غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

?will everything be ok

جمعه, ۸ مرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۰۷ ق.ظ

از لحاظ روحی نیاز دارم یکی بغلم کنه و بگه نگران نباش، همه‌چیز درست می‌شه. اوضاع قراره رو به راه بشه. اصلا مهم نیست کی باشه. اصلا مهم نیست بشناسمش یا نه.

ولی می‌دونی، همچین کسی وجود خارجی نداره. با هرکی صحبت می‌کنم یا به‌اندازه‌ی خودم ناامیده و سرخورده‌است، یا رسیده به مرحله‌ی بیخیالی و پذیرفتن اینکه هیچی هیچوقت بهتر نمیشه و با همین وضع باید خوش بود. به خدا اینکه می‌گید «فکر کردی تو آینده خبریه؟» «استرس چی رو داری دیوونه؟ برسی به سن من چنان سردردها و غم و غصه‌هایی پیدا می‌کنی که این روزهات برات خنده‌دار میشه.» «قبول بشی یا نشی چه فرقی می‌کنی؟ آخر جفتشون یه جور بدبختیه. سخت نگیر به خودت.» به هیچ وجه کمک نمی‌کنید! فقط چاقو رو به نمک آغسته می‌کنید و عمیق‌تر تو قلب آدم فرو می‌کنید.

نمی‌فهمید آدمی به امید زنده است؟ با پراکنده‌تر کردن بذر ناامیدی خودتون هم ناامیدتر می‌شید.

من... من خسته‌ام... خسته‌ام از زندگی‌ای که می‌دونم در آینده‌ فقط قراره تلخ و تلخ‌تر بشه. خسته‌ام از پا برهنه رفتن مسیری که پر از خاره و مقصدش اونی که تو شعرها میگن نیست. شک ندارم آخر من جز سوختن نیست.

می‌دونم بخاطر کمال‌گرایی افراطیه. اینکه هیچ کدوم از خوبی‌هام به چشمم نمیاد. خودم رو پلیدترین آدم روی زمین می‌دونم. واسه همین هم نقاب می‌زنم. دروغ میگم. وانمود می‌کنم کسی هستم که نیستم. یا شاید این واقعا من هستم و فقط خودم نمی‌تونم باورش کنم.

تک تک این جملات رو با گریه می نویسم. شاید پاکشون کنم. شاید پست رو حذف کنم. شاید هم... کسی چه می‌دونه. دلم می خواد جیغ بکشم اما هیچکس صدام رو نشنوه. دلم می خواد با یکی درد و دل کنم اما به هیچ‌وجه تحمل این رو ندارم کسی بیاد بهم بگه درکم می‌کنه و اون هم حال و روز مشابهی داره. به اندازه‌ی کافی شنیدم. بسه. انبوه ناامیدی و تنهایی‌ها بسه. هرچند من خودمم الان دارم به این کار مسخره و اعصاب خوردکن ادامه میدم، نه؟ چون یه احمق خودخواهم. از غرغر کردن خسته‌ام. از تو خودم ریختن و خودخوری هم خسته‌ام. 

نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم چی می خوام و چی نمی‌خوام. حوصله ندارم به علائم نگارشی این پست دقت کنم. به درک که به عالمه غلط تایپی دارم. چرا دارم تایپ می کنم؟ نمی‌فهمم. به هر حال تا صبح برش می‌دارم.

هیچی درست نمیشه. هیچوقت هیچوقت هیچوقت. امیدواری احمقانه است. باید... باید دست بردارم. تنهایی‌ام مثل یه سیاه‌چاله، عمیق و بزرگ و مکنده است. همه‌چیز رو می‌بلعه و تو سیاهی مطلق محو می‌کنه. الان مثلا می خواستم از آرایه‌های ادبی استفاده کنم؟ واقعا نه. نمی‌دونم. گریه‌ام بند اومده. فقط چون اشکی تو چشمم مونده. یه بغض هنوز تو گلوم گیر کرده. خیلی وقته گیر کرده...

  • میخک

نظرات  (۱۲)

من در حالتی عم که نمیدونم حستو درک میکنم یا نه😂

فقط میدونم غلط تایپی نداشتی...واسه این یه مورد خوشحال باش😁✌

پاسخ:
ممنون :):

من همون آدمیم که دوست داره بغلتون کنه و بگه همه چی درست میشه

سختی ها همیشه هست ولی انقدر قوی میشی که این سختیا اذیتت نکنن و باعث رشد تو بشن... مطمئن باش و امیدوار، آدم به امید زنده ست

پاسخ:
بی‌تعارف واقعا اون حسی که می‌خواستم رو بهم دادین :`) 
ممنونم
...
  • یاس ارغوانی
  • دقیقا دقیقا دقیقاا گل گفتی در سفتی و الا آخر

    واقعا منم چند وقته به همین فکر میکنم. یکی که باشه بغلم کنه بگه نگران نباشم 😢

    پاسخ:
    بیا بریم سر چهار راه ببینیم از این آدما می‌فروشن یا نه :/

    گفتی یه دسته رسیدن به مرحله‌ی بیخیالی و می‌گن که هیچی از این بهتر نمی‌شه و باید با همینی که هست خوش بود... و بعدش چند خط پایین تر گفتی که آینده قراره تلخ تر و تلخ تر بشه و عاقبتت در هر صورت سوختن خواهد بود... ینی خودت جز دسته ی دومی؟...

    نمی‌خوام ادا در بیارم و اصلا هم نمی‌دونم با چه مشکلاتی داری سر و کله می‌زنی... ولی یه چیزی که بهش اعتقاد دارم اینه که ما شخصیتای یه داستانیم و این داستان همیشه پایانش خوشه... اگه تلخ باشه ینی هنوز تموم نشده...

    ما که به هرحال از آینده خبر نداریم نه؟ هیچی هم قرار نیست طبق پیش بینی های ما پیش بره پس اگه آیندت قراره تلخ بشه از کجا می‌دونی قرار نیست بارون عسل بباره؟...

    گفتی آدم با امید زندست... پس... امید داشته باش دیگه... شاید درست شد...

     

    +آره می‌دونم خسته ای. و اشکالی هم نداره واقعا. غر زدن هم اشکال نداره. هرچی تو ذهنت و فکرته رو بریزی بیرون، اینم اشکالی نداره... حرفایی که تو دلت موندن رو بزنی... خب بهتر از اینه که تو خودت نگهشون داری...^^

    پاسخ:
    نه. من بیخیال نشدم. هیچوقت نمیتونم خوش بودن این‌طوری رو تحمل کنم.
    منی که اون اعتقاد رو ندارم چی؟ کی گفته پایان همه‌ی قصه‌ها خوشه؟ 
    چون... چون...
    خب خیلی واسه جواب به این کامنت فکر کردم. اون قبلاها یه داستان جنایی می‌نوشتم. یه دیالوگی داشت، که یه سرهنگ به سربازش میگفت هیچوقت نباید امیدی داشته باشه. امید به ناامیدی ختم میشه. امیدواری آدم رو شکننده می‌کنه. باید یاد بگیره بدون داشتن امید بجنگه و زنده بمونه‌.
     هم موقع نوشتنش و هم حالا می‌دونم که اون سرهنگ اشتباه می‌کرد. ولی ساید ناخوداگاهم با علم به اشتباه بودن این گزاره باورش کرده. هوم؟ قرار بود آخر قصه سرهنگه نظرش عوض بشه. قرار بود دیدگاهش تغییر کنه. ولی من هیچوقت اخر قصه رو ننوشتم. شاید واسه همین نتونستم از این مرحله بگذرم. هوم؟ شاید دوباره برگشتن سر اون داستان واسم مفید بوده‌. مثل رویارویی با ترس‌های لچگی و شکست دشمن قدیمی. 
    چقدر تراژدیکش کردم😁😁😁

    واقعا با نوشتنش حالم خوب شد. با اینکه زود حذفش نکردم و سعی نکردم سرکوبش کنم حالم خوب شد 

    ممنونم ازت :)
  • یاس ارغوانی
  • حتما بیا بریم:)

     

    پاسخ:
    :(:

    بیا بغلم( استیکر بغل کردن)

    پاسخ:
    استیکر بغل متقابل
  • یاس ارغوانی
  • ای وای ای بابا ای بابا ای وای ای وای ای وایی 😶😶😶😶😶😶

     با یه پست منتشر نشده اشتباه کردم پاک شد 😶

    پاسخ:
    حیف شده که :(
  • یاس ارغوانی
  • وایسا بگم چیشد دیگه حوصله ندارم برم دوباره یک ساعت هی بنویسم. از دست کنکور اینجوری شدم زدم اشتباهیی پاک کردم . چرا اینجوری شدم؟ جدیدا سوتی هم زیاد میدم . وای خدا! حالا بزار بگم چی شدآقا من دیروز در عروسی ای حضور داشتم که دوستم با دوستش هم اونجا بودند. میون حرفای حوصله سر بر هردوشون که من گوش نمیدادم و کلافه از خودِ مراسم عروسی چندبار همون وسط میخواستم از نزدیک ترین خروجی بزنم بیرون ولی به دلیل احترام دیگه نشد، یک حرفی زدند که تا اون موقع اوجِ تباهی به صورت مستقیم ندیده بودم در حدی که من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم اتصالی کرد و می رفت تا از درگاه عفو الهی طلب آمرزش و شفای عجل کنه. دوست دوستم به دوستم میگفت:فلانی میخواست بره بیرون ولی مثل اینکه ...(دوستش :ا) اجازه نداده. گفته حق نداری پاتو بزاری بیرون. :/ آخه پدر آدمی مادر آدمی چه کاریه ای؟! که برگشتم با تعجب خیره شدم به جفتشون. دوستم برگشت و خیلی مغرورانه گفت: منکه اون روز گفتم میخوام برم فلان جا گفته حق نداری پاتو از خونتون بزاری بیرون. منم هیچی نگفتم رفتم و تا شب هم برنگشتم و هیچی هم نگفتم به آقا.! 😶 من دقیقا همینشکلی تا آخر مراسم عروسی به کابل های یو اس بی بین پشت لپ تاپی سیستم صوتی عروسی خیره شده بودم و به اوج تباهی مشاهده مینمودم😶 اصن یه وضعی

    پاسخ:
    من نیز سکوت بااجازه ات
  • یاس ارغوانی
  • بهت حق میدم.

    پاسخ:
    مچکر
  • فاطمه امیرخانی
  • چرا پیش روانشناس نمیری؟ :)

    اگر مسئله مالیش برات دغدغه نیست، حتما توصیه می کنم. اولین باری که من رفتم پیش درمانگر، هم سن و سال تو بودم. چون پولم نمیرسید روانشناس توی کلینیک دانشگاهمون رفتم که برای دانشجوها ارزون تر بود. و خب البته خیلی آدم بیخودی هم بود :))

    ولی به هر حال آغازی بود بر این که "باید حال های بد و مسائلم با خودم و دنیا رو حل کنم"

    و راستش مشکلات آدم، نه به مرور زمان، نه تنهایی حل نمیشه. یا حداقل احتمالش خیلی کمه. 

     

    پاسخ:
    آقا آقا آقا😂😂😂
    این پست قدیمیه. تحت فشار کنکور و چندتا کوفت دیگه. تو روزهلی افسردگی که اتفاقا با روان‌شناس هم صحبت کردم. دیگه گذشته. مشکل تاحدودی حل شده. ولی اون حال من به شدت بهتره. واسه همینم میخ.ام برگردم خود اون روزم رو بغل کنم و بهش دلدا ی بدم. بگم غصه نخوره. بگم همه‌چی درست میشه....

    با این حال، ممنون از نگراتی‌اتون :`)
    لطف کردین
    و راست میگین... :`)
  • یاس ارغوانی🌱
  • یکروزی هم من مثل جوابت به کامنت بالا در اینده دلم میخواد بیام الانم رو دلداری بدم :)

    پاسخ:
    گذشته رو بیخیال. دلدازی دادنش تسکینت نمیده. خود الان رو دریاب. 
  • یاس ارغوانی🌱
  • نگرفتی ها! الانم و آینده :)))

     

    پاسخ:
    کمرم رگ به رگ شد

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.