر رفته ور دل خدای خودش با بهترین نعمت‌ها و بهترین جایگاه بهشت عشق می‌کنه، اون یکی باید عذاب تنهایی رو تحمل کنه. قابل مقایسه است رنجشون اصلا؟ یه مرد چطور می‌تونه اینقدر خودخواه باشه که آرزوش شهادت باشه؟ کیف می‌کنی از درد کشیدن همسرت؟ برات کوچیک‌ترین اهمیتی نداره؟ کسی نمیگه جهاد نکن! در راه خدا تلاش کردن و برای اعتقادات و ایمانت جنگیدن واجبه درست، اگه در این راه شهید هم بشی دمت گرم خدا قبول کنه، اراده‌ی الهی بوده و تسلیمیم در برابرش. ولی اینکه هی جلز ولز بزنی که من می‌خوام شهید بشم و خدا کنه به شهادت برسم و...   چقدررررر ظالمانه است! هدفی جز عذاب دادن کسانی که دوستت دارند نداری شما؟ فقط خودت برای خودت مهمی؟؟

حرف‌هام رو پس می‌گیرم. قبول دارم واکنشم زیادی احساسی بود.

هر آدمی حق داره یه هویت فردی داشته باشد. علاقه‌مندی های فردی، کار و اولویت فردی، آرزوهای فردی. قرار نیست چون ازدواج کردن «من» رو‌ کلا دور بندازه و هیچ‌چیز جز «ما» وجود نداشته باشه. اصلا منطقی نیست که یه انسان شخصیت انفرادی خودش رو دور بندازه. امکان‌پذیر نیست، حتی با عشق. وقتی عاشقی بهترین‌ها رو برای معشوقت می‌خوای، چون خودت عاشقشی و چون قلب خودت با شادی اون شاد میشه. مگه نه؟

 

یه روز طی یه سفر خانوادگی، یه برادر بسیجی به بابا گفت ایشالا شهید بشی. مامان سریع لبش رو گزید و گفت خدا نکنه! 

از دوست داشتن بودها واکنش مامان. از اینکه حتی تصور نبودن بابا بهمش می‌ریزه. ولی من دوست ندارم این طوری باشم. خیلی وقت پیش بود اما یادمه همون لحظه با خودم گفتم دوست ندارم در مقابل «ایشالا شهید شی» که به همسرم میگن، بگم خدا نکنه. دوست ندارم سد راهش باشم. 

خیلی سخته! خیلی خیلی خیلی سخته که با حسادت زنانه درونت بجنگی. مهار کردن اون حس مالکیتی که دلت می‌خواد تمام وجودش فقط و فقط مال خودت باشه کار حضرت فیله. و شاید... شاید هم همینه شهادت زن‌ها. چون قلب و احساسات توی خانوم‌ها پررنگ‌تره جهادشون با قلب خودشونه. هوم؟

بیخیال! من حتی اون بخشی که فرزانه خانوم با سفرهای بی‌خبر و تفریحی که همسرش می‌رفت هیچ مشکلی که نداشت هیچ، استقبال هم می‌کرد رو نتونستم کامل هضم کنم. عشق خالی آدم رو نمی‌رسونه به این مرحله. صبر ماجراش فرق داره. صبر و دل گندگی شاید ذاتی باشه. هوم؟ 

 

فرزانه خانوم، زشته آخر پستی بهتون سلام کنم اما خب سلام. بی‌نهایت ممنونم که این خاطرات رو به گوش ما رسوندین. و اینکه.... ایشالا شهید بشید :")

  • میخک

برای حل یه مشکل ریشه‌ای و یه بحران عمیق جدی چی کار باید کرد؟ 

 

پاسخ: اونقدر سر خودت رو شلوغ کن که وقت فکر کردن به اون مشکل رو هم پیدا نکنی

  • میخک

میشه لطفا یه چندتا رمان خوب معرفی کنید که در زمان قاجار (ترجیحا اوایلش و دوران آقامحمدخان) جریان داشته باشه؟ 

دست شما مرسی. 

 

  • میخک

 

کتاب خوبی بود. با حجم کم، یک داستان شبه ترسناک (نه در حد و اندازه ی اسمش!) و بیشتر هیجان انگیز و نوجوانانه. مختصر و مفید. حس اضطراب رو در طول داستان به خوبی به تصویر کشیده بود و چالش های جالبی هم برای قهرمان ها طراحی کرده بود که بیشتر نوستالژیک بودن. با وجود اینکه اول کتاب به نظر میاد با یکی از اون قهرمان های نابغه ی با استعداد در تمامی امور و یه جورایی همه چی تموم طرفیم (در واقعیت هم هستیم البته) ولی داستان جوری نوشته شده که این مسئله اصلا توی ذوق نمیزنه. اتفاقا خیلی بهتر از یه سری رمان های نوجوانانه که اولش با ماجرای چند تا بچه ی معمولی شروع میشه و بعدا آتشفشان توانایی های فرا زمینی ازشون فوران میکنه! خلاصه بگم، کتاب خوبی بود. کاراکتر ها قابل لمس بودن. خط داستانی محدوده ی مرگ با وجود کمی قابل پیش بینی بودن (البته نه به اندازه داستان های ترس و لرز!) درگیر کننده و جذابه. برای نوجوون ها به شدت توصیه میشه. برای بقیه اگه وقت اضافه داشتید و خواستید چند ساعت رو در دنیایی خارج از روزمرگی هاتون سپری کنید این کتاب میتونه یکی از گزینه های خوب باشه. 

 

  • میخک

کتاب ساده ای بود. داستان بیچیده و غافل گیر کننده ای نداشت و همین نقطه ی قوتش بود. همین سادگی و روانی. شخصیت اصلی یه ابرقهرمان نبود که با نبوغ یا توانایی های خاص منحصر به فردش دنیا رو نجات بده. یه دختر ساده بود. برای کمک به دوست هاش خیلی تلاش کرد اما این تلاش ها (که همشون هم شکست خوردن) نبود که دوست هاش رو نجات داد. اونها راه خودشون رو رفتن، اشتباهات خودشون رو مرتکب شدن، تقاصش رو دادن، پشیمون شدن و به مرور زمان به زندگی عادی برگشتن. مهمترین ویژگی ساده اما این بود که همیشه بود! دوست هاش هرکاری که میکردن، هر دعوایی که میشد، ساده باز هم کنارشون بود و باز هم دوستشون داشت. قسمت فقرخانواده ی ساده و مقایسه کردن خودش با آلما شاید کمی کلیشه ای به نظر بیاد ولی باز هم شیرین روایت شده بود. بیام های اخلاقی خوبی داشت و اصلا هم شعارگونه نبود. کلا بگم، یکی از بهترین کتاب هاییه که برای نوجون ها نوشته شده.

 
Image result for ‫قلب های نارنجی‬‎
  • میخک

کتابی نیست که بشه بهش نظری داد.

دل نوشته است.
درمورد دل نوشته هم که نمیشه بحث کرد!
از نظر من که نه ساختار داره نه داستان.
حتی از عقاید هم فقط اسمش رو داره.
بهتر بود مینوشتند احساسات یک دلقک.
که خیلی خوب احساساتش رو نوشته بودن.
خیلی خوب میتونه اعصابتون رو خورد کنه.
و خیلی خوب میتونه کاری کنه که درکش کنید.
من هم این دلقک رو درک کردم.
خودش میگفت کافره ولی به نظر من نبود.
کافر یعنی کسی که باور دارد خدا وجود ندارد.
هانس شنیر این باور رو نداشت.
فقط براش مهم نبود، براش اهمینی نداشت خدایی هست یا نه.
دنبال حقیقت نبود، دنبال عقایدش نبود، چون هیچ عقیده ای نداشت بجز احساساتش.
عجیبه که آدمی بزرگ شده در وحشی ترین زمان و مکان ممکن تا این حد احساساتی باشه! ولی هانس بود. به هیچ چیز بجز قلبش اهمیت نمیداد. 
طبیعتا دل نوشته های همچین آدمی که روحیه ی لطیف هنرمندی رو هم داره شدیدا زیبا و خوندنیه و حتی ممکنه اشکتون رو هم در بیاره. ولی دلیل بر درست بودنش نیست. و من هم اصلا قصد ندارم باهاش بحث کنم که درست میگفته یا نه. فکر نکنم که هاینریش بل هم به این مسیله اهمیتی قایل باشه. 
اون فقط حال یه بدبخت رو روایت کرد که بدبخت تر و بدبخت تر شد در حالی که بقیه حتی خودش درمورد مذهب و سیاست و چیز های دیگه بحث میکردند. 
بحث هایی که هیچ کدوم به نتیجه نرسیدن، فقط باعث شدن هانس متوجه تنهایی بیش از اندازه اش بشه. خواننده ها شاید منقلب بشن ولی برای اون مهم نبود. اون به این وضع عادت داشت و کاری هم برای بهبود وضعیتش نکرد.
گفتم که دل نوشته است.
و دیگر هیچ...
  • میخک

کتاب شدیدا قشنگی بود. ساده و روان. کاملا قابل فهم و درک کردنش نیاز به فکر زیاد نداشت. در طول زمان انقلاب ایتالیا نوشته شده بود و قابلیت این رو داشت که پر از مطالب گنگ و شعار های انقلابی باشه اما نویسنده با هوشمندی داستان رو نجات داده بود و فقط به ماجرا پرداخته بود. یه اسطوره سازی عالی و مرگ تاثیر گذار قهرمان خیلی بهتر از توضیحات ظلم اتریشی ها یا نیاز به استقلال ایتالیا خواننده رو درگیر میکرد. نکته ی مثبت شاید این باشه که قهرمان سفیدی مطلق نبود اما در نظر من نکته ی منفی اش هم همین بود. البته به هیچ وجه مخالف شخصیت های خاکستری نیستم اما پیام کلی کتاب ضد مسیحیت و ضد ایمان بود. هرچند اگه مسیحت همین طوری که میگن بود من خودم بدتر از شخصیت آرتور باهاش مبارزه میکردم. چه خوب که ما میدونیم مسیحیت اینی نیست که کشیش ها میگن. روند شکل گیری شخصیت ها عالی بودن. آرتور که یه بچه ی نازک نارنجی و شدیدا حساس بود، پسربچه ای که با دیدن یه شاخه گل یا غروب آفتاب شدیدا سر ذوق می اومد، در اواسط داستان تبدیل شده بود به یه آدم ضمخت و بیخیال که کاری جز بذله گویی انجام نمیداد. چون فهمیده بود شوخی و طنز تنها سلاح برای جنگیدن با دنیای خشنه. اما شکل گیری شخصیت آرتور همچنان ادامه داشت و بهه تدریج مبارزه اش صادفانه تر و ایمانش به هدف بیشتر شد. جدا از آرتور شخصیت جما هم بسیار زیبا و دوست داشتنی نوشته شده بود. شخصا پدر مونتالی رو نه درک کردم و نه متوجه شدم. از یه طرف به نظرمیومد مظهر ریاکاری و دروغه اما از طرف دیگه محبتش صادقانه بود. سخنرانی آخرش از نظر ادبی تاثیر گذار بود اما از نظر محتوا شدیدا غلط. انگار میخواست بگه من یه آدم بیچاره هستم که گیر مسیحیت افتادم! سر تا سر داستان کفر آمیز بود اما نمیتونم بگم کاملا چون تصویری که از دین مسیحیت نشون دادن و گفتن تصویر بدیه اصلا واقعی نبود! در قسمت اول کتاب یکی از افتخارات آرتور این بود «همان طور که به خدا ایمان دارم به پدر مونتالی هم دارم». همین نوع اعتقاد باعث شد بعد ها از خدا متنفر بشه. پرستیدن انسان به جای خدا. این بزرگترین اشتباهیه که هر کسی میتونه مرتکب بشه. اگه میخواید خدا رو بشناسید نباید اون رو توی آدم ها جستجو کنید. آدم هایی که ادعا میکنن با ایمان و به اصطلاح مقدس هستن. هیچ انسانی کامل نیست. حالا که فکر میکنم میبینم تفکری مثل تفکرات آرتور در جوون های ما هم وجود داره. جوون هایی که بعد از دیدن گناه و اشتباهات یه روحانی یا آدمی با ظاهر مذهبی از دین زده میشن و فریاد سر میدن اسلام بده! چرا هیچ وقت فکر نمیکنیم اون آدم بده و کاری مغایر با دستورات اسلام رو انجام میده؟ چرا آرتور هیچ وقت فکر نکرد اشکال در مسیحیت نیست، اشکال در پدر مونتالیه که قوانین رو زیر پا گذاشته یا کار غیر اخلاقی انجام داده؟ جواب سوال مربوط به داستان رو میدونم؛ چون آرتور شدیدا به پدر وابسته بود و بخاطر علاقه اش نمیخواست قبول کنه همچین مردی اشتباه کرده.اما سوال اول چطور؟ جامعه ی خودمون چطور؟ میشه گفت بخاطر خودخواهی ما آدم هاست. اینکه نمیخوایم قبول کنیم اشتباه از خودمونه. 

 
به هر حال خوندن این کتاب حالم رو بهتر کرد. از افسردگی درم آورد. نه بخاطر لحن ساده و داستان پرکشش. از یه نظر شباهت زیادی به 1984 داشت. اینکه با مفهوم کلی هر دو مخالف بودم(یا با قسمتی از مفهوم کلی اش) اما حداقل برای مخالفت با داستان خرمگس دلایل محکمتری دارم و این بهم اعتماد به نفس میده.
 
یکی از ویژگی های جالب کتاب اسمشه. «خرمگس». قبل از خوندن هیچ ایده ای درمورد نامگزاری اش ندارم. اما بعد فهمیدم چقدر درسته. نمی دونم شنیدید یا نه که سقراط گفته « آتن مثل اسبی است که من با نیش زدن آن را به تکاپو می اندازم.» و اینکه ایتالیا شباهت زیادی با آتن داره. در کل خواسته بود بگه آرتور در واقع مثل سقراطی برای ایتالیا است که با نوشته های طنز و هجو نویسی های سیاسی مردم رو به فکر کردن وادار کنه. پس بهترین اسم ممکن انتخاب شده. «خرمگس»
 
 
 
 
 
 
Image result for ‫خرمگس‬‎
 
پی نوشت: بالاخره عکس همون نسخه که خوندم رو پیدا کردم
  • میخک

خب، اولین نکته ای که بعد از خوندن کتاب به ذهنم رسید این بود که اگه خدمتکار و پرفسور رو قبل از من بیش از تو میخوندم قطعا برام جالبتر بود. با وجود تمام تفاوت ها یه سری شباهت ها در روند داستان آزارم میداد. با این حال، کتاب بدی نبود. شخصیت های کمی داشت و خیلی خوب به همه اشون برداخته شده بود. آدم کاملا حال و هوای آروم ژاپنی داستان رو حس میکرد. گره ها و گره گشایی ها به خوبی رعایت شده بود. روند تغییر شخصیت اصلی هم خوب و ملموس بود. (فقط حیف که درست مثل لوییزا کلارک بود!)  نکات ریاضی رو هم کاملا عامه پسندانه و راحت نوشته بود. و در آخر خیلی خوشحال تر میشدم اگه میدیدم از روی زندگی یک انسان واقعی نوشته شده

 
Image result for ‫پروفسور و خدمتکار‬‎
  • میخک

این کتاب مثل یک بمب شروع شد! با یه انفجار! صادقانه بگم جمله ی اول به داستان علاقه مندم کرد و جمله های دوم و سوم دیوانه! همچین شروع رک و صریحی با یه داستان عجیب و هنجارشکن هرکسی رو مشتاق خوندن میکنه. بخش اول با وجود تمام ایرادهاش کاملا جذاب و خوندنی بود. هرچند از بخش های بعدی کم کم فوق العاده بودن خودش رو زیر سوال برد اما تا لحظه ی آخر عنصر تعلیق (که مهمترین رکن یه داستانه) رو به خوبی حفظ کرد. وقتی میگم نقص منظورم کمبود توصیف ظاهر شخصیت هاست،شخصا اصلا انتظار نداشتم در همچین داستانی تو تصور کردن شخصیت ها به مشکل بخورم. از طرفی بی انصافی نکنم، شخصیت بردازی ها فوق العاده بودن و هر کدوم آدم رو درگیر زندگی خودشون میکردند. ایده ی نویسنده درمورد خداحافظی در اوج هم برام جالب بود. در کل بگم، با وجود اینکه گاهی از خنگی مارال، برعکس توصیفاتی که از زرنگی اش در شغل خبرنگاری شده بود و از به کار بردن جملات زیادی فلسفی در گفتگوهای روزمره اشون حرص میخوردم اما در کل تا قسمت آخر همچنان با اشتیاق فراوان به خوندن ادامه دادم.

و اما قسمت آخر... شاید مشکل از اونجایی شروع شد که دوستان مدام میگفتند وای آخرش خیلی عالیه! پایانش فوق العاده است! اصلا یه چیز دیگه است و... و من منتظر دیدن یه شاهکار مثل شروعش بودم. اما خب... با اینکه پایان نسبتا خوبی به حساب می اومد اما من رو راضی نکرد. به هر حال، مطمئن باشید از خوندنش ضرر نمیکنید.
 
Image result for ‫قهوه ی سرد آقای نویسنده‬‎
  • میخک

اول از همه باید بگم که شدیدا ناامیدم کرد! انتظارم از این دو کتاب که تا این حد مشهور هستن به مراتب بیشتر بود. 

در کتاب اول که هرچند توصیفات به جا و کامل، فضاسازی خوب و لحن روایت قابل فهم و دوست داشتنی بود اما درون مایه و محتوا پوچ محض! اصل داستان شدیدا تکراری بود! فقط پایانش متفاوت بود که اون هم به معنی خوب بودنش نیست. اگر منظور نویسنده حمایت از این دست خودکشی ها بود که باید در آخر شخصیت اول هم با این نظر موافق میشد و به ویل ترینور حق میداد که چنین تصمیمی بگیره، نه اینکه فقط تماشا میکرد و زجر میکشید! اگر هم نه که فقط یه داستان رومانتیک آبکی تعریف کرد و تمام! شخصیت های داستان قابلیت خیلی زیادی داشتن که خرده داستان های هیجان انگیزی رو شکل بدن ولی حیف... قصه ی معشوقه داشتن آقای ترینور و اینکه آرزوی مرگ پسرش رو میکرد، در دوراهی موندن جورجینا بین شغلش و برادرش، حتی ناتان میتونست برای خودش کلی ماجرا داشته باشه، لیاقتش رو داشت که به شخصیتش عمق داده باشه ولی بازهم حیف... حیف که در حد یه شخصیت گذرا باقی موند. در آخر فقط از خودم برسیدم این بود رمانی که اینقدر تعریفش رو میکردن؟؟؟؟؟؟؟
اما کتاب دوم، یه سر و گردن بالاتر از قبلی، با داستانی مفهومی و آموزش غیرمستقیم بود. خرده داستان هاش چالش برانگیز و به اندازه بودن. حداقلش این بود که بلافاصله بعد از باز کردن کتاب آخرش رو حدس نمیزدی! از همه ی شخصیت ها به اندازه استفاده شده بود و راهکار های مقابله با افسردگی رو خوب نشون داده بود. با اینکه پایانش از نظر من خوب نبود اما در طول خوندن رمان راضی نگه ام داشت. تنها مشکل اساسی تایپ افتضاحش بود! غلط های املایی زیاد! کلمات جا افتاده! ضمیر های اشتباه! وقتی که یه دفعه ماجرایی که داشتم میخوندم قطع شد و بعد از پنجاه صفحه تازه به همون نقطه برگشت! حسابی اعصابم خورد شده بود! بعضی جمله ها رو هم که انگار مستقیما با گوگل ترنسلیت ترجمه کرده بودن! ترتیب فعل و فاعل و مفعول همگی بهم ریخته بود. خلاصه از من به شما نصیحت اگه میخواید این داستان تقریبا قشنگ زهرمارتون نشه از جایی به غیر از انتشارات الینا تهیه اش کنید!
و درضمن، اگه تصمیم دارید من پیش از تو/ بس از تو رو بخونید انتظار اثر فاخر و ناب رو نداشته باشین. یه رمان معمولیه برای پر کردن اوقات فراغتتون.
Image result for ‫رمان من پیش از تو‬‎
 
  • میخک