غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۶ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

نرسید که نرسید! مشکل خودش است. می‌خواست حواسش را جمع کند تا راه درست را برود و به مقصد برسد. والا! خودمان کم گرفتاری داریم، غصه‌ی به مقصد رسیدن یا نرسیدن کلاغ مردم را هم بخوریم این وسط؟!

ما فقط می‌خواستیم قصه‌ای گفته باشیم، که گفتیم. وظیفه‌امان را هم به نحو احسن انجام دادیم. قصه‌ای را انتخاب کردیم که هم تراژدیک باشد هم حماسی و هم آموزنده، با تب و تاب تعریفش کردیم. حالا تمام شد. ما که قصه‌گو نیستیم. همین‌جوری تفننی یک قصه‌ای گفتیم. دیدیم همه می‌گویند، ما هم گفتیم. گناه کردیم؟ فرصتی پیدا کردیم که هیجاناتمان را از طریق این قصه تخلیه کنیم. حالا شاید یک سودی این وسط بردیم. سود مادی‌اش چندرغاز است و نمی‌ارزد اصلا. زور زدیم، پیاز رنده کردیم تا دو قطره اشک ریخته باشیم، همین‌طوری بهشت را به نام خود زدیم. تمام گناهانمان شسته شد. از این بهتر نمی شود. شما هم زیادی جدی‌اش گرفته‌اید. همه جای دنیا از اینجور مراسمات قصه خوانی برگزار می‌شود. خیلی خوب و مفید هم هست. مثل یک کارناوال که می‌آید و می‌رود. زنگ تفریح هم برای زندگی لازم است خب.

حالا دیگر برگردیم سر خانه و زندگی‌امان. به جهنم که کلاغه کجا گم و گور شد. ما مسئول سرنوشت کلاغه نیستیم. مسئول سرنوشت شخصیت‌های قصه هم همین‌طور. به ما چه اصلا؟!

قصه پایانش تلخ بود؟ خب بود که بود! حالا که تمام شده، می‌گویید ما چه خاکی به سرمان بریزیم؟ بروید یقه‌ی قصه‌نویس را بچسبید.

جدی جدی دارید یقه جر می‌دهید برایش؟چرا اینقدر جوگیرید شما! قصه بود فقط! قصه! نشنیده‌اید تاحالا؟ گیرم که از روی یک ماجرای واقعی نوشته باشندش. روی زندگی امروز من و شما چه تاثیری دارد آخر؟ نان می شود برای خوردن؟ ثوابش را هم که همان ده روز قبل پخش کردند. با یک قطره، بهشت اوکی شد. این دست از مویه برنداشتن‌ها واسه چیست دیگر؟ مختان تاب داردها. 

​​​​​​نخیر، ادامه‌ی این داستان نوشته نشده. یعنی کارناوالی برایش نیست. اهمیتی ندارد سر باقی شخصیت‌ها چه آمده. فضولی‌اش به شما نیامده. شخصیت اصلی که مرد، قصه تمام می‌شود. راه و منش و مسلک شخصیت اصلی چی؟ چه غلط‌ها! می‌گویم مرد! تمام شد!

چی؟ دفن نشده هنوز؟ آخی، طفلکی... خب یک پی‌نوشت به صفحه‌ی آخر اضافه می‌کنیم و مراسم تدفینش را هم توضیح می‌دهیم آنجا. دیگر چه؟ دست بردارید بابا! چرا به میت اجازه نمی‌دهید میت باقی بماند؟ با این حرف‌هایتان که مرده زنده نمی‌شود.

بگذارید یک نصیحتی بهتان بکنم، آدم باید در لحظه زندگی کند. یعنی بیش از حد حرص و جوش گذشته و آینده‌اتان را نخورد. این یکی که دیگر قصه است! غمگین بود درست، ما هم کم غصه‌اش را نخوردیم. دیدید که ده روز عزایش را نگاه داشتیم. چون آخر قصه برایمان اسپویل شده بود، از ده روز قبلش می‌دانستیم قهرمان قصه به سوی مرگ می‌شتابد. ما اما همچنان دندان به‌هم می‌سابیدیم و دعا دعا می‌کردیم این بار قصه جور دیگری تمام شود. نشد. دعایمان را می‌گویم، مستجاب نشد. خودمان هم می‌دانستیم قرار نیست مستجاب شود. فقط جوگیر شده بودیم. پیش می‌آید دیگر. آدم توی حال و هوای قصه غرق می‌شود. 

اما بعد از تمام شدنش؟ هرکس غرق قصه بماند حماقت کرده. فراموشش کنید باباجان. باز قصه‌ی شادی بود یک چیزی. این که همه‌اش ماتم است. ماتم را سفت چسبیدن و رها نکردن از حماقت هم احمقانه‌تر است. دو روز بیشتر زندگی نمی‌کنیم در این دنیا. که خوش باشیم، بگوییم، بخندیم، برقصیم. مگر غیر این است؟

هان؟ سر مرد بی‌گناه توی قصه را بریده‌اند؟ فرو کرده‌اند داخل نیزه و توی شهر می‌گردانند و مردم به ریشخندش گرفته‌اند؟ دیگر چه شده؟ از گوش‌های بریده‌ی دخترک آن مرد هنوز خون می‌آید؟ مازوخیسم دارید شما؟ نگاهش نکنید دیگر! رویتان را بگیرید این طرف! بیخودی اعصاب خودتان را خورد نکنید.

دیگر این قصه تمام شده و رفته. کلاغه هم نمی‌دانم کجا گم و گور شده...

  • میخک

تو را به خداوندی خدا قسم می‌دهم خورشید، طلوع نکن! نیا! هیچوقت! بگذار این ظلمات باقی بماند. فردا که سر بزند...

وای اگر فردا سر برسد! من چه خاکی به سرم خواهم ریخت؟! جدی جدی چه غلطی بکنم؟ قرار است واقعا در مقابلش بجنگم؟ اگر فرمانده دستور داد برویش تیغ بکشم، زهره‌اش را خواهم داشت که رو به رویش دست به شمشیر ببرم؟ تا این حد پست و کثیف شده‌ام؟ تا این حد بوی نجاست و تعفن گرفته‌ام؟ نه! خدایا نه! فردا را هرگز مرسان! من نمی‌خواهم! نمی‌توانم!

من به این مرد نامه نوشتم! خود دعوتش کردم به خانه‌ام. دروغ نگفتم وقتی فریاد زدم جانم را فدایش خواهم کرد. سخن از اعماق قلبم گفتم. حالا قرار است جانش را بگیرم؟! چه شد که به این بدبختی گرفتار شدم؟

تقصیر من چیست آخر؟ حسین باید دست از لج و لج‌بازی بردارد! می‌داند مرگش حتمی است، هنوز هم پایش را کرده توی یک کفش که بیعت نمی‌کند. قصدش خودکشی است، عمدا می‌خواهد عذاب وجدانش را روی دوش ما بیندازد! این بود رسم مردانگی‌ و جوانمردی؟ عقل ندارد این مرد؟ چرا به ما رحم نمی‌کند؟

ولی او... او خودش درک می‌کند. خود حسین هم راضی نیست بچه‌هایم گرسنگی بکشند. مگر پسر همان شیرمردی نیست که هوای تمام کودکان گرسنه‌ی کوفه را داشت؟ خانواده‌ی من هم مسکین و نیازمندند. به سکه‌های ابن‌زیاد نیاز داشتند. من فقط خواستم وظیفه‌ام را در قبال خانواده‌ام انجام داده باشم. این مگر خودش بخشی از دیانت نیست؟ ولشان می‌کردم تا هلاک شوند خوب بود؟

اصلا بود و نبود من چه فرقی می‌کند؟ یک سرباز از این سی هزار نفر کم شود! اصلا... اصلا گیریم که من همین الان بلند شدم و رفتم که به لشکر حسین بپیوندم. نتیجه‌ی جنگ تغییری می‌کند؟

حسین می‌میرد. من نمی‌خواهم بمیرم ولی می‌میرد. اینکه من کنارش بمیرم یا زنده بمانم چه توفیری دارد برایش؟ 

خدا شاهد است که من راضی به این وضعیت نیستم. خدا درون قلب آدم‌ها را می‌بیند. مهم نیت است. مهم این است که از دل و جان واله و شیدای حسینم. مگر می‌شود نور رخسارش را دید و واله و شیدایش نشد؟ آه... من می‌دانم که او چه پاک مردی است. می‌دانم که آمده بود ناجی ما باشد. آمده بود با نفس مسیحایی‌اش به شهر من، این خرابه‌ی نفرین شده، رنگ و روی عدالت بدمد. ولی خب تقدیر این بود که نتواند. به خدا که اگر بر این مصیبت سال‌ها اشک بریرم حق دارم. چقدر بدبختم من... چقدر بدبختم من...

نه... به خدا تحملش را ندارم. فردا هیچ‌گاه نباید سر برسد. نه... حاضرم هرجایی در این دنیا باشم غیر از این نقطه. نمی‌توانم سکوت کنم و شاهد مرگ اویی باشم که ارباب من است. من خیر سرم مرید راه اویم. نه... باید فرار کنم. ساعت چند است؟ چقدر مانده تا طلوع آفتاب؟ تا کجا می‌توانم دور شوم؟ که نبینم بریده شدن گلویی که هیچگاه جز راست نگفت؟

​​​​​​اگر فرماندهان لشکر بفهمند چه؟ اعدامم نمی‌کنند؟ سرم را نمی‌برند که از بقیه زهر چشم بگیرند؟ راستی بقیه چطور تاب آورده‌اند؟ مگر آنها هم همراه من نامه را مهر نکردند؟ چه بی‌وجدان‌های کثیفی هستند که با خیال راحت در چادرهایشان آرمیده‌اند! گویی مرده‌اند. وجدانشان که مرده. بلند شوند یک کاری کنند! آنقدر بی‌عرضه و حقیرند که یک نفرشان نمی تواند دهان باز کند و بگوید لاقل قبل از کشتن این مرد آبش بدهید؟ خودش را هم نه، لاقل زن و بچه‌هایش را! لاشخورهای پست‌فطرت. هرچیز که سرتان بیاید حقتان است! واقعا فردا می خواهید شبیه‌ترین کس به پیامبر خدا را بکشید؟ شرم نمی‌کنید؟

من چه غلطی بکنم؟ حال که گیر کرده‌ام بین یک مشت حیوان وحشی نفهم! چاره‌ام چیست؟ اگر سخنم خریداری داشت خودم به امیر رو می‌انداختم که از خون امامم بگذرد. ولی چه کسی به حرف من گوش می‌کند؟ حسین را نبین که به خواسته‌ی ما رعیت‌ها ارج و قرب نهاد و آمد که از منجلاب نجاتمان دهد. این حرام‌زاده‌ها حرف حرف خودشان است. برای همین هم همیشه پیروزند. رسم دنیا همین است. مگر می‌تواند طور دیگری باشد؟ هان؟ اگر میشد هم که دست من نیست. دست سرنوشت است. تقدیر است. تقدیر... تقدیر می‌گوید که به زودی صبح طلوع خواهد کرد. خدای من... نه... 

  • میخک

سال نو که می‌شود، بزرگترها از لای قرآن اسکناس‌ها را در می‌آورند و به نوبت می‌دهند دست بچه‌های جمع. نشده تاحالا دوست داشته باشی جای آن بچه‌ها باشی؟ به شوخی هم که شده زانویت را خم کنی تا کوتاه‌تر به نظر برسی، قیافه‌ی مظلومانه‌ای به خود بگیری، دست دراز کنی برای گرفتن آن اسکناس تا نخورده؟

اگر خیل جمعیت را ببینی که قدم می‌زنند به سمت بهشت، دوست نداری خودت را میان آنها بر بزنی؟ وانمود کنی یکی از آنانی. حتی برای یک ثانیه. نه جلوی آدم‌های دیگر، در خلوت خودت و خدای خودت نقش بازی کنی. دروغ از این احمقانه‌تر نمی‌شود، مگر نه؟ ولی تو دروغ بگویی، ادای بنده‌های خوبش را در بیاوری، شاید او رحمش آمد، دلش سوخت برایت، قبول کرد از تو. شاید یک لحظه در آغوشت گرفت، هوم؟

شده تاحالا اشک بریزی، نه برای اینکه غم بزرگی در سینه داری، فقط احساس بدبختی کنی که چرا این غم بزرگ را در سینه حس نمی‌کنی. شده زار زار گریه کنی که چرا توفیق گریه کردن نداری؟ شده از عالم و آدم فاصله بگیری، تا تنها شوی و «او» تنهایی‌ات را پر کند؟ بعد دلت مثل سیر و سرکه بجوشد که آیا این دروغ‌هایی که به‌هم بافته‌ای جای آن گریه‌ها و تنهایی‌های واقعی حساب می‌شود یا نه. او کسی نیست که فرق کذب و صدق را نفهمد. تو فقط دل خوش کرده‌ای به الرحمن الرحیم بودنش. که بگذارد، لختی را پا به پای آن نشان‌ کرده‌هایی که جنسشان با تو فرق می‌کند قدم بزنی. که فراموش کنی، آدمی هستی سر تا پایش گناه، که هنوز هم دهانش بوی سیب می‌دهد.

  • میخک

 

 

1- مستقیم می روم دوش میگیرم  done

 

2 لیست کتابی که مدت هاست انتخاب کرده ام را سفارش می دهم done 

 

3- دفتر چرمی نازنینم را باز میکنم  done

 

4 - خط خرچنگ قورباغه و جملاتی که نه فعلشان معلوم است نه فاعل و نه مسندشان را به نوشته های خوانا و شیک تبدیل میکنم not 

 

5 - می نشینم پشت لب تاپ و نوشته هایم را تایپ می کنم not

 

6 - بادبادک باز و دویل را می خوانم not (دویل چیه اصلا؟؟)

 

7- تا رسیدن کتاب هایم صبر می کنم  طبیعتاdone

 

8 - کمی به خودم می رسم not

 

9- شروع می کنم به آموزش رانندگی not

 

10 - به صورت تقریبا جدی به دنبال نقاشی می روم not

 

11- بازار را شخم می زنم و احتمالا جیب پدر را خالی می کنم not

 

12- آشپزی یاد می گیرم  done (تقریبا البته)

 

19- کتاب ها باید تا آن موقع رسیده باشد، همه اشان را مو به مو تحلیل می کنم not

 

20- چند گلدان می خرم و شروع می کنم به گل کاری not

 

21- نوشته هایم را ویرایش می کنم not

 

22- ارسالشان می کنم به یک انتشاراتی not

 

23- صبر می کنم not

 

24- خانواده را برای رتبه ی سی و دو رقمی ام آماده می کنم not ( که خب هرچی بود گذشت...)

 

25- کد نویسی را یاد می گیرم not

 

26- از ورزش غافل نمی شوم not

 

27- ایده های دیگرم را می نویسم not چندان 

 

28- شب و روز دعا می کنم که داستانم مورد عنایت آقای انتشاراتی قرار گیرد :/

 

29- کتاب های بیشتری سفارش می دهم not

 

30- سریال هایی که در لیستم است را می بینم خیلی کمdone

 

31- زبانم را تقویت می کنم not

و... ؟

از هر ایده ی جدیدی استقبال می شود :)

 

32- کالیمبا می خرم و می نوازم not

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ ن : و این پست همچنان جواب می پذیرد :)

 

  • میخک

ما را چه شده؟ که نه تنها حرف هم را نمی‌فهمیم که حتی علاقه‌ای به شنیدن و گوش سپردن بهم نداریم! دنیاهامان را جدا کرده‌ایم. حصار کشیده‌ایم دور خودمان. دغدغه‌هامان جداست، منطقمان جداست. فلسفه‌امان جداست. طرز فکرمان جداست. منبع اطلاعاتی‌امان جداست. احساسات و عواطفمان جداست. و دغدغده و منطق و فلسفه و طرزفکر و منبع اطلاعاتی و احساسات و عواطف طرف مقابل را از بیخ و بن غلط می‌دانیم. حتی سر سوزنی به درک کردن دیگری علاقه نداریم. روشنفکر باشیم یا متحجر، اوپن‌مایند یا متعصب، دیندار یا ضد دین، همینیم که هستیم! فقط تفاوتمان این است که دین‌دار معتقد است کسی که ادعای روشنفکری‌اش می‌شود نباید تا این حد متعصبانه روی اشتباهاتش لجاجت بورزد و روشنفکر باور دارد کسی که ادعای ایمانش می‌شود حق ندارد تا این حد به گناه آلوده شود و ککش هم نگزد. دور شده‌ایم. قد چند کهکشان از هم فاصله گرفته‌ایم. و هیچ برنامه‌ای هم برای از میان بردن فاصله‌ها نداریم که نداریم...

  • میخک
  • میخک

خواب دیدم توی شهر ایکس جنگ راه افتاده. شهر ایکس یه مکان خیالی، یه ابرشهر با تکنولوژی مافوق پیشرفته و نیمه رباتیک، و مهد علم و دانش نوین بود. من توی آزمون قبول شده بودم و همراه خانواده‌ام داشتم می‌رفتم دانشگاه شهر ایکس ثبت نام کنم. زمزمه‌هایی از جنگ شنیده میشد اما شهر ایکس رو قدرتمندتر از این حرف‌ها می‌دونستیم که یه خراش روی آسمان‌خراش‌هاش بیفته هرچی نباشه شهر ایکس محل زندگی بزرگترین دانشمندان و نخبگان و فرهیختگان کل دنیا بود. کتابخونه‌ها و آزمایشگاه‌ها و انجمن‌های علمی‌اش هم تاثیرگذارترین ها در تاریخ بودن.

پسرعمو کوچیکه یه سال قبل من اومده بود اینجا. دستیار یه مخترع معروف شده بود و آرزو داشت یه روزی جا پای اون بذاره. پسرعموکوچیکتره اومده بهش سر بزنه که نرسیده به شهر گرفتار اولین شعله‌های جنگ شد. اسیرش کردن. برادرش روپوش سفید و پیچ و مهره‌ها و دفتر دستکش رو دور انداخت. به نیروهای داوطلب ملحق شد. جنگید تا داداش کوچیکه‌اش رو نجات بده. چند هفته بعد پسرعمو کوچیکه مفقود شد. 

عمو نمی‌دانست چی کار باید بکنه. مثل مرغ پر کنده خودش رو به در و دیوار میزد. نه می‌تونست بجنگه و نه می‌تونست ساکت و اروم بشینه و صبر پیشه کنه. پسرهاش تمام زندگی‌اش بودن. بهش گفتن :«پدرجان! کاری از دست شما ساخته نیست. شما فقط دعا کنید، همین.» عمو هم دعا کرد. یک مراسم دعا و روضه برگزار کرد تا همه با هم دعا کنیم. نه در شهر خودمان، در مرکز ایکس. ان موقع البته داخل ایکس هنوز کاملا امن به حساب می‌آید.

ما هم راه افتادیم رفتیم شهر ایکس. برای ثبت‌نام دانشگاه البته. همانجا بودیم که عمو تصمیم گرفت همه را به ایکس دعوت کند. تا بیایند و آثار جنگ را از نزدیک ببینند و درک کنند و اگر کمکی از دستشان بر می‌آمد، دریغ نکنند. 

مراسم بیشتر شبیه یک جور تئاتر بود. نقاشی‌ای از صحنه‌ی عاشورا بالای سن نصب شده بود. جزئیاتش رانمی‌دانم تعریف کنم یا نه. قصه‌ای که نقل شد ساخته‌ی ناخوداگاهم بود و از لحاظ تاریخی به احتمال نود درصد غلط است و حتی شاید تحریف دین به حساب بیاید. ولی خب در خواب مرا ،و دیگر حضار را، به شدت تحت تاثیر قرار داد..

بگذریم، خواستیم قرآن را هم ختم کرده باشیم. هرکس یک جزء برداشت. عمه در جریان غلیان احساساتش فریاد زد که من برای نجات برادرزاده‌هایم جانم را هم می‌دهم! یک جزء چیست برادر؟! چیز بیشتری از من بخواه! من هم برای اینکه دلش نشکند یک جزء خودم را دادم که عمه بخواند. مادر هم گوشم را پیچاند که چرا هیچوقت کار خودم را خودم انجام نمی‌دهم و همیشه‌ی خدا  از زیر بار مسئولیت‌هایم در می‌روم. ( :/ )

مراسم تمام شد. بیرون زدیم. شب شده بود و آسمان تاریک. نسیم خنکی می‌وزید. وی‌خواستم یک نفس عمیق بکشم و زندگی را لمس کنم که صدای آژیر خطر بلند شد. هواپیماهای دشمن نیروهای مدافع را از میان برداشته بودند و حالا موشک‌هایشان را بر سر مردم بی‌گناه می‌کوفتند و آرامششان را به آتش می‌کشیدند. دانشگاه آینده‌ی من هم سوخت و فرداهایی که رویایش را داشتم مقابل چشمانم خاکستر شد. در عرض یک ثانیه محشر به پا شد. چهار نفری دست هم را سفت چسبیده بودیم و سعی می‌کردیم وناهگاهی پیدا کنیم. خبری از باقی آشنایان و اقوام نبود. شاید اصلا زنده نمانده بودند.

دستور تخلیه‌ی شهر از تمام غیرنظامی‌ها صادر شد. که اصلا نیازی به این دستور نبود. همه داشتند مثل مور و ملخ فرار می‌کردند. بدبختی ما آنجا بود که یک بمب درست روی ماشینمان فرود آمد و منفجرش کرد. کمبود وسیله‌ی نقلیه هم که به شدت محسوس بود. راهی برای فرار نداشتیم. تمام راه‌ها را بسته بودند. فقط مانده بود قطار قراضه و از کار افتاده‌ای که دقیقا از لبه‌ی مرز و نزدیک نیروهای دشمن می‌گذشت و در وصف خطرناک بودنش همین بس که در آن وضعیت هم هیچ مسافری جز ما نداشت. ما ناچارا سوار شدیم. 

دو سه ساعت بیشتر راه نرفته بودیم که راه آهن را منفجر کردند. راننده تا همین جا هم چند بار خودش را خیس کرده بود. دید که مسیرش را بسته‌اند، فورا ما را رها کرد و نعره‌کشان و جامه‌دران سر به بیابان گذاشت. نیمه شب بود. فانوسی برداشتیم و از قطار پیاده شدیم. ظلمات محض دورمون رو گرفته بود. تنها چیزی که به سختی تشخیص داده میشد یه مزرعه‌ی وسیع آفتاب‌گردون بود با یه عالمه مترسک غمگین. و خب چندان منظره‌ی دلچسبی نبود. با ترس و لرز قدم قدم به قدم جلو رفتیم. حتی نمی‌دونستیم به کدوم سمت! از دور یه نوری دیده شد. دشمن بود یا دوست، نمیشد تشخیص داد. دل رو زدیم به دریا و نزدیکش شدیم. یه کلبه‌ی چوبی دیدیم وسط مزرعه. یه پیرمرد لاغر و نحیف و رنگ‌پریده در رو برومون باز کرد. اونجا تنها زندگی می‌کرد. می‌گفت خونه‌اش پناهگاه همیشگی راه گم کرده‌هاست. از هر دو سمت مرز همیشه مهمون داشت و حسابی مهمون‌نواز و مهربون هم بود. درواقع یه جور ترسناکی مهمون‌نواز و مهربون بود. غذای گرم و خوشمزه‌ای برامون پخت که ما از ترس اینکه نکنه بخواد مسموممون کنه جرئت نکردیم لب بهش بزنیم. زورمون نکرد. یه نقشه آورد راه برگشت به ایکس رو بهمون نشون داد، و همین‌طور راه ایستگاه راه اهن بعدی. منتها تا دو سه ماه بعد هیچ قطاری از اون جا رد نمی‌شد. گفت اگه دلمون خواست دو سه ماه پیشش بمونیم. اگه نه هم توشه‌ی سفرمپن رو آماده می کنه. شب رو اونجا خپابیدیم و صبح تصمیم گرفتیم برگردیم ایکس شاید اونجا یه ماشین گیرمون اومد. پیرمرد هم با خوش‌رویی بدرقه‌امون کرد. با طلوع آفتاب دیگه هیچی برای ترسیدن وجود نداشت. هزاران کیلومتر سرتاسر پر از آفتاب‌گردون‌، همه‌اشون خشکیده بودن. نه اینکه پژمرده و بی‌حال باشن، صاف و استوار سر جاشون خشک شده بودن. رنگشون طلایی خالص و قشنگی بود. مترسک‌ها هم گرم و دوست داشتنی بودن. 

توی ایکس همچنان قیامت بود. اینجاهاش رو با دور تند دیدم. رفتیم، جنگیدیم. باید می‌جنگیدیم. دشمن خونه و زندگی مردم رو به آتیش کشیده بود و تا کل شهر رو تسخیر نمی‌کرد و همه‌ی گنجینه‌های علمی‌اش رو نابود نمی‌کرد دست بردار نبود. فقط یادمه من کلاشینکوف برداشته بودم و چشم‌هام رو بسته بودم و دستم رو از روی ماشه برنمی‌داشتم. اون روز پیروز شدیم. تونستیم مهاجمین رو چند قدم عقب بفرستیم. با رزمنده‌های دیگه، مرد و زن و کوچیک و بزرگ، دور آتیش جمع شدیم و جشن گرفتیم و گفتیم و خندیدیم و کنسرت‌های تن‌ماهی و لوبیایی که غنیمت گرفته بودیم رو تقسیم کردیم و خوردیم و کلی خوش گذروندیم. 

فرداش شنیدم که بابا تو گوش فرمانده گفت زن و بچه رو که به یه جای امن برسونم برمی‌گردم و کنارتون می‌جنگم. مامان ولی فکر می‌کرد قراره همگی برای همیشه از ایکس بریم و تو خونه‌ی خودمون با امنیت و خیال راحت زندگی کنیم. اگه می‌فهمید قطعا عصبانی میشد. صداش رو در نیاوردم. خوش و خرم پیاده تا مزرعه‌ی افتاب‌گردون رفتیم. درست مثل قبل بود. پیرمرد هم همون‌قدر مهربون.

وارد کلبه که شدیم دیدیم همون بشقاب‌ها و غذاهایی که دفعه‌ی پیش برامون آماده کرده بود بدون کوچیکترین تغییری همونجا رو میز آشپزخونه مونده. گفتیم اشکالی نداره. این پیرمرد اجازه میده دو ماه تا رسیدن قطار بعدی اینجا بمونیم عوضش خودمون کار می‌کنیم و خونه رو تمیز می‌کنیم و این حرف‌ها. من ولی از اونجایی که ناخوداگاهم نیز تنبل تشریف داره و از شستن ظرف‌ها هم بدش میاد تمام تلاشش رو کرد که پیرمرده رو به آدم بده‌ی قصه تبدیل کنه. و موفق هم شد. صحنه کات خورد به جایی که من دوان دولن پیش پدر و مادرم رفتم و تعریف کردم توی زیر زمین خونه‌ی پیرمرد دستگاه خشک کردن انسان‌ها رو دیدم. انگار پیرمرد اونقدر احساس تنهایی می‌کرد که می‌خواست مهمون‌هاش رو تا ابد پیش خودش نگه داره. برای همین درست قبل از رفتنشون خشکشون می‌کرد و به عنوان مترسک دو مزرعه‌اش می‌ذاشت. ( :/ )

خانوادگی جییییغ کشیدیم و از اون کلبه فرار کردیم. دو ماه تو اون مزرعه‌ی آفتاب‌گردون آواره بودیم و دنبال ایستگاه راه اهن می‌گشتیم. بعد از دو ماه همه‌امون عین انسان‌های اولیه، با سر و رویی ژولیده و لباس‌های پاره پوره و بدنی لاغر مردنی و قحطی‌زده و لب‌های ترک زده، بالاخره قطار را یافتیم. یه خانواده‌ی چهار نفری دیگه سوارش بودن. می‌خواستن تو این ایستگاه یکم توقف کنن و توی مزرعه به گردش بپردازن. ما همه‌چیز رو براشون تعریف کردیم و ترسوندیمشون که زودتر برگردید داخل قطار تا برای همیشه بدبخت نشدید. 

همه‌امون که به صندلی‌های قطار تکیه زدیم تونستیم یه نفس راحت بکشیم. بعد با خودم فکر کردم مرحله‌ی بعدی خوابم چی باشه. این قطار هنوز هم قرار بود از مناطق خطرناکی عبور کنه. تازه این خانواده چرا اینقدر راحت به ما اعتماد کردن؟ به ظاهرمون که می‌خورد دیوانه و مجنون باشیم. شاید هم داشتیم دروغ می‌گفتیم و دزد و غارتگر بودیم و هدف دیگه‌ای داشتیم! اصلا ما چرا اینقدر راحت بهشون اعتماد کردیم. ممکن بود جاسوس‌های نیروی دشمن باشن. این امن‌ترین راهشون برای ورود مخفیانه به سرزمین ما بود. هر فکری به ذهنم می‌رسید رو به یه دلیلی رد می کردم. تک تک احتمالات مختلف رو بالا پایین و بررسی کردم. آخرش اونقدر به مغزم فشار آوردم که خوداگاهم کاملا به ناخوداگاهم غلبه کرد و بیدار شدم.

  • میخک

 

نگاهش می‌کنم با غم، تمنا می‌کنم او را

نمی‌بیند مرا لیکن، ندارم ارزشش گویا

 

به پایش من فتادم سر، بریده دست من، تارم

چه شب‌ها ناله سر دادم، شنیده مر صدایم را؟

 

هزاران نامه بنوشتم، دو صد دیوان غزل گفتم

فرستادم، پسش داده، نخواندش سرسری حتی

 

بگرییدم، بخندیده، برنجیدم، صفا برده​​​​​

عزایم را برقصیده، ز خونم سر کشد مینا

 

گناهم کو بجز عشقش، چه را تاوان بدادم من؟

نفس نی مانده در جانم، تمامش می‌کند آیا؟

 

فقط یک دم نشد یارم، ندیدم نرمی گل را

چرا صد تیغ بر هر رز، نهاده رب این دنیا؟

 

  • میخک

تعصب همانقدر که نفرت‌انگیز است ترحم برانگیز هم هست. مخصوصا که وقتی عالم و آدم با تو مخالف باشند و رفتارت را احمقانه بخوانند و سرزنشت کنند. اینکه تا آخر بازی مصرانه پای باورهایت بمانی و کاری که معتقدی درست است را انجام بدهی، هم کار یک قهرمان است و هم یک بدمن.

راستی اینکه یک شخصیت را درک کنیم یا به او نفرت بورزیم فقط به زاویه دید داستان بستگی دارد؟ اینکه مرحله‌ی اشتباهات او و گناه‌های وحشتناکی که مرتکب شده فقط یک پیش‌زمینه برای نشان دادن پشیمانی و رشد و تحول شخصیت باشد و یا اینکه تا آخر قصه را پوشش بدهد و ما تا لحظه‌ی پایانی آرزوی مرگش را کنیم، بسته به نظر شخصی نویسنده است؟

فقط ژاورت را نمی‌گویم. فقط یک قصه نیست. دنیا پر از آدم بده‌هایی است که عمیقا دلم برایشان می‌سوزد. امثال جوکر را نمی‌گویم. آدم بده‌هایی که فلسفه‌اشان را به گوش جهان رسانده‌اند و توانسته‌اند یک عالمه طرفدار پیدا کنند و از طرف همه درک می شوند و خطاهایشان فهمیده و بخشوده می‌شود را نمی‌گویم. حتی ژاورت توی کتاب را هم نمی‌گویم. آنجا ژال‌ والژان ساکت بود. نامرئی بود. دوست داشتنی‌تر بود. 

سرم پر است از یک عالمه کلمه‌ که یکی‌اشان را هم ننوشته‌اشان. شبیهشان را صد و بیست دور نوشتم و پاک کردم. این یکی از همه‌اشان بدتر شده. باید این یکی پست را هم حذف کنم. باید...

  • میخک

حرف زیادی ندارم بزنم. فقط همگی بشتابید به سوی کست باکس، سری پادکست‌های New folder، گوش سپارید به بهترین قسمتش یعنی «بلدید سگ هاری را پیش رویتان تجسم کنید؟» یا نه قسمت «قصه‌ی لباس جدید پادشاه جور دیگری تمام می‌شود» یا نه، «آنتوریوم‌های یخی برای پدربزرگ» یا نه «یک سی‌سی توی پرواز شماره‌ی ۹۳ یونایتد ایرلانز» یا نه «گردنبندی که دختران جوان آویزند» یا نه....

  • میخک