ماجرای میخک و مامانها
۱- آریو: بعد از اینکه با کشیده آریو از خواب غفلت بیدار شدم (که معلم توان معجزه نداره و نمیتونه وظیفهی روانپزشک و مادر رو هم به دوش بکشه). به مادرش پیام دادم و گفتم فردا بیاد مدرسه. اولین حدسی که به ذهنش رسید این بود که پسرم دوباره همکلاسیهاش رو زده؟ جوابی ندادم و فقط گفتم بیاد مدرسه.
اومد، توضیح دادم چه اتفاقاتی افتاده و چه فرآیندی طی شده. که تاکجا تحمل کردم، چه روشهایی رو پیش گرفتم، و در آخر چه کتکی خوردم. بهش گفتم (همون طور که بارها قبلا گفته بودم) این بچه باید بره مشاوره. گفتم تا نرفته کلاس من نیاد. مدیر البته از اول هی میپرید تو حرفم و کاملا با لحن «اینو ول کن»طور خطاب به مادر آریو میگفت بچه تو اول و آخر باید از این مدرسه بره استثنایی. مادرش کلا ساکت بود. من حرفم رو زدم و رفتم، مدیر و معاون یکم حرف زدن با مادرش.
بعد مدرسه دیدم تو شاد پیام داده « سلام خانم میخک ازتوانتظارنداشتم یه بچه رو نمیتونین به راه بیارین آریو مگه دیوانه است بخدامن یه معلم بودم با یه بچه اینتوری برخوردنمیکردم تواطلا آریورودرک نمیکنی.آریو ازاول بخداتورودوس داشت میگفت ماما یه خانم معلم اومد کلاس ما ای کاش این معلم من میشده الانم دوستون داره » عین پیامش رو کپی کردم فقط اسامی رو تغییر دادم. عصبی شدم اما کظم غیض کردم و فقط دوباره گفتم پروتکل اداری فلان و بهانه و توقع نداشته باشید بنده خارج از پروتکل کاری کنم. روند کمک به آریو هم اینطوریه و نیاز به مشاور داره من روان پزشک نیستم فقط معلمم.
برگشت گفت « خانم میخک سلام آریو میگه خانم معلم منوببخش آریو مگه مامان عمدن نزدم شوخی کردم بخدا آریو شمارودوس داره. خانم میخک عزیز الان بایه دکتر دیگه صبحت کردم واسه شنبه وقت داد بخدامنم راضی نیستم به آریو میگم آریو چرا خانم معلم تواذیت میکنی میگه ماما عمدن نکردم ازبچه هستن خانم معلممو میزنن آره اونجوریه. الان دوبچه باهم دعوا کردن پس اونا دیوانه یه بچهن دیگه آریو مثل اونا » بازهم پیامش رو کپی کردم و فقط اسامی رو تغییر دادم. اونقدرررر حرص خوردما. باز به روم نیاوردم. گفتم اگر آریو رو دوست دارید پیگیر فرایند مشاوره باشید والسلام.
امروز آریو نیومده بود. دیگه نمیدونم قراره چی بشه. مدیر گفت احتمالا ارجاع بدن مدرسه استثنایی ولی مطمئن نیستم. فقط میدونم دیگه نمیذارم کلاس من بیاد چون میدونم مادرش هم پیگیر نیست و الکی میگه.
۲- مادر رامین نیومد. خانم آ دیروزش گفته بود که آریو و رامین رو از کلاس من برمیداره، برای هم رامین رو کلاسم راه ندادم. آریو مادرش اومد و بردش خونه اما رامین موند دم در کلاس. خب من گفته بودم به معاون نمیذارم بیاد کلاسم بشینه دیگه! هی میگفت حالا فعلا بیاد! اشتباهم این بود لحظه اول نگفتم ببرنش کلاس دیگه ، یه زنگ کامل معطل موند دم در. واقعا ولی وظیفه من نبود :/ از خانم آ ناراحتم بابت مدیریت نکردن اوضاع. به هر حال، رامین یک زنگ دم در موند و آخرش هم خودم گفتم ببرن کلاس دیگه. انگار خانم آ قولش رو یادش رفته بود! پوف :/ زنگ دوم اینا بود که بابابزرگ رامین اومد. گفت مادرش کار داشت نتونست بیاد. با بابابزرگ حرف زدم و ازش امضا گرفتم که من ایشون رو در جریان وضع تحصیلی رامین گذاشتم. دیگه چی کار میکردم؟ گفتم به مادرش بگید بیاد باید باهاش حرف زده بشه.
دانش آموزهای بیش از حد شلوغ و مشکلزا رو میبرن کلاس خانم نون، چون جدی و باابهته و بچهها رو ادب میکنه. رامین رو بردن کلاس خانم سین. چراش رو فقط خانم معاون میدونه و من خبر ندارم. خانم سین تو زنگ تفریح در گوشی بهم میگفت «رامین بچه به این ماهی! اونقدر ناز و آرومه، اونقدر حرف گوش کنه، اونقدر من رو دوست داره... چرا نگه نداشتی کلاست؟ الان همه پشت سرت بد میگن که عرضه نداشت دانش آموزش رو نگه داره. برای خودت حرف در میاری. من مشکلی ندارم ها اتفاقا رامین هم جذبم شده میگه میخوام کلاس شما بیام از این به بعد. فقط چون دوستت دارم میگم که آبروت در خطره و...» خودم رو زدم به اون راه. واقعا کشش بحث نداشتم. فقط گفتم تصمیم معاون بود.
اون روز از مدرسه که اومدم خونه سرم درد میکرد و خوابیدم. عصر بیدار شدم دیدم پیامهایی در گروه کلاس بودن که حذف شدن. زنگ زدم خانم پ پرسیدم جریان چی بوده؟ چون معمولا وقتی جنجال میشه پیامها رو پاک میکنن. برام اسکرین شاتها رو فرستاد. مامان رامین با کلی توهین و لحن بد شکایت کرده بود که چرا بچهاش رو بیرون نگه داشتیم و سرما خورده. آی شما بیمسئولیتید آی شما عرضه ندارید بلد نیستید وظیفه خودتون رو انجام بدید و... کلییییی آسمون ریسمون بافته بود که نمیتونید درس بدید... نمیتونید تربیت کنید... شما بچهها رو به جون هم میاندازید و... هیچی نگفتم چون معاون قبل من پیامها رو پاک کرده بود گفته بود حضوری بیایید صحبت کنیم.
امروز مامان رامین بالاخره منت نهاد بر سرمون و آمد. با چه فیس و افاده ای! سلام نکرد هیچ، با نگاهش قورتم میداد. چنان متوقع و خشمناک بود که نگم. بهش گفتم بشینید تا خانم مدیر بیاد. گفت «من بیکار نیستم! من علاف نیستم! من وقت دکتر دارم! من به پوستم میرسم! نمیتونم اینجا معطل بشم!» خدا شاهده کاملا رک گفت که پیش دکتر پوست میره و دغدغهاش اینه که به پوستش برسه! میخواستم بزنمش! فقط درمورد وضعیت درسش گفتم که باید با شما حرف بزنیم ببینیم ارجاع به سنجش داره یا خیر. خیلی بهتر از این میخواستم صحبت کنم ولی حجم وقاحت این زن و اون همه توهین و نیش و کنایهای که بهم زد لالم کرد. برگشته تهدیدم میکنه که من به اداره میگم بچه من رو تو سرما بیرون نگه داشتید و ال میکنم بل میکنم و شما حق ندارید و... گفتم هروقت بازرس اداره اومد من خودم باهاشون حرف میزنم شما لازم نیست از طرف اداره با من صحبت کنید. فقط گفتم من بهتون اطلاع میدم درسش بیش از حد معمول ضعیفه و نیاز به سنجش و آموزش مکمل داره، بیادبی شما و موارد انضباطی پسرتون هم جدا، من فقط نقشم رو به عنوان آموزگار ایفا میکنم ، همین. بقیهاش با شما و مشاور مدرسه. و رفتم کلاس.
هنوز هم قیافه زشت پر از آرایشش یادم میفته عصبی میشم. در حد عروسی میکاپ کرده بود خانوم خانوما. این زن همونه که بخاطر کاشت ابروش بیخیال پلک پارهی پسرش شد. همون زنیه که بیاجازه خزیده بود داخل، از دانش آموزهایی که من برای تنبیه به صف کرده بودم (فقط گفته بودم وایستن) عکس گرفته بود و گذاشته بود گروه مامانها و مسخرهاشون کرده بود. بیچاره مادر محمد چقدر خجالت کشیده بود که عکس پسرش رو مثل مجرمها تو گروه گذاشتن و بهش خندیدن. همونیه که اول سال به من گیر میداد که چرا از بچه من توقعات سطح پایین دارید؟ دارید استعدادش رو کور میکنید! پسر من پیش دبستانی رفته, تمام حروف الفبا رو بلده و اگه از هوشش استفاده نشه و مثل یه بچه عادی (با نگاه تمسخر آمیز به بقیه) باهاش برخورد کنید بچه من حیف میشه! و الان که نصف سال گذشته پسرش سر جمع پنج تا حرف الفبا بلده فقط! حتی یه کلمه هم سختشه بدون کمک بخونه! همون مادریه که بهش گله کردم چرا یه ماه تموم یه صفحه هم مشق ننوشته بچهات؟ طلبکارانه بهم گفت اگه قرار باشه خودم درس یادش بدم چرا میفرستمش مدرسه؟ خودتون تو مدرسه تکلیفش رو هم بگید بنویسه دیگه!
هعی
آهان ادامهاش رو یادم رفت بگم. مامان رامین گفت اتفاقا از خانم سین خیلی راضیه و دوست داره بچهاش کلاس خانم سین بمونه و از خداشه بچهاش به معلم خوب داشته باشه (هنگام گفتن این حرف چنان نگاه تحقیرآمیزی به من میکرد که واقعا زبونم لال شده بود). اهمیت ندادم. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که اهمیت ندم. از دفتر که اومدم بیرون خانم سین رو تو سالن دیدم. خانم سین از من پرسید تکلیف رامین چی میشه ؟ گفتم مادرش میگه از شما راضیه و دوست داره کلاس شما بمونه. خانم سین وحشت کرد و گفت «غلط کرده از من خوشش میاد! نه تو رو خدا بردارید ببریدش! کلاس من رو بهم ریخته! پدرم رو در آورده!» شونه بالا انداختم و رفتم کلاس خودم. زنگ ورزشم تو دفتر معلمها نشسته بودم. صدای خانم سین تا دفتر میومد که یک سره فریاد میکشید «راااامممیییینننن!!!! رامین بشین! رامین بسه! رامیییینننن....» دروغ چرا خندهام گرفت. کرم درونم میگفت برو پیش خانم سین بگو چی شد رامین که شما رو خیلی دوست داشت و به حرفتون گوش میداد! زنگهای بعدی هم خانم سین همش دور و بر معاون میچرخید و التماس میکرد رامین رو از کلاسش ببرن چون کنترل پذیر نیست. همه جوره هم سعی میکرد من رو تحریک کنه که بگم رامین برگرده سر کلاسم. هی غرورم رو انگولک میکرد که بیا مسئولیت بچهی خودت رو بپذیر و بیا وظیفه خودت رو درمورد دانش آموزت انجام بده و... همچنان به اهمیت ندادن ادامه دادم. همهچیز رو انداختم رو دوش معاون. گفتم منم به خانم آ گفتم بره کلاس خانم نون چون ایشون بهتر میتونه مدیریت کنه همچین بچه سرتقی رو. خانم سین من من کرد که نه من که نگفتم نمیتونم مدیریتش کنم... خلاصه امروز گذشت. زنگ آخر اما خانم سین خیلی جدی گفت فردا رامین رو برمیگردونم کلاس خودت. تصمیم دارم اصلا اجازه ندم. خانم مشاور رامین رو ارجاع داد برای دیر آموزی تست بشه. دلم براش میسوزه واقعا، این بچه فقط تربیت نشده همین. یکم براش وقت بذارم خیلی فرق میکنه...
مادر نیما رو برای فردا دعوت کردم. خدا بخیر کنه...
- ۰۴/۱۱/۱۲

یک هزارم این سر من بیاد می ترکم
بعنوان یه مادر اهمال کار
الاهی العفو
ولی میخک خبر نداری چی به سرت اومده
واقعا هر روز اندازه چهل سال یکی مثل من رشد کردی
بیا اینجا ازین زاویه نگاه کن