آدمهایی رو میبینم که به زلال و گوارا بودن آب باتلاق ایمان دارن. دهنم باز و بسته میشه اما صدایی ازش در نمیاد. «اونی که برای نوشیدنش دارید سر و دست میشکنید لجنه!» چطور باید این رو بگم؟ «اونی که حاضرید جونتون رو برای شیرجه زدن توش بدید دریا نیست، باتلاقه!» با مشقت زبونم رو میچرخونم. با غیظ نگاهم میکنن. میترسم. من از اوناش نیستم که سر نترس داشته باشم. تیربارشون رو پر از طعنه و کنایه میکنن و آماده باش به سمتم میگیرن. من مثل کسایی که قلبشون به چشمهی نور وصله نیستم. نه قلبم نشکنه نه روحم ضدخراش. هرچند یه قدرت جادویی دارم. اینکه زخمهام زود درمان میشه و میتونم دوباره پا شم و ادامه بدم. این ابرقدرت منه و... هی چی داشتم میگفتم؟
هزار بار وسوسه میشم که این پست رو پاک کنم. دو هزار بار تصمیم میگیرم که نیمه کاره رهاش کنم. جلوی تو، هموطنی که دوستت دارم هم همینقدر مستأصلم. منی که فکر میکردم از ملیگرایی متنفرم. از عبارت مردم شریف ایران متنفرم. از اینکه هموطن بودن رو صرفا به جغرافیای تولد منتسب بدونیم متنفرم. اما با این حال تو سختیها متوجه احساسات واقعی خودم میشم. اینکه ایران رو صرفا برای ایران بودن، و تو رو صرفا برای تولدت تو این جغرافیا عاشقانه دوست دارم. دلم میخواد با جونم از تو و کشورمون دفاع کنم. باورم میکنی؟ نه. برای همین سخته زبون باز کردن و گفتن از باتلاقی که داری تقلا میکنی به سمتش بری.
«اون آب نیست» بالاخره تونستم بگم. با جوابت بغض چنگ میاندازه به گلوم و خفهام میکنه - نکنه تشنه نیستی؟- از خشم و غم به لرزه میافتم «چرا چرا چرا... به تمام مقدساتم قسم میخورم که تشنهام. سلول به سلول تنم داره تو آتیش تب میسوزه. منم آب میخوام، اما اون آب نیست...» باورم نمیکنی. بغضم میشکنه. سیل اشکم سرازیر میشه. تمام رمقی که تو وجودم مونده بود از گونههام سر میخوره و از دست میره. زانوهام سست میشه. -اگه تشنه باشی از این آب مینوشی. اگه نمیخوای یعنی یه کسای دیگه آب و نونت رو دادن- جوابی نمیدم. آخه تشنهتر از اونم که بتونم حرف بزنم. لبم مثل کویر ترک ترک برداشته، زبونم خشکتر از اونه که از پس تلفظ یه کلمهی کامل بربیاد. تشنه برای یه دقیقهاشه رفیق، مثل ماهیای که از دریا جدا شده دارم بالا پایین میپرم. و تو مدام تکرار میکنی -یا تو هم مثل ما تشنهها از این آب مینوشی، یا تشنه نیستی و از یه آبخوری دیگه سیراب شدی- صدات توی سرم میپیچه. دلم میخواد بگم «حقیقت عین روز روشنه، اونی که بخواد بفهمه میفهمه» اما نمیتونم. چون میدونم تشنگی بیش از حد آدم رو به چه جنونی میرسونه. دیدید تو فیلمها، شخصیتها تو بیابون بی آب و علف گم میشن، درست وسط ظهر زیر آفتاب سوزان حیرون و ویرون میچرخن و آذوقهاشون هم تموم شده، وقتی یه سراب میبینن سراسیمه به سمتش میدوئن؟ کی میتونه همچین کسی رو بابت دویدن دنبال سراب سرزنش کنه؟ من نمیتونم.
و تو ، هم خانوادهی من، باغیرتتر از اونی که تنهایی دنبال سراب بری. ایران رو با طناب بستی به کمرت، انگار که یه ماشین رو بکسل کرده باشی. وطنت رو هم داری با خودت میبری که به آب برسونی. عرق میریزی، جون میکنی، حاضری دار و ندارت رو بدی تا ایران عزیز رو به چشمهی آب حیات برسونی. به چه زبونی بهت بگم که اون سرابه و مسیر رسیدن بهش از باتلاق مرگ میگذره؟ حق داری نشنوی و نشنیده بگیری. تشنگی حرف مرف حالیش نمیشه. آدمی زاد بدون آب زنده نمیمونه، ملت هم بدون رویا.
تو مسیر این تلاش مقدست، چندتا مرد سبز پوش چماق به دست وایستادن. تو چی میبینی؟ مانع رسیدن ایران به آب حیات. اون چی میبینه؟ کسایی که میخوان ایران رو تو باتلاق بندازن. کدومتون وطن پرستتره؟ من واقعا نمیدونم. درگیر میشید. اولش فقط مشاجره است اما، کم کم دعوا بالا میگیره. میکشی و کشته میشی. کی مقصره؟ تو چون اول شلیک کردی؟ یا اون که مانع مسیر خوشبختی میهن شده بود و با هیچ راهی بجز کشتنش نمیتونستی کنار بزنیش؟ چقدر کار قاضیها سخته!
میدونی قسمت دردناک قضیه کجاست؟ اینکه حتی بدون درگیری هم، تو قراره بمیری. نه بخاطر باتوم و ساچمه و سرکوب نیروهای امنیتی، از تشنگی!
- اگه از سر راهم کنار رفته بودن، من به چشمه میرسیدم!- این فکر حتی بعد مرگت هم رهات نمی کنه. و برای همینه که نه میبخشی و نه فراموش میکنی. کینه نسل به نسل عمیق و عمیقتر میشه. مرد سبزپوش هر سال بیشتر از پارسال تنش زخم برمیداره، تو هم همینطور. همه از این دعوای احمقانه خستهایم. همه از اینکه طرف مقابلمون تا این حد کوره و چشمش رو روی حقیقتی تا این حد عریان بسته به زار اومدیم. «چرا نمیفهمه؟ چرا نمیبینه؟» هردو این سوالات رو تکرار میکنیم. و هردو یه جواب کلیشهای براش پیدا کردیم. «لابد مزدوره و سودش تو نفهمیده.»
من این وسط دارم چی کار میکنم؟ دارم به دستهای کوچیک و بدن نحیفم نگاه میکنم. ضعیفتر از اونم که از پسش بربیام اما، باید بربیام. ایرانم به من احتیاج داره. دلم میخواد مثل تو قوی باشم و بتونم کشورم رو به سمت چشمه آب حیات بکسل کنم. تو خیلی باارادهای، جدی میگم، از یه جهاتی الگوی منی، تویی که حاضری برای آرمانت هزینه بدی. در مقایسهی تو با اون اکثریت منفعل بیانگیزهای که همیشهی خدا یه گوشه زمین دراز کشیدن، موزشون رو میخورن و بجز آه کشیدن و ناله کردن هیچ کاری نمیکنن، من تو رو خیلی خیلی بیشتر دوست دارم. با اینکه تو داری ایران رو به سمت باتلاق میبری اما اون نه، بازهم تو رو ترجیح میدم. آدمهای با اراده همیشه الهام بخشن. بهم انگیزه میدی تا منم طناب وطن رو دور کمرم بپیچم و با تمام قوا حرکت کنم.
سخته، خیلی سخته. مثل تو خیلی زیاده و مثل من خیلی کم. شما زیادید، شما پشتوانه دارید، پول و قدرت دارید، راه سراب سرازیریه، تازه سراب با رزولوشن ۱۰۸۰ به صورت سه بعدی جلوی چشمتون میدرخشه. تصویر چشمهی من با کیفیت ۱۴۴ اونم سیاه سفید پخش میشه. مشکل از فرستنده نیست، گیرندهی من ضعیفه. تو مسیر من هزارتا دست انداز و چاله چوله و دزد سر گردنه هست. و از همهی اینا گذشته، سنگینی وزن تویی که همیشه ایران رو به سمت مخالف جریان میبری، همیشه رو دوشم احساس میشه. اوضاع نکبتباریه، اما کجاش رو دیدی؟ کنار من خیلیا هستن که ایران رو به سمت جریان تو هل میدن. دست دوستی میدن و از پشت خنجر میزنن. تو میدونی تاحالا چندتا خنجر از پشت خوردم؟ میدونی چقدر از زحماتم بخاطر همسنگرهای - جانم فدای رهبر - گو به باد رفته؟ خیال میکنی از ولاییها ضربه خوردی برای همین ازشون کینه داری؟ تو حتی نمیتونی تصور کنی من چی کشیدم! تو روحت هم خبر نداره من چیا دیدم! هر بار با دیدنشون بغضم دوباره میشکنه. کم میارم. میبرم. دلم میخواد بشینم زمین و تا خود قیامت فقط زار زار گریه کنم. نمیتونم. از باتلاق میترسم. و ترس انگیزهی قویای برای حرکته. باور دارم باید تمام فشارها رو روی خودم بریزم تا تو و مرد سبزپوش دوباره سر به هدف مشترک مقابل هم قرار نگیرید. جفتتون میخواید فدای ایران بشید. تحمل تماشای این تقابل رو ندارم.
میدونی؟ به نظرم هم گریه داره هم خندهدار. جفتمون موقع حرکت کردن درست برخلاف هم، وقتی داریم تمام توانمون رو به کار گرفتیم تا در مسیرهای متضاد حرکت کنیم، هر دو یه آواز یکسان رو باهم میخونیم « فدای اشک و خندهای تو/ دل پر و تپندهی تو/ فدای حسرت و امیدت/ رهایی روندهی تو/ اگر دل تو را شکستند/ تو را به بند کینه بستند/ چه عاشقان بی نشانی/ که پای در تو نشستند/ کلام شد گلوله باران/ به خون کشیده شد خیابان/ ولی کلام آخر این شد/ که جان من فدای ایران» هر دو یه رویای مشترک داریم اما سرش باهم میجنگیم. بامزه است مگه نه؟ معلومه که نه. ادامهی شعر رو میخوام بخونم « تو ماندی و زمانه نو شد...» مکث میکنم. مخاطب فکرم میشه مخاطب این شعر. واقعا تو ماندی؟ به تاریخ ادبیاتی که برای ارشد میخوندم فکر میکنم. چندتا از شاعرانی که به عنوان مفاخر ایران میشناسیم محل تولد یا زندگی یا دفنشون داخل ایران امروزیه؟ واقعا میشه اینقدر قاطعانه گفت ایران باقی مونده؟ به دعوای افغانی ایرانی فکر میکنم و لحظهای که حکم جدایی هرات رو امضا کردن. به اون زن های آذربایجانی که به ایران و ایرانیها فحش میدادن و ما رو بیفرهنگ خطاب میکردن. واقعا ایران ماند؟ چقدر از ایران؟ مگه نه اینکه الان از اون خاکی که مال ایران بود، ممکنه به ایران حمله بشه؟ راستی پنجاه سال بعد نقشهی ایران چه شکلیه؟ از فکر کردن به جواب این سوال میترسم. بدنم مورد مورد میشه
«خواهش میکنم سمت باتلاق نرو... التماس میکنم وایستا...» جوابت مثل چکش محکمه - مگه تو تشنه نیستی که تشنگی مردم رو درک نمیکنی؟ - این سوال معمولا روانیام. اما اگه آرامش ذهنی داشته باشم برات میخونم «ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی، کین راه که میروی به ترکستان است.» حدس بزن چی میشه؟ تو هم دقیقا همین شعر رو برام میخونی. اگه جفتمون آروم و منطقی و اهل گفتگو باشیم میشینیم کنار هم و تو برام تعریف میکنی که یه روز تو هم داشتی در همین مسیری تلاش میکردی که من. بعدش چی شد؟ از یه جایی به بعد وقتی دیدی این مسیر چقدر دور و سخته ازش قطع امید کردی. البته نه، دلیل واقعیش این نیست، وقتی همسنگرهای خائن و گرگهای توی لباس میش رو دیدی حالت از این مسیر بهم خورد. منی که تا اینجای مسیر بزور جلوی استفراغ خودم رو گرفتم نمیدونم باید چی جوابت رو بدم. آروم به شونهام میزنی و بهم اطمینان میدی منم یه جایی قراره از این مسیر ببرم و راهم رو جدا کنم. من رو گذشتهی خودت و خودت رو آیندهی من تصویر میکنی. سکوت میکنم. بعضی وقتا واقعا کم میکنم که چی درسته و چی غلط. یه مدت با خودم حساب کتاب میکنم و دوباره راه میفتم. همین که هنوز میدونم ممکنه یه روز بفهمم همهی اونچه میدونستم غلط بوده نشونه خوبیه. من شک میکنم پس زندهام. بدون شک که نمیشه به سمت یقین پیش رفت.
دلم میخواد بیام سمتت و استدلالهام رو بهت بگم. گوش نمیدی. یا گوش میدی و باور نمیکنی. دقیقش رو نمیدونم. فقط میدونم جوابت یه غزل هزار صفحهایه که میشه تو یه جمله خلاصهاش کرد. - مگه تشنه نیستی؟- گفته بودم این حرفت دیوونهام میکنه؟ میزنم به سیم آخر. دعا میکنم بیفتی تو باتلاق و زنده به گور بشی! تا تو باشی به هشدارهام توجه کنی. تو هیچکدوم از فیلمها بازیگری که به سمت سراب میدوئه تا لحظهای که به سراب نرسیده باور نمیکنه اون تصویر سراب بوده. هیچوقت یه ادم تشنه رو نمیتونی با حرف قانع کنی که سراب درواقع پوچی محضه. دردم از ایرانیه که همراه خودت تو باتلاق دفن میکنی. البته که باورم نمیکنی. البته که فحشم میدی. البته که اگه دستت برسه با چادرم خفهام میکنی. دیگه نمیدونم باید چی کار کنم...
- ۳۴ نظر
- ۲۲ دی ۰۴ ، ۰۱:۴۵