غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

مکن ای صبح طلوع...

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۴۵ ق.ظ

تو را به خداوندی خدا قسم می‌دهم خورشید، طلوع نکن! نیا! هیچوقت! بگذار این ظلمات باقی بماند. فردا که سر بزند...

وای اگر فردا سر برسد! من چه خاکی به سرم خواهم ریخت؟! جدی جدی چه غلطی بکنم؟ قرار است واقعا در مقابلش بجنگم؟ اگر فرمانده دستور داد برویش تیغ بکشم، زهره‌اش را خواهم داشت که رو به رویش دست به شمشیر ببرم؟ تا این حد پست و کثیف شده‌ام؟ تا این حد بوی نجاست و تعفن گرفته‌ام؟ نه! خدایا نه! فردا را هرگز مرسان! من نمی‌خواهم! نمی‌توانم!

من به این مرد نامه نوشتم! خود دعوتش کردم به خانه‌ام. دروغ نگفتم وقتی فریاد زدم جانم را فدایش خواهم کرد. سخن از اعماق قلبم گفتم. حالا قرار است جانش را بگیرم؟! چه شد که به این بدبختی گرفتار شدم؟

تقصیر من چیست آخر؟ حسین باید دست از لج و لج‌بازی بردارد! می‌داند مرگش حتمی است، هنوز هم پایش را کرده توی یک کفش که بیعت نمی‌کند. قصدش خودکشی است، عمدا می‌خواهد عذاب وجدانش را روی دوش ما بیندازد! این بود رسم مردانگی‌ و جوانمردی؟ عقل ندارد این مرد؟ چرا به ما رحم نمی‌کند؟

ولی او... او خودش درک می‌کند. خود حسین هم راضی نیست بچه‌هایم گرسنگی بکشند. مگر پسر همان شیرمردی نیست که هوای تمام کودکان گرسنه‌ی کوفه را داشت؟ خانواده‌ی من هم مسکین و نیازمندند. به سکه‌های ابن‌زیاد نیاز داشتند. من فقط خواستم وظیفه‌ام را در قبال خانواده‌ام انجام داده باشم. این مگر خودش بخشی از دیانت نیست؟ ولشان می‌کردم تا هلاک شوند خوب بود؟

اصلا بود و نبود من چه فرقی می‌کند؟ یک سرباز از این سی هزار نفر کم شود! اصلا... اصلا گیریم که من همین الان بلند شدم و رفتم که به لشکر حسین بپیوندم. نتیجه‌ی جنگ تغییری می‌کند؟

حسین می‌میرد. من نمی‌خواهم بمیرم ولی می‌میرد. اینکه من کنارش بمیرم یا زنده بمانم چه توفیری دارد برایش؟ 

خدا شاهد است که من راضی به این وضعیت نیستم. خدا درون قلب آدم‌ها را می‌بیند. مهم نیت است. مهم این است که از دل و جان واله و شیدای حسینم. مگر می‌شود نور رخسارش را دید و واله و شیدایش نشد؟ آه... من می‌دانم که او چه پاک مردی است. می‌دانم که آمده بود ناجی ما باشد. آمده بود با نفس مسیحایی‌اش به شهر من، این خرابه‌ی نفرین شده، رنگ و روی عدالت بدمد. ولی خب تقدیر این بود که نتواند. به خدا که اگر بر این مصیبت سال‌ها اشک بریرم حق دارم. چقدر بدبختم من... چقدر بدبختم من...

نه... به خدا تحملش را ندارم. فردا هیچ‌گاه نباید سر برسد. نه... حاضرم هرجایی در این دنیا باشم غیر از این نقطه. نمی‌توانم سکوت کنم و شاهد مرگ اویی باشم که ارباب من است. من خیر سرم مرید راه اویم. نه... باید فرار کنم. ساعت چند است؟ چقدر مانده تا طلوع آفتاب؟ تا کجا می‌توانم دور شوم؟ که نبینم بریده شدن گلویی که هیچگاه جز راست نگفت؟

​​​​​​اگر فرماندهان لشکر بفهمند چه؟ اعدامم نمی‌کنند؟ سرم را نمی‌برند که از بقیه زهر چشم بگیرند؟ راستی بقیه چطور تاب آورده‌اند؟ مگر آنها هم همراه من نامه را مهر نکردند؟ چه بی‌وجدان‌های کثیفی هستند که با خیال راحت در چادرهایشان آرمیده‌اند! گویی مرده‌اند. وجدانشان که مرده. بلند شوند یک کاری کنند! آنقدر بی‌عرضه و حقیرند که یک نفرشان نمی تواند دهان باز کند و بگوید لاقل قبل از کشتن این مرد آبش بدهید؟ خودش را هم نه، لاقل زن و بچه‌هایش را! لاشخورهای پست‌فطرت. هرچیز که سرتان بیاید حقتان است! واقعا فردا می خواهید شبیه‌ترین کس به پیامبر خدا را بکشید؟ شرم نمی‌کنید؟

من چه غلطی بکنم؟ حال که گیر کرده‌ام بین یک مشت حیوان وحشی نفهم! چاره‌ام چیست؟ اگر سخنم خریداری داشت خودم به امیر رو می‌انداختم که از خون امامم بگذرد. ولی چه کسی به حرف من گوش می‌کند؟ حسین را نبین که به خواسته‌ی ما رعیت‌ها ارج و قرب نهاد و آمد که از منجلاب نجاتمان دهد. این حرام‌زاده‌ها حرف حرف خودشان است. برای همین هم همیشه پیروزند. رسم دنیا همین است. مگر می‌تواند طور دیگری باشد؟ هان؟ اگر میشد هم که دست من نیست. دست سرنوشت است. تقدیر است. تقدیر... تقدیر می‌گوید که به زودی صبح طلوع خواهد کرد. خدای من... نه... 

  • میخک

نظرات  (۹)

  • یاس ارغوانی
  • صبح طلوع کرد!

    خورشید شرمش نمیاد؟!

     

    پاسخ:
    شایدهم فقط خورشیده که شرم کرده...
  • فاطمه ‌‌‌‌
  • خدای من...

    چقدر خوب نوشتی.

    چقدر شبیه تردیدهای امروز ما و توجیه‌هایی بود که ما هم خیلی جاها میاریم...

    پاسخ:
    ممنون...
    هی...

    در سال ۶۱ هجری، عده ای، آن روزهای اول که به کربلا رفته بودند، روی چهره به چهره شدن با امام را نداشتند. به ابن‌سعد می‌گفتند: «ما را از پیغام بردن معذور بدار، ما به او نامه نوشتیم و دعوتش کردیم.» یعنی روزهای اول شرمنده بودند. ولی آن حس را سرکوب کردند.
    خدا عذاب وجدان را نگذاشته که نادیده‌اش بگیریم.
    نفس سرزنش‌گر را نگذاشته که به آن اهمیت ندهیم.
    آنها اهمیت ندادند، درنتیجه فقط طی ۷ روز آن نفسی که شرمگین بود تبدیل به هیولایی پست و چرکینی شد که رو به روی حسین می‌ایستد صدا بلند می‌کند و زوزه می‌کشد.
    سوال: پس حسین کجا دستگیری می‌‌کند؟
    همیشه. حتی همانجا که ناخواسته یا خواسته رو به رویش قد علم کردی.
    او در تمام خطبه‌های عاشورا تاکید می‌کند که خدای همه‌ی ما یکی‌ست ای بندگانِ خدا!
    ایشان نیز در فرازی از خطبه‌ی عاشورا خطاب به آنها که نامه نوشته می‌گوید: «ای شبث بن ربعی، حجاربن ابجر، قیس‌بن اشعث! آیا سخنان رسول خدا که بازگو کردم شما را از ریختن خون من منع نمی‌کند؟»
    نمیدانم آن لحظه این اسامی چه احساسی داشتند ولی میدانم اگر شرمندگی برآنها غالب شده باشد، تکبر نفس نگذاشت سمت حسین بروند.
    آن لحظه حتما فکر کردند اگر بروم مسخره ام می‌کنند، می‌گویند سمت حسین رفتی؟ اگر بروم دیگر نامی از من نمی‌ماند، بروم دیگر یاور و پشتیبانی ندارم، بروم کشته می‌شوم. 
    امروز هم همین است.
    دریوزگانِ تاریخ، به اسلام می‌تازند و عده‌ای ازینکه نام حسین را جار بزنند هراس دارند. نکند مسخره شوند. نکند گله‌ای به پیجش حمله کنند فالورهایش بپرد. نکند. نکند. نکند...
    و در بین این نکندها، شمرِ آنروز، نگران شد نکند حرفهای حسین روی این چند نفر اثر بگذارد، بازی رسانه‌ای کرد و گفت: «من خدا را با شک و تردید عبادت کرده باشم اگر بدانم که تو چه می‌گویی!» یعنی؛ نمیفهمم چه می‌گویی!
    همینجا بود که حبیب گفت: «به خدا تو نه یکبار که با هفتاد شک و تردید خدا را عبادت میکنی.»
    شمرِ امروز هم نمیگذارد شما به حسین فکر کنید.  میگوید: «نمیفهمم اصلا اسلام یعنی چه» پیش از محرم و این ده روز، به تقلا می‌افتاد، به فلاکت میزند خودش را تا اقناعتان کند حسین خوب نیست، اسلام بد است و الخ.
    نمیدانم شما در جواب اینها چه می‌گویید، فرار می‌کنید یا می‌ایستید. اما حسین جواب نهایی را به شمرهای زمان داده: به خدا سوگند دست ذلت به شما نخواهم داد و مانند بردگان فرار نخواهم کرد. من به پروردگار خود و پرودگار شما پناه بردم ازینکه سنگ بارانم کنید.
    «مَوْت فِی عِزّ خیرٌ مِن حیاةٍ فی ذُل»


    خواستم این متن رو که دوران نوشته برات بفرستم و بگم ببین چقدر عالی نوشته ...من واقعیم کیه؟
    بعد دیدم خودت یه متن خیلی عالی‌تر نوشتی...

    پاسخ:
    خیلی ممنون که فرستادی....
    :):

    التماس دعا

    پاسخ:
    واقعا نمی‌تونم این «التماس دعا» گفتن رو درک کنم...
  • سُولْوِیْگ 🌻
  • یاد اونی‌ افتادم که می‌گن گوشواره‌ی دخترا‌ رو می‌کشیده و گریه می‌کرده، می‌گفته اگر من این‌ کارو‌ نکنم یکی دیگه می‌کنه...

    خیلی خوب نوشته بودی‌.

    پاسخ:
    ترسناکه سلویگ... خیلی ترسناکه...

    مچکر :)

    روزی که در جام شفق مل کرد خورشید

    بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید...

    جالب نوشتی! دوست داشتم

    پاسخ:
    :)
  • منور الذهن
  • فک کنم الان باید گفت کاشکی آفتاب غروب نکنه

    امشب شب سختیه... 

    پاسخ:
    اوهوم...

    آه...

     

     

    دارم فکر می کنم یه روزی واسه یه معلم ادبیاتی چیزی بخونم :)

    پاسخ:
    وااای ریحانه بالاخره کامنت عمومی دادی!
    همش مونده بودم چطور جواب بدم بهت
    اولش که فکر نمیکردم خودت باشی با یکی دیگه اشتباه گرفته بودمت. تو وب اقای عینک گفتی خودتی ذوق کردم :)
    چه خوب برگشتی
    هنوز پستت رو نخوندم ولی ستاره‌ات رو دیدم :) 


    لطفا این کار رو نکن :`(

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.