غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

ماجرای میخک و مامان‌ها

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۵۱ ب.ظ

۱- آریو: بعد از اینکه با کشیده آریو از خواب غفلت بیدار شدم (که معلم توان معجزه نداره و نمیتونه وظیفه‌ی روانپزشک و مادر رو هم به دوش بکشه). به مادرش پیام دادم و گفتم فردا بیاد مدرسه. اولین حدسی که به ذهنش رسید این بود که پسرم دوباره همکلاسی‌هاش رو زده؟ جوابی ندادم و فقط گفتم بیاد مدرسه. 

اومد، توضیح دادم چه اتفاقاتی افتاده و چه فرآیندی طی شده. که تاکجا تحمل کردم، چه روش‌هایی رو پیش گرفتم، و در آخر چه کتکی خوردم. بهش گفتم (همون طور که بارها قبلا گفته بودم) این بچه باید بره مشاوره. گفتم تا نرفته کلاس من نیاد. مدیر البته از اول هی می‌پرید تو حرفم و کاملا با لحن «اینو ول کن»طور خطاب به مادر آریو می‌گفت بچه تو اول و آخر باید از این مدرسه بره استثنایی. مادرش کلا ساکت بود. من حرفم رو زدم و رفتم، مدیر و معاون یکم حرف زدن با مادرش. 

بعد مدرسه دیدم تو شاد پیام داده « سلام خانم میخک  ازتوانتظارنداشتم یه بچه رو نمیتونین به راه بیارین آریو مگه دیوانه است بخدامن یه معلم بودم با یه بچه اینتوری برخوردنمیکردم تواطلا آریورودرک نمیکنی.آریو ازاول بخداتورودوس داشت میگفت ماما یه خانم معلم اومد کلاس ما ای کاش این معلم من می‌شده الانم دوستون داره » عین پیامش رو کپی کردم فقط اسامی رو تغییر دادم. عصبی شدم اما کظم غیض کردم و فقط دوباره گفتم پروتکل اداری فلان و بهانه و توقع نداشته باشید بنده خارج از پروتکل کاری کنم. روند کمک به آریو هم اینطوریه و نیاز به مشاور داره من روان پزشک نیستم فقط معلمم.

برگشت گفت « خانم میخک سلام آریو میگه خانم معلم منوببخش آریو مگه مامان عمدن نزدم شوخی کردم بخدا آریو شمارودوس داره. خانم میخک عزیز الان بایه دکتر دیگه صبحت کردم واسه شنبه وقت داد بخدامنم راضی نیستم به آریو میگم آریو چرا خانم معلم تواذیت میکنی میگه ماما عمدن نکردم ازبچه هستن خانم معلممو میزنن آره اونجوریه. الان دوبچه باهم دعوا کردن پس اونا دیوانه یه بچهن دیگه آریو مثل اونا » بازهم پیامش رو کپی کردم و فقط اسامی رو تغییر دادم. اونقدرررر حرص خوردما. باز به روم نیاوردم. گفتم اگر آریو رو دوست دارید پیگیر فرایند مشاوره باشید والسلام. 

امروز آریو نیومده بود. دیگه نمی‌دونم قراره چی بشه. مدیر گفت احتمالا ارجاع بدن مدرسه استثنایی ولی مطمئن نیستم. فقط میدونم دیگه نمی‌ذارم کلاس من بیاد چون می‌دونم مادرش هم پیگیر نیست و الکی میگه. 

 

 

۲- مادر رامین نیومد. خانم آ دیروزش گفته بود که آریو و رامین رو از کلاس من برمی‌داره، برای هم رامین رو کلاسم راه ندادم. آریو مادرش اومد و بردش خونه اما رامین موند دم در کلاس‌. خب من گفته بودم به معاون نمی‌ذارم بیاد کلاسم بشینه دیگه! هی می‌گفت حالا فعلا بیاد! اشتباهم این بود لحظه اول نگفتم ببرنش کلاس دیگه ، یه زنگ کامل معطل موند دم در. واقعا ولی وظیفه من نبود :/ از خانم آ ناراحتم بابت مدیریت نکردن اوضاع. به هر حال، رامین یک زنگ دم در موند و آخرش هم خودم گفتم ببرن کلاس دیگه. انگار خانم آ قولش رو یادش رفته بود! پوف :/ زنگ دوم اینا بود که بابابزرگ رامین اومد. گفت مادرش کار داشت نتونست بیاد. با بابابزرگ حرف زدم و ازش امضا گرفتم که من ایشون رو در جریان وضع تحصیلی رامین گذاشتم. دیگه چی کار میکردم؟ گفتم به مادرش بگید بیاد باید باهاش حرف زده بشه. 

دانش آموزهای بیش از حد شلوغ و مشکل‌زا رو می‌برن کلاس خانم نون، چون جدی و باابهته و بچه‌ها رو ادب می‌کنه. رامین رو بردن کلاس خانم سین. چراش رو فقط خانم معاون می‌دونه و من خبر ندارم. خانم سین تو زنگ تفریح در گوشی بهم میگفت «رامین بچه به این ماهی! اونقدر ناز و آرومه، اونقدر حرف گوش کنه، اونقدر من رو دوست داره... چرا نگه نداشتی کلاست؟ الان همه پشت سرت بد میگن که عرضه نداشت دانش آموزش رو نگه داره. برای خودت حرف در میاری. من مشکلی ندارم ها اتفاقا رامین هم جذبم شده میگه می‌خوام کلاس شما بیام از این به بعد. فقط چون دوستت دارم میگم که آبروت در خطره و...» خودم رو زدم به اون راه. واقعا کشش بحث نداشتم. فقط گفتم تصمیم معاون بود. 

اون روز از مدرسه که اومدم خونه سرم درد میکرد و خوابیدم. عصر بیدار شدم دیدم پیام‌هایی در گروه کلاس بودن که حذف شدن. زنگ زدم خانم پ پرسیدم جریان چی بوده؟ چون معمولا وقتی جنجال میشه پیام‌ها رو پاک میکنن.  برام اسکرین شات‌ها رو فرستاد. مامان رامین با کلی توهین و لحن بد شکایت کرده بود که چرا بچه‌اش رو بیرون نگه داشتیم و سرما خورده. آی شما بی‌مسئولیتید آی شما عرضه ندارید بلد نیستید وظیفه خودتون رو انجام بدید و... کلییییی آسمون ریسمون بافته بود که نمیتونید درس بدید... نمیتونید تربیت کنید... شما بچه‌ها رو به جون هم می‌اندازید و... هیچی نگفتم چون معاون قبل من پیام‌ها رو پاک کرده بود گفته بود حضوری بیایید صحبت کنیم. 

امروز مامان رامین بالاخره منت نهاد بر سرمون و آمد. با چه فیس و افاده ای! سلام نکرد هیچ، با نگاهش قورتم می‌داد. چنان متوقع و خشمناک بود که نگم. بهش گفتم بشینید تا خانم مدیر بیاد. گفت «من بیکار نیستم! من علاف نیستم! من وقت دکتر دارم! من به پوستم میرسم! نمیتونم اینجا معطل بشم!» خدا شاهده کاملا رک گفت که پیش دکتر پوست می‌ره و دغدغه‌اش اینه که به پوستش برسه! می‌خواستم بزنمش! فقط درمورد وضعیت درسش گفتم که باید با شما حرف بزنیم ببینیم ارجاع به سنجش داره یا خیر. خیلی بهتر از این میخواستم صحبت کنم ولی حجم وقاحت این زن و اون همه توهین و نیش و کنایه‌ای که بهم زد لالم کرد. برگشته تهدیدم می‌کنه که من به اداره میگم بچه من رو تو سرما بیرون نگه داشتید و ال میکنم بل میکنم و شما حق ندارید و... گفتم هروقت بازرس اداره اومد من خودم باهاشون حرف میزنم شما لازم نیست از طرف اداره با من صحبت کنید. فقط گفتم من بهتون اطلاع میدم درسش بیش از حد معمول ضعیفه و نیاز به سنجش و آموزش مکمل داره، بی‌ادبی شما و موارد انضباطی پسرتون هم جدا، من فقط نقشم رو به عنوان آموزگار ایفا میکنم ، همین. بقیه‌اش با شما و مشاور مدرسه. و رفتم کلاس.

هنوز هم قیافه زشت پر از آرایشش یادم میفته عصبی میشم. در حد عروسی میکاپ کرده بود خانوم خانوما. این زن همونه که بخاطر کاشت ابروش بیخیال پلک پاره‌ی پسرش شد. همون زنیه که بی‌اجازه خزیده بود داخل، از دانش آموزهایی که من برای تنبیه به صف کرده بودم (فقط گفته بودم وایستن) عکس گرفته بود و گذاشته بود گروه مامان‌ها و مسخره‌اشون کرده بود. بیچاره مادر محمد چقدر خجالت کشیده بود که عکس پسرش رو مثل مجرم‌ها تو گروه گذاشتن و بهش خندیدن. همونیه که اول سال به من گیر میداد که چرا از بچه من توقعات سطح پایین دارید؟ دارید استعدادش رو کور می‌کنید! پسر من پیش دبستانی رفته, تمام حروف الفبا رو بلده و اگه از هوشش استفاده نشه و مثل یه بچه عادی (با نگاه تمسخر آمیز به بقیه) باهاش برخورد کنید بچه من حیف میشه! و الان که نصف سال گذشته پسرش سر جمع پنج تا حرف الفبا بلده فقط! حتی یه کلمه هم سختشه بدون کمک بخونه! همون مادریه که بهش گله کردم چرا یه ماه تموم یه صفحه هم مشق ننوشته بچه‌ات؟ طلبکارانه بهم گفت اگه قرار باشه خودم درس یادش بدم چرا می‌فرستمش مدرسه؟ خودتون تو مدرسه تکلیفش رو هم بگید بنویسه دیگه!

هعی 

آهان ادامه‌اش رو یادم رفت بگم. مامان رامین گفت اتفاقا از خانم سین خیلی راضیه و دوست داره بچه‌اش کلاس خانم سین بمونه و از خداشه بچه‌اش به معلم خوب داشته باشه (هنگام گفتن این حرف چنان نگاه تحقیرآمیزی به من میکرد که واقعا زبونم لال شده بود). اهمیت ندادم. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که اهمیت ندم. از دفتر که اومدم بیرون خانم سین رو تو سالن دیدم. خانم سین از من پرسید تکلیف رامین چی میشه ؟ گفتم مادرش میگه از شما راضیه و دوست داره کلاس شما بمونه. خانم سین وحشت کرد و گفت «غلط کرده از من خوشش میاد! نه تو رو خدا بردارید ببریدش! کلاس من رو بهم ریخته! پدرم رو در آورده!» شونه بالا انداختم و رفتم کلاس خودم. زنگ ورزشم تو دفتر معلم‌ها نشسته بودم. صدای خانم سین تا دفتر میومد که یک سره فریاد می‌کشید «راااامممیییینننن!!!! رامین بشین! رامین بسه! رامیییینننن....» دروغ چرا خنده‌ام گرفت. کرم درونم می‌گفت برو پیش خانم سین بگو چی شد رامین که شما رو خیلی دوست داشت و به حرفتون گوش میداد! زنگ‌های بعدی هم خانم سین همش دور و بر معاون می‌چرخید و التماس میکرد رامین رو از کلاسش ببرن چون کنترل پذیر نیست. همه جوره هم سعی می‌کرد من رو تحریک کنه که بگم رامین برگرده سر کلاسم. هی غرورم رو انگولک میکرد که بیا مسئولیت بچه‌ی خودت رو بپذیر و بیا وظیفه خودت رو درمورد دانش آموزت انجام بده و... همچنان به اهمیت ندادن ادامه دادم. همه‌چیز رو انداختم رو دوش معاون. گفتم منم به خانم آ گفتم بره کلاس خانم نون چون ایشون بهتر می‌تونه مدیریت کنه همچین بچه سرتقی رو. خانم سین من من کرد که نه من که نگفتم نمیتونم مدیریتش کنم... خلاصه امروز گذشت. زنگ آخر اما خانم سین خیلی جدی گفت فردا رامین رو برمی‌گردونم کلاس خودت. تصمیم دارم اصلا اجازه ندم. خانم مشاور رامین رو ارجاع داد برای دیر آموزی تست بشه. دلم براش میسوزه واقعا، این بچه فقط تربیت نشده همین. یکم براش وقت بذارم خیلی فرق می‌کنه...

 

 

 

مادر نیما رو برای فردا دعوت کردم. خدا بخیر کنه...

 

  • میخک

نظرات  (۱۲)

یک هزارم این سر من بیاد می ترکم

 

بعنوان یه مادر اهمال کار 

الاهی العفو 

 

ولی میخک خبر نداری چی به سرت اومده 

واقعا هر روز اندازه چهل سال یکی مثل من رشد کردی 

بیا اینجا ازین زاویه نگاه کن

پاسخ:
خیلی بی‌ادب بود
واقعا حلالش نمی‌کنم
الان نگرانم دو تا مادر پشت سر هم اومدن درمورد من به مدیر معاون بد گفتن ، روی وجهه‌ی من تو دفتر تاثیر منفی گذاشته حتما. مدیر لابد با خودش میگه ببین چطور معلمیه که همه ازش ناراضین! تو مدرسه گریه هم کردم دیگه واویلا...
نمی‌خوام سال بعد تو این مدرسه بمونم، اما میترسم مدرسه دیگه گیرم نیاد... 


:`)
واقعا رشد درد داره اما خوبه... لازمه... :`)
ممنون :`)

در موردشون حرف بزن 

اصن همین چنتا پست اخیرت توی بیان  رو توی شاد به خصوصیشون بفرست 

کاملا. شرح دهنده است 

پاسخ:
خود معاون قبل من دیده بود پاک کرده بود
اما خب یه طوری نگاهم میکردن که... کلا وجهه خوبی نداره دیگه... پالس بی‌عرضه بودن ساطع کردم... باید یه مدت نکات مثبت خودمو نشون بدم درستش کنم....

نه والا خودشون خیلی با عرضه هستن وایسن جات

پاسخ:
والا
  • نـــرگــــس ⠀
  • میخک قبول داری همه سختی‌های کلاس‌داری و تدریس و ... یه طرف، اینکه معلم باید خودش رو در مدرسه اثبات کنه یه طرف...

     

    من واسه همین آ.پ رو دوست ندارم. آموزش عالی رو اگرچه در حقیقت آموزش سافل هم باشه :)) ترجیح میدم :))

    پاسخ:
    مگه تمام شغل‌ها همین نیست که باید خودت رو ثابت کنی؟ پزشک هم باید خودش رو تو بیمارستان ثابت کنه ، استاد هم باید خودش رو تو دانشگاه ثابت کنه و... چه فرقی میکنه؟ اتفاقا معلم کمتر درگیر مزخرفات دنیای کارمندیه و بیشتر وقتت با بچه‌ها طرفی
    آموزش دانشگاهی هم همینه دیگه. لزوما استاد واقعا خوبی بودن باعث نمیشه خود به خود برای مسئولین دانشگاه ثابت بشی و قدرت دونسته بشه 
  • زری シ‌‌‌
  • سال اولی چه کلاسی بهت خورده 😭

     

    وای من نمی‌تونم تحمل کنممممممممممممم این برخورد همکار و والدین رو

    یهو دیدی وسط مدرسه دارم فحش می‌دم /:

    پاسخ:
    وقتی مردم تعجب میکنن از خاطراتم خوشحال میشم 
    میگم یعنی ممکنه سال بعد اینطوری نباشه؟
    خانم پ هم میگه امسال موارد عجیب غریب مدرسه زیاد شده


    ببین برنامه‌ام این بود با روش ساندویچی پیش برم. یکم تعریف تمجید کنم یخ رو بشکنم ، بعد قشنگ مودبانه هرچی لایقشه رو در لفافه کلمات شیک تخصصی بارش کنم و بهش بفهمونم چقدر مادر بی‌مسئولیتیه، بعد دوباره تشویق و تمجید که آره تو میتونی درستش کنی و اینا 
    اما اونقدر خورد تو ذوقم که زبونم نچرخید به شروع محترمانه و دوستانه و تعریف، بدون اون شروع هم هرچی میگفتم جنگ میشد پس نتونستم...
  • خانوم لبخند
  • مبارک قالب جدید:)

    پاسخ:
    ممنون :)
    قالب قدیمیه 
    جهت تنوع گذاشتمش

    خدا بهتون صبر و توان زیاد بده. سر و کله زدن با اینجور آدمها خیلی سخته

    خوب کاری میکنین که خیلی باهاشون همکلام نمیشین. برای روح و روانتون بهتره

    پاسخ:
    ممنون :`)
    دیگه دیگه....

    کلا هر بار که از این چالش‌ها اینجا می‌نویسی دوست دارم بیام بغلت کنم.‌ فشار همه‌جانبه روته. بچه‌ها، محیط کاری، والدین، اولین تجربه.. چون چیزی ندارم واسه این حد از بی‌خیالی و عدم درک طرف مقابلت بگم.. ولی آفرین داری دختر :)

    پاسخ:
    بغل لازم هم هستم اتفاقا :`) 
    سرد شدم
    بی‌انکیزه شدم 
    دیگه ذوقی برای خیلی کارهام ندارم...
    هعی:`)

     تبریک ویژه برای اینکه بجای تو دهنی زدن به بچه‌ها با مامانشون صحبت کردی

    و یه تبریک ویژه‌تر برای اینکه دو تا کشیده نزدی تو صورت مامان رامین "-"

    والا بخدا"-"

    من از اینجا اعصابم خرد شد، خدا به داد شما برسه که از نزدیک با حضورشون مستفیض شدین "-"

     

    پاسخ:
    یه دفعه دیگه تکرار بشه مطمئن نیستم تو دهنی نزنم... مخصوصا مامان آریو که امروز حسابی کفریم کرد... 

    :`)


    واقعا باید سخت باشه عزیزم.

    خصوصا اول مسیر ممکنه کلی از انرژی که واسه کار داشتی رو یکجا ازت بگیره. ولی مطمئن باش با این چالش‌ها، تو از خیلی‌های دیگه که سال‌های اول رو آروم گذروندن معلم قدرتری میشی. جدی میگم. مدیر موسسهٔ ما خیلی قدیمی و سرشناسه، میگه باورتون نمیشه من زمانی که وارد تدریس شدم انقدر چالش‌های وحشتناک داشتم چه با بچه‌ها، چه مادرها و چه حتی اینکه می‌گفت می‌دونستم بداخلاقم و اینو همه تو سرم می‌زدن! چالش‌هاش با همین یه مورد کلی داستانه! و می‌گفت من ماه‌ها فقط میومدم خونه پیش همسرم زارزار گریه می‌کردم! که من نمی‌تونم، از پسش برنمیام و.. ولی چون تدریس رو دوست داشته خیلی تلاش کرده و خب همین‌ها یه جوری براش تجربه ساخته که حالا تو مدیریت حرفی واسه گفتن داره. 

    بابت اینکه پالس ضعف فرستادی هم فدای سرت. این چیزا تو مسیر طبیعیه. انقد باید سوتی بدی تا راه بیفتی. خودتو اصلا بابت این چیزا سرزنش نکن جانم :*

    پاسخ:
    مرسی از انرژی مثبتت:`) 
    وی اشک خود را پاک می‌کند :`)

    اتفاقا به نظرم اصلا نگران مدرسه نباش

    مدیر و دانش آموز تا ابد حرف برای گفتن دارند

    بهترین معلم دنیا هم باشی حرف میزنن

    مدرسه‌ای که کادر قوی نداره اصلا نمی ارزه

    نمی‌دونم منطقه شما مدرسه روستایی هم داره یا نه، ولی روستای نزدیک از مدرسه شهری واقعا بهتره. هم تعداد کمتره هم توقعات، هم از مزایای مدرسه روستایی بهره مند میشی. واقعا توصیه میکنم اگر امکانش هست مدرسه روستایی نزدیک برید

    پاسخ:
    روستایی های نزدیک رو باسابقه‌ها رو هوا برمی‌دارن به ما نمی‌رسه 
    :`)

    متاسفانه چیزی که مشهوده اینه که مادر های نسل جدید اصلاً مادر بودن رو بلد نیستن، بهتر بگم.. مادر نیستن!

    پاسخ:
    خیلی خیلی خیلی درسته متاسفانه...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.