غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۶ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

داستانکی نوشته بودم کاملا فی‌البداهه و بی‌سر و ته و بی‌معنی و اتفاقا پر از انواع اقسام غلط‌های نگارشی. که اصلا پست باارزش مهمی نبود. اگر اصلا یادتان نمی‌آید از چه حرف می‌زنم فدای سرتان. اینجا فقط می‌خواهم تمام زورم را بزنم تا به پایانش برسم. که نروید همه جا پر کنید میخک بلد نیست آخر هیچ قصه‌ای را بنویسد و همیشه از وسط ماجرا مخاطب را در خماری رها می‌کند و این حرف‌ها.

 

 

همانطور که یادتان نمی‌آید، قهرمان داستان جوانکی بود قربانی یک عشق یک طرفه. که اتفاقا معشوقه‌اش هم قربانی یک عشق یک طرفه‌ی دیگر بود و بخاطر فراق از یار، بدون اینکه هیچگاه احساسات جوانک را بفهمد دار فانی را وداع گفت و به سرای بافی شتافت. جوانک که ار بچگی استعدادش در دروغ‌گویی و نیرنگ و جنگ‌ افروزی به شدت بالا بود و همچنین عقده‌ی ریاست و پتانسیل خباثت و اینجور چیزها را هم داشت، تمام عزمش را برای گرفتن انتقام خودش از این دنیای بی‌رحم بی‌مروت بی‌مقدار جزم کرد. اول از همه طی یک نقشه‌ی حساب شده‌ و با انجام یک سری رایزنی‌های دیپلوماتیک که برای دریافت اطلاعات بیشترش باید به قسمت قبل مراجعه کنید شد سلطان جنگل. با هوش و ذکاوت و درایتی که داشت ارتش حیوانات را به کشنده‌ترین سلاح‌ها و تاکتیت‌های جنگی تمام نظلم‌ها مجهز کرد و فرستادشان به ستیز با پادشاهی آدم‌ها. که دست بر قضا پادشاهشان برادر بی‌وفا و بی‌وجدان و بی‌احساس معشوقه‌اش بود.

کشش ندهم، جوانک چنگال‌های شیر را در قلب شاه فرو کرد و تک تک سرخرگ‌ها و سیاهرگ‌هایش را جر داد و چشم‌هایش را از جمجمه بیرون کشید و تک تک استخوان‌های دست و پایش را شکست. اما آرام نشد. با جلال و جبروت تکیه زد به تخت شکوهمند جواهرنشان و رخت زرکوب سطلنت بر تن کرد. منتها حیوان‌های وحشی بی‌شعور همه‌ی آدم‌های آن سرزمین را کشته و به دندان کشیده و جویده و خورده بودند. دیگر رعیت و خدم و حشمی نبود که برایشان حکمرانی کند. جوانک غصه‌دار و ملول شد، از آن طرف حیوانات جنگل مست و سرمست و مشنگ از سر کشیدن باده‌ی پیروزی، تازه موتورشان روشن شده، جوگیر شده بودند که کل جهان را به تصرف خودشان در آوردند. جوانک از زندگی میان یک مشت حیوان خسته بود. گفت من به غایت و نهایت هداف والای خود رسیده‌ام، شما خودتان بروید هر غلطی که عشقتان می‌کشد بکنید. درندگان و جهندگان و پرندگان ارتش هم در نهایت احترام پادشاه اسبقشان را در قعر فلاکت و رذالت و حقارت تنها رها کرده و بدرود گفتند. 

جوانک در قصری که از در و دیوارهایش خون می‌چکید و از سقفش لوزالمعده و رود‌ه‌ و عصب بینایی آویزان بود و هیچ بنی بشر زنذه‌ای در صدهزار کیلومتری‌اش وجود نداشت و شده بود محل پارتی شبانه‌ی ارواح، سالیان سال زندگی کرد. اکثر اوقات هم روی همان تخت سفت و سخت و سنگی پادشاهی می‌نشست. تختی که به مرور فهمید بیش از حد جلف است و این همه جواهر رنگی‌رنگی شکننده صد در صد تقلبی هستند و کلاه سر پادشاه‌ها رفته و اصلا الماس با رنگ فیروزه‌ای نداریم ما!

گفتم که سالیان سال گذشت. موهایش شروع کرد به جو گندمی شدن. آنقدرها هم پیر نشد، فقط به اندازه‌ای که «ک» تصغیر را از آخر اسمش برداریم. جوان قصه‌ی ما تمام خاطرات زندگی‌اش عین فیلم سینمایی از جلوی چشمانش گذشت. توقع تحول و دگردیسی شخصیتی را به این زودی‌ها از او نداشته باشید. او صرفا دلتنگ شد. دلتنگ مادرش، خانواده‌اش، تمام آدم‌هایی که جانش را به لبش رسانده بودند و اول داستان وادارش کرده بودند بی‌هوا از شهر و خانه‌اش فرار کند و بزند به دل ناشناخته‌ها و فرصت نوشتن این سری پست‌ها را به من خیر سرم نویسنده بدهد. 

اولش دلش نمی خواست ریخت زشت و نحس هیچکس را ببیند. به مرور دلتنگی و احساس تنهایی بر نفرت کینه‌جویی‌اش فایق آمد. جواهرها و لباس‌های فاخر قصر را پشت سرش جا گذاشت با یک عصای ساده که از شاخه‌ی درخت گلابی درست کرده بود و میوه‌های کرم خورده نخورده‌اش را قبلا نوش جان کرده بود راهی سفر تازه‌ای شد. 

هرجا که رسید خرابی و ویرانی و دید، آثار سقوط سلسله‌ها و جراحت تمدن‌ها و وحشت انسان‌ها به وضوح نمایان بود. علت را جویا شد. فهمید همه‌اش زیر سر حیوان‌های چموش خودش است. که افسار پاره کرده‌اند و جدی‌ جدی دارند دنیا را می‌گیرند و نسل بشر را منقرض می کنند. دست‌هایش را مشت کرد مصمم گشت که کاری بکند....

 

 

 

 

پ‌ن: انگار واقعا قصد تموم شدن نداره :/

  • میخک

شهر پر است از مسافر. توی پارک‌ها چادر زده‌اند. به ماسک هم که اعتقادی ندارند. فاصله گذاری را بیخود می‌دانند. می‌گویی کرونا هست، مرگ و میر بالا رفته، خطر دارد، می‌خندند و می‌گوید آخرش همه می‌میریم. تا زنده‌ایم زندگی کنیم. همین لحظه را عشق است. 

در همین پیک پنجم می‌زنند به دل جاده، دریا، جنگل یا کویر. از خوش گذرانی و حس رهایی و آزاد بودنشان می‌نویسند. در اکیپ‌های ده دوازده نفره، بیخ گوش هم بدون ماسک می‌ایستند. لبخند می‌زنند و سلفی می‌گیرند. هزاران هزاران لایک و استیکر قلب و ابراز خوشحالی از این تجربه‌ی شیرین و سفر خاطره‌انگیزشان دریافت می‌کنند. همه‌ی مخاطب‌ها درک می‌کنند آدم بعد از این همه مدت در خانه بودن می‌پوسد. نیاز به تجدید روحیه دارد. نیاز به بگو بخند و نشستن کنار دوستان دارد. سخت نگیریم زندگی را.

دقیقا در همین روزها، ایام محرم فرا می‌رسد. با دیدن پارچه‌های مشکی ابروها را در هم می‌کشند. رو برمی‌گرداند. تجمع ولو به اندازه‌ی سی نفر در یک مسجد سی صد متری باشد (آنهم با ماسک سه لایه و دستکش برای هر نفر) در نظرشان گناه است.

چقدر طول کشید فاصله‌ی پستی که برای عزاداری منتشر شده بود و آنی که از سفر دوستانه به صحرای کویر گفته بود؟ یک روز یا چند ساعت؟ چرا دومی «دمت گرم. عمیقا برات خوشحالم که تونستی این اوقات خوش رو برای خودت بسازی.» شنید و دیگری «اینها می‌خوان ما رو بکشن. اینها عمدا می‌خوان کرونا رو به ما منتقل کنن تا نسلمون منقطع بشه. اینها دشمن مان. اینها شعور ندارن. دل ندارن. حق ندارن. اینها از جنس ما نیستن. فضایی‌ان. انسان نیستن. اینها....»

هر دو از زبان یک نفر! همان آدمی که قبلا می‌گفت کرونا به جهنم، ماسک‌ها را آتش بزنیم تا صدای محبتمان به گوش هم برسد! چرا یک دفعه عوض شد؟ الان کونا اوج گرفته، قبول. باید بیشتر رعایت کنیم، قبول. من هم نگفتم رعایت نکنیم. حداقل ماهی یک بار حرفش را زده‌ام. اما چرا بقیه، از اربعین سال پیش تا محرم امسال لام تا کام درمورد کرونا حرف نزده‌اند و الان به صورت خودجوش اخبارش را لحظه به لحظه پوشش می‌دهند؟ این تناقض‌ها حال بهم‌زن نیست؟

می‌گویند آنی که برای سیر کردن شکمش بیرون می‌رود کارش اشکالی ندارد. این بیشعورهایی که واسه عزاداری بیرون هستند چه؟ (و البته که تفریح و رقص و مهمانی رفتن هیچ ربطی به بیشعوری ندارد) مگر قلب و روح آدم نیاز به تغذیه ندارد؟ نیاز به تسکین ندارد؟

واقعا حفظ فاصله و رعایت پروتکل در هیأت‌ها از بیخ و بن غیرممکن است؟ چرا این مراسم‌ها یک کار تشریفاتی بی‌مورد است که اگر حذف شد هم مشکلی پیش نمی‌آید، آن وقت سایر برنامه‌های زندگی آدم‌ها نباید کوچیکترین تغییری داشته باشد؟

بس است! خواهش می‌کنم! نخواستم به اندازه‌ی سر سوزنی کرونا و بازی با جان آدم‌ها را کم اهمیت جلوه دهم. نمی‌خواهم درست عین همان‌هایی شوم که سی صد و پنجاه و پنج روز سال جان ادم‌های دیگر به کتفشان هم نیست و این ده روز می‌شوند دایه‌ی عزیزتر از مادر. ولی نگویید امکانش نیست. هست. اگر بخواهیم هست...

  • میخک

آیا ول بودن فضای مجازی به معنی آزادی بیان است؟ آیا هیچ‌گونه نظارتی لازم نیست؟ آیا در کشورهای پیشرفته و به قولی جهان اولی‌ها بروی فضای مجازی‌اشان نظارتی وجود ندارد؟ آیا فیلترینگ مساوی با نظارت است؟ آیا فیلترینگ‌های جاری در کشور ما در حال حاضر عملی شده؟ آیا جهان اول فیلترینگ ندارد؟ آیا نظارت یعنی جاسوسی و فضولی در حریم شخصی مردم؟ آیا نظارت چیز بدی است؟ صیانت از فضای مجازی کار بدی است؟ آیا ول بودن فضای مجازی به نفع مردم است یا به ضررشان؟ آیا هیچ اقدام جدی‌ای نباید صورت بگیرد؟ آیا اوضاع همین‌طوری که هست خوب است؟ راضی هستید؟ مشکلی ندارید بچه‌هایتان در این فضا ول باشند؟ آیا...

  • میخک

اگر تمام آن خرد شدن‌ها، شکسته شدن‌ها، درد کشیدن‌ها، تنها ماندن‌ها و خود را گم کردن‌ها برای این بود که بفهمم آقا حواسش به قلب‌های شکسته و درد کشیده و تنها و گم شده هم هست، باید بگویم که می‌ارزید. به خدا قسم می‌ارزید.       

  • میخک

بسه! بلند شو! از طرف من یه کشیده‌ی محکم بزن تو گوش خودت! میگم بسه! تمومش کن این بازی مسخره رو! تا کی می‌خوای ادای حال بدا رو در بیاری؟ ژست افسردگی بگیری؟ خودت رو تخریب کنی؟ اسمش تواضع نیست احمق! این خودت رو باور نداشتن، این خود تخریبگری افتخار نیست! ننگه! گناهه! بلند شو! میخک، الهه، سین... هر کوفتی که اسمته! بلند شو! چشمات رو باز کن! ببین! بفهم! که بسه! بسه....

  • میخک

جلوی همه‌ می‌گویم. من از مارتین دین نفرت دارم. اولش شخصیتش برایم خاص و جذاب بود. کمی که گذشت دلم برایش سوخت. ذره ذره سوخت و آب شد. بارها کفرم را در آوردم. جانم را به لبم رساند و در آخر قصه باعث شد حالت تهوع بگیرم. مارتین دین واقعا منزجرکننده است. بزرگترین مشکلش هم این است که نمی‌داند از زندگی‌اش چه می‌خواهد. باهوش و خلاق است. حتی شاید نابغه باشد. جواب خیلی از سوالات بشر را می‌داند اما پاسخ مشکلات خودش را نه. به آنچه می‌داند هم عمل نمی‌کند. فقط بلد است حرف بزند و نظریه صادر کند. آنقدر که هر مخاطبی آرزوی مرگش را می‌کند.

خب حالا یک اعتراف تلخ. من هم نمی‌دانم از زندگی‌ام چه می‌خواهم. از وبلاگ‌نویسی چه می خواهم. از جان شعر و داستان‌ها چه می خواهم. از خانواده‌ام چه می خواهم. از انتخاب رشته‌ام و سازمان سنجش چه می‌‌خواهم. از آینده چه می‌خواهم.

کلا سر تا پا یک فعل خواستنم بدون هیچ توضیح اضافه‌ای. عین یک بچه‌ی نق‌نقوی لوس که دهانش را دو متر باز کرده و منتظر است غذا جویده شده و آماده از آن بالا بر گلوی مبارکش نازل شود. یا نه، فقط منتظر است که سیر شود. نیاز و خواسته‌اش برطرف شود. برایش اصلا مهم نیست که چطور!

می‌خواهم که جلو بروم. اما در چه مسیری؟ به سوی کدام مقصد؟ به کدام اصل اعتقاد دارم؟ باور قلبی‌ام چیست؟ راه من چیست؟ در یک کلام، شده‌ام عین مارتین دین. همانجا که خودش اعتراف کرد :«هر آدمی در زندگی‌اش به یک چیزی باور دارد، بجز من‌»  نترسید. زیادی شلوغش کردم. در آن حد هم وضعیتم بغرنج نیست. یا شاید هنوز آنقدر بغرنج نیست.

احمقانه است که با وجود تمام دست و پا زدن‌ها روز به روز بیشتر دارم گم می‌شوم. یا شاید فقط عمق گم‌ شدگی‌ام را بهتر متوجه می‌شوم(؟). اکنون در ناکجا آباد به سر می‌برم. حتی از آباد بودنش هم مطمئن نیستم. تکلیفم با خودم مشخص نیست. پرسیدن تکلیفم از این و آن تنها مرا به نتیجه نمی‌رساند که حس حقارت را در وجود تشدید می‌کند. برای همین هم به خودم قول دادم ننویسم. از هیچ‌چیز. تا روزی که عقلم سر جایش بیاید. عقلم اما انگار جایش خوب است. ناز و کرشمه می‌ریزد و قصد برگشت ندارد. اصلا کی گفته که جای عقل توی سر است؟ شک دارم که عقل من یکی هیچوقت آنجا بوده باشد. نمی‌دانم. به همه‌چیز شک دارم. مخصوصا به درست بودن این کار. شکستن قولم. نوشتن این کلمات. انتشار این پست. بدون اینکه بدانم چرا... برای چه...

  • میخک

 

من زنده‌ام پس

پا می گذارم

بر آسمان‌ها

همچون کبوتر

به عمق دریا

تختم شقایق

پیمانه شبنم

شب‌ها نویسم

دیوان خود را

گویم به مهتاب

شاید رساند

روزی به گوشش

دیوانه‌ام من

خود هم بدانم

آزاد و فارغ

از عقل و از عشق

مست از می ناب

یک کودک شاد

ساده بگریم

ساده بخندم

بر دشت کاغذ

سوی مرکب

با سر دویدم

طاقت ندارم

من می‌شکافم 

این مغز خود را

افکار خود را

تا که نویسم

احساس خود را

بر لوح تاریخ

من زنده‌ام پس

آرامشم نیست

ذهنم به هر سو

دائم بگردد

دائم بسازد

دائم نویسد

صد قصه و شعر

صدها فسانه

من زنده‌ام پس...

 

  • میخک

خبر خوب اینکه رتبه‌ام نسبتا خوبه. عالی نیست. خیلی بد هم نیست. حالا همه‌چیز به انتخاب رشته بستگی داره.

خبر بد اینکه رتبه‌ام نسبتا خوبه. عالی نیست. خیلی بد هم نیست. حالا همه‌چیز به انتخاب رشته بستگی داره....

  • میخک

هی میخک! چه خبرته؟! فک کردی کی هستی که اینقد راحت باید نباید تعیین می‌کنی؟ خودت رو به اون راه نزن، لازم نیست چیزی رو به زبون بیاری! تو ذهنت رو میگم، اون افکار احمقانه‌ای که تو سرت پرورش میدی. یادت رفته؟ اونی که قانون دنیا رو می نویسه تو نیستی.

یه بار برای همیشه میگم میخک، تو حق نداری اینقد تو گوش خودت بگی «هیچ خطایی نباید از من سر بزنه.» «من باید برنده باشم.» «آینده‌ام باید این‌طوری بشه.» «همه باید احترام من رو حفظ کنن.» «کارهای من باید درست پیش بره.» «هیچ مشکلی نباید برای من پیش بیاد.» «من نباید احمق یا ضعیف به نظر بیام.» «دنیا نباید ناعادلانه با من رفتار کنه.» «من باید بی‌نقص باشم.»...

می‌دونی عزیزم، مشکل محتوای این گزاره‌ها نیست. مشکل اینجاست که تو ذهنت هیچ احتمالی برای شرایطی که این باید‌ها به وقوع نپیوندن در نظر نگرفتی. و فقط هم این حرف‌های کلی و مبهم نیست. تو برای ریز و درشت زندگی‌ات قوانین انغطاف‌ناپذیر و مستبدانه‌ای نوشتی. مثلا با خودت شرط کردی غذایی که من می‌پزم باید عالی از آب در بیاد. و خب برای هر آدمی پیش میاد که یه روز غذاش بسوزه، یه روز نمکش کم و زیاد بشه، یه روز مزه‌اش اونطوری که به دل می‌شینه نشه. و تویی که همه‌ی این احتمالات جز نبایدهات هستن با یه اشتباه کوچیک بهم می‌ریزی و عصبی میشی. یا مثلا همین الان، موقع نوشتن این پست. ببین چه زود عصبانی شدی فقط واسه اینکه تو ذهنت حک شده موقع نوشتن یا کتاب خوندن من کسی نباید بالا سرم وایسته. خب چی میشه اگه چند لحظه بالا سرت وایستن؟ چی میشی وقتی می خوای تمرکز کنی یه نفر شروع کنه با صدای بلند با تلفن حرف زدن؟ آسمون به زمین میاد؟

اسمش وسواسه یا کمال‌گرایی؟ نمی‌دونم. فقط همونی رو می‌دونم اول متن برات نوشتم. باید و نبایدهات زیادن. اضافی‌ان. این چیزها فقط توی فیلم قشنگن، یا توی ویریوهای انگیزشی. زندگی واقعی فرق داره. فیلم فقط یه برش از زندگی شخصیت اصلی‌اش رو نشون میده. واسه همین هم اینقدر ساده و سرراسته‌.

به جهنم که از بیرون آدم پرخاشگر و عصبی‌ای به نظر میای یا نه. بقیه رو می‌تونی گول بزنی، می‌تونی آروم‌ترین و مودب‌ترین و باوقارترین دختر روی زمین به نظر بیای. همون‌طور که نود درصد عصبانیت‌هات رو کسی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینه. هیچکس مشکل تو رو نمی‌فهمه. این راز فقط تو درون خودت باقی می‌مونه. ذره ذره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی روحت رو می‌جوه. پیرت می‌کنه.

همه‌ی اون احساسات و افکاری که نشون نمیدی و خیال می‌کنی دفن شدن و دیگه شرشون کنده شده درواقع دارن بین سلول‌های خاکستری مغزت گرگم به هوا بازی می‌کنن. همونجان که بودن. بایدها و نبایدهات  باید از ریشه قطع بشن. دیدی؟ بازهم گفتی باید

دقیقا می‌دونم الان چی تو ذهنت می‌گذره. با خودت میگی من همین‌طوریم دیگه. ذاتا ایراد دارم، این ویژگی بد در من نهادینه شده و درست بشو هم نیستم. اصلا من پر از ویژگی‌های بدم. من معیوبم. من اصلا انسان نیستم. من...

خنده‌داره. اینکه می‌بینم نوشتن این جملات باعث شده خنده‌ات بگیره واقعا خنده‌داره. در حالی که می‌دونم چه شب‌ها و روزهایی رو با تکرار همین جملات و حتی بدترش سپری کردی. باید از نوشتن این پاراگراف و پاراگراف قبلی‌اش خجالت بکشم؟ باید پاکشون کنم؟ نه! بایدی وجود نداره! فکر کن فقط داری واسه دل خودت می نویسی. هرچی نباشه اینجا وبلاگ توئه. مال توئه. 

خب، کجا بودیم؟ آهان. با همدیگه توی ذهنمون مشکل رو ریشه‌یابی کردیم. نه برای اینکه باید ریشه‌یابی‌اش می‌کردیم. برای اینکه این کار کمکمون می‌کنه راحت‌تر حلش کنیم و ما هم دوست داریم که بتونیم حلش کنیم. ولی هیوی از این کند و کاو ذهنی رو روی صفحه‌ی وبلاگ ننوشتیم. نه برای اینکه نباید می نوشتیم. فقط چون حس خوبی به نوشتنش نداشتیم و فکر کردیم نوشتنش چندان ضرورتی هم نداره.. 

حالا چی کار کنیم؟ ریشه رو قطع کنیم؟ نه! چون امکان‌پذیر نیست. انگار بعد کلی تحقیقات بفهمی دلیل سیلی که هر سال به روستا میاد بارش زیاده. بعد بخوای بارون رو قطع کنی! چی کار می‌کنی؟ ابرها رو منفجر می کنی؟ ساده‌تر نیست اگه یه سد بسازی؟ این‌طوری میشه از ریشه‌ی مشکلات به عنوان یه منبع سودبخش استفاده کرد. درست نمی‌گم میخک؟

  • میخک

از لحاظ روحی نیاز دارم یکی بغلم کنه و بگه نگران نباش، همه‌چیز درست می‌شه. اوضاع قراره رو به راه بشه. اصلا مهم نیست کی باشه. اصلا مهم نیست بشناسمش یا نه.

ولی می‌دونی، همچین کسی وجود خارجی نداره. با هرکی صحبت می‌کنم یا به‌اندازه‌ی خودم ناامیده و سرخورده‌است، یا رسیده به مرحله‌ی بیخیالی و پذیرفتن اینکه هیچی هیچوقت بهتر نمیشه و با همین وضع باید خوش بود. به خدا اینکه می‌گید «فکر کردی تو آینده خبریه؟» «استرس چی رو داری دیوونه؟ برسی به سن من چنان سردردها و غم و غصه‌هایی پیدا می‌کنی که این روزهات برات خنده‌دار میشه.» «قبول بشی یا نشی چه فرقی می‌کنی؟ آخر جفتشون یه جور بدبختیه. سخت نگیر به خودت.» به هیچ وجه کمک نمی‌کنید! فقط چاقو رو به نمک آغسته می‌کنید و عمیق‌تر تو قلب آدم فرو می‌کنید.

نمی‌فهمید آدمی به امید زنده است؟ با پراکنده‌تر کردن بذر ناامیدی خودتون هم ناامیدتر می‌شید.

من... من خسته‌ام... خسته‌ام از زندگی‌ای که می‌دونم در آینده‌ فقط قراره تلخ و تلخ‌تر بشه. خسته‌ام از پا برهنه رفتن مسیری که پر از خاره و مقصدش اونی که تو شعرها میگن نیست. شک ندارم آخر من جز سوختن نیست.

می‌دونم بخاطر کمال‌گرایی افراطیه. اینکه هیچ کدوم از خوبی‌هام به چشمم نمیاد. خودم رو پلیدترین آدم روی زمین می‌دونم. واسه همین هم نقاب می‌زنم. دروغ میگم. وانمود می‌کنم کسی هستم که نیستم. یا شاید این واقعا من هستم و فقط خودم نمی‌تونم باورش کنم.

تک تک این جملات رو با گریه می نویسم. شاید پاکشون کنم. شاید پست رو حذف کنم. شاید هم... کسی چه می‌دونه. دلم می خواد جیغ بکشم اما هیچکس صدام رو نشنوه. دلم می خواد با یکی درد و دل کنم اما به هیچ‌وجه تحمل این رو ندارم کسی بیاد بهم بگه درکم می‌کنه و اون هم حال و روز مشابهی داره. به اندازه‌ی کافی شنیدم. بسه. انبوه ناامیدی و تنهایی‌ها بسه. هرچند من خودمم الان دارم به این کار مسخره و اعصاب خوردکن ادامه میدم، نه؟ چون یه احمق خودخواهم. از غرغر کردن خسته‌ام. از تو خودم ریختن و خودخوری هم خسته‌ام. 

نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم چی می خوام و چی نمی‌خوام. حوصله ندارم به علائم نگارشی این پست دقت کنم. به درک که به عالمه غلط تایپی دارم. چرا دارم تایپ می کنم؟ نمی‌فهمم. به هر حال تا صبح برش می‌دارم.

هیچی درست نمیشه. هیچوقت هیچوقت هیچوقت. امیدواری احمقانه است. باید... باید دست بردارم. تنهایی‌ام مثل یه سیاه‌چاله، عمیق و بزرگ و مکنده است. همه‌چیز رو می‌بلعه و تو سیاهی مطلق محو می‌کنه. الان مثلا می خواستم از آرایه‌های ادبی استفاده کنم؟ واقعا نه. نمی‌دونم. گریه‌ام بند اومده. فقط چون اشکی تو چشمم مونده. یه بغض هنوز تو گلوم گیر کرده. خیلی وقته گیر کرده...

  • میخک