اندوه خورشید بودن
خورشید خسته بود. دیگر طاقت ماندن و تابیدن را نداشت. بریده بود از زندگی. گفتم که، خسته بود. اشتیاقش برای درخشش ته کشیده بود. حوالی غروب بیصدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید. قطرههای سرخرنگ روی سقف آبی یک دست پخش شدند. باد طاقت دیدن لکههای خون را نداشت. آسمان را هم زد. بوم کبود شد. یک رنگ شد.
زخم خورشید اما التیام نیافته بود. هنوز خون ریزی داشت. کسی به فکر نجات او نبود. حتی حالش را هم نپرسیدند. خورشید بیچاره داشت نفسهای آخرش را میکشید. آسمان دوست نداشت انعکاس تصویرش در چشم آدمها اینقدر غمگین باشد. زود چراغها را خاموش کرد. نگذاشت کسی مرگ افتاب را ببیند. بعد هم جنارهی خورشید را دور انداخت.
خورشید مرد. در تنهایی و بدبختی خودش غوطهور شد و مرد. برایش هم مراسم هم نگرفتند حتی. خرمایی هم پخش نکردند. فقط یک عالمه ستارهی ریز و درشت ریختند روی سر آسمان. ادعای ارث و میراث کردند. نوری نمانده بود اما که بینشان تقسیم شود.
میراث خورشید فقط شهرتش بود. جایگاهش. عزتش. نامش. همهی ستارهها خواهان نام خورشید بودند. برای همین هم مسابقهای برگزار شد. قرار شد نورانیترین ستارهی شب صبحدم خورشید نامیده شود. همین طور هم شد. مقام اول با دبده و کبکبه باقی ستارهها را کنار زد و پشت پردهی کوهستان سنگر گرفت تا با اشارهی کارگردان وارد صحنه شود و حسابی بدرخشد.
صدا. دوربین. حرکت. روز آغاز شد. زندگی از سر گرفته شد. خورشید دوم آن بالا نظارهگر دنیای زیر پایش بود. بنده خدا حسابی ذوق و شوق داشت و تمام تلاشش را میکرد تا وظیفهاش را بهترین نحو ممکن انجام دهد. همهچیز خوب پیش میرفت اما...
نمیدانم در بین آدمها چه دید و چه شنید که آرام آرام پژمرد. خسته شد. اشتیاقش برای درخشش ته کشید. برید از زندگی. حوالی غروب بیصدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید...
- ۰۰/۰۱/۲۹
وای خداااا
*--------*
عالی بوووووود...
خیلی خوب بووووود...
+راستی اون چالش 30 روز نوشتن و ادامه نمیدی ، خیلی خوب داشتی پیش میرفتی