غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

این یکی شاید موقت نباشه

شنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۶:۴۰ ب.ظ

فکر می‌کنید بیست سال بعدتون چه شکلیه؟ 

  • میخک

نظرات  (۶۵)

اگه بگیم قراره بعدش هی ازمون سوال بپرسی تا به پوچی برسیم؟

پاسخ:
نه قول میدم اینطوری نباشه این دفعه 
:)
  • آرتــ ـــــمیس
  • سوال آرام =) 

    پاسخ:
    اینقد اذیتتون کردم؟
    اینقد رو مخ بودم؟
    شرمنده...

    سلام 

     

    والا با این شرایط کرونا و اوضاع بد اقتصادی نمیتونیم بگیم فردا چه شکلیه چه برسه به بیست سال آینده .

    پاسخ:
    علیک سلام
    فرض رو بر این بذارید که دنیا همین‌طوری که هست باقی می‌مونه
    شما خودتون رو بگید

    تو مصاحبه شغلی 5 سال بعدو خیلی می پرسن...تا ببینن برنامه داری برا زندگیت و... 

     

    ولی شما میدونید  20 سال بعد دنیا چه شکلیه؟ 

    بگید تا من بگم اون موقع من چه شکلیم...

     

    پاسخ:
    منم می‌خوام بدونم برنامه.ی بلند مدت دارین و...
    حالا پنج سالم شد حسابه :/

    جوابم به آقای رحمانی رو بخونید

    نه بابا مزاح کردم. وگرنه اون سوالا رو حتی اگه تو ازمون نپرسی خودمون لازمه از خودمون بمرسیم یه جاهایی:دی

     

    بیست سال بعد..

    احتمالا یکی دوتا مستند یا فیلم ساختم.. چندتا نمایشنامه و فیلمنامه نوشتم که البته شاید لزوما عملی نشده باشن.. و یه سفر یه لبنان،ایتالیا و شاید کره رفته باشم...

    و کتابم.. اوپس داشت یادم میرفت-.- احتمالا خیلی قبل تر از 20 سال بعد کتاب نوشتم و به چاپ رسوندمش...

    پاسخ:
    حس نکیر و منکر بودن بهم دست داد :/


    او چه قشنگ :)
    دیگه؟

    XDD

     

    دیگه.. نمیدونم ولی همیشه دوست داشتم تو نقاشی پیشرفت کنم.. شاید یه کمیک/مانگا و.. مخصوص خودم نوشتم/کشیدم که هیچ وقت منتشرش نکنم...

    پاسخ:
    :)

    چرا منتشر نمی‌کنین؟ 
    من دوست دارم بخونم خو

    هووم اولا سلام و دوما احتمالا در حال اتمام و رسیدگی به فیلمها و سریالهای در حال ساختمم و اسمم توی مجله امپایر به عنوان بهترین بازیگر رفته و استادیوم هم شعبه دومش ساخته شده:)

    پاسخ:
    علیک سلام :)
    اینطور که دیدم ما بیانی ها همت کردیم یه تنه سینمای ایران رو نجات بدیم 😁
    یکی پا شه بیاد بهمون بگه خدا قوت پهلوان! خسته نباسی دلاور!

    واو :)
    رویاهاتون دقیق و قشنگ بود :) 



    اومدم وبتون سر بزنم
    اسم تام هیلدستون رو همون بالا دیدم و رگ به رگ شدم :`)

    شرایط ثابت!

    کرونا حذف کنیم...

    میشه تا 5 سال اینده میخوام از اقتصاد و مالی و امار و احتمال و تحلیلاشون سر در بیارم... 

    و سال دوم یا سوم دکترام تو یه بیزنس اسکول خوب باشم...

     مطالعات دینیمو بیشتر کنم چون تو این زمینه هر چی تو مدرسه بهمون گفتن فقط بلدم... 

    سعی کنم ازدواج کنم...

    و... 

    این ایده آلشه... 

    نا آیده الش میشه... 

    میخوام کار کنم، تا زنده بمونم...

    پاسخ:
    بله بله کرونا رو حذف کنیم :)
    خیلیم خوب
    ناایده‌آلش به نظرم اینه که این برنامه اجرا شدنش ده سال طول بکشه بجای پنج سال
    نه؟

    یک عدد دکترای فلسفه منطق

    یک گرافیست آشنا با فیلم سازی و انیمیشن و ان شاءالله برنامه نویس

    یک مادر با حداقل سه فرزند ترجیحا خدا بیشترش کنه

    و احتمالا همچنان درگیر کار تشکیلاتی

     

    ان شاءالله محقق شه همش

    پاسخ:
    ماشالله 😁
    دقیق‌تزین یرنامه‌ریزی رو شما داشتین
    :)


    یا خدااااا

    20 ساااال ؟؟؟؟؟

    من تا کنکور و رشته دانشگاهی ( یا نرفتن به دانشگاه) مشخص نشه نمیتونم نظری بدم

    پاسخ:
    تخیل کن...

    حالا نه دقیقن بیست سال، ولی همین چنو سال دیگه مثلن... تو یکی از شاخه‌های رشته‌مون اون‌قدر حالیم هست که بتونم پروژه بگیرم و از راه دور انجام بدم‌شون.

    احتمالا تو یه کوره دهاتی خونه دارم، نمی‌دونم تنهام یا نه. هوم.

    از مرغایی که پرورش می‌دم و گل و گیاهای حیاطِ خونه‌ام تغذیه می‌کنم :/

    بعدش زمستون می‌شه و هوا سرد، منم با بی‌حوصلگی بخاری‌هیزمی رو راه می‌ندازم ولی نگو لوله‌ش رو درست جا ننداخته‌م، بعدش راحت می‌شم :/

    پاسخ:
    یه همراه ببرید که همیشه مراقب لوله‌های بخاری‌اتون باشه 😶

    بعد شما بمیرید پروژهه نیمه‌کاره می‌مونه که :/

    مامان شده‌ام و بچه‌ام ۵-۶ سالشه. یه جای دنیا -نمی‌دونم کجا- دارم ریاضی/ علوم کامپیوتر می‌خونم و درس می‌دم.

    پاسخ:
    میشه بپرسم اسمش چیه؟؟ 😍
    ایشالا هرجا باشین خدا نگهدارتون باشه :)

    نه نمیخوام بهش فکر کنم فعلا میخوام به نیم سال بعد فکر کنم که دانشگاه رشته مورد علاقم با دانشگاه مورد علاقم قبول شدم تمام

    پاسخ:
    برام سوال شد چرا نمی خوای بهش فک کنی؟

    خوب منم خودمو گفتم دیگه میگم با این اوضاع نمیشه فکر بیست سال بعد رو کرد.

     

    ولی امیدوارم خوب باشه بیست سال بعدم.

    پاسخ:
    اقا منم میگم اوضاع اینطوری نیست که هر روز عوض شه و قیمتا تغییر کنه و اتفاقات جدیدی بیفته و این حرفا


    ایشالا :)
  • جوینده آرامش
  • من یحتمل 20 سال دیگه  در گیرو دار مزدوج کردن بچه هام هستم البته اگر خودشون بخوان 😏

    و همچنین درگیر برنامه ریزی برای سفرهای ایران گردی و جهان گردی 

    دستی بر ترجمه کتاب دارم و شاید کتابهایی به ترجمه من به چاپ رسیده باشد

     

    + الخیر فی ما وقع

    پاسخ:
    چه خوب و آروم بود :)

    ذقیقا...
    انشالله بهترین‌ها براتون اتفاق بیفته
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • اتفاقاً همین دیروز داشتم به یکی می‌گفتم من هیییچ تصوری از خودم تو سن سی سالگی ندارم. این که دیگه چهل سالگیه :| 

    پاسخ:
    نه ۳۹ئه :دی
    منم ندارم نرگس
    بیا تصوری از چهل سالگی خودمون پیدا کنیم :/

    هووم... راستش من نمیدونم قراره همین تابستون چیکاره باشم، بخاطر همین واقعا سختمه بیست سال دیگه رو تصور کنم =))

    پاسخ:
    یکم تلاش کن دیگه
    وگرنه من امروز خودم رو هم نمی‌دونم 😶

    این لینک سی سال بعده :)

    پاسخ:
    خوندم پلی الان با یه حس دیگه‌ای خوندم

    نمیشه یکم اشک و آهش رو کم کنین؟ :(
    خیر سرمون اینجا می‌خوایم رویا ببافیم فقط
    رویا هم اینقد تراژدیک باشه که آدم دق می‌کنه

    یه آدمی که از نظر مالی هیییییچ دغدغه ای نداره و نگران این که دخل و خرجش باهم نخونه نیست

    پاسخ:
    ایشالا :)
    حالا دغدغه‌ات واسه آینده صرفا مالی و اقتصادیه؟ 
  • زهرا بیت سیاح
  • تا بیست سال دیگه... چند تا از کتابام چاپ شده باشه. چند تا از نمایشنامه هام اجرا شده باشه. تصویر گر کتاب کودک و نوجوان شده باشم. کارِ درمانی انجام بدم (البته اگه سال دیگه قبول بشم). بشم یه تولید کننده محتوای حرفه ای در زمینه توسعه فردی. چندتا مقاله نوشته باشم. جستار نویس باشم. دیگه.... دوست دارم یه کافه قنادی زده باشم. یه کتابخونه بزرگ و جامع داشته باشم. فیلنمامه انیمیشن بنویسم. راستی از اولش آرزوم بود سخنران و کارشناس رادیو یا تلوزیون بشم. شاید بشه که بشم:)

    خلاصه برای هرکدوم اینا به نوبه خودش دارم تلاش می کنم. خیلی هاش هم به هم مرتبطند. 

    پاسخ:
    وااااای من عاشق تصویرگرام 😍
    واو!
    رویاهات رو دوست داشتم :)
    ایشالا که میشه :)

    احتمالا یه زن خونه دار عادی که نه نویسنده شده و نه سر کار رفته :/

    و داره یه بچش رو بزرگ میکنه. همین :/

     

     

    نویسنده نشدم چون راهش رو بلد نبودم :/

    پاسخ:
    بیا من راهش رو بهت بگم :/

    حالا دختره یا پسر؟ :دی

    راستش خندم میگیره به این سوال فکر کنم یه جورایی...
    نمیدونم واقعا، یه پیرمرد خوشگل؟ 😂
    عااامممم، یه سرباز خسته؟
    یه جنگجوی خسته؟
    بیست سال بعدو  نمیدونم اما برای دو ماه بعدم کاملا برنامه رفتاری چیدم که چطوری خودمو بگیرم 😂😂😂 شوخی می‌کنم...
    خدا میدونه ما بیست سال بعد آدم خوبی باشیم یا نه...

    پاسخ:
    چرا پیرمرد؟ چرا خسته؟ ۴۰ سالتون هم نشده که اون موقع :/
    الانشم سن ازدواج واسه مردا حدودای ۳۹، ۴۰ئه با معیارهای بیست سال بعد که ۴۰ ساله‌ها خیلی جوون‌تر باید به حساب بیان! 
    خلاصه که اینقد زود خسته نشید :)

    متوجه منظورتون از گرفتن خود نشدم 😮

    هی... همینش مهمه. ایشالا آدمای بهتری باشیم...
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • بخوایم دقیق‌تر شیم برا من می‌شه سی‌وهشت و نیم :دی.

    راستش امروز صبح باز بش فک کردم، خیلی بیشتر از دیروز و روزای قبل. منتها یه تصوراتی اومدن تو مغزم که گفتم اصلاً بهتر که تصوری نداشته باشم. می‌دونی چی می‌گم؟ بد بود. خیلی.

    پاسخ:
    اوه راستی جا داره یادآوری کنم به خودم که ۲۸ آبان تولدته :))

    بد بود یعنی از چه نظر؟ :/
    یاد فیلم.های غیرقابل‌پخش افتادم :/
    😁

    خب چندتا نکته بگو بی زحمت :)))

    برای نوشتن داستان بلند. 

     

     

     

     

    حسم میگه پسره XD

    پاسخ:
    تاحالا ننوشتی مگه خودت؟
    گیرت کجاشه؟


    خدا حفظش کنه :)
    از طرف من لپاش رو بکش :))
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • نه آآآقا غیرقابل‌پخش چیه؟ :)))) منظورم از بد اینه که تلخ بود. تاریک. همچین چیزایی.

    پاسخ:
    آها 😅


    از اون جایی که خودم فوق تخصص تصور کردن آینده‌ی غمگینم و می‌دونم هر چی تو ذهنت باشه واقعا سرت میاد (قانون جذب شوخی نیستا نرگس) دوست ندارم این بلا سر تو هم بیاد :/
     بیا بگو چرا بد نرگس؟ 
    از چه لحاظ؟
    مثلا قبول نشدی بعد ذنیا به آخر رسیده؟

    سلام طاعات وعبادات قبول.

    ببینید کسی رمیتونه بیست سال بدشو پیشبینی کنه یا فکر کنه که چطور میشه یا حتی برنامه ریزی کنه واسه بیست سال بعدش که هم وضع مالیش خوب باشه و هم یه شغل دائم وثابت داشته باشه وبادر آمد ثابت یا روبه افزایش ولی کسی که هنوز بیکار شغلی نداره و معلوم هم نیست چه شغلی و با چه در آمدی داشته باشه حتی پولی هم نداره یا یه مقداری داره ونمیدونه آیا شغلی رو که میخواد راه بندازه موفق خواهد بود نمیشه پیشبینی بیست سال بعد رو کرد حتی پیش بینی 6 ماه بعدش رو یا یک ماه بعدش رو .

    پاسخ:
    علیک سلام
    همچنین :)
    آقا برنامه ریزی با رویا بافی فرق داره ها. نمی‌خوایم که نقشه‌ی دقیق زندگی‌امون رو کشیده باشیم! مثلا شما بگید ۲۰ سال بعد یه شغل ثابت پیدا کردم. :/

    راستش من تصمیم سینمای خودم رو بسازم فارغ از هرکشوری تا به همه فرصت داده بشه:-) اما خدا قوت میگم به نجات دهنده های سینمای ایران;-)

    مرسی ممنونB-)

    کلا تام هیدلستون ادم رو رگ به رگ میکنه;-)

    پاسخ:
    صحیح
    ایشالا موفق باشین :)

    دقیقا :)

    داستان بلند منظورم رمانه....  که هیچ وقت نتونستم یه بار کامل بنویسم. 

    دیالوگا و کلا همه چی مصنوعی میشه.  و هیچ وقت بیشتر سه چهار فصل نمیتونم برم جلو...  البته قبلا رفتم ولی واقعا افتضاح و بی معنی بود. 

    اصلا بلد نیستم پلات و دیالوگ بنویسم :((

     

     

    اوردمش!  شایان جون سلام کن به خاله سین دال! 

    پاسخ:
    منم تا همین اواخر هیچوقت نتونسته بودم هیچ رمانی رو تموم کنم
    الانم بر میگردم به همون تک رمان اختتامیه دارم نگاه میکنم حالم بهم میخوره از این حجم کلیشه :/

    به نظر خودت مصنوعیه. بازی ذهنته. برای اینکه جلوی پیشرفتت رو بگیره. 
    می دونم سخته ولی سعی کن بهش اهمیت ندی. بگو هر چرت و پرتی شد مهم نیست. توی ویرایش درستش میکنم. الان فقط جلو میرم. تو ویرایش درستش میکنم. الان باید تمومش گنم. توی ویرایش درستش میکنم...
    برای خود من که جواب داد این راه. 

    بعدم تو مگه دوازذهم نیستی؟ سال‌های کنکور طبیعیه آدم نتونه بشینه با خیال راحت رمان بنویسه! حای اگه درس نخونه! سخت نگیر دختر...



    سلام شایان :)
    کلاس چندمی خاله؟

    اگه یه آدم حسابی باشه که حاضر باشه «رشد و ترقی و مظاهرِ تمدن» (!) تو شهرو ول کنه، می‌برمش قطعا با شادیِ فراوان :دی

     

    بعد از چند روز می‌بینن خبری ازم نشد، یکی دیگه رو گیر می‌آرن و می‌دن اون پروژه رو کامل کنه، پول‌ش رو هم می‌دن به اون طبعا و ان‌شاالله که باعثِ تاخیری که تو کارشون به وجود آوردم حلالم کنن :/ یا مثلن سعی می‌کنم که زمستونا کمتر پروژه بگیرم و با قناعتِ بیشتری زندگی بکنم :دی

    پاسخ:
    قطعا پیدا میشه. از میون ۸۰ میلیون آدم مگه میشه آدم اینطوری وجود نداشته باشه؟ 


    خب اون همراهتون تنها می‌مونه :/
    بیست سال بعد زود نیست واسه مردن؟ 
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • با بخش «قانون جذبـ»ـش موافق نیستم البته :)) ولی خب، آره. منم حس خوبی به تصور منفی ندارم و برای همین تا دیدم یکم کار داره بیخ پیدا می‌کنه بی‌خیال فکر و خیال شدم. 

    گور بابای کنکور دختر :)))) اتفاقاً تنها چیزی که باعث شده تا الان با کنکور کنار بیام و نزنم زیر همه چی، همین بوده که می‌دونم چند سال دیگه برام بی‌اهمیت می‌شه و ارزششو نداره که الان ذهنمو به‌خاطرش به‌هم بریزم. 

    از این جهت تصورم بد می‌شه که ممکنه احوالاتم تغییر نکنه. دقیقاً همون احوالاتی که دو ساله با شیب تند دارن شدیدتر می‌شن و دیگه خودم ازشون جا موندم و اون‌قدر برام به باورای قوی‌ای تبدیل شدن که اگه همین روند با همین شیب (یا با یه شیب کندتر و حتی ثابت!) ادامه‌دار شه، تصویر نرگس سی‌وهشت سال و نیمه، تصویر خوشایندی نمی‌شه. لااقل از درون. می‌دونی چی می‌گم؟ 

    پاسخ:
    افرین :)

    پس خوش به حالت دختر که کنار اومدی

    اوهوم... ولی ببین آدم هیچوقت یه جور ثابتی نمی‌مونه. تازه احواللت خودت تا حد زیادی دست خودت هم هست. فوقش حالت خیلی بد بود به یه روان‌شناش مراجعه می‌کنی. کاری نداره که! 

    چیو تخیل کنم ؟؟؟؟ الانم باید مشخص شه بعدا متخیل میشم...

     

    تهش چیزی که بتونم بگم اینه که مزدوج شدم /: همین /:

     

     

    پاسخ:
    مزدوج شدن خب خودش یه قدمه
    :)

    اگه به رویا باشه که من میتونم رویا ببافم که میلیاردر معروف جهان باشم پولدار ترین فرد کره زمین که سراسر جهان شرکت دارم و زمین وملک دارم خیالبافی که راحته .

    پاسخ:
    واقعا می‌تونید خودتون رو اینطوری تصور گنید؟ خیلی عالیه که :)
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • بذار تا اینجا اومدم یه چیزیم بگم :))) یه تصور مثبتم می‌تونم داشته باشم که مشروط به یه چیزیه که نمی‌گم :)))) آره خلاصه، عجالتاً دعا کن اون چیزه، بشه :)))))

    پاسخ:
    قول میدی اگه شد بهم بگی؟
    اگه اره دعات میکنم :))

    وای ویرایشششش!!! 

    کابوس من و هلنههههههه

     

    تو رمان نوشتی؟ واقعا؟ آفرین بهت! تازه مگه چقدر از من بزرگ‌تری؟ چقدر جلویی واقعا:)))

     

     

     

    کلاس اوله.  با آموزش مجازی یاد نگرفته بنوبسه.  منم که بلد نیستم به کسی چیزی یاد بدم. 😂

    مادر نمونه وایولت! 

    پاسخ:
    خب بذار یه اعترافی بکنم
    کابوس منم هست
    بدجورم هست
    من حتی پست‌هام رو هم قبل انتشار بازخ.انی و ویرایش نمی‌کنم :/


    یازدهم نوشتم
    البته اصلا به حساب نیاد فک کنم 😶


    مجازی همچنان هست؟ هق هق...

    اول این نکته رو داشته باشین که از این هشتاد ملیون یه درصدِ محدودی گروهِ سنی‌شون بهم می‌خوره :دی، این درصدِ محدود هم از بچگی تو گوشش کردن که کمال توی ادامه‌ی تحصیل و یافتنِ یه شغلِ مرتبطه. الان که هرکی رو نگاه می‌کنی آمال و آرزوش دانشگاه (مرگ بر دانشگاه و مرگ بر کلِ این سیستمِ آموزشی :/) و فلان شغل و ایناست، این شغل‌ها هم خب تقریبا همه‌شون توی محیطِ شهری محقق می‌شه، غیر از بععضی چیزا که از راهِ دور می‌شه انجام‌شون داد که باز خیلی محدودن، مثلن بعضی از شاخه‌های مهندسی کامپیوتر یا بعضی از روشای کاریِ گرافیکیا.

    خلاصه که آره هست، ولی خیلی خیلی خیلی کم است :دی

     

    خب اگر همراه داشته باشم که دیگه مراقب می‌شیم و لوله‌بخاری رو درست جا می‌ندازیم، این مسئله‌ی بی‌حواسی وقتی پیش می‌آد که آدم خسته و تنها و ملول باشه :دی

     

    + با تشکراتِ بسیار فراوان از پرسش‌های شما :دی

    پاسخ:
    درست می‌فرمایین
    ولی تو همین فضای وب ادم‌هایی با طرز فکر و سلیقه‌ی مشابه شما دیدم
    پس یعنی هستن


    آهان پس حل شد :)
    بگردیم دنبال همراهتون :)


    خواهش 😳
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • آره بابا معلومه که می‌گم :دی. 

    پاسخ:
    خب ایششششالا به حق پنج تن بشه همونی که باید بشه :)

    حالا کتابت درمورد چی هست؟ و چند صفحه ایه؟ توی اینترنتی جایی گذاشتیش؟

    پاسخ:
    نه هیچ جا
    ۲۰۰ و خورده ای بود :/
    موضوعش هم تمام بلایای اجتماعی :/
    شبیه کلید اسرار :/

    دلم خواست بخونم :(((

    ولی فکر نکنم دوست داشته باشی بدی به کسی. نه؟

    پاسخ:
    رو کاغذ نوشتم و حوصله‌ی تایپش نیست وگرنه می‌فرستادم برات یه قسمتایی‌اش رو
    :)


    خلاصه که بعد کنکور دستتو می‌گیرم با هم می‌ریم کلاس نویسنپگی اونجا حرفه‌ای یاد می‌گیریم

    شایان باید به مامانش افتخار کنه :)

    آهان من فکر کردم تایپ شدس:))

    اشکالی نداره.

     

     

    اره منم موافقم! هلنم اگه پایه بود با خودمون میبریم XD

     

     

    :)))

    پاسخ:
    :)


    من هلن رو نمی‌برم
    زیادی بااستعداده بعد همش شاگرد اول میشه و استاد می‌کوبتش تو سر من :/
    اعتماد به نفسم رو زیر سوال می‌بره
    هلن بره یه آموزشگاه دیگه
    والا!


    :)

    اینو که گفتی حسودیم شد XD

    پاسخ:
    الان هلن باید به تو حسودیش شه که فرصت همراهی با چنین نابغه‌ی خوش‌قلمی رو از دست میده و با گلی از گل‌های بهشت هم‌کلاسی نمیشه 😊

    در ناامیدی بسی امید است :)

    کافیه یک نگاه به آرزوهای اینجا بکنیم. می‌تونم بگم تا وقتی که کرونا و این قرنطینگی در سطح کشور وجود داشته باشه خیلی‌هاشون برآورده نمی‌شه. برای همین آرزو کردم که سی سال دیگه کرونا نباشه و چه قدر رویایی که چند ثانیه دیگه داروش پیدا بشه :)

    و وقتی کرونا باشه این آرزوها و رویاها تا حدودی دست نیافتنی هستن. 



    تعجب کردم که چرا انقدر ناراحت شدین؟ آخرش یک لبخند امید هست با کلی اشک ، چون پایان این قصه خوش است :)

     

    در رابطه با کم کردن اشک و غصه هم بگم که مخالفم. اصولا در اوج غم و تنهایی یک نور امیدی تابیده بشه خیلی خیلی تأثیرگذارتر و دل‌نشین‌تر هست . علاوه بر این خودم کلا طرفدار کارهای دراماتیک هستم :)))))

    نظرتون؟ :)

    پاسخ:
    ۳۰ سال آخه؟؟!!!
    من سال دیگه همین موقع کرونا نرفته باشه قطعا خودکشی کردم! ۳۰ سال رو چطور انتظار دارید طاقت بیاریم؟
    بعد دلمون به همون ریزه لبخند تهش خوش باشه؟
    به عهوان یه داستان خیلیم خوب و دراماتیک اما واقعیت این شکلی قابل تحمله اصلا؟ کمر آدم نمی‌شکنه از این حجم غم؟

    وای خدایا XD

     

    ولی برای دفاع از خودم این پست رو نشونت میدم.

    یه داستانه. احتمال میدم نخونده باشیش XD

    پاسخ:
    شماها چرا اینقد حساسین :/
    نگفتم که تو بی‌استعدادی عزیز من :/
    حتی کم استعداد هم نگفتم و غلط می‌کنم بگم اصلا :/
    ضمن اینکه هیچ‌کدوم از اینا ضامن هیچ موفقیتی نیست :/

    اقا من می‌دونم استاد تو رو هم قراره بکوبه تو سر من ولی خب چون هلن کوچیکتره بیشتر حسودیم میشه خو

    بیست سال و یازده روز دیگه من ۵۳ ساله‌ام. 

    احتمالا یه معلم بازنشسته باشم که با دوستام قرار کوه می‌ذارم و آخر هفته‌ام جمع میشیم خونه یکی برای داستان‌خوانی و ....

    دو تا بچه نوجوان هم دارم که ۱۶/۱۷ سالشونه و سرگرم کار و زندگی خودشونن.

    اوجان هم بازنشسته شده و هر ماه با هم یه سفر چند روزه می‌ریم و بیشتر وقت‌مون تو گشت و گذار و تفریح و سینماگردی سپری می‌شه.

    یه ۵۳ سالهٔ خوشحال و راضی از زندگی‌.

    پاسخ:
    به نظر من بعد از بازنشستگی یه آموزشگاه نویسندگی و هنر باز کردین خودتون
    و وای که چقدر حال و هواش به نظرم جذابه 😅

    ایشالا به خوشی و سلامتی :)

    مرسی و همچنین:)

    پاسخ:
    :)

    نه بابا مشکلی ندارم :))

    خودمم قبول دارم هلن هم کوچیک تره و هم با استعداد.  در آینده تلاش میکنم پیشرفت کنم دیگه :))

     

     

    راستش خیلی وقت بود دوست داشتم داستانم رو بخونی.  الان این موقعیت رو بهونه کردم XD

    پاسخ:
    ببین هلن چطور دو تا دوست رو به جون هم انداخته از راه دور 😒

    إ بیام بخونم

    با پدرش تصمیم می‌گیریم. 😁

    پاسخ:
    نکته‌ی خوبی بود :)

    سلااام. بازم دیر رسیدم؟ 😶

    خب خب بیست سال دیگه من سی و شش سالمه :دی

     

    اول اینکه کرونا رفته باشه :/

    بعدش دلم میخواد تا اون موقع چند تا از نمایشنامه هام رفته باشه روی صحنه.یه چند تا کتاب کوچولو واسه بچه ها ترجمه کرده باشم. یکی از اعضای اصلی تحریریه باشم:/ شاید سردبیر یه تحریریه

    اگه دوبله هم به طور جدی ادامه داده باشم دلم میخواد یه دوبلور حرفه ای باشم.

    اه پیانو زدن یاد گرفته باشم و یه پیانو داشته باشم :)))

    اگه هیچکدوم از اینا نشدم سبک دیگه زندگی اینکه که خانم سی و شیش ساله توی شیراز که یه کافه داره پر از کتاب و البته گل 

    نمیدونم ولی این سه تا رو باید در قالب یکی جا بدم :/

    طبق واقعیت پیش بریم شاید معلم شدم و دارم ادبیات نمایشی دانشگاه تهران ارشدمو میگیرم. گرفتم البته:دی

     

    من لیست آرزوهام بلند بالاست. اگه خدا خواست و شد که خیلی مخلصشم:)) 

    پاسخ:
    علیک سلام :)
    این از اون پستاست که هیچوقت دیر نیست
    تا بیست سال وقت داری واشه جواب دادن 😅

    حتما رفته باشه :/
    واو :))
    چه قشنگن همشون :))
    ایشالا که میشه :)

    دقیقا همون لحظه دارو کرونا کشف شد دیگه. سی سال بعد کجا بود ؟!!!!

     

    خب خب از پاسختون اسکرین شات می گیریم سال دیگه همینجا میام و خدمتتون میذارم ببینم واکنشتون چیه :)

    اما در کل به نظر خودم کرونا حداقل تا ۴ الی ۵ سال دیگه مهمان ما هست . حتی واکسن هم دردی رو به نظرم دوا نکنه چون ویروس جهش می کنه. 

     

    در داستان واقعی هم پدر هما تحمل این همه درد رو نداشت و آخرین امیدش همین ساخت دستگاه تماس بین زمانی بود  ولی دید که جواب نمی ده و تصمیم گرفت خودکشی کنه و ...

     

    + یک داستان هم ظهر نوشتم داخل وبلاگم. دوست داشتید بخونید :)

    پاسخ:
    ۱۴۳۰ کشف نشد مگه؟
    :/

    میگم اگه یه وقت نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم به زندگی ادامه بدم به روم نیارید یه دفعه دیدید موندم تو رودروایسی مجبور شدم برم خودکشی کنما 😶

    عید ۱۴۰۱ کرونا باشه یا نباشه من دیگه قید پروتکل‌ها رو می‌زنم بکشیدم هم ماسک نمی‌زنم بعدش :// والا ://

    در اسرع وقت :)

    اگه جواب این سوالو میدونستم زندگیم خیلی راحت تر بود <_>

     

    احتمالا یه شغل مرتبط به کامپیوتری، چیزی پیدا کردم. شایدم دارم خارج تحصیل تخصصی میکنم؟ اونجا موقع دکتری خوندن به آدم حقوق و مزایا و اینها میدن... منم که فقط درس خوندن بلدم. فکر کنم اون جاییه که باشم. احتمال داره ازدواجم کرده باشم...


    اهه! منو جا نذارید! منم کلاس نویسندگی میخوام!

    پاسخ:
    منم فک کنم :/

    چه عجیب...

    :))

    نه صرفا که نیست! اما تا گفتی این اومد به ذهنم :)

    پاسخ:
    :)

    تقصیر هلن نیست. ما اعصاب نداریم! حداقل من که ندارم! هفته ی دیگه امتحانام شروع میشه و در طول سال هیچی یاد نگرفتم. طبیعیه زیادی حساس باشم :/

     

    ولی واقعا چیز مهمی نیست. حتی مورد داشتیم میخواستم تو خونه یکی رو بزنم. 

    خوب میشم بالاخره. تو به دل نگیر :(

    پاسخ:
    تو هم اینقد جوانمرد بازی در نیار بذار بندازیم گردنش دیگه :/

    اخی... عزیزم...

    باشه اصلا تقصیر هلن و ناروتوئه XD

     

     

     

    من 31 شهریور امسال باید تو خونه بندری برم!

    پاسخ:
    مخصوصا نارتو! :/

    وایولتا بیا بغلم. ما را گذر ایام نباید جدا کند...



    ام... ۳۱ شهریور چه خبره؟

    سلام. سلام.سلام.. :)/

     

    عجب سوال چالش بر انگیزی!

    بزارین فکر کنم،دوباره،میام!😄☀

    پاسخ:
    علیک سلام :))

    منتظرما

    @وایولت آهایی! هرچقدر میخواید تقصیر من بندازید، ولی ناروتو دیگه خط قرمز منه!!

    (اصلا نمیدونم دارید چیو گردنم میندازید:-؟ 

    پاسخ:
    ناروتو از تو هم مقصرتره :/

    (داستان کوتاه مثلاً)

    بیست سال بعد، یعنی وقتی ۳۸ساله‌ام. اگرعمرم تا آن موقع قد داد و به دام زلزله‌ای، تصادفی، طاعونی، کوویدی، چیزی، نیفتادم دقیقاً چه می‌کنم؟ چه‌ریختی‌ام؟

    دانشگاه رفته‌ام؟ بله. بعد از سه بار کنکور دادن. بار اول که رتبه‌ام ۲۰ هزار شد، بار دوم زیرِ هزار و بار سوم زیرِ پنج هزار. بار سوم دانشگاه اصفهان.

    بیست سال بعد، من معلم هستم. این را شک ندارم. زن دارم اما ما بچه‌دار نمیشویم. میگویند مشکل از من است اما یک طوری کنار آمده‌ایم باهم. بچه پرورشگاهی هم نمیخواهم.

    خانه‌مان طبقه دوم خانه پدرم است. بله، جنم نداشتم خانه مستقل بگیرم! اما من تنها پسر خانواده بودم و پدر هم که بازنشسته شد. خواهرم رفت دانشگاه اهواز، رشته ادبیات نمایشی. مادر هم فراموشی گرفت. پدر خیلی میخواست مادر را ببرد باغ و همانجا زندگی کنند اما درخت‌های باغمان هنوز آنقدر بزرگ نبودند که سایه داشته باشند. تازه خود پدر هم زانودرد گرفته بود و دیگر نمیتوانست بیل بزند و آبیاری کند. قبلتر، یکی دو سال قبل از بازنشستگی، به سرش زد که زمین بیکاره و نسبتاً بزرگمان را در روستای پدری، بکند باغ. انصافاً هم جانانه شروع کرد و پانصد درخت انگور کاشت. تو یه ماه‌. امّا فکرش را نمی‌کرد که زانودرد بگیرد و... خلاصه هنوز هم فکر میکنی من باید رهایشان میکردم؟ و ساکن نمیشدم در طبقه دوم خانه‌مان؟

    گفتم معلم هستم. بله! در یک دبیرستان. ده سال پیش یعنی وقتی ۲۸ سالم بود و اولین مدرسه را تحویل گرفتم، سر پرشوری داشتم برای تدریس. همان وقت تصمیم گرفتم داستان بنویسم، راجع به بچه ها، مدرسه، زندگی، آینده و... ولی کم‌کم همه‌چیز آنقدر پیچیده شد که نمیشد درباره‌اش نوشت.

    چند سالی، نوشتن مجموعه داستانم با نام «کلاس تبعیدی‌ها» را انداختم عقب؛کلاسی که همه جور آدمی ازش زده بیرون، با هزار قصه و غصه. آخر تصمیم داشتم از تمام کلاس‌هایی که دارم و خواهم داشت، موضوعی را، قصه‌ای را، دانش‌آموزی را بکشانم تو داستانم. بچه‌هایی که یکیشان پزشکی شهید بهشتی قبول شد و یکیشان معتاد شد و یکیشان خودش را کشت و یکیشان شد ارتشی و تو جنگ اسرائیل شهید شد.

    خب، فکر کنم که بیست سال بعد، بیفتم به یاد این نوشته و شما و وبلاگ‌نویسها. بعدش شاید به‌سرم بزند که برگردم سراغ مجموعه‌داستانم. بعید می‌دانم، امّا خدا کند.

    پاسخ:
    یه سوال برام پیش اومد. بار دوم که رتبه‌اتون زیر هزار شد باز چرا پشت موندید؟؟؟؟؟!!!!!!! ://

    آخی خانومتون گناه داره خب یه بچه رو به فرزندی قبول کنید که اونم مادر بودن رو تجربه کنه طفلک :`(
    یه بچه‌ی بی‌گناه رو هم از یتیم و بی‌کس و کار بودن نجات می‌دید این.طوری
    اتفاقا ربطی به بی‌جنم بودن نداره. خب ممکنه پدر و مادراون اون موقع نیاز به مراقبت داشته باشن توی پیری کسی رو جز شما ندارن باید هم نزدیکشون باشید
    (نگا چه نظرم می‌دم 😶)
    إ خودتون به این موضوع اشاره کردین. نه نباید تنهاشون می‌ذاشتین ولس دم خانومتون گرم که درک کرده و قبول کرده این شرایط رو کار هرکسی نیست.

    حتما حتما اون داستانتون رو بنویسید. دیگه هم عقبش نندازید من می‌خوام بخونمش 😶



    راستی! وبلاگ جدید غمی: https://ghamii.blog.ir

    پاسخ:
    این آدرس جدیدشون نیست که
    آپرس جدیدشون اونجا لینک شده ولی من چون فیلترشکن ندارم برام باز نمیشه :/
    ایش!

    با ۱۴۳۰ تماس گرفت. دخترش در اون سال ۱۴۳۰ بهش که در سال ۱۴۰۰ بود داروی کرونا رو گفت دیگه ...

     

    این اسکرین شات رو پاک می‌کنم

    از پاسخ جدیدتون اسکرین شات می‌گیرم ببینم بدون ماسک می‌رید بیرون یا نه :)))))

     

    ممنون ولی این هم ممکنه مثل قبلی باشه تم کلی‌اش

    پاسخ:
    إ چه جالب الان داستان گربه‌اتون رو خوندم و برگشتم :)


     اخه ۱۴۵۰ هم بود اون وسط :/

    باشه قبوله :))


    ای کاش قابلیت ویس فرستادن بود 

    با نوشتن خیلی سخته توضیح دادن

     

    اونجا باباش گفت که معلوم نیست با چه زمانی تماس می‌گیره. پنجاه سال بعد

     

    اون ۱۴۵۰ هم شماره برجی بود که داشتن تماس می‌گرفتن.

    فکر کنم نیاز به یکم اصلاح داره داستانم 

    :)

    پاسخ:
    شاید هم من گیرنده‌هام ضعیفه 😶😶😶

    @علی‌رضا

     

    حالا کاری ندارم ولی حضانت یک بچه از بهزیستی کار خیلی راحتی نیست فرایندش خیلی سخته 

    رتبه‌ات هم امیدوارم بار دوم همینی بشه که گفتی. فقط چرا دوباره می‌خوای کنکور بدی؟ :| (ببخشید فقط سوال شد)

    پاسخ:
    شما هم نترسونیدشون دیگه من دارم تشویقشون می‌کنم به این کار شما هی سنگ بندازید جلوی پای مردم :/
    اقای علیرضا شما پیش‌قدم بشید خدا خودش همه چی رو درست می‌کنه
    ثوابم دارم :)

    منم همین سوالو داشتم ://

    31 شهریور...  واقعا اولین سالی که نباید سر کلاس درس(حالا چه حضوری و چه مجازی) حاضر می شدی رو یادت رفته؟ 

    همانا 31شهرویور از دلگیر ترین غروب‌هاست! اما برای ما دیگر نه! 

     

     

     

    @هلن

    تو و ناروتو باعث تفرقه افکنی میان من و سین دال شده اید! 

    پاسخ:
    من تازه یادم افتاد جواب کامنت‌ها رو ندادم ://
    اوکی ۳۱ شهریور....
    چون که کلا مجازی بود همه چیز حس و حالی پیدا نکردم :/




    مخصوصا ناروتو :/

    می‌تونم بپرسم شما خودتون بیست سال بعدتون رو چه شکلی می‌بینین؟

     

    + قبول نیست که هر بار از ما سوالی می‌کنین و بعد خودتون به اون سوال جواب نمی‌دین :/

    پاسخ:
    من هیچ تصوری از بیست سال بعد خودم ندارم 😶

    نه که شما خودتون خیلی جواب می‌دین...😅

    @وایولت

    وای تازه مکالماتتون رو خوندم. هق. دارم سرخ و سفید میشم *-* با استعداد کجا بود.

     

    من خنگم فکر کنم... ربط ناروتو رو نفهمیدم ಠಿ_ಠ

    پاسخ:
    استعدادت زیادیه 
    ایش...
    حسودم خودتی
    😒😒😒




    ناروتو عامل نفوذی بیگانگان و دلیل سلطه‌ی غرب بر ماست :/

    یچیزی الی هدفت از این سوال پیچ کردنات چیه؟

    پاسخ:
    فقط می‌خوام بدونم 😶



    یه چیزی نرگس چرا یه دفعه رفتی و چرا گفتینوت کار نمی‌کنه؟

    @امیر و سین‌دال

    اینا دیگه به خودش مربوطه، شخصیت داستانم رو میگم. من فقط دانای کل هستم. :/

    پاسخ:
    شما باهاشون صحبت کنید بیاریدشون سر عقل هیچی تباشه دانای کل هستین...

    @هلن

     

    آم...میذارم سین دال جوابت رو بده. من الان تو هپروتم :/

     

    ولی ناروتو کلا ربطی نداشت.

    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.