به حالتی دچار شدم که نه تنها قلمم خشک شده، که از خشکی قلم دیگر رنج نمیبرم. یعنی خشکی قلم هستا، ولی من ازش رنج نمیبرم. کسی پادزهر این حالت رو نداره؟
- ۲۳ نظر
- ۳۰ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۹:۴۴
به حالتی دچار شدم که نه تنها قلمم خشک شده، که از خشکی قلم دیگر رنج نمیبرم. یعنی خشکی قلم هستا، ولی من ازش رنج نمیبرم. کسی پادزهر این حالت رو نداره؟
اولا که عیدتون پساپس مبارک :)
ایشالا کیلوکیلو معنویت و حال خوب از ماه رمضون استخراج کرده باشید و ایشالا که بتونیم مابقی سال حفظش بکنیم :)
دوما که دویستتایی شدنم مبارک :)
مدتها بود تعداد دنبالکنندههام بین 194 تا 199 در نوسان بود و هر روز که یه نفر اضافه میشد دو نفر میرفتن و منم هی حرص میخوردم که پس چرا این عدد رند نمیشه و... خب امروز سورپرایز شدم :دی
خواستم بگم مرسی که هستین و امیدوارم که لایق نگاههای شما باشم و اگه نباشم و بخواید قطع دنبال کنید که خب حق طبیعی شماست، لطفا به صورت رند برید که عدد باقی مونده هم رند باشه. من رو این قضیه یه خورده وسواس دارم :/
هیچی همین دیگه.
:)
تا ساعت یک و نیم شب که داشتم فیزیک میخوندم همهچیز خوب بود. بعد شیمی رو شروع کردم که اون هم اوایلش خوب بود. منتها دو و ده دقیقه که شد سر خوردم توی خیالاتم و یه دفعه دیدم شب عروسیامه و نشستم پیش دامادی که دلش پیش دختر خالهاش گیر کرده و من احمق همین امشب فهمیدم. جلوی اون همه مهمون و وسط مراسم چی کار میتونستم بکنم؟ فقط بغضم رو قورت دادم و تمام زورم رو زدم تا اشکهام رو نگه دارم. اما از رفتار داماد کاملا تابلو بود که حالش گرفته است و امشب چقدر براش عذابآوره. به روی خودم نیاوردم. صبر کردم تا وقتی که برای خوردن شام رقتیم به اتاق پشتی و تنها شدیم حرفش رو پیش کشیدم. خودم هم نمیدونم هدفم چی بود. فقط میدونستم اگه این سکوت بینمون ادامه پیدا کنه از فکر و خیال زیاد دیوونه میشم. حاشا کردنش به شدت تصنعی بود. واضحا دروغ میگفت و این دروغهاش بدتر ثابت میکرد که وضع چقدر خرابه. من هی بغضم رو قورت دادم. هی سعی کردم قوی باشم. هی خواستم مدیریتش کنم و در قدم اول اجازه ندم زندگیامون رو با دروغ و کلک شروع کنه. اگه جفتمون صادقانه برای بهتر شدن زندگیامون تلاش میکردیم قطعا موفق میشدیم. به هر حال از روی علاقه یا هرچیزی ما همدیگه رو انتخاب کرده بودیم. با خودم گفتم به مرور همهچیز درست میشه. اما خب نشد. مخصوصا که عاشقش بودم و این فکر که به اندازهی کافی خوب نیستم و لایق دوست داشته شدن نیستم داشت دیوونهام میکرد. مبحث آنتالپیها رو تموم کردم و با اشک و آه کتاب رو ورق زدم. دستمال کاغذی بعدی رو برداشتم. این قسمتهاش یه خورده خصوصیتره ولی در کل یه نقاب زن شاد و محکم به صورتم زده بودم و اجازه نمیدادم نزدیکم بشه. تا اینکه اتفاقی یه روز موقع زار زار گریه کردنام سر رسید. ترحم رو تو چشمهاش دیدم. حالم از خودم بهم خورد. چمدونم رو بستم که برم. همچین زندگیای رو نمیتونستم تحمل کنم. سعی میکرد جلوم رو بگیره اما دلیلش فقط عذاب وجدانش بود. من جیغ میکشیدم، فریاد میزدم، خودزنی میکردم. تحمل اون حجم از تحقیر رو نداشتم. جمعهی دستمال کاغذی تموم شد. کتاب شیمی رو انداختم دور و توی خودم مچاله شدم و هقهق گریه کردم. یه لحظه به خودم اومدم. دماغم رو کشیدم بالا. گفتم من واسه چی دارم گریه میکنم؟؟!! پقی زدم زیر خنده و تمام حس و حال رومانتیکم پرید.
پند اخلاقی قصه هم اینکه هیچوقت بعد از ساعت دو و ده دقیقهی نصف شب درس نخونید. از ما گفتن.
نظری، راهکاری، پیشنهادی ندارید برای اینکه بیان از این گورستانی که بهش تبدیل شده تغییر حالت بده؟
دروغ گفتم. من زنده نیستم. از وقتی تو رفتی، مردم. تکه گوشت فاسدی هستم که یک گوشه افتاده. مغزم اب شده و از گوشهایم بیرون ریخته. رگ درون مردمکم ترکیده. خون بیرون جسته و کل صورتم را شسته. قلبم کپک زده. ششهایم تار عنکوب بسته. دست و پاهایم یخ کرده. ماندهام چرا دفنم نمیکنند. من که زنده نیستم. بیقرارت نیستم. بیقرار بیقراریات هم نیستم.
تو رفتی یا من؟ کداممان این بازی مسخره را شروع کرد؟ دیگر اهمیتی ندازد فقط میدانم، تو را ضرری نرسید. معلوم بود که به عشق من احتیاجی نداری. هرچند رحمی بر من نداشتی اما سنگدل هم نبودی که عجز و نالههایم شادابت کند. من بین خیل عشاقت باشم یا نباشم، سود و زیانی برایت ندارد. بعید میدانم حتی خبر داشته باشی، که من سالهاست که مردهام.
پن: پست مرتبط: کلیک
امروز یقینا قتلی رخ داده. حاضرم سر این موضوع شرط ببندم. خبرش را فردا در روزنامهها خواهیم خواند. حول و هوش ساعت چهار بعد از ظهر خونی ریخته شده؛ خون یک بیگناه. آسمان هم برای همین این طور قاطی کرده. مگر این طوفان را نمیبینید؟
رگبار قطرات درشت باران... نالههای ممتد و سوتمانند باد و تنههایی که به پنجرهی خانه میزند... غرش رعد... این ترانهی حزنانگیز که در ارکست بالای سرمان پخش میشود. همه و همه نشانه است. امروز قتلی رخ داده.
تعجب میکنم از آنهایی که باران را نغمهی عاشقان میخوانند. واقعا چطور توانستهاند باران را تا این حد تک بعدی و کلیشهای ببینند؟ باران شخصیت پیچیدهای دارد. خلق و خویش عجیب و غریب است. همیشه یک رنگ نیست. گاهی کودکانه است و آدم را یاد جنگلهای گیلان و پریدن از لب جو میاندازد. گاهی غمانگیز است. گاهی شاد و فرخنده است. نعمت است. برکت است. گاهی نوید وصال را میذهد و گاهی جدایی را. بعضی وقتها هم علامت مرگ است.
شکل باران حتی برای انواع مرگ هم متفاوت است. مرگ اول صبح غریبانه است. مرگ درست بعد از غروب خورشید دردناک است. بر اثر بیماری است معمولا. متوفی زجر زیادی کشیده و صدالبته عزیزان زیادی داشته که برایش داغدار باشند و خون بگریند. نیمه شب نشانهی قتل بعد از کلی درگیری است. از سر خشم، کینه، فوران هیجان و احساس.
اما باران ساعت چهار یا پنج بعد از ظهر یعنی یک قتل احمقانه. اشتباهی. از سر استیصال. قاتل شاید عاشق مقتولش بوده. نمیخواسته این طور شود. ناگهان به خودش آمده و دیده جنازهای رو به رویش افتاده. دست و پایش را گم میکند. وحشت زده و پریشون بیرون میزند. دستهای خونیاش را در جیبش مخفی میکند. بدون هیچ مفصدی در خیابان قدم میزند. به هیچ چیز فکر نمیکند. نمیتواند که فکر کند! در حال فرار از دست خودش است. بعد باران میبارد. از همین بارانهای هزنانگیز و ترسناکی که الان میبارد. همانهایی که نشانهی سردرد و پریشانی و سنگوب ذهن است. نشانهی یک آیندهی نامعلوم و تاریک. چوبهی دار یا یک عکر زندگی در سایهها و با اضطراب...
به هر نامی که می خواهی، صدایم کن. با آواز یا تشر. عشق یا غضب. خشک و رسمی یا لطیف و نزدیک. فرقی ندارد. فقط صدایم کن. بگو که فراموشم نکردهای. بگو بود و نبودم برایت فرق دارد. نگذار باور کنم که مرا نمیبینی. که در دنیای تو وجود ندارم. لطفا، یک بار دیگر، صدایم کن. نامم را بر لبهایت بیار. نام خودم، یا یک لقب، یک اسم مستعار؛ اهمیتی ندارد. فقط مخاطبت من باشم. نگاهت به چشمان من خیره باشد. اهنگ کلامت به سمت من روانه باشد. چیز زیادی که نمیخواهم. نه یک نامه. نه یک شعر. نه حتی یک جملهی معمولی مثل «این آخر هفته هوا درست مثل چشمانت بارانی است.» فقط یک اسم. یک کلمه. چند حرف ناقابل را کنار هم بچین و صدایم کنار. فقط یک بار دیگر. خواهش میکنم. خواهش میکنم...