?will everything be ok
از لحاظ روحی نیاز دارم یکی بغلم کنه و بگه نگران نباش، همهچیز درست میشه. اوضاع قراره رو به راه بشه. اصلا مهم نیست کی باشه. اصلا مهم نیست بشناسمش یا نه.
ولی میدونی، همچین کسی وجود خارجی نداره. با هرکی صحبت میکنم یا بهاندازهی خودم ناامیده و سرخوردهاست، یا رسیده به مرحلهی بیخیالی و پذیرفتن اینکه هیچی هیچوقت بهتر نمیشه و با همین وضع باید خوش بود. به خدا اینکه میگید «فکر کردی تو آینده خبریه؟» «استرس چی رو داری دیوونه؟ برسی به سن من چنان سردردها و غم و غصههایی پیدا میکنی که این روزهات برات خندهدار میشه.» «قبول بشی یا نشی چه فرقی میکنی؟ آخر جفتشون یه جور بدبختیه. سخت نگیر به خودت.» به هیچ وجه کمک نمیکنید! فقط چاقو رو به نمک آغسته میکنید و عمیقتر تو قلب آدم فرو میکنید.
نمیفهمید آدمی به امید زنده است؟ با پراکندهتر کردن بذر ناامیدی خودتون هم ناامیدتر میشید.
من... من خستهام... خستهام از زندگیای که میدونم در آینده فقط قراره تلخ و تلختر بشه. خستهام از پا برهنه رفتن مسیری که پر از خاره و مقصدش اونی که تو شعرها میگن نیست. شک ندارم آخر من جز سوختن نیست.
میدونم بخاطر کمالگرایی افراطیه. اینکه هیچ کدوم از خوبیهام به چشمم نمیاد. خودم رو پلیدترین آدم روی زمین میدونم. واسه همین هم نقاب میزنم. دروغ میگم. وانمود میکنم کسی هستم که نیستم. یا شاید این واقعا من هستم و فقط خودم نمیتونم باورش کنم.
تک تک این جملات رو با گریه می نویسم. شاید پاکشون کنم. شاید پست رو حذف کنم. شاید هم... کسی چه میدونه. دلم می خواد جیغ بکشم اما هیچکس صدام رو نشنوه. دلم می خواد با یکی درد و دل کنم اما به هیچوجه تحمل این رو ندارم کسی بیاد بهم بگه درکم میکنه و اون هم حال و روز مشابهی داره. به اندازهی کافی شنیدم. بسه. انبوه ناامیدی و تنهاییها بسه. هرچند من خودمم الان دارم به این کار مسخره و اعصاب خوردکن ادامه میدم، نه؟ چون یه احمق خودخواهم. از غرغر کردن خستهام. از تو خودم ریختن و خودخوری هم خستهام.
نمیدونم. واقعا نمیدونم چی می خوام و چی نمیخوام. حوصله ندارم به علائم نگارشی این پست دقت کنم. به درک که به عالمه غلط تایپی دارم. چرا دارم تایپ می کنم؟ نمیفهمم. به هر حال تا صبح برش میدارم.
هیچی درست نمیشه. هیچوقت هیچوقت هیچوقت. امیدواری احمقانه است. باید... باید دست بردارم. تنهاییام مثل یه سیاهچاله، عمیق و بزرگ و مکنده است. همهچیز رو میبلعه و تو سیاهی مطلق محو میکنه. الان مثلا می خواستم از آرایههای ادبی استفاده کنم؟ واقعا نه. نمیدونم. گریهام بند اومده. فقط چون اشکی تو چشمم مونده. یه بغض هنوز تو گلوم گیر کرده. خیلی وقته گیر کرده...
- ۰۰/۰۵/۰۸
من در حالتی عم که نمیدونم حستو درک میکنم یا نه😂
فقط میدونم غلط تایپی نداشتی...واسه این یه مورد خوشحال باش😁✌