غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۶ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

روح من پر می‌کشد در کوچه باغات غدیر

کار ایزد را ببین جنت بسازد در کویر

 

قلب با ایمان یاران شاد و سرمست از غدیر

در همان روزی که حیدر شد به دنیامان امیر

 

آن چنان شوری به پا شد، در جهان، در آسمان

آن چنان جشنی که در عالم ندارد یک نظیر

 

رب بنامد جانشینش در زمین پیغمبری

از کجا یابد پیمبر از علی بهتر وزیر؟

 

آنکه راحت جان سپارد در مسیر عاشقی

آن ولی، آن شیر حق، آن مهربان با هر اسیر

 

هر که دارد افتخاری بهر خود در هر زمان

فخر اولی باشد آنکه، دست گیری از فقیر

 

داد مظلومان ستانی، عدل حق بر پا کنی

اینکه باشی تکیه‌گاه هر صغیر و هر کبیر

 

بعد احمد عشق، رأفت، سادگی، فرزانگی

جلوه‌گر شد جملگی در قلب آن روشن ضمیر

  • میخک

قسمت قبل...

 

چشمم به در بود تا ماهک پیدایش شود. چند ساعتی دیر کرد. بعدش هم که سر جفتمان حسابی شلوغ بود. هر فرصتی که پیدا می‌کردم داستان مشترکمان را یادآور می‌شدم اما ماهک حواسش مدام پرت یک جای دیگر بود. آخرین کارت برنده‌ام را رو کردم. صفحه‌ی وبلاگ را باز کردم و گذاشتم جلویش. همین‌که دید قصه‌ی خودمان است زد زیر خنده و با ذوق‌زدگی پرسید -همش رو نوشتی؟؟!

لبخند زدم:« همه‌ی همه‌اش که نه. یه ذره آخرش رو نگه داشتم که اگه جور نشد و نتونستیم به این زودی‌ها هم رو ببینیم یه چیزی واسه نوشتن داشته باشم.»

پستم را با اشتیاق خواند. به هر کوهستانی که می‌رسید قهقهه می‌زد. تمام که شد گفت -ولی من یادم نیست بقیه‌اش چی می‌شد. 

​​​​​:« خب ببین. اولش مادرت میای یه سفره‌ی رنگین و مجلل برامون تدارک می‌بینه. توی غذا هم یه چیزی می‌ذاره که تو ژنتیکا بهش حساسیت داری. حالا نمی‌دونم گوجه فرنگی بود، فلفل دلمه بود یا چی. بعد منتظر می‌مونه ببینه کدوممون فلفل دلمه رو می خوره و کدوم نه. این‌طوری مشخص میشه کدوممون رو باید بکشه. اما منم به احترام تو فلفل دلمه‌ای‌ها رو جدا می‌کنم و نمی خورم و این‌طوری نقشه‌اش شکست می‌خوره. بعد خودت گفتی از یه پلکان رویایی و پر از گل پیچک بالا می‌ریم و می‌رسیم به یه اتاق خواب بزرگ پرنسسی صورتی؛ که البته من با صورتی‌اش موافق نبودم. بعد گفتی دوتایی قبل خواب یه عالمه حرف می‌زنیم و شگفتی‌های این دنیا رو با هم مرور می‌کنیم و این صحبتا. بعد من گفتم یه دفعه به قصر حمله می‌کنن و آتیشش می‌زنن. ارتش پدر من فرستادتشون که شبیخون بزنن و یکم آذوقه بدزدن. بعد ما توی شعله‌های آتیش گیر می‌کنیم. تو اصرار داشتی دوباره غیب شیم و بریم یه جای دیگه اما من می‌خواستم تاجای ممکن خودمون فرار کنیم. دیگه نتیجه بحثمون این شد که از پنجره‌ی قصر می‌پریم تو رودخونه و قبل از اینکه داخل آب فرو بریم به خودمون میاییم و می‌بینیم تو ساحل آفتابی و شنی کنار دریای آروم و خوش‌رنگ وایستادیم.»

-آهان آره! بعدش توی یه روستای خرابه و بدون سکنه اون جادوگر با ریش‌های بلند سفید و لباس رنگین‌کمونی و کلاه قرمز رو می‌بینیم. 

آه می‌کشم و تایید می‌کنم. دفعه‌ی قبل خیلی تلاش کرده بودم این ترکیب سمی رو حذف کنم اما ماهک به عوض کردن هیچ‌کدوم از ویژگی‌های این پیرمرد رضایت نداده بود. همین که دیگر نمی‌گفت این شخص همان جادوگر چشم آبی ابتدای قصه باشد خودش جای تشکر داشت.

- اسمش رو بذاریم قرمز. چون چشماش قرمزه‌.

:« آخه قرمز؟؟؟ قرمز یه اسم گوگولی و اگور پگوریه! کدوم پیرمرد جادوگری اسمش قرمزه؟؟!! تازه این احتمالا شخصیت منفی قصه است. یه شرور بدذات اسمش قرمز میشه مگه؟؟؟!! باز بذاریم سرخ یه چیزی!»

با اکراه رضایت داد -باشه، سرخ بهمون میگه که پدرمون رو می‌شناسه و می‌خواد ما رو ببره پیشش.

:« باید مغز خر خورده باشیم که دنبالش راه بیفتیم! دقت کردی تا اینجای قصه چقد شخصیت‌های منفعلی بودیم؟ خودمون هیچ کاری نکردیم! ضایع نیست؟ همش یکی باید نجاتمون بده؟ ما هم چشم و گوش بسته به همه اعتماد کنیم؟»

- ولی من می‌خوام همراهش برم. می‌دونم آدم بدیه و یه نقشه‌ای داره ولی باید همراهش بریم تا ببینیم نقشه‌اش چیه.

:« اصلا یه چیزی. تو قبولش می‌کنی اما من بهش اعتماد ندارم. دست‌هات رو می‌گیرم و اجازه نمی‌دم همراهش بری و خودت رو بندازی تو دهن شیر. شاید هم اصلا چندتا مشت بهش بزنم ولی خب جادوگره و عین اب خوردن جلومو می گیره و ضربه فنی‌ام می‌کنه. چطوره؟»

- خوبه. ولی بعدش؟

:« یه دفعه تمام ساکنین اون روستای متروکه از غیب ظاهر میشن و میان به استقبالمون. سرخ میگه من زورتون نمی‌کنم و خودتون مختارید که هرکاری دوست داشتید انجام بدید ولی تو مرام ما نیست اجازه بدیم مهمونمون گرسنه از اینجا بره. بفرمایید نهار و اینا. بعد ما می خوریم. مسموم می‌شیم. می‌میریم.»

ماهک شوکه شد ​​​​​- به این زودی مردیم؟؟ 😐😐😐

خنده‌ام گرفت. :«نه حالا نمی میریم. ولی می‌خوام این سرخ دشمن آبی [جادوگر چشم آبی اول قصه] باشه. آبی به پدربزرگ وفاداره و هدفش صلح و ایناست. سرخ اما دو بهم‌زنی می‌کنه و از بالا گرفتن آتیش جنگ سود می‌بره. واسه همین ترجیح میده که ما مرده باشیم»

- من می‌گم فقط بیهوشمون کنه و بدزدتمون.

همان‌طور که داشتیم درمورد مکانی که سرخ می خواست ما را به آنجا ببرد جر و بحث می‌کردیم عمه در چهارچوب در ظاهر شد و گفت :چه نشسته‌اید که لیلا به تنهایی در آشپزخانه جان می‌کند!

خجالت کشیدیم و به دو رفتیم به اشپزخانه، کمک زن‌عمو لیلا. زن‌عمو لیلا زن‌ عمویم نیست. حتی جای زن‌عمویم هم نیست اما من دوست دارم این‌طوری صدایش کنم. سه تایی کنار مشغول کار بودیم که حوصله‌ام سر رفت. شستن ظرف‌ها و خشک کردنشان نیاز به فکر کردن ندارد. فکر آدم که بیکار شود حوصله‌اش سر می‌رود. منتها دیدم زشت است جلوی زن‌عمو دوتایی باهم درمورد داستان فانتزی شخمی تخیلی که خودمان قهرمانانش بودیم حرف بزنیم. فلذا حرکت هوشمندانه‌ای زدم و زن‌عمو را هم وارد قصه کردم. خوشبختانه زن‌عمو آدم پایه‌ای بود و از این ایده استقبال کرد. پس اینطور شروع کردم. 

:« ما اول اولش داشتیم تو حیاط همین خونه قدم می‌زدیم. نه؟ خب زن‌عمو باشه خواهر بزرگترمون. بعد یه مدت زن‌عمو می‌بینه صدایی ازمون در نمیاد. هرجا رو می‌گرده پیدامون نمی‌کنه. نگران میشه. بعد... بعد آبی میارتش به دنیای هزار چهره. زن‌عمو میشه نماد مهر و محبت و خوش‌قلبی انسان‌ها. [زن‌عمو از این قسمت خیلی خوشش آمد.] چون تو دنیای هزار چهره همه دروغگو و بدجنس و خودخواهن. نمی‌دونم دقیقا چه ماجراهایی رو پشت سر می‌گذرونه. بعدا راجع بهش فکر می‌کنیم. به هر حال توی همون رویتای متروکه و خرابه کنار دریا می‌رسه بهمون. می‌بینه از حال رفتیم و رو به موتیم. ازمون مراقبت می کنه و درمانمون می کنه و اینا.» 

- بعد ما آدرسی که سرخ بهمون داده و گفته پدرمون اونجاست رو برمی‌داریم و راه می‌افتیم.

:« خود سرخ الان کجاست؟»

- چه می‌دونم. غیب شده و رفته. 

:« کاراش احمقانه نیست؟ چرا واینستاد از مرگمون مطمئن بشه؟ این بی‌احتیاطی‌اش منطقی نیست. مگه اینکه... مگه اینکه بهمون گفته باشه از پدرمون دستور گرفته تا ما رو بکشه. اینجوری باز یکم قابل قبوله. می‌خواد ما به پدرهامون اعتماد نداشته باشیم و باهاشون بجنگیم و اینا.»

زن‌عمو که مشتاقانه نگاهمان می‌کرد گفت :الان من چی شدم؟ درمانتون کردم دوباره برگشتم خونه؟ نقشم موقت بود کلا؟

دیدم دارد دلخور می‌شود. سریع گفتم :«البته که نه! خواهر بزرگترمون شمایید. سه تایی راه می‌افتیم یه عالمه ماجراجویی می‌کنیم فراز و نشیب‌ها رو پشت سر می‌ذاریم تا می‌رسیم به ارتش پدر من. سرخ آدرس ارتش پدر من رو داره در حالی که ما جفتمون فکر می‌کنیم پدرمون حاکم پریان و بابای ماهکه. راستی شما اینجا یه برتری هم نسبت به ما دارید. ما با اینکه ژن این دنیا و توانایی ذاتی جادوگری رو داریم اما همون مقدار هم نسبت به جادو ضعیفیم. چطور بگم... این جادو فقط روی مردم دنیای هزارچهره اثر داره نه انسان‌ها. واسه همین هم شما مقاومتی دارین که ما نداریم.»

زن‌عمو فقط گفت: آهان.

ماهک هم که صدایش در نمی آمد. مجبور شدم خودم ادامه بدهم. 

:« بعد از کلی جریاناتی که الان نمی‌دونم چی هستن می‌رسیم وسط میدون جنگ. مامان ماهک مشخصات حاکم پریان رو داده. اون سرخه مشخصات حاکم گرگینه‌ها رو. ما هم حیرون ویرون می مونیم نمی‌دونیم کدوم‌ وری بریم.»

ماهک گفت- بعد یه دفعه غیب می‌شیم و وقتی به خودمون میاییم می‌بینیم که رفتیم به...

میان حرفش پریدم. حواسم بود لحنم تند نباشد و ناراحتش نکند :«ماهک جون مادرت این غیب شدن و یه جا دیگه ظاهر شدن رو بیخیال شو. بسه دیگه. یکی دوبارش جالبه فقط.»

- خب پس باید یکی از طرف‌ها رو انتخاب کنیم الان و بریم اونجا.

لبخند زدم :«نع! ما به اصرارهای هیچ کدومشون گوش نمی‌دیم و سه‌تایی همونجایی که هستیم می‌مونیم. همه‌ی معادلات جنگ رو به‌هم می‌زنیم.»

زن‌عمو فقط نگاه می‌کرد.

ماهک پرسید -آخرش که چی؟

:«اوم.... تا یه جایی تحملمون می‌کنن. پدر من هم بخاطر مردمش مجبوره که این راه رو بره و پدر ماهکی که سد راهش شده رو شکست بده. واسه همین هم چشمش رو روی دخترش می‌بنده و بخاطر صلاح مملکتش دستور میده سربازهاش حمله کنن. حالا این وسط اگه ما هم مردیم مردیم.» :/

ماهک دست گذاشت روی دهانش و گفت -نههه!!!

لبخند زدم. قصه داشت جالب میشد.

 

... این داستان ادامه دارد...

  • میخک

مصادره به مطلوب دقیقا در نقطه‌ی متضاد درک معنای واقعی رفتار و گفتار آدم‌های دیگر قرار دارد و وقتی رخ می‌دهد که شخص در راستای درک معنای واقعی رفتار و گفتار آدم‌های دیگر تلاش کند؛ اما از راه غلط. وگرنه کسی که اهمیتی برای دیگران قائل نیست و حتی نمی‌خواهد که نظرشان را بداند هیچ‌گاه به دام مصادره به مطلوب گرفتار نخواهد شد. البته ادعا خواهد کرد که مصادره به مطلوب کرده اما خودش هم می‌داند که زر زده. 

بنابراین خیالتان راحت، آن کس که حرف‌های شما را مصادره به مطلوب کرده درواقع شما را ارزشمند و دغدغه‌هایتان را لایق تفکر و بررسی می‌داند. هرچقدر یک نفر بیشتر سعی کند معنای رفتار و گفتار دیگری را درک کند و آنچه در ذهنش می گذرد را بفهمد، درصد خطایش یا همان مصادره به مطلوب‌هایش هم بالاتر خواهد رفت. البته تا وقتی که از این خطاها درس بگیرد و کم‌کم حرفه‌ای شود.

اندکی ژن مصادرگری در همه وجود دارد. چون ما نمی‌توانیم ناخوداگاه خودمان را خاموش کرده و دور بیندازیم تا صد در صد زاویه دید دیگری را داشته باشیم. مغز او در سر ما نیست. و مغز خودمان هم اجازه نمی‌دهد یک مغز دیگر کامل داخل جمجمه‌امان جا شود. پس طبیعی است دغدغه‌های شخصی‌امان ناغافل و بدون دعوت سر برسند و مسیر معادلات را به نفع خود تغییر دهند. اگر زیاده‌روی نکنند مشکلی پیش نمی‌آید.

مصادرگری در دو نوع اشخاص چندش‌آور و جالب می‌شود.

۱-خودشیفته‌ها: همیشه فکر می‌کنند دیگران عاشق و دلباخته‌ی آنان‌اند و فکر و ذکرشان شده حضرت عالی و شب و روزشان را به یاد آو سپری می‌کنند. این افراد معتقدند گل‌ها در بهار باز می‌شوند چون اوقات فراغت آنها در بهار بیشتر است و بهترین فرصت لرای مادر طبیعت است تا بهترین خدمت را به او کند و زیر پایش فرش رنگارنگ معطر بگستراند.

۲- خودسرزنشگرها: آنهایی که مدام در حال خودخوری‌اند. از خودشان به شدت ناراضی و در مواردی متنفرند. دیگران را هم همین‌طور می‌بینند و فکر می‌کنند هر حرکت یا حرفی که زده می‌شود برای اثبات ناتوانی و نشان دادن انزجار دیگران از آنهاست. این اشخاص اگر بشنوند کسی در ان سر دنیا خودش را غرق کرده بعید نیست به ذهنشان برسد شاید از بودن در دنیایی که خودش در ان زندگی می‌کند خسته شده و نمی‌خواسته با چنین شخص بی‌ارزشی زیر یک آسمان باشد.

اولی از زیادت اعتماد به نفس اور دوز کرده و دومی از کمبودش رنج می‌برد. البته هر دو رگه‌ای از ان دیگری را دارند. اولی در تخیلاتش دیگران را مشغول تحسین و تمجید خود می‌داند، چون به این تحسین و تمجید نیتزمند است. چون خود تنهایش را هیچ نمی‌داند. منتظر است تا با ارزشمند خوان ه شدن ارزشمند شود. دومی خیال می‌کند دیگران شب و روزشان را به او فکر می‌کنند. به اینکه چقدر از او متنفرند، اینکه چقدر از او آزرده شده‌اند یا اینکه چطور آزارش دهند، چطور از او دوری کنند و... 

انواع دیگری از مصادرگی هم وجود دارد که عمدتا کنار عنوان‌های «عینک بدبینی/خوش‌بینی زدن» «کینه یا عشق» و... نمایان می‌شوند.

دوستی به نقل از فروید می‌گفت که ضمیر ناخوداگاه آدم مثل یک حوض آب می‌ماند. در ظاهر زلال و تمیز است اما همین که چوبی برداشته و آن را هم‌ بزنی گل و لای و لجن‌های متعفنی که ته نشین شده بود ظاهر می‌شود. 

حالا اینکه این به چشم آمدن گل و لای‌ها خوب است یا نه را نمی‌دانم. درمان مرض مصادره کردن به مطلوب را هم نمی‌دانم. اعتراف می‌کنم خودم هم به نوع چندش‌اور و جالب دوم دچارم. یعنی اگر چند جمله‌ی دیگر ادامه بدهم دوباره می‌روم سراغ قضاچت کردن نظر شما بعد از خواندن این پست چ اینکه چطور درمورد من فکر می‌کنید و خودخوری‌های مداومی که با نوشتن همین جملات ناخوداگاه بهانه‌ی نوشتن آنها را برای خودم مهیا کردم. بگذریم. یعنی تو بگذر میخک جان. از این همه فکرهای سمی که در مغزت تلمبار شده بگذر و مثل یک چکش مدام بر مغزت می‌کوبی‌اشان بگذر. نفس عمیق بکش و بگذر. خب؟

  • میخک

مخلص کلام اینکه آدم‌ها عوض می‌شوند. اسمش را می‌گذریم بزرگ شدن، رشد کردن، به بلوغ رسیدن. ولی لزوما اینطور نیست. می‌دانید... فکر نمی‌کنم مراحل رشد آدم‌ها اینقدر خطی باشد! نمی توان به سادگی گفت فلانی جلوتر است و بهمانی عقب‌تر. یعنی خب، فرق یک بچه‌ی شش ساله و پیرمرد شصت ساله مشخص است. اما فرق من و شمایی که این متن را می خوانید...؟

یک نفر به مرور نسبت به شادی‌ها و خوشی‌های کوچک بی‌تفاوت می‌شود. دیگر هرچیزی او را سر ذوق نمی‌آورد. باوقارتر و عاقلانه‌تر رفتار می‌کند. و خودش مطمئن است تمام این‌ها گواهی می‌دهند او بزرگ شده است. دیگری به این نتیجه می‌رسد که ژست افسردگی و ماتم گرفتن او را به جایی نمی‌رساند. تمرین می‌کند یاد می‌گیرد که بتواند با کوچیکترین چیزها شاد شود و احساس خپشبختی کند. شوق و ذوق را به زندگی خود تزریق می کند. او هم معتقد است که بزرگ شده است. مدتی بعد جای این دو نفر با هم عوض می‌شوند. باز هم جفتشان این تغییرات را رشد می‌نامند. جالب است نه؟ شاید هم نباشد. نمی خوام ادعا کنم اول و اخر زندگی مثل سر و ته یک دایره است. به یک هزار توی مارپیج می‌ماند. به این راحتی‌ها نمی‌توانی بفهمی داری جلو می‌روی یا عقب. 

یک دیالوگی بود که می‌گفت:« تجربه تجربه است. تجربه‌ی شکست یا پیروزی، فرقی ندارد» نیمی از این حرف را قبول دارم و نیمی را نه. تجربه اندوختن لزوما باعث پیشرفت نمی‌شود. لزوما ما را جلو نمی‌اندازد. بستگی به دریافت شخصی ما از آن تجربه دارد. بستگی دارد ما از ان چه درسی بگیریم. خودمان تصمیم می‌گیزیم که عقلمان بیاید سر جایش یا عقل از کله‌امان بپرد.

حس می‌کنم ​​زیادی چرت و پرت گفتم. راستش ماجرا از آنجایی شروع شد که من به تصویری که از خودم در ذهنم دارم شک کردم. مثلا همیشه رونگرا بودنم را داد و فریاد می‌زدم. کمتر از یک سال پیش هم که تست ام‌ بی چی چی را دادم گفت ۹۸ درصد برونگرا هستم. دیروز نشستم و با خودم فکر کردم. دیدم انقدرها هم شبیه میخک سال پیش نیستم. دوباره تست دادم، دقیقا همان تست ام بی چی چی. نتیجه‌ی برون‌گرایی‌ام شد ۵۳ درصد. شاید من از همان اول مهرطلبی را با برونگرایی اشتباه گرفته بودم. شاید هم نه. شاید جدی جدی عوض شده‌ام. 

آدم‌ها قطعا عوض می‌شوند. 

  • میخک

ای کنکوردهندگان، ای پشت کنکوری‌ها، ای کسانی که نگرانید مبادا پشت کنکور بمانید، ای کنکوری‌های خالی بدون هیچ پسوندی، ای کنکور پشت سر گذرندگان، ای زخم دیده‌ها، ای ترسیده و هنوز چند سالی تا کنکور مانده‌ها، بیایید درمورد یه چیزی غیر کنکور حرف بزنیم تا حواسمون پرت شه😶

  • میخک

سکانس اول:

کفرم در آمده بود. تقریبا فریاد زدم :«خب آخه چرا تو نویسندگی پول نیست؟! چرا نویسنده‌ها باید از گرسنگی بمیرن؟!» 

با متانت تمام و آرامش‌خاطر جواب داد :«ببین عزیزم، همیشه هم که این‌طور نیست. تو اگه مثلا یه پزشک مطرح و برجسته بشی و اسمت بیفته سر زبون‌ها؛ خب مردم هم علاقه‌مند میشن کتابت رو بخرن. این‌طوری داستانت پرفروش میشه. اون موقع می‌تونی درآمد داشته باشی.»

فقط سکوت کردم.

 

 

 

سکانس دوم:

​​​بغض داشت صدایش وقتی می‌گفت:« تو بدترین و سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام هیچکس به دادم نرسید. هیچکس نیومد حالم رو بپرسه. ببینه زنده‌ام یا مرده. عزیزترین کسم فوت کرده‌بود، یه عمل خیلی سنگین رو پشت سر گذاشته بودم. یه توک پا نیومدن سر بزنن بهم اصلا! یک سال تموم هیچکس در این خونه رو نزد! خونه‌امون که کوچیک نیست الحمدالله. می‌نشستن اون طرف سالن، با ماسک و رعایت پروتکل، ما هم این‌طرف سالن. کرونا منتقل میشد مگه؟ تو روز خاکسپاری، مگه نه اینکه تندتند همه‌جا رو ضدعفونی می کردم و همه‌امون دوتا ماسک سه لایه روی هم زده بودیم؟ یه لحظه واسه یه تسلیت ساده نیومدن. از نیومدنشون گله‌ای ندارما. حق میدم. خودم هم می گفتم متوجه‌ام وضعیت قرمزه و انتظاری نیست تو این شرایط. اما مگه الان هم وضعیت قرمز نیست؟ مگه آمار بستری‌ها روز به روز بیشتر نمیشه؟ مگه دلتا نیومده؟ پس این صد، صد و پنجاه نفر چطوره که یه هفته است شب و روز با همن، هیچ کدومشون هم ماسک نزده! ژل ضدعفونی ندارن اصلا! با خیال راحت کنار هم می خورن، می‌نوشن، میگن و می‌خندن! اصلا کرونا رو یادشون نیست!؟ فقط از من فرار می‌کردن؟ فقط منی که به سلامتی‌اشون اهمیت می‌دادم مهم نبودم؟»

در جوابش گفتم :« ایراد کارتون همین‌جا بود که پروتکل‌ها رو رعایت می‌کردید. این مردم عقلشون به چشمشونه. کرونا رو که نمی‌بینن، نمادش شده ماسک. اگه دهن کسی ماسک ببینن یادشون می‌افته کرونا هست، یا اگه یه متر و نیم فاصله رو رعایت کنی. می‌ترسن. از مبتلا شدن وحشت می‌کنن. پا به فرار می‌ذارن. صدها کیلومتر ازت دور میشن. ولی اگه ماسک نداشته باشی و کرونا رو بهشون یادآوری نکنی بکل فراموشش می‌کن. همین الان ماسکت رو در بیار تا ببین چطور بغلت می‌کنن.»

سکوت کرد فقط.

 

 

سکانس سوم:

بار دهمی بود که این حرف را می‌شنیدم:«ماسک زدن گناهه! عمر آدم دست خداست. مهلتش مشخصه. خدا اگه بخواد کسی رو بکشه می‌کشه. حالا چه با کرونا چه با سرطان چه با تصادف و... شما هم زیادی این پروتکل‌های مسخره رو جدی گرفتید. اینها جلوی مرگ رو نمی‌گیرن.» 

این بار خونم به جوش آمد و سکوت را شکستم. گفتم :«می‌دونستید تو عربستان کمربند ایمنی بستن گناهه؟ میگن مرگ دست خداست. اگه بخوای با بستن کمربند ایمنی از مرگ فرار کنی و با تقدیرت بجنگی یعنی کافری. جالبه، نه؟...» 

بهانه‌های صدمن یه غاز آوردند. می‌دانستم هیچ چیز رویشان تاثیر ندارد. رویم را برگرداندم. دیدم آن طرف‌تر کسی دور برداشته و با آب و تاب فتوا می‌دهد:« کرونا عذاب الهیه. مجازاتیه بخاطر گناه‌هایی که مرتکب شدیم سراغمون اومده‌. برای همین هم فقط کسایی رو می‌کشه که ایمان واقعی نداشته باشن. مایی که نماز روزه‌امون سر جاشه نیازی نیست نگران باشیم.» 

دود از سرم بلند شد. یک چیزی انگار قلبم را فشرد. «او» را یادم آمد. یادم آمد آن روزهایی که برنامه‌های تفریحی را می‌پیچاند و سر از مسجد در می آورد. یادم آمد آن شب‌هایی که بلندتر از همه ابلفضل را صدا می‌کرد و در صدایش چه عشقی موج میزد. آن نیمه شبی که قرآن به سر گذاشته و به خدا التماس می‌کردم تلفن که زنگ می‌زند هر خبری بشنوم جز آنچه گفته شد را یادم آمد. می‌خواستم فریاد بزنم. به این مثلا دیندارها اعتراض کنم. اما ترسیدم، دهانم را باز کنم و بغضم بشکند. بازهم سکوت کردم.

 

 

سکوت چهارم:

مامان گیر داده‌بود که زیادی کم‌حرف و گوشه‌گیر و منزوی شده‌ام. راست هم می‌گفت. از آدم‌ها فراری بودم. حس می کردم در هر جمعی اضافی‌ام. حرف‌هایم بیهوده است و فقط به درد خودم می‌خورد. کسی نیازی به شنیدنشان ندارد. تازه من هر چه می‌گویم یک گندی از تویش در می‌آید. حرف زدن که بلد نیستم، حداقل سکوت کنم. مامان می‌گفت در اینجور جمع‌های خانوادگی هیچکس حرفی نمی‌زند که کسی به شنیدنش نیازمند باشد! فقط خودت باش. به جلب رضایت بقیه اهمیتی نده. سر دو کلام مکالمه‌ی عادی این همه اضطراب نداشته باش. قبول کردم. سعی کردم دیگر در یک کنج خلوت پنهان نشوم. دل را زدم به دریا. با این و آن هم‌کلام شدم. سخت بود. عذاب‌آور بود حتی! اما تاحدودی از پسش برآمدم. بعد که با مامان تنها شدیم پرسید

:«خب، چی‌ها گفتین؟» 

-می‌دونستی آیسان دندونش رو ارتودنسی کرده؟

اخم کرد :« نگو که تو هم بهش گفتی می خوای ارتودنسی کنی! چه لزومی داشت داد و بی‌داد راه بندازی و همه جا جار بزنی؟ هیچوقت قبل از انجام یه کار صداش رو در نیار و بیخودی توجه جلب نکن. شاید اصلا انجامش ندادی! شاید نشد! بعدش همه کنجکاو میشن که چرا نشد. کارهات رو بی‌سر و صدا پیش ببر همیشه... و و و....» 

و با هم سکوت کردم.

  • میخک