روز هفتاد و دوم معلمی
تصمیم گرفتم یا پایهام رو تغییر بدم یا مدرسهام رو عوض کنم و برم دخترونه. اما وقتی میبینم علی برای جواب تک تک سوالهام با ذوقی در حد ارشمیدس بالا میپره که «خانم معلم من فهمیدم! فهمیدم! جوابش میشه...» واقعا تو تصمیمم شک میکنم. اگه دانش آموزهای بزرگتر یا دخترها اینقدر برای یاد گرفتن یه حرف الفبا ذوق نکنن چی؟
+ علی مادرش رو از دست داده. بعد مدرسه مادربزرگ پدریاش میاد دنبالش و خب این مادربزردهمیشهی خدا دیر میکنه. علی اونقدر احساساتش لطمه خورده و نازک طبعه که تحمل تماشای اینکه همهی بچهها با مادرهاشون رفتن خونه و اون دم در مدرسه تنها وایستاده رو نداره. همیشه زنگ آخر که میخوره دست من رو میگیره و میگه من میخوام با تو برم. دوتایی باهم جلوی در مدرسه وایمیستیم تا مادربزرگش برسه. اونقدر من و علی دست در دست هم دیده شدیم که کادر شیفت دخترونه فکر میکنن علی پسر منه. جالبه اسم مامانش همون اسم منه..
- ۰۴/۱۰/۱۵

یه بار رفتم مدرسه پسرم، با معلمش صحبت میکردم
وقتی دانش آموزا می اومدن، و نگاههای معصومشون رو میدیدم، میخواستم به معلم بگم، چقدر معلم ها، مخصوصا معلم های کلاس اول خوشبختن
واقعا خوشبحالتون
و واقعا خدا قوت