غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

چجوری بگم...

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۵۴ ق.ظ

یه هفته بعد ان‌شاءالله کاروان راهیان نور حرکت می‌کنه. و من قرار نیست همراهشون باشم :) از الان دارم دق می‌کنم... از الان دارم ذره ذره می‌میرم... می‌دونم دور و بر گدای گدایان کوی تو اضافه‌ام اما لازم بود اینقدر واضح به روم بیاری؟ آره حتما لازم بود، اما... این رسم مردونگی بود آقا؟ من بی‌لیاقتم باشه، اما... اگه افتادم و جدی جدی مردم چی؟ دلتون میاد؟ واقعا ؟ می‌دونم حقمه اما در شأن شما هست که یه نفر از دلتنگی شما بمیره و به روتون نیارید؟ می‌دونید کربلای من شلمچه است... می‌دونید اینکه نتونستم امسال بیام حرمتون داره دیوونه‌ام می‌کنه، تمام دلخوشی‌ام به تابلوی «تا کربلا یک سلام» بود. می‌دونید اینکه نتونستم ضریحتون رو ببوسم چطور داره منو زجرکش میکنه، تنها دلخوشی‌ام این بود قراره خاکی که با خون عاشقان شما عجین شده رو ببوسم. من امسال بهشت رو ندیدم، تنها انگیزه‌ام برای نفس کشیدن این بود قراره یه تیکه‌ی دور افتاده از بهشت رو تو فکه لمس کنم. خواننده‌های وبلاگم حق دارن درک نکنن چطور راهیان رو به کربلا تشبیه می‌کنم اما شما که می‌دونید چرا شلمچه کربلای منه. شما که می‌دونید کجا عاشقتون شدم. شما می‌دونید کجا برای اولین بار از ته دل براتون گریه کردم. شما می‌دونید کجا روضه‌ی قتلگاه شما رو فهمیدم و می‌دونید کدوم خاک رو به سرم ریختم. شما می‌دونید رود اروند بود که من رو به فرات وصل کرد. می‌دونید آب اروند چطور ذره ذره‌ی وجودم رو سوزوند و خاکستر کرد. شما می‌دونید من امام خودم رو کجا پیدا کردم. می‌خواستم بیام دوباره تجدید خاطره کنم. می‌خواستم بیام دوباره خاک بریزم توی سرم، همون خاک رو، با همون روضه‌های شما. ولی اربعین هیچی، حرم که اصلا ، حتی راهیان هم نخواستید بیام. راهم ندادید. نمی‌رم من الان؟ باید زنده بمونم ؟ زنده بمونم بی‌شرف نیستم؟ روم میشه نیام و به نفس کشیدن ادامه بدم؟ چرا نمی‌کشیدم؟ چرا تیر خلاص رو نمی‌زنید؟ خاکم به سر... خاکم به سر... می‌دونم بی‌لیاقتم... به قرآن می‌دونم حق دارید... تا کی از شما لطف و از من قدرنشناسی؟ تا کی محبت یک طرفه از سمت شما؟ تا کی نمک بخورم و نمکدون بشکونم؟ می‌دونم اما... آقا تو رو خدا... آقا می‌میرما... آقا یه بلایی سر خودم میارما... آقا من نمیتونم... من کم آوردم... حالم بده... حالم از شهریور تا الان بده... آقا دوپینگ لازمم... نمی‌کشم دیگه... آقا شما رو به رقیه‌ات قسم زجرکشم نکن... من امسال به اندازه کافی بدبختی کشیدم... توانش رو ندارم... مگه خدا نگفته بیشتر از ظرفیت کسی بهش تکلیف نمیده؟ من از پس این همه دوری و بی‌نوری زندگی برنمیام... من معراج الشهدای اهواز رو نبینم می‌میرم... من از این دنیای کثیف دیگه حالم بهم میخوره... خلوت لازم دارم... آقا اصلا بیام تو اتوبوس بمونم و اجازه پیاده شدن نداشته باشم. میفهمم حق ندارم اون خاک مطهر رو با قدمم نجس کنم. بیام فقط نگاه کنم. اینم نمیشه؟ روزهام از شب تاریکتره ، دلخوش بودم به نور طلائیه... نمیشه؟ نمیشه....

  • میخک

نظرات  (۳)

  • •✿ آرورا ✿•
  • عزیزم ... نمیدونم دلیل نرفتنت چیه اما الهی که جور بشه و بری ...

    پاسخ:
    بخاطر شغلمه، در طول سال اجازه مرخصی ندارم مگر دو روز در شرایط مرگ و زندگی باشم و اینا 
    ممنون از دعای قشنگت:`) الهی به هرچی که حال دلت رو خوب می‌کنه برسی....

    یادش بخیر یه زمانی راهیان نور می رفتیم

    پاسخ:
    یعنی منم قراره یه زمان اینطوری درموردش صحبت کنم؟ نمی‌خوام...
  • °•ســــائِلُ الزَّهـرا•°
  • منــی که درکی از شلمچه و راهیان نور ندارم... 

    ولی میفهمم چی میگی:(

    میخک جان ربطی به لیاقتــــو این چیزا نداره عزیزم،  حتما خیری دراون هست که ازش بی اطلاعیم... حتما لازمه این دوری

    اگه اینطور باشه من بی لیاقتــتریــــــــنم

    امسال حتی امام رضا هم قبولم نکرد

    پاسخ:
    نمی‌دونم چی باید بگم....

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.