دروغ گفتم. من زنده نیستم. از وقتی تو رفتی، مردم. تکه گوشت فاسدی هستم که یک گوشه افتاده. مغزم اب شده و از گوشهایم بیرون ریخته. رگ درون مردمکم ترکیده. خون بیرون جسته و کل صورتم را شسته. قلبم کپک زده. ششهایم تار عنکوب بسته. دست و پاهایم یخ کرده. ماندهام چرا دفنم نمیکنند. من که زنده نیستم. بیقرارت نیستم. بیقرار بیقراریات هم نیستم.
تو رفتی یا من؟ کداممان این بازی مسخره را شروع کرد؟ دیگر اهمیتی ندازد فقط میدانم، تو را ضرری نرسید. معلوم بود که به عشق من احتیاجی نداری. هرچند رحمی بر من نداشتی اما سنگدل هم نبودی که عجز و نالههایم شادابت کند. من بین خیل عشاقت باشم یا نباشم، سود و زیانی برایت ندارد. بعید میدانم حتی خبر داشته باشی، که من سالهاست که مردهام.
پن: پست مرتبط: کلیک
- ۰۰/۰۲/۱۶