خواب دیدم توی شهر ایکس جنگ راه افتاده. شهر ایکس یه مکان خیالی، یه ابرشهر با تکنولوژی مافوق پیشرفته و نیمه رباتیک، و مهد علم و دانش نوین بود. من توی آزمون قبول شده بودم و همراه خانوادهام داشتم میرفتم دانشگاه شهر ایکس ثبت نام کنم. زمزمههایی از جنگ شنیده میشد اما شهر ایکس رو قدرتمندتر از این حرفها میدونستیم که یه خراش روی آسمانخراشهاش بیفته هرچی نباشه شهر ایکس محل زندگی بزرگترین دانشمندان و نخبگان و فرهیختگان کل دنیا بود. کتابخونهها و آزمایشگاهها و انجمنهای علمیاش هم تاثیرگذارترین ها در تاریخ بودن.
پسرعمو کوچیکه یه سال قبل من اومده بود اینجا. دستیار یه مخترع معروف شده بود و آرزو داشت یه روزی جا پای اون بذاره. پسرعموکوچیکتره اومده بهش سر بزنه که نرسیده به شهر گرفتار اولین شعلههای جنگ شد. اسیرش کردن. برادرش روپوش سفید و پیچ و مهرهها و دفتر دستکش رو دور انداخت. به نیروهای داوطلب ملحق شد. جنگید تا داداش کوچیکهاش رو نجات بده. چند هفته بعد پسرعمو کوچیکه مفقود شد.
عمو نمیدانست چی کار باید بکنه. مثل مرغ پر کنده خودش رو به در و دیوار میزد. نه میتونست بجنگه و نه میتونست ساکت و اروم بشینه و صبر پیشه کنه. پسرهاش تمام زندگیاش بودن. بهش گفتن :«پدرجان! کاری از دست شما ساخته نیست. شما فقط دعا کنید، همین.» عمو هم دعا کرد. یک مراسم دعا و روضه برگزار کرد تا همه با هم دعا کنیم. نه در شهر خودمان، در مرکز ایکس. ان موقع البته داخل ایکس هنوز کاملا امن به حساب میآید.
ما هم راه افتادیم رفتیم شهر ایکس. برای ثبتنام دانشگاه البته. همانجا بودیم که عمو تصمیم گرفت همه را به ایکس دعوت کند. تا بیایند و آثار جنگ را از نزدیک ببینند و درک کنند و اگر کمکی از دستشان بر میآمد، دریغ نکنند.
مراسم بیشتر شبیه یک جور تئاتر بود. نقاشیای از صحنهی عاشورا بالای سن نصب شده بود. جزئیاتش رانمیدانم تعریف کنم یا نه. قصهای که نقل شد ساختهی ناخوداگاهم بود و از لحاظ تاریخی به احتمال نود درصد غلط است و حتی شاید تحریف دین به حساب بیاید. ولی خب در خواب مرا ،و دیگر حضار را، به شدت تحت تاثیر قرار داد..
.
بگذریم، خواستیم قرآن را هم ختم کرده باشیم. هرکس یک جزء برداشت. عمه در جریان غلیان احساساتش فریاد زد که من برای نجات برادرزادههایم جانم را هم میدهم! یک جزء چیست برادر؟! چیز بیشتری از من بخواه! من هم برای اینکه دلش نشکند یک جزء خودم را دادم که عمه بخواند. مادر هم گوشم را پیچاند که چرا هیچوقت کار خودم را خودم انجام نمیدهم و همیشهی خدا از زیر بار مسئولیتهایم در میروم. ( :/ )
مراسم تمام شد. بیرون زدیم. شب شده بود و آسمان تاریک. نسیم خنکی میوزید. ویخواستم یک نفس عمیق بکشم و زندگی را لمس کنم که صدای آژیر خطر بلند شد. هواپیماهای دشمن نیروهای مدافع را از میان برداشته بودند و حالا موشکهایشان را بر سر مردم بیگناه میکوفتند و آرامششان را به آتش میکشیدند. دانشگاه آیندهی من هم سوخت و فرداهایی که رویایش را داشتم مقابل چشمانم خاکستر شد. در عرض یک ثانیه محشر به پا شد. چهار نفری دست هم را سفت چسبیده بودیم و سعی میکردیم وناهگاهی پیدا کنیم. خبری از باقی آشنایان و اقوام نبود. شاید اصلا زنده نمانده بودند.
دستور تخلیهی شهر از تمام غیرنظامیها صادر شد. که اصلا نیازی به این دستور نبود. همه داشتند مثل مور و ملخ فرار میکردند. بدبختی ما آنجا بود که یک بمب درست روی ماشینمان فرود آمد و منفجرش کرد. کمبود وسیلهی نقلیه هم که به شدت محسوس بود. راهی برای فرار نداشتیم. تمام راهها را بسته بودند. فقط مانده بود قطار قراضه و از کار افتادهای که دقیقا از لبهی مرز و نزدیک نیروهای دشمن میگذشت و در وصف خطرناک بودنش همین بس که در آن وضعیت هم هیچ مسافری جز ما نداشت. ما ناچارا سوار شدیم.
دو سه ساعت بیشتر راه نرفته بودیم که راه آهن را منفجر کردند. راننده تا همین جا هم چند بار خودش را خیس کرده بود. دید که مسیرش را بستهاند، فورا ما را رها کرد و نعرهکشان و جامهدران سر به بیابان گذاشت. نیمه شب بود. فانوسی برداشتیم و از قطار پیاده شدیم. ظلمات محض دورمون رو گرفته بود. تنها چیزی که به سختی تشخیص داده میشد یه مزرعهی وسیع آفتابگردون بود با یه عالمه مترسک غمگین. و خب چندان منظرهی دلچسبی نبود. با ترس و لرز قدم قدم به قدم جلو رفتیم. حتی نمیدونستیم به کدوم سمت! از دور یه نوری دیده شد. دشمن بود یا دوست، نمیشد تشخیص داد. دل رو زدیم به دریا و نزدیکش شدیم. یه کلبهی چوبی دیدیم وسط مزرعه. یه پیرمرد لاغر و نحیف و رنگپریده در رو برومون باز کرد. اونجا تنها زندگی میکرد. میگفت خونهاش پناهگاه همیشگی راه گم کردههاست. از هر دو سمت مرز همیشه مهمون داشت و حسابی مهموننواز و مهربون هم بود. درواقع یه جور ترسناکی مهموننواز و مهربون بود. غذای گرم و خوشمزهای برامون پخت که ما از ترس اینکه نکنه بخواد مسموممون کنه جرئت نکردیم لب بهش بزنیم. زورمون نکرد. یه نقشه آورد راه برگشت به ایکس رو بهمون نشون داد، و همینطور راه ایستگاه راه اهن بعدی. منتها تا دو سه ماه بعد هیچ قطاری از اون جا رد نمیشد. گفت اگه دلمون خواست دو سه ماه پیشش بمونیم. اگه نه هم توشهی سفرمپن رو آماده می کنه. شب رو اونجا خپابیدیم و صبح تصمیم گرفتیم برگردیم ایکس شاید اونجا یه ماشین گیرمون اومد. پیرمرد هم با خوشرویی بدرقهامون کرد. با طلوع آفتاب دیگه هیچی برای ترسیدن وجود نداشت. هزاران کیلومتر سرتاسر پر از آفتابگردون، همهاشون خشکیده بودن. نه اینکه پژمرده و بیحال باشن، صاف و استوار سر جاشون خشک شده بودن. رنگشون طلایی خالص و قشنگی بود. مترسکها هم گرم و دوست داشتنی بودن.
توی ایکس همچنان قیامت بود. اینجاهاش رو با دور تند دیدم. رفتیم، جنگیدیم. باید میجنگیدیم. دشمن خونه و زندگی مردم رو به آتیش کشیده بود و تا کل شهر رو تسخیر نمیکرد و همهی گنجینههای علمیاش رو نابود نمیکرد دست بردار نبود. فقط یادمه من کلاشینکوف برداشته بودم و چشمهام رو بسته بودم و دستم رو از روی ماشه برنمیداشتم. اون روز پیروز شدیم. تونستیم مهاجمین رو چند قدم عقب بفرستیم. با رزمندههای دیگه، مرد و زن و کوچیک و بزرگ، دور آتیش جمع شدیم و جشن گرفتیم و گفتیم و خندیدیم و کنسرتهای تنماهی و لوبیایی که غنیمت گرفته بودیم رو تقسیم کردیم و خوردیم و کلی خوش گذروندیم.
فرداش شنیدم که بابا تو گوش فرمانده گفت زن و بچه رو که به یه جای امن برسونم برمیگردم و کنارتون میجنگم. مامان ولی فکر میکرد قراره همگی برای همیشه از ایکس بریم و تو خونهی خودمون با امنیت و خیال راحت زندگی کنیم. اگه میفهمید قطعا عصبانی میشد. صداش رو در نیاوردم. خوش و خرم پیاده تا مزرعهی افتابگردون رفتیم. درست مثل قبل بود. پیرمرد هم همونقدر مهربون.
وارد کلبه که شدیم دیدیم همون بشقابها و غذاهایی که دفعهی پیش برامون آماده کرده بود بدون کوچیکترین تغییری همونجا رو میز آشپزخونه مونده. گفتیم اشکالی نداره. این پیرمرد اجازه میده دو ماه تا رسیدن قطار بعدی اینجا بمونیم عوضش خودمون کار میکنیم و خونه رو تمیز میکنیم و این حرفها. من ولی از اونجایی که ناخوداگاهم نیز تنبل تشریف داره و از شستن ظرفها هم بدش میاد تمام تلاشش رو کرد که پیرمرده رو به آدم بدهی قصه تبدیل کنه. و موفق هم شد. صحنه کات خورد به جایی که من دوان دولن پیش پدر و مادرم رفتم و تعریف کردم توی زیر زمین خونهی پیرمرد دستگاه خشک کردن انسانها رو دیدم. انگار پیرمرد اونقدر احساس تنهایی میکرد که میخواست مهمونهاش رو تا ابد پیش خودش نگه داره. برای همین درست قبل از رفتنشون خشکشون میکرد و به عنوان مترسک دو مزرعهاش میذاشت. ( :/ )
خانوادگی جییییغ کشیدیم و از اون کلبه فرار کردیم. دو ماه تو اون مزرعهی آفتابگردون آواره بودیم و دنبال ایستگاه راه اهن میگشتیم. بعد از دو ماه همهامون عین انسانهای اولیه، با سر و رویی ژولیده و لباسهای پاره پوره و بدنی لاغر مردنی و قحطیزده و لبهای ترک زده، بالاخره قطار را یافتیم. یه خانوادهی چهار نفری دیگه سوارش بودن. میخواستن تو این ایستگاه یکم توقف کنن و توی مزرعه به گردش بپردازن. ما همهچیز رو براشون تعریف کردیم و ترسوندیمشون که زودتر برگردید داخل قطار تا برای همیشه بدبخت نشدید.
همهامون که به صندلیهای قطار تکیه زدیم تونستیم یه نفس راحت بکشیم. بعد با خودم فکر کردم مرحلهی بعدی خوابم چی باشه. این قطار هنوز هم قرار بود از مناطق خطرناکی عبور کنه. تازه این خانواده چرا اینقدر راحت به ما اعتماد کردن؟ به ظاهرمون که میخورد دیوانه و مجنون باشیم. شاید هم داشتیم دروغ میگفتیم و دزد و غارتگر بودیم و هدف دیگهای داشتیم! اصلا ما چرا اینقدر راحت بهشون اعتماد کردیم. ممکن بود جاسوسهای نیروی دشمن باشن. این امنترین راهشون برای ورود مخفیانه به سرزمین ما بود. هر فکری به ذهنم میرسید رو به یه دلیلی رد می کردم. تک تک احتمالات مختلف رو بالا پایین و بررسی کردم. آخرش اونقدر به مغزم فشار آوردم که خوداگاهم کاملا به ناخوداگاهم غلبه کرد و بیدار شدم.