غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

اندر مصائب زندگی زناشویی

سه شنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۴:۳۳ ب.ظ

تا ساعت یک و نیم شب که داشتم فیزیک می‌خوندم همه‌چیز خوب بود. بعد شیمی رو شروع کردم که اون هم اوایلش خوب بود. منتها دو و ده دقیقه که شد سر خوردم توی خیالاتم و یه دفعه دیدم شب عروسی‌امه و نشستم پیش دامادی که دلش پیش دختر خاله‌اش گیر کرده و من احمق همین امشب فهمیدم. جلوی اون همه مهمون و وسط مراسم چی کار می‌تونستم بکنم؟ فقط بغضم رو قورت دادم و تمام زورم رو زدم تا اشک‌هام رو نگه دارم. اما از رفتار داماد کاملا تابلو بود که حالش گرفته است و امشب چقدر براش عذاب‌آوره. به روی خودم نیاوردم. صبر کردم تا وقتی که برای خوردن شام رقتیم به اتاق پشتی و تنها شدیم حرفش رو پیش کشیدم. خودم هم نمی‌دونم هدفم چی بود. فقط می‌دونستم اگه این سکوت بینمون ادامه پیدا کنه از فکر و خیال زیاد دیوونه می‌شم. حاشا کردنش به شدت تصنعی بود. واضحا دروغ می‌گفت و این دروغ‌هاش بدتر ثابت می‌کرد که وضع چقدر خرابه. من هی بغضم رو قورت دادم. هی سعی کردم قوی باشم. هی خواستم مدیریتش کنم و در قدم اول اجازه ندم زندگی‌امون رو با دروغ و کلک شروع کنه. اگه جفتمون صادقانه برای بهتر شدن زندگی‌امون تلاش می‌کردیم قطعا موفق می‌شدیم. به هر حال از روی علاقه یا هرچیزی ما همدیگه رو انتخاب کرده بودیم. با خودم گفتم به مرور همه‌چیز درست میشه. اما خب نشد. مخصوصا که عاشقش بودم و این فکر که به اندازه‌ی کافی خوب نیستم و لایق دوست داشته شدن نیستم داشت دیوونه‌ام می‌کرد. مبحث آنتالپی‌ها رو تموم کردم و با اشک و آه کتاب رو ورق زدم. دستمال کاغذی بعدی رو برداشتم. این قسمت‌هاش یه خورده خصوصی‌تره ولی در کل یه نقاب زن شاد و محکم به صورتم زده بودم و اجازه نمی‌دادم نزدیکم بشه. تا اینکه اتفاقی یه روز موقع زار زار گریه کردنام سر رسید. ترحم رو تو چشم‌هاش دیدم. حالم از خودم بهم خورد. چمدونم رو بستم که برم. همچین زندگی‌ای رو نمی‌تونستم تحمل کنم. سعی می‌کرد جلوم رو بگیره اما دلیلش فقط عذاب وجدانش بود. من جیغ می‌کشیدم، فریاد می‌زدم، خودزنی می‌کردم. تحمل اون حجم از تحقیر رو نداشتم. جمعه‌ی دستمال کاغذی تموم شد. کتاب شیمی رو انداختم دور و توی خودم مچاله شدم و هق‌هق گریه کردم. یه لحظه‌ به خودم اومدم. دماغم رو کشیدم بالا. گفتم من واسه چی دارم گریه می‌کنم؟؟!! پقی زدم زیر خنده و تمام حس و حال رومانتیکم پرید. 

پند اخلاقی قصه هم اینکه هیچوقت بعد از ساعت دو و ده دقیقه‌ی نصف شب درس نخونید. از ما گفتن.

  • میخک

نظرات  (۲۸)

  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • :)))))))))))

     

    من دخترخاله ندارم. پس داماد برادر من نبوده. لطفاً پاسخگو باشید -_-

    پاسخ:
    از اون جایی که برادر هم نداری پس هردوتاش می‌تونه با هم ممکن شه 😶

    ولی نرگس دختر خاله‌ات واقعا خیلی... لا الله الا الله... 
  • آیســــ ـــان
  • این قالب چرا انقــــــــــدر قشنگه!؟؟؟ *-*

    پاسخ:
    چشمات قشنگ می‌بینه :)

    :)))))

    پاسخ:
    😅😅😅
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • کی گفته برادر ندارم؟ دارم خوبشم دارم -_-

    بعدشم این بچه رو خودم بزرگ کردم. اینطور آدمی نیست -_-

    پاسخ:
    تو که با پسر شهردار خوشی صد سال یه بار هم حالی از برادر بیچاره‌ی تحت تعقیبت نمی‌پرسی گفتم شاید یادت رفته اصلا 😒

    نرگس واااای نشناختیش! یه عفریته‌ایه که نگو! گیرم که قبلا بینتون چیزی بوده! حالا که تموم شده (خوبه خوتتم جواب رد دادی بهش) بعد واسه پاگشا دعوتمون می‌کنی خونتنون به چه حقی برای شوهر من عشوه میای؟؟؟؟ شیطونه میگه...

    منم تجربه کردم اگه یه موقعی بود که حالم خوب بود قهقه میزدم که تو چقدر مثل خودمی.

    منم وسط درس خوندنا و کارای که بابِ  طبعم نیست یه رویاهایی میبافم  :))

     

    امیدوارم هیچ وقت این رویات تعبیر نشه

    پاسخ:
    من هیچوقت در عمرم فانتزی عروس شدن نداشتم الانم که فانتزی ساختم واسه خودم ببین آخرش چی شد... 💔💔💔

    اوهوم....

    من یه فانتزی هایی نظیر مثلا مولان داشتم. یا یه فیلمی که هنوزم عاشقشم سرنوشت همیشه خودمو جای دختره میذاشتم . یا یه دختر که تو دوران خیلی قدیمه مثل مریدا اسب سواری میکنه مبارزه میکنه قهرمانه و...

     

     

     

     

    پاسخ:
    فانتزی من رییس کارخانه‌ی شکلات سازی شدن بوده 😏
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • اتفاقاً پسر شهردار خیلی با برادرم رابطه‌ی خوبی داره و تقریباً هر روز در تماسن. تعجب می‌کنم که چرا این حرفو می‌زنی.

    راستش دخترخاله‌م جواب رد نداد. برادرم بعد یه مدت فهمید نمی‌تونن با هم زندگی کنن. فقط برای اینکه دخترخاله اذیت نشه و تو فامیل پر نشه که حتماً عیب و ایرادی داشته که ما نخواستیمش، برادرم گفت اینطور نشون بدیم که اونا جوابشون منفی بوده. به کسی نگو تو هم.

    پاسخ:
    عزیزم پسر شهردار که از وقتی خودش شاه شده گفته برادرت رو ببینه حکم اعدامش رو صادر میکنه :/
    حالا من می‌دونم دل.نازک‌تر از این حرف‌هاست و حرفش صرفا تهدیده اما خب قطعا بین یه قاتل فراری و پادشاه جزیره رابطه‌ی صمیمانه‌ای شکل نمی‌گیره مگه اینکه نقشه‌های پنهانی کشیده باشن و من بی‌خبر باشم 😶


    دیگه منو سیاه نکن که نرگس قشنگ معلوم بود خان داداشت عاشق سینه چاکشه :/

    جدی مثال بارز هم قدرم ندونه، هم با دیگرونه، هم دو رو و دورنگه و... شدم 😑😑😑
    من چی این داداش تو رو دوست دارم نمی‌دونم 
    همون بهتر یه ربع مونده به چهار درخ.است طلاقمو دادم. 
    اخه یه اتفاقای دیگه‌ای هم افتاد که جلوی جمع نگم بهتره...
  • آیســــ ـــان
  • خیلی خندیدم واقعا (("=

    مثل همه پست های سین دالی دیگه محشر و جذاب بود :" میشه وبلاگتو بدزدیم؟! *-*

    پاسخ:
    خب خداروشکر 😅
    لطف داری شما 😆😆😆
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • دهه :| یه چیزی می‌گم قبول کن :| اگه چند ماهه وارد زندگی ما شدی، من 18سال و 6ماهه دارم با اینا می‌گذرونم :|

    اولاً که پسر شهردار هر کاری می‌کنه برای صلاح خود برادرمه. اگه غیر از این بود من قطعاً یه کاری می‌کردم و جلوشونو می‌گرفتم.

    دوم هم اینکه قضیه پیچیده‌تر از چیزیه که فک می‌کنی. اگرم به حرفای من شک داری و هنوز روی حرفای خودت مصممی، می‌رسیم به همون فرضیه‌ی اول که اون آقا داماد برادر من نبوده. 

    این وصله‌ها به ما نمی‌چسبه -_-

    پاسخ:
    من دو هفته‌ است اومدم تو همین دو هفته جونم رو به لبم رسونده
    تو چند وقته با پسر شهرداری آیا؟ :/ کودک همسریه؟ :/

    به نظر منم داداش تو نبود. هر چی ایراد داشت قاتل و دزد و فراری نبود. هی...

    ما رو به عروسیتون دعوت نکرده بودین؟ :دی

    پاسخ:
    هیچوقت نفهمیدم عروسی اومدن برای اقایون چه جذابیتی داره وقتی تو قسمت مردونه همه در سکوت کامل می‌شینن خیار گاز می‌زنن 😶
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • پسر شهردارو نمیگم که. منظورم داداشمه. ینی می‌گم از همه‌ی کاراش باخبرم و همه چیزو به من می‌گه.

     

    تموم شد رفت :)) معلوم نیست کیو به اسم داداش من بت انداختن -_-

    پاسخ:
    داداشت رو اصلا پسند نکردم
    همه‌ی حرفاش دروغ بود
    وعده‌هاشم کشک بود
    ارزونی خودت
    تصمیم گرفتم با اونی ازدواج کنم که عاشقشم. فکر می‌کردم اونم منو می‌فهمه ولی خب عشقم یک طرفه بود 💔💔💔
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • وای سین دال :))))))))))) حرفت راجع به عروسی و مردا خیلی خوب بود :)))))))))))))))))

    پاسخ:
    دروغ می‌گم مگه؟؟ 😅😅😅

    😅

    شما که هیچوقت تو قسمت مردونه نبودین، از کجا می‌دونین ما فقط یه گوشه می‌شینیم و میوه‌مون رو پوست می‌کنیم؟ :/

     

    + البته تو منطقه‌ای که ما زندگی می‌کنیم آقایون اونقدرا هم تو عروسی صاف و ساکت یه گوشه نمی‌شینن و...! 

    پاسخ:
    وا خب دیدن و خبر آوردن دیگه

    راست می‌گید فرق می‌کنه منطقه‌ها و فرهنگ‌ها... 
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • نگاه جالبی بود خدایی 😅😅 

    حالا یه بار یه عروسی دعوتت می‌کنم اینجا که مردونه‌ی شلوغ نشونت بدم :دی.

    پاسخ:
    من طرف شماها نمیام اونجا به غزل میگن قزل 💔💔💔


    سلام حالا چی شد وسط درس خوندن رفتید تو ازدواج اونم اینجوری که اماد یکی دیگست؟ 

     

    عجیبه واقعاً.

    شما دخترا واقعاً موجودات عجیبی هستید .

    پاسخ:
    علیک سلام
    باقی دخترها رو نمی‌دونم ولی من شخصا دامنه‌ی تخیالتم وسیعه. از قبولی دانشگاه یه شهر دیگه و رفتن به خوابگاه و متوجه شدن این نکته که هم‌اتاقی‌ام مسئول پخش مواد مخدر در دانشگاهه و تلاش برای جمع کردن مدرک علیهش و بریده شدن گلوم توی خواب گرفته تا دعوا با مادرم و فرار از خونه و سوار اتوبوس شدن و از شهر رفتن و پرت شدن ته یه دره یا مثلا اختراع ماشین زمان و سفر به دوران صفویه و شاگردی شیخ بهایی یا حتی ملکه‌ی انگلستان شدن و... 
    و خیلی چیزهای دیگه! 
    طبیعیه توی این دایره‌ی وسیع یکی دوتا مورد ازدواجی هم پیدا شه :/ 
    اینو نوشتم چون به نظر خودم خیلی بامزه بود.

    XDDDDDD

    خادایا...

    چرا عاخه...

    پاسخ:
    رسم زمونه است دیگه...

    تف به اون داماد. نچ نچ نچ. خجالت هم نمی کشه. *مشتش را آماده می کند*

    پاسخ:
    نوبادی بیا بغلم...
    دیگه نمی‌تونم تحمل کنم...
    دیگه نمی‌کشم...
    :(((

    شت 😂

    کاملا درکتون می‌کنم. جدی می‌گم، با این تفاوت که به جای افکار و خیالات رمانتیک و اینا، افکار خشن و دعوا و بحث و جداله :/ خوبه شما میخندین، ولی من بعدش احساس حماقت میکنم که اینقدر غرق خیالاتم شدم...

    پاسخ:
    افکار خشن و بحث و جدال هم داریم. جنگی هم داریم. اکشن هم... همش همون گوشه ته انباره. هر کدوم رو می‌پسندین سوا کنین 😁

    این یکی واقعا شدت گریه و هق‌هق‌هام خنده‌دار بود. اگه خانواده منو دیده بودن می‌تونستن مستقیم بفرستنم تیمارستان 😅

    از یه طرف خداروشکر خیاله...

    از یه طرف نکنید از این خیالات...

    پاسخ:
    دیگه دیگه

    سین دال قرصاتو خوردی؟ 

    من نخوردم. دیشب کابوس دیدم با چراغ روشن خوابیدم.

    بعد هی فکر میکردم اجنه من رو به عنوان ملکه میخوان بدزدن :/

    پاسخ:
    نشسته خوردموشن سر دلم گیر کرده :(
    به عنوان ملکه؟؟؟ 😂😂😂

    خدایا یه عقلی به سین دال بده

    یه‌ پولی به ما

    پاسخ:
    آآآمییییین :))

    ام...  مثل این که زیادی خودم رو دست بالا گرفتم :/

    حتی داشتم فکر میکردم نکنه از یکیشون حامله باشم!!! 

    توهم در حد بیابان های آمازون!  نه صبر کن...  آمازون که بیابون نبود... 

    ولش کن اصلا XD

    پاسخ:
    😐😐😐😐😐

    تو فک کنم قرصات رو با تاید شستی اثرش برعکس شده

    :///

    اره.... 

    تاثیر خواب دیشبه :///

    پاسخ:
    باید خواب جالبی بوده باشه
    تعریف نمیکنی؟

    کلی خندیدم با این پستت :-)))))

    منم بعضی وقتا تو فکر این میرفتم که مردم واکنش بقیه چیه؟ بعد کلی گریه میکردم.

    البته این دعواهای زناشویی رو هم داشتم.

    پاسخ:
    چه خوب ^_^

    گریه نکنید حالا :(

    :دی

    فکر کردم فقط من دیوانم🤦

    پسر شهردار. و داداش نرگس پس😏

    شوهر مجازی داری خواهر شوهر مجازی داری 😂😂😂👌

     

    پاسخ:
    نه تنها نیستی
    بانی خیر شدم برای نرگس هم داداش مجازی جور کردم وگرنه همچنان داشت از بحران بی‌برادری رنج می‌برد ^_^



    خیلی خوبه که برگشتی
    بذار بیام وبت...

    راستش الان ذهنم فقط سمت اینه که اصولاً فکرایی که زمان درس خوندن تو سر آدم میان اگه تو زمانای دیگه می‌اومدن، اتفاقات بهتری میفتاد! اصلاً یادم رفت در مورد خود محتوا چی می‌خواستم بگم :))

    پاسخ:
    شاید :دی

    و من الله توفیق!=))

    دفعه بعد منم ببر توی خیالپردازی هات اعتراض دارم!

    خودم میام داماد رو میکنم تو گونییییی!!!!!

    عیدت مبارک عزیزم:)

    پاسخ:
    :)))

    حتما می‌برمت
    قشون‌کشی می‌کنم اصلا :)))

    عید تو هم همین‌طور :)

    آخ جون^______^

    مرسی همیشه یه تبریک گفتن *_*

    پاسخ:
    :))))

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.