غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

۱- دقت کردین بیانی‌ها امسال چقدر درس‌خون شدن؟ حالا چه کنکوری و چه غیر کنکوری. البته من پارسال این موقع نبودم ولی فکر نمی‌کنم تا این حد سوت و کور بوده باشه. همه رفتن دنبال درس و کار و زندگی خودشون. من همچنان اینجا نشستم براتون پست می‌ذارم. 

 

۲- خبر شهادت سردار حجازی من رو یاد خاطرات دور و درازم انداخت. یه هم‌کلاسی داشتم که پدرش به شکل مشابهی شهید شده بود. یعنی قلبش ترکش خورده بود و سال‌ها جانباز بود و آخر سر هم بخاطر از کار افنادن قلبش فوت کرده بود. من این موضوع رو نمی‌دوستم. هیچی درموردش نمی.دونستم تا اینکه سال آخر هم‌کلاسی بودنمون مادرش هم توی تصادف فوت کرد و زندگی‌نامه‌اش نقل محافل شد. این هم‌کلاسی دوستم نبود. حتی هم‌کلاسی‌های خوبی هم نبودیم برای هم. از اون شخصیت‌هایی نبود که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم. رفتار و منش و حرف‌ها و باورهاش... همه‌اشون برام زننده بودن. اهل خودنمایی بود، بحث‌های خاله‌زنکی، بی بند و باری و... اگه راحت غیبت می‌کنم واسه اینه که شما نمی‌شناسینش.

برای هفتم مادرش همه‌ی کلاس جمع شدیم و رفتیم خونه‌اشون. فکر نکنم نیازی باشه حال و روزش رو توصیف کنم. درد و رنج و غم توی چشم‌هاش هیچوقت از یادم نمی‌ره. خونه‌اشون پایین شهر بود. وضع مالی خوبی نداشتن. دختر ته تغاری بود و احتمالا هیچ خاطره‌ای از پدرش نداشت. دوتا خواهر بزرگتر داشت که ازدواج کرده بودن و رفته بودن شهرهای دیگه. با یه برادر. برادری که تو نگاه اول میشد فهمید لات و لوتیه برای خودش. از ظاهرش اینطور حدس زدیم که اهل دعوا و شر به پا کردنه. همین برادر از نوجوونی مسئولیت خونه رو به دوش کشیده بود و جهازیه‌ی خواهرهاش رو جور کرده بود. همین برادر بود که با مرگ مادر کمرش خم شده بود. پشت و پناه بقیه بود و دیگه خودش پشت و پناهی تو این دنیا نداشت. نمی‌دونم اون هم‌کلاسی‌ام الان در چه حالیه. نمی‌دونم چه بلایی سرش اومده...

 

۳- «از سرنوشت» رو اگه دیده باشین می‌دونید که فیلم‌نامه‌اش تاحدودی شبیه بچه مهندسه. ایده‌ی اولیه و داستان خامشون واقعا مشابهه. منتها یکی همون ایده‌ی خام رو گذاشته جلوی ملت با یه عالمه شعر و کلیشه و بازی‌های تصنعی، یکی دیگه یه عالمه پیچش داستانی و فراز و نشیب و خرده‌داستان‌های هیجان انگیز با شخصیت‌پردازی‌های فوق‌العاده و کاریزماتیک ارائه داده. اون‌وقت یکی تا این‌حد برجسته می‌شه و همه می‌بیننش، اون یکی نه! واقعا جالبه! دلیلش چی می‌تونه باشه؟ محتوا؟ «از سرنوشت» کم محتوا داره؟ کم درس زندگی به آدم می‌ده؟ کم ارزش‌های اخلاقی رو تبلیغ می‌کنه ( اون هم به شکلی که نه تنها تو ذوق نمی‌زنه و کلیشه به نظر نمی‌آد بلکه کاملا تو ذهن و قلب مخاطب می‌شینه) کم تاثیر گذاره؟ آخه چرا؟!!

 

۴- فوتبالی نیستم. اما خبر جریانات اخیر فوتبال حقیقتا غمگینم کرد. برای اینکه بهتر بتونم شرایط فوتبالی‌ها رو درک کنم سعی کردم یه شبیه سازی ذهنی انجام بدم. تشکیل سوپر لیگ یه چیزی مثل تاسیس مدارس استعدادهای درخشانه. فقط نه به این شکلی که الان هست.خیلی بدتر! انگار هفتاد و پنج درصد ظرفیت این مدارس به دانش‌آموزهایی اختصاص داده بشه که یکی از اقوامشون رتبه برتر بودن. برای بیست و پنج درصد باقی ازمون برگزار بشه. بازهم بدتر! نه تنها مثل الان تمام معلم‌های زبده اونجا جمع بشن، که آموزش پرورش اعلام کنه معلم‌های این مدارس حق تدریس تو مدرسه‌های عادی رو ندارن. اونها هم بگن به جهنم! اینجا پول خوب بهمون میدن. چرا وقتمون رو با بچه‌های عادی تلف کنیم؟ یا نه، بازهم بدتر! هیچ مثالی براش نمی‌شه زد. روالی که هفتاد ساله توی کل قاره‌ی اروپا در جریانه و درست مثل قانون‌های طبیعت برای مرذم عادی شده یهو بهم می‌ریزه! تصورش هم ترسناکه. عمیقا به فوتبالی‌ها تسلیت می‌گم. 

​​​​​

۵- نقد انیمه‌ی توکیو غول توی کمیکا رو خوندم. با همه‌ی حرف‌هایی که اونجا زده شده موافقم اما آخه... توکیو غول یه جور پتانسیل از دست رفته است. بستر فوق‌العاده رو فراهم کرده بود که خیلی حرف‌ها رو بزنه. این بی‌محتوایی محض می‌تونست به محتوایی بی‌نظیر تبدیل شه. ایشدیدا سویی نخواست یا ندونست رو نمی‌دونم...

  • میخک

روز نهم « یک توئیت را تبدیل به شعر هایکو کنید.»

 

 

 

 

یادت نیست؟

یک روز دور بودیم از هم

گسلی زمین را نصف کرده بود و هر کدام یک گوشه‌اش ایستاده بودیم

تو را ندیده بودمت

اشک‌هایت را نشنیده بودم

خنده‌هایت را نبوسیده بودم

چشم‌هایت را لمس نکرده بودم

راستش خودم هم یادم نیست

چه شد؟

چگونه؟

چرا؟

که با هم آشنا شدیم

زیاد طول نکشید

که چشمه‌ای جوشید و گسل را آرام‌آرام با آب لبریز کرد

اقیانوسی شکل گرفت میانمان

بلکن عریض‌تر

و عمیق‌تر

فاصله‌امان را می‌گویم

سال‌ها راه بود تا وصال

اما از آن لحظه،  دیگر دور نبودیم

 

 

پ‌ن۱: خودم می‌دونم هایکو این مدلی نیست. 

پ‌ن۲: علت اینکه توییتش رو ننوشتم این بود که هیچ ربطی بهم نداشتن. اون یه چرت و پرتی برای خودش گفته بود و من یه چرتی و پرتی برای خودم. :/

پ‌ن۳: بازگشتم به این چالش رو به خودم تبریک می‌گم ^_^

​​​​

  • میخک

خورشید خسته بود. دیگر طاقت ماندن و تابیدن را نداشت. بریده بود از زندگی. گفتم که، خسته بود. اشتیاقش برای درخشش ته کشیده بود. حوالی غروب بی‌صدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید.  قطره‌های سرخ‌رنگ روی سقف آبی یک دست پخش شدند. باد طاقت دیدن لکه‌های خون را نداشت. آسمان را هم زد. بوم کبود شد. یک‌ رنگ شد.

 

زخم خورشید اما التیام نیافته بود. هنوز خون ریزی داشت. کسی به فکر نجات او نبود. حتی حالش را هم نپرسیدند. ​خورشید بیچاره داشت نفس‌های آخرش را ​​می‌کشید. آسمان دوست نداشت انعکاس تصویرش در چشم آدم‌ها اینقدر غمگین باشد. زود چراغ‌ها را خاموش کرد. نگذاشت کسی مرگ افتاب را ببیند. بعد هم جناره‌ی خورشید را دور انداخت. 

 

خورشید مرد. در تنهایی و بدبختی خودش غوطه‌ور شد و مرد. برایش هم مراسم هم نگرفتند حتی. خرمایی هم پخش نکردند. فقط یک عالمه ستاره‌ی ریز و درشت ریختند روی سر آسمان. ادعای ارث و میراث کردند. نوری نمانده بود اما که بینشان تقسیم شود.

 

میراث خورشید فقط شهرتش بود. جایگاهش. عزتش. نامش. همه‌ی ستاره‌ها خواهان نام خورشید بودند. برای همین هم مسابقه‌ای برگزار شد. قرار شد نورانی‌ترین ستاره‌ی شب صبح‌دم خورشید نامیده شود. همین طور هم شد. مقام اول با دبده و کبکبه باقی ستاره‌ها را کنار زد و پشت پرده‌ی کوهستان سنگر گرفت تا با اشاره‌ی کارگردان وارد صحنه شود و حسابی بدرخشد.

 

صدا. دوربین. حرکت. روز آغاز شد. زندگی از سر گرفته شد. خورشید دوم آن بالا نظاره‌گر دنیای زیر پایش بود. بنده خدا حسابی ذوق و شوق داشت و تمام تلاشش را می‌کرد تا وظیفه‌اش را بهترین نحو ممکن انجام دهد‌. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت اما...

 

نمی‌دانم در بین آدم‌ها چه دید و چه شنید که آرام آرام پژمرد. خسته شد. اشتیاقش برای درخشش ته کشید. برید از زندگی. حوالی غروب بی‌صدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید...

  • میخک

آیا گمان کردید داخل بهشت می‌شوید، بی آن‌که حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانا که سختی‌ها و زیان‌ها به آن‌ها رسید و آنچنان بی‌قرار شدند که پیامبر و افرادی که با او ایمان آورده بودند گفتند :« پس یاری خدا کی خواهد آمد؟» (به آن‌ها گفته شد) آگاه باشید؛ یاری خدا نزدیک است. 

بقره - آیه‌ی ۲۱۴

 

 

 

پ ن: حوادث گذشتگان، همون اتفاقاتی از که ابتدای تاریخ شروع شدن. به یاد آوردنشون که زیاد سخت نیست. هست؟ 

  • میخک

بعد از ظهر بود. همه خسته و تشنه و گرسنه بودیم. هرکدام یک گوشه ولو شده بودیم و برای اینکه وقت بگذرد با هم صحبت می‌کردیم. بحث از آمار مرگ و میر کرونا شروع شد. مامان آهی کشید و گفت :« همه‌امان دیر یا زود رفتنی‌ هستیم. بی‌خودی برای این دنیا دست و پا بزنیم که چه بشود؟»

 

بابا گفت :« پس دلیل زندگی چیست؟ میلیاردها نفر به دنیا می‌آیند فقط برای اینکه یک روز بمیرند؟ نمی‌شود که! ما باید دست و پا بزنیم، اما نه برای این دنیا.» بعد گفت به نظرش خدا از آدم‌های بزرگ خوشش می‌آید. آدم‌هایی که جنم و جربزه دارند و یک کاری انجام می‌دهند. حالا هر کاری! ردی از خودشان به جا می‌گذارند. بعد با کمی شوخ‌طبعی اضافه کرد حتی ممکن است فرعون نزد خدا از ما محبوب‌تر باشد. چطور ما وقتی گناه می‌کنیم موسایی برایمان فرستاده نمی‌شود؟ من هم بهشان گفتم:« یک جا شنیده ام که مهم‌ترین ویژگی یک مسلمان قدرتش است. قدرت اینکه افسار زندگی‌اش را در دستش بگیرد. قدرت اینکه با خودش بجنگد و بر خودش پیروز شود. حالا اگر این قدرت بیشتر باشد نماد بیرونی هم پیدا می‌کند و دنیای پیرامون را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد و شخصیت‌های بزرگ و مهم تاریخ این‌طوری شکل می‌گیرند.»

 

می‌خواستم مرحله به مرحله‌ی مکالمه‌امان را بنویسم‌. اما دقیق یادم نیست از کجا به این حرف رسیدیم که بعضی‌ها قدرتمند به دنیا می‌آیند. به گلایه گفتم :«چرا پیامبران و امامان، امام و پیامبر متولد می‌شوند؟ چرا از همان بدو تولد معصوم‌اند؟ چرا خدا آن‌ها را نشان کرده؟ چرا ما را نه؟ چرا فقط آن‌ها لایق دریافت وحی شده‌اند؟ این تبعیض نیست؟» بابا معتقد بود اشتباه می‌کنم و این بزرگواران در نتیجه‌ی رفتار و منشی که از خودشان نشان می دهند و معصومیتی که برای حفظ کردنش تلاش کرده‌اند مقام پیامبری و امامت را کسب می‌کنند. اما راستش، حرف‌های بابا نتوانست قانعم کند. 

 

بعد از اذان قرآن را باز کردم تا چند صفحه از ترجمه‌اش را بخوانم. منظور خاصی نداشتم. فقط برای دل خودم. و خواندم که...

 

آن‌ها در مقابل بهای بدی خود را فروختند؛ که به آیاتی که خدا فرستاده بود کافر شدند. و از روی حسادت گفتند :« چرا خداوند به فضل خویش، بر هرکس از بندگانش که بخواهد، آیات خود را نازل می‌کند؟! از این‌ رو به خشمی بعد از خشمی (از سوی خدا) گرفتار شدند. و برای کافران مجازاتی خوارکننده است. (۹۰) و هنگاهی که به آن‌ها گفته شود :« به آنچه خداوند نازل فرموده ایمان بیاوردید!» می‌گویند :« ما به چیزی ایمان می‌آوریم که بر خود ما نازل شده‌ است.» و به غیر آن کافر می‌شوند؛ در حالی که حق است؛ و با نشانه‌هایی که بر آن‌ها نازل شده، هماهنگ می‌باشد. بگو :« اگر ( راست می‌گویید و به آیاتی که بر خودتان نازل شده) ایمان دارید، پس چرا...

 

می‌دانم. خودم می‌دانم علت نزول این آیه چیز دیگری‌است و مخاطبش یهودیانی‌ هستند که دوست داشتند پیامبر اسلام از قوم خودشان باشد. در ادامه هم این موضوع واضح‌تر می‌شود. اما... اما من هم جواب سوال خودم را گرفتم. دیدم آیه‌ای را که برای من نازل شده... نشانه‌هایی که برای من فرستاده شده... از برگ درختان سبز بگیر تا... 

اگر راست می‌گویم و ایمان دارم پس چرا....

  • میخک

خوابی که دیدم رو فراموش کردم. خودم خواستم که فراموش کنم، وگرنه وقتی بیدار شدم تک تک لحظاتش رو یادم بود. یادم بود که در طول خواب صدها هزار بار دعا کردم «خدایا خواهش می‌کنم فقط یه خواب باشه. بگو که این فقط یه کابوسه. الان بیدار می‌شم. مگه نه؟ خدایا لطفا...» این‌که در حال گفتن این جملات چه حالی داشتم و آیا اشک می‌ریختم یا نه رو هم یادم نمی‌آد. تصمیم گرفتم که یادم نیاد. قلقش دیگه دستم اومده. بعد بیدار شدن همون دعا رو با خودم تکرار کردم. و بقیه‌اش رو گذاشتم کنار. می‌گم نکنه هنوزهم دارم خواب می‌بینم؟ هوم؟

  • میخک

می‌گم شما وقتی با خدا حرف می‌زنید چی‌ها می‌گید؟

  • میخک

اگه شخصیت تو رو وارد یه سریال کنن، قطعا منفورترین شخص خواهی بود. از اونایی که همه آرزو دارن دستشون بهش برسه و خفه‌اش کنن یا به وحشیانه‌ترین شکل ممکن بکشنش.

 

ولی من دوست دارم تو ذهنم تو رو وارد یه سریال کنم. یا نه، یه سریال درمورد خود خودت بسازم. که قشنگ با صبر و حوصله زشتی‌ها و سیاهی‌های درونت  درونت رو شرح بدم. هیچ‌کس از این سریال خوشش نمی‌آد. احتمالا نامزد تمشک طلایی‌ای چیزی هم بشه. اما من به ساختن سریال خیالی‌ام ادامه می‌دم. چون این‌طوری می‌تونم دوستت داشته باشم.

 

همیشه همین‌طور بودم. یه حس همذات پنداری عجیبی با آدم‌های منفور دارم. درکشون می‌کنم. گاها بهشون حق می‌دم. دوستشون دارم خلاصه. شاید هم همه‌اش ترحمه. دقیق نمی‌دونم. تو این سریال‌هاست که عاشقت می‌شم. وقتی درد می‌کشی کیف می‌کنم. تو دنیای واقعی به اندازه‌ی کافی خورد نمی‌شی. به اندازه‌ای که لیاقتته زجر نمی‌کشی. ولی تو سریال‌های من...

​​​

آی جیگرم حال می‌آد وقتی زار زار گریه کردن‌هات رو تجسم می‌کنم! نه که الان خیلی آدم محکمی باشی و بغضت رو قورت بدی و به اشک‌هات اجازه‌ی جاری شدن ندی‌ها، نه. ولی الان گریه‌هات بی معنیه. مظلوم نماییه. لوسه. من تو رو خوار و له شده دوست دارم.

 

خیلی بی‌رحم به نظر می‌آم، نه؟ آخه بقیه که نمی‌دونن تو چه جونوری هستی! یه ذروغ‌گوی پست بی‌وجدان وحشی کثیف! هرچی بارت کنم کمته. هرچقدر بگم نمی‌تونم نمی‌تونم اون‌طوزی که هستی توصیفت کنم. آخه مگه کسی باورش می‌شه یه آدم اینقدر... 

 

بیخیال، نمی‌خوام بیشتر از این آبروت رو ببرم. ناسلامتی اینجا وبلاگ توئه. من فقط... راستی من کی‌ام؟ نیمه‌ی سرزنش‌گر درونت؟ مگه درون تو کسی جز منم زندگی می‌کنه؟ کو؟ پس چرا نمی‌بینمش؟ 

 

فقط بعضی‌وقت‌ها سر بلند می‌کنی و زار زار اشک می‌ریزی و به حال خودت دل می‌سوزونی. اشک‌هات بی معنیه. مظلوم نماییه. لوسه. تف تو ذاتت. ازت نفرت دارم. ولی تو من رو دوست داری. دلیلش رو نمی‌دونم. اصلا من چی دارم که لایق دوست داشته شدن باشم؟ منم بخشی از کثافت‌های درونتم. همین.

  • میخک

تو مثل سردردی، از اونایی که با هیچ مسکنی قطع نمی‌شن. از اونایی که یه لحظه هم بهت وقت استراحت نمی‌دن. فقط درد، درد، درد. تمومی نداری. تو مثل شکنجه‌ای. مثل شلاق، مثل تازیانه، مثل تیزی چاقو. تو مثل یه مریضی صعب‌العلاجی. برای رها شدن از شرت معجزه لازمه. صبر ایوب داشتن هم برای تحمل تو کافی نیست. جون مردم رو به لبشون می‌رسونی. مثل یه خاطره‌ی تلخی، که هیچ‌وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شه. میزان غم و اندوهی که برای اطرافیانت به وجود می‌آری حد نداره. از تو فقط باید فرار کرد. تو مثل آشغالی هستی که هفته‌هاست تو خونه مونده. بوی گندت همه‌جا رو برداشته. مسموم نیستی، تو خود سمی. تو مثل زهرماری. تلخی. کشنده‌ای. ماهیتت همینه. تو مثل سردردی.

  • میخک

بیان بهم ریخته یا واقعا ۴۲ نفر الان تو وبلاگ من حضور دارن؟ :/

ترافیک ورودی رو هم نگاه کردم الان

همه از تبریز، چین، دانمارک، انگلیس، استرالیا، اصفحان، امریکا، کرج و چند نفری هم از تهران اومده بودن. :/

  • میخک