غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

این یک دروغ را از من بپذیرید لطفا

چهارشنبه, ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۴۵ ب.ظ

سال نو که می‌شود، بزرگترها از لای قرآن اسکناس‌ها را در می‌آورند و به نوبت می‌دهند دست بچه‌های جمع. نشده تاحالا دوست داشته باشی جای آن بچه‌ها باشی؟ به شوخی هم که شده زانویت را خم کنی تا کوتاه‌تر به نظر برسی، قیافه‌ی مظلومانه‌ای به خود بگیری، دست دراز کنی برای گرفتن آن اسکناس تا نخورده؟

اگر خیل جمعیت را ببینی که قدم می‌زنند به سمت بهشت، دوست نداری خودت را میان آنها بر بزنی؟ وانمود کنی یکی از آنانی. حتی برای یک ثانیه. نه جلوی آدم‌های دیگر، در خلوت خودت و خدای خودت نقش بازی کنی. دروغ از این احمقانه‌تر نمی‌شود، مگر نه؟ ولی تو دروغ بگویی، ادای بنده‌های خوبش را در بیاوری، شاید او رحمش آمد، دلش سوخت برایت، قبول کرد از تو. شاید یک لحظه در آغوشت گرفت، هوم؟

شده تاحالا اشک بریزی، نه برای اینکه غم بزرگی در سینه داری، فقط احساس بدبختی کنی که چرا این غم بزرگ را در سینه حس نمی‌کنی. شده زار زار گریه کنی که چرا توفیق گریه کردن نداری؟ شده از عالم و آدم فاصله بگیری، تا تنها شوی و «او» تنهایی‌ات را پر کند؟ بعد دلت مثل سیر و سرکه بجوشد که آیا این دروغ‌هایی که به‌هم بافته‌ای جای آن گریه‌ها و تنهایی‌های واقعی حساب می‌شود یا نه. او کسی نیست که فرق کذب و صدق را نفهمد. تو فقط دل خوش کرده‌ای به الرحمن الرحیم بودنش. که بگذارد، لختی را پا به پای آن نشان‌ کرده‌هایی که جنسشان با تو فرق می‌کند قدم بزنی. که فراموش کنی، آدمی هستی سر تا پایش گناه، که هنوز هم دهانش بوی سیب می‌دهد.

  • میخک

نظرات  (۲)

عاااممم راستش لازم نیست ادای بچه‌ها و قد کوچیکارو در بیارم، چون تو فامیل هنوزم به من مثل بچه‌ها عیدی میدن :) چه میدونم شاید منو بچه فرض میکنن...

 

و این که، فکر کنم خود ناامیدی هم گناه بزرگی باشه. خدا هم بخشنده تر از این حرفاست که ما فکر می‌کنیم. اینقدر خودتون رو ناراحت نکنید...

پاسخ:
برای بعضی بزرگترها بچه‌ها تا همیشه بچه‌ان :)

اوهوم....

خیلی خوبه :)

پاسخ:
:)

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.