اندر مصائب زندگی زناشویی
تا ساعت یک و نیم شب که داشتم فیزیک میخوندم همهچیز خوب بود. بعد شیمی رو شروع کردم که اون هم اوایلش خوب بود. منتها دو و ده دقیقه که شد سر خوردم توی خیالاتم و یه دفعه دیدم شب عروسیامه و نشستم پیش دامادی که دلش پیش دختر خالهاش گیر کرده و من احمق همین امشب فهمیدم. جلوی اون همه مهمون و وسط مراسم چی کار میتونستم بکنم؟ فقط بغضم رو قورت دادم و تمام زورم رو زدم تا اشکهام رو نگه دارم. اما از رفتار داماد کاملا تابلو بود که حالش گرفته است و امشب چقدر براش عذابآوره. به روی خودم نیاوردم. صبر کردم تا وقتی که برای خوردن شام رقتیم به اتاق پشتی و تنها شدیم حرفش رو پیش کشیدم. خودم هم نمیدونم هدفم چی بود. فقط میدونستم اگه این سکوت بینمون ادامه پیدا کنه از فکر و خیال زیاد دیوونه میشم. حاشا کردنش به شدت تصنعی بود. واضحا دروغ میگفت و این دروغهاش بدتر ثابت میکرد که وضع چقدر خرابه. من هی بغضم رو قورت دادم. هی سعی کردم قوی باشم. هی خواستم مدیریتش کنم و در قدم اول اجازه ندم زندگیامون رو با دروغ و کلک شروع کنه. اگه جفتمون صادقانه برای بهتر شدن زندگیامون تلاش میکردیم قطعا موفق میشدیم. به هر حال از روی علاقه یا هرچیزی ما همدیگه رو انتخاب کرده بودیم. با خودم گفتم به مرور همهچیز درست میشه. اما خب نشد. مخصوصا که عاشقش بودم و این فکر که به اندازهی کافی خوب نیستم و لایق دوست داشته شدن نیستم داشت دیوونهام میکرد. مبحث آنتالپیها رو تموم کردم و با اشک و آه کتاب رو ورق زدم. دستمال کاغذی بعدی رو برداشتم. این قسمتهاش یه خورده خصوصیتره ولی در کل یه نقاب زن شاد و محکم به صورتم زده بودم و اجازه نمیدادم نزدیکم بشه. تا اینکه اتفاقی یه روز موقع زار زار گریه کردنام سر رسید. ترحم رو تو چشمهاش دیدم. حالم از خودم بهم خورد. چمدونم رو بستم که برم. همچین زندگیای رو نمیتونستم تحمل کنم. سعی میکرد جلوم رو بگیره اما دلیلش فقط عذاب وجدانش بود. من جیغ میکشیدم، فریاد میزدم، خودزنی میکردم. تحمل اون حجم از تحقیر رو نداشتم. جمعهی دستمال کاغذی تموم شد. کتاب شیمی رو انداختم دور و توی خودم مچاله شدم و هقهق گریه کردم. یه لحظه به خودم اومدم. دماغم رو کشیدم بالا. گفتم من واسه چی دارم گریه میکنم؟؟!! پقی زدم زیر خنده و تمام حس و حال رومانتیکم پرید.
پند اخلاقی قصه هم اینکه هیچوقت بعد از ساعت دو و ده دقیقهی نصف شب درس نخونید. از ما گفتن.
- ۰۰/۰۲/۲۱

:)))))))))))
من دخترخاله ندارم. پس داماد برادر من نبوده. لطفاً پاسخگو باشید -_-