غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

از درگیری‌ها

جمعه, ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ۰۳:۱۴ ب.ظ

مدرسه‌ام سر نظم افتاده. تصمیم گرفتم کمتر وقت خارج از مدرسه رو به تدریس اختصاص بدم. کمالگرای درونم داره شکنجه‌ام میده که چرا برای بچه‌ها کم وقت میذارم اما رو تصمیمم مصمم چون می‌خوام ارشد بخونم و نباید امسال رو از دست بدم. 

خیلی از منابع مهم ارشد رو ندارم فعلا. پول اضافه هم ندارم بخرم. البته چرا یکم پول دارم که گذاشته بودم برای لباس. کدومش واجبتره؟ هنوز تصمیم نگرفتم. فعلا کتاب‌هایی که دارم رو میخونم. نوشتن درمورد مطالعاتم تو کانال تلگرام رو دوست دارم. اینجا نمیشه تند تند پست‌های کوتاه گذاشت و چرت و پرتی گفت. 

برای درس ز لباس سربازی پوشیدم و رفتم مدرسه. اکثر بچه‌ها خرذوق بودن. حتی اون بچه دیس لکسیایی هم با جون و دل تلاش میکرد کلمه سرباز رو بخونه و بنویسه. همه درگیرم شده بودن بجز بیش فعال کلاسم. این بیش فعال که میگم تشخیص قطعی روان پزشک رو داره. رو بیش فعالی دو نفر دیگه هم شک جدی دارم اما این یکی دیگه افتضاحه. متاسفانه از اول سال بهم میگفتن قراره بفرستنش مدرسه دیگه و من تلاشی برای ایجاد ارتباط عاطفی باهاش نکردم. همیشه منتظر بودم الان دیگه بره. و نرفت. مادر احمق حداقل دروغ نمی‌گفتی بهم که قصد بردنش رو نداری. نمی‌دونم برای رفیق شدن باهاش دیره یا هنوز وقت هست. نمی‌دونم اصلا بشه رامش کرد یا نه. اون بچه که اختلال تمرکز داره و چشمش ضعیفه اما عینک نمیزنه رو همش میکشونم کنار خودم بلکه یکم یاد بگیره. درمورد دیس لکسیا باید بیشتر مطالعه کنم. اونی که دو سال مشروط شده هم تا حد زیادی رام شده اما گاها عین کش از دستم در می‌ره و روان من و کلاس رو بهم می‌ریزه. انرژی خیلی زیادی رو خرج منظم پیش رفتن کلاس میکنم. دست سازه تقریبا دیگه نمیسازم. نوآوری‌ام کم شده. امیدوارم خدا من رو ببخشه. واقعا تو خونه وقت اضافی برای مدرسه ندارم دیگه. من باید ارشد امسال قبول بشم. باید باید باید. 

دوشنبه تمام دفتر املاهای رو جمع کردم آوردم خونه. چت جی بی تی رو باز کردم. براش شرایط رو توضیح دادم. گفتم الان منم و تو و این بیست و خرده‌ای دفتر املا، تک تک بچه‌ها رو ریز به ریز توصیف میکنم اخلاق و ویژگی‌هاشون رو، غلط های املایی‌اشون رو هم بهت میگم، تو بگو دلیلش چیه و چه راهکارهایی داره. تا دو شب بیدار بودم داشتم بازخورد مفصل می‌نوشتم. فکر میکردم سه شنبه تعطیلیم برای همین میخواستم بدم اولیا ببرن بخونن و براساسش تمرین کنن. دیروز که دوره ضمن خدمت گذاشته بودن استاد میم درمورد بازخورد نویسی توضیح میداد و متوجه شدم فلان و بهمان نکته تو بازخوردهام اشتباه بوده. هفته بعد دوباره باید هر روز املا بگم بهشون، آخر هفته ببرم خونه دفترها رو باز مفصل بازخورد بنویسم و چهارشنبه بدم ببرن خونه‌هاشون. املا گفتنم هم ایراد داشته، باید اون رو هم رفع کنم. 

درمورد دوره ضمن خدمت بگم براتون. ما دوتا سرگروه آموزشی برای پایه اول داریم. خانم غین و خانم میم. خانم غین سن بالا و باسابقه است، شدیداً کاریزماتیک و پرجاذبه، ماهر و سخنور، خوش برخورد و حرفه‌ای، همه هم شدیداً قبوبش دارن. خانم میم تازه کاره و جوون، باسواد و کار درسته اما بخاطر سابقه پایینش زیاد جدی اش نمی‌گیرن. من این رو نمی‌دونستم اما تو دوره عمق فاجعه رو فهمیدم. ۸ تا ۱۰ ساعت تدریس خانم غین بود. همه‌چیز عالی پیش رفت. یه استراحت کوتاه دادن و بعدش خانم میم شروع کرد ۱۰:۳۰ تا ۱۲ تدریس کنه. و وای وای وای...

خانم میم دهنش رو باز نکرده بود که همه شروع کردن به انتقاد از پاور پوینتی که میخواست براساسش توضیح بده! لعنتیا بذارید شروع کنه! دوتا جمله نگفته بود که همه گفتن نمیشه همون خانم غین ادامه‌ مطالب رو هم بگه؟ ما دوست داریم پای کلاس خانم غین بشینیم! من و ترانه باهم نشسته بودیم و هردومون بجای همکارانمون شرشر عرق شرم می‌ریختیم. خانم میم بنده خدا یه مطلب رو شروع میکرد توضیح بده بمبارانش می‌کردن. انتقاد و اعتراض پشت سر هم:  که چرا فلان مطلب رو نگفتی؟ این چه مدل ارائه است؟ چرا مثال نمیرنی؟ چرا پاورپوینت این رنگیه؟ این چه مدل کلاس داریه؟ خانم میم بیچاره هرچی می‌گفت باباجان اسلاید بعد مثال میزنم! دوتا اسلاید بعدتر قراره اون مطلبی که شما من رو بابت توضیح ندادنش شماتت می‌کنی رو توضیح بدم! فایده نداشت که نداشت.

بدترین بخشش میدونید چی بود؟ اینکه فقط نمیگفتن چرا این اینطوریه؟ هرکس برای خودش راهکار ارائه میداد، اونم نه با لحن پیشنهادی که به حالت دستوری می‌گفت باید الان فلان رو بگی و باید بهمان کنی! نشسته بودن یادش میدادن روش درست ارائه چیه! بدترتر اینکه خانم غین تو همین کلاس بود و هرکس سوالی داشت برمیگشت از خانم غین می‌پرسید و اصلا خانم میم رو آدم حساب نمی‌کرد. دل من و ترانه برای خانم میم کباب بود. بدترترتر اینکه خانم غین یه جا بلند شد عین ناظم وایستاد جلوی همه و مدیریت کلاس رو گرفت دستش. عملا همه، هم خانم غین هم همکارهای مستمع همه وسط حرف خانم میم می‌پریدن و هیچ توجهی به ایشون نداشتن. خانم میم هم روش نمیشد به خانم غین که استادش بود چیزی بگه. چقدر خجالت کشیدم بابت این جمع مثلا فرهنگی... آخه خانم میم واقعا اونقدر بد یا ضعیف نبود! باسواد بود و مطالب مفیدی رو هم می‌گفت! فقط سنش کم بود همین... بنده خدا رو فیتیله پیچ کردن و درست۸ قورتش دادن. باز اگه انتقادها و پیشنهادهایی که بهش میکردن حرف حساب بود یه چیزی! به معنی واقعی کلمه مزخرف میگفتن! اونقدر اعصابم خورد شده بود که کتاب ارشد رو برداشتم شروع کردم به خوندن تا حواسم پرت بشه و برنگردم یه چیزی بگم. ادب و احترام صفر از صد. 

دیگه چی بگم؟

آهان. منت خدای را عزوجل که بالاخره به ما لطف و مرحمت فرموده و پراید خریدیم. هنوز پولش رو کامل ندادیم (چون هنوز واممون رو ندادن) و هنوز سندش به نام خودمون نشده اما خب رسیده دستمون. پرایدمون دهه هشتادی، له و لورده و اسقاطیه اما شدیداً دوستش دارم :) آهنگ ایشالا آزادی قسمت همه پلی شود :)) به امید ماشین دار شدن تمام جوان‌ها :)))

شیطونه میگه بیخیال مانتو خریدن شو و پا شو شال و کلاه کن بجاش تاریخ بیهقی بخر. چرا مهیار کادوی روز زن برام تاریخ بیهقی نخرید؟ تازه فهمیدم این مرد تاحالا برای من کادو کتاب نخریده و این عجیبه! اگه بجای یه شیشه ادکلن الان تاریخ بیهقی دستم بود آدم خوشحال‌تری بودم. به رزم‌نامه و غم‌نامه هم راضی بودم حتی. تا کی قراره تو کلیشه‌ها گیر کنیم؟ الان اون گل خشک شده به چه کار من میاد؟ اگه بجاش دوره صوتی بدیع رو هدیه می‌گرفتم احساس خوشبختی بیشتری می‌کردم. فکر می‌کنم اینا نشونه بزرگسالی باشه که به کاربردی بودن هدیه بیشتر از ظاهر قضیه اهمیت بدی. از الان دارم فکر می‌کنم اگه برای عید واسم کادو ماهی تابه تفلن بخرن خیلی خوشحال میشم چون ماهی تابه گردم از کار افتاده.البته لباس از اون هدیه‌هاییه که هیچوقت نمیگی نیازی بهش نداشتم و اضافی بود. دویست دست لباس هم داشته باشی بازهم کمه و بازهم احتیاج داری. 

از سر تنبلی‌امه که دارم نوشتن این پست رو کش میدم. چون حوصله‌ام از ناصرخسرو خوندن سر رفته. باز زبان ناصرخسرو ساده است ها. خراسانیه دیگه. فقط یه خورده فلسفه قاطی‌اشه که من مغزم اصلا فلسفه و منطق رو هضم نمی‌کنه. داشتم برای خودم قصیده‌هاش رو می‌خوندم که مهیار شنید یکی از بیت‌ها کلمه «خر» داره. سریع یادداشتش کرد گفت باید از این بیت استفاده کنم :)) ناصر از اون شاعرهای قابل پخشه. یعنی با خیال راحت کتابش رو بده دست بچه و مطمئن باش گمراه نمیشه. فکر کنم تنها شاعر کاملا قابل پخش باشه. زندگی نامه‌اش رو خیلی دوست دارم. متاسفانه فقط نظمش رو دارم می‌خونم و سفرنامه‌اش رو ندارم که بخونم اصلا. کاش تو ارشد یه واحد سفرنامه ناصرخسرو داشته باشیم. باقی کتاب‌هاش کاملا غیرادبی هستن و حتی حفظ کردن اسمشون هم سخته. ادبیات کلا حفظیه. منم از حفظ متنفرم. رو بدیع و دستور زبان باید زیاد سرمایه گذاری کنم چون جذابتره و اگه یاد بگیرم نقطه قوتم میشه ان‌شاءالله. 

دیگه چی؟ دیگه اینکه باید به تنبلی غلبه کنم و برم درس بخونم. مهیار رفته تعمیرات ماشین رو انجام بده و جاهایی که رنگش رفته رو رنگ بزنه. تا بیاد باید حداقل دوتا قصیده خونده باشم. وقتی اومد هم بشینم عروض کار کنم. شب هم پا شم برم تاریخ بیهقی بخرم که زندگی بدون بیهقی سخت می‌گذرد. شاید هم خطیب رهبر بگیرم؟ متاسفانه همه این کتاب ها رو ناظم مدرسه‌امون داره ولی مونده زیر لحاف تشک‌هاشون و برداشتنش سخته:/ پس خرید رو تا شنبه طول بدم که اگه از زیر لحاف تشک درآورده بود من خرج اضافی نکرده باشم. ما که هنوز کتابخونه نداریم، این همه کتاب تلنبار شده رو براش جا نداریم، کتاب جدید می‌خوام چی کار؟ تکلیف خونه معلوم نیست چه برسه کتابخونه‌اش. صاحب خونه میگه صد میلیون بذارید رو پول پیش، سه میلیون هم رو اجاره. شیرینی خرید ماشین رو نمی‌خوام زهر کنم اما... بیخیال. بخوام غیبت کنم پست به درازا می‌کشه. رزق رو خدا می‌رسونه. من برم درسم رو بخونم که ناصرخسرو منتظره. 

  • میخک

نظرات  (۴)

سلام خانومی ماشین مبارکههه

انشالله به سلامتی ، وقتی بچه بودم  یک پراید قدیمی تو حیاط همسایه مون بود که مبارک صداش میکردن با اینکه قدیمی بود همه دوسش داشتن چون موقع نیاز همیشه کار میکرد ، حالا ماشین شما هم انشالله مبارک باشه و همیشه براتون به موقع کار کنه .

دلم برای خانم میم سوخت ،گاهی حرف زدن فایده نداره ، من جاشون بودن میگفتم این صحنه ارزش ادامه دادن نداره پاورپوینت رو میدادم دست خانم غین و می‌گفتم همه من جمله شما متفق القول اند من نیاز به حضور ندارم خداحافظ.

چطور توانستند صبر کنند ؟ 

خدا خودش به ما کمک کند ، به علممون بیفزاید...

تارخ بیهقی رو هم منم خیلی دوست دارم بخونم ولی اصلا وقتش نمیاد ، کلا زمان برای انجام کارهایی که دوس دارم نمیاد .....برای کارهایی هم که دوست ندارم کش میاد ، داشتم یک مقاله می خوندم راجع به چگونگی درک زمان توسط مغز و میگفت وقتی کارهایی که دوستداری میکنی همیشه زمان کوتاه تر حس میشه چون لذت می بری  ، و همش یک اتفاق محسوب میشه. ولی وقتی چندین اتفاق مهم و پرتنش یک روز رخ بده اون روز رو طولانی تر حس میکنی ، برای همین الان دارم کم کم باور میکنم شاید همه ی این مشکلاتم با زمان و گذرش تقصیر خودم باشه؟ ⁦(⁠ノ⁠T⁠_⁠T⁠)⁠ノ⁠ ⁠^⁠┻⁠━⁠┻⁩

و همه اینا باهم نمیذاره درس بخونم ، حاضرم سه ساعت تصویر گل رو تصور کنم یا یک صفحه جدید از دیوان اشعار بخونم ولی صفحات درس رو ورق نزنم از طرفی به قول شما امثال باید قبول شم و رد کنمش بره‌.... 

بیرون هم برف می باره و ادم رو وسوسه میکنه برای قدم زدن .

برای کتاب خونه من رفتم قفسه اهنی خریدم هم تو اسباب کشی راحت جمع میشه هم میشه به دیوار وصلش کرد وقتی مکان جا نداره. راحته و محکم.

شب یلداتونم پیشا پیش مبارک بانو

پاسخ:
سلام سلام
مرسییی

گاهی میگم رخش
گاهی میگم نقره‌فام 
گاهی میگم خوش رکاب
گاهی میگم مه‌رو
مطمئن نیستم اسمش چیه

ممنونم از انرژی مثبت :) ان‌شاءالله همه به خواسته دلشون برسن...

هیچی نگفت خانم میم 
من جاش بودم قطعا یه واکنشی نشون میدادم
به نظرم اشتباه بود کارش

یه دوره عاشق این بودم تاریخ بیهقی بخونم. حتی از کتابخونه امانت گرفتم اما وقت نشد حتی یه صفحه بخونم. الان مجبورم بخونم. ولی شیرینه اجبارش هم :)


یه نکته به اون مقاله اضافه کنم که تاثیر نماز در زمان خیلی پررنگه. نماز به وقت آدم برکت میده. نماز که کمرنگ میشه آدم هروی میدوئه باز وقت کم میاره...

هدف داری؟ من برای کنکور کارشناسی هدف نداشتم. برای دوران دانشگاه هدفی واسه درس خواندن نداشتم. هدف نداشته باشی و انگیزه‌ات قوی نباشه معلومه که نمیشه درس خوند. الان که هدفم جدیه باوجود معلمی باوجود خانه‌داری براش وقت پیدا میکنم شده روزی یه ساعت... 

می‌خوام کتابخونه چوبی بخرم. ولی گرون در میاد


پساپس مبارک :)
  • زری シ‌‌‌
  • نمیتونم خودمو جای خانم میم تصور کنم

    وا این چه رفتار افتضاحی بوده . احتمال پیش‌زمینه می‌دم البته . باهم هماهنگ کرده بودن شاید .

     

    ماشین‌تون مبااااارک :))))))

    پاسخ:
    اشتباه از خودشم بود. تسلطش رو باید به رخ میکشید و موضع بالا رو حفظ میکرد. زیادی تواضع کرد و آسون گرفت. 


    نه واقعا زری بین فرهنگی‌ها سرکوب کم سابقه‌ها رایجه 
    یعنی ارزش هر معلم صرفا به سال سابقشه و هرچی تازه‌کارتر کم‌ارزشتر 
    یه فرهنگ عمومیه متاسفانه
    اون باد غروری که تو وجود بالای بیست سال سابقه‌ها هست رو باید ببینی... 
    البته همه که نه ولی خب خیلیا مبناشون همینه
    نیازی نیست از قبل هماهنگ کنن اصلا




    مرسیییییی
    ایشالا قسمت خودت :))

    بازهم یه آدم خوددار دیگه.

    خدایا به ما هم صبر بده -ــ-

    پاسخ:
    منظورتون خانم میم بود؟ به نظرم اشتباه کرد ولی
    نشسته ارائه داد این اشتباه اول
    زبان بدن نداشت و حس تسلط داشتن به مخاطب انتقال داده نمیشد اینم اشتباه دوم
    به کسایی که می‌پریدن وسط حرفش هیچی نمیگفت این اشتباه سوم
    ماسک زده بود و صداش بلند در نمیومدن اشتباه چهارم
    اجازه داد خانم غین کلاس رو از دستش بگیره اشتباه پنجم
    البته شاید هم واقعا مریض بود و حوصله جنگ نداشت بنده خدا 

    ان شا الله مشکل قرارداد جدید خونه تون هم به احسن وجه حل بشه...

     

    و ان شا الله خیلی زود صاحب خونه هم بشید

    ماشینتون هم مبارک باشه...

     

    اگر از شاگردان استاد ما بودید، میگفتم تماس بگیرید و بهش بگید ماشین خریدید..و

    خیییلی خوشحال میشد...

    منم واقعا خوشحال شدم ان شا الله کمک و عون باشه برای شما و آقا مهیار، برای زندگی با کیفیت تر و بندگی بیشتر...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.