غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

تزلزل بی‌پایان من

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۴۰۰، ۰۳:۵۵ ب.ظ

جلوی همه‌ می‌گویم. من از مارتین دین نفرت دارم. اولش شخصیتش برایم خاص و جذاب بود. کمی که گذشت دلم برایش سوخت. ذره ذره سوخت و آب شد. بارها کفرم را در آوردم. جانم را به لبم رساند و در آخر قصه باعث شد حالت تهوع بگیرم. مارتین دین واقعا منزجرکننده است. بزرگترین مشکلش هم این است که نمی‌داند از زندگی‌اش چه می‌خواهد. باهوش و خلاق است. حتی شاید نابغه باشد. جواب خیلی از سوالات بشر را می‌داند اما پاسخ مشکلات خودش را نه. به آنچه می‌داند هم عمل نمی‌کند. فقط بلد است حرف بزند و نظریه صادر کند. آنقدر که هر مخاطبی آرزوی مرگش را می‌کند.

خب حالا یک اعتراف تلخ. من هم نمی‌دانم از زندگی‌ام چه می‌خواهم. از وبلاگ‌نویسی چه می خواهم. از جان شعر و داستان‌ها چه می خواهم. از خانواده‌ام چه می خواهم. از انتخاب رشته‌ام و سازمان سنجش چه می‌‌خواهم. از آینده چه می‌خواهم.

کلا سر تا پا یک فعل خواستنم بدون هیچ توضیح اضافه‌ای. عین یک بچه‌ی نق‌نقوی لوس که دهانش را دو متر باز کرده و منتظر است غذا جویده شده و آماده از آن بالا بر گلوی مبارکش نازل شود. یا نه، فقط منتظر است که سیر شود. نیاز و خواسته‌اش برطرف شود. برایش اصلا مهم نیست که چطور!

می‌خواهم که جلو بروم. اما در چه مسیری؟ به سوی کدام مقصد؟ به کدام اصل اعتقاد دارم؟ باور قلبی‌ام چیست؟ راه من چیست؟ در یک کلام، شده‌ام عین مارتین دین. همانجا که خودش اعتراف کرد :«هر آدمی در زندگی‌اش به یک چیزی باور دارد، بجز من‌»  نترسید. زیادی شلوغش کردم. در آن حد هم وضعیتم بغرنج نیست. یا شاید هنوز آنقدر بغرنج نیست.

احمقانه است که با وجود تمام دست و پا زدن‌ها روز به روز بیشتر دارم گم می‌شوم. یا شاید فقط عمق گم‌ شدگی‌ام را بهتر متوجه می‌شوم(؟). اکنون در ناکجا آباد به سر می‌برم. حتی از آباد بودنش هم مطمئن نیستم. تکلیفم با خودم مشخص نیست. پرسیدن تکلیفم از این و آن تنها مرا به نتیجه نمی‌رساند که حس حقارت را در وجود تشدید می‌کند. برای همین هم به خودم قول دادم ننویسم. از هیچ‌چیز. تا روزی که عقلم سر جایش بیاید. عقلم اما انگار جایش خوب است. ناز و کرشمه می‌ریزد و قصد برگشت ندارد. اصلا کی گفته که جای عقل توی سر است؟ شک دارم که عقل من یکی هیچوقت آنجا بوده باشد. نمی‌دانم. به همه‌چیز شک دارم. مخصوصا به درست بودن این کار. شکستن قولم. نوشتن این کلمات. انتشار این پست. بدون اینکه بدانم چرا... برای چه...

  • میخک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.