«تو...»
اگه شخصیت تو رو وارد یه سریال کنن، قطعا منفورترین شخص خواهی بود. از اونایی که همه آرزو دارن دستشون بهش برسه و خفهاش کنن یا به وحشیانهترین شکل ممکن بکشنش.
ولی من دوست دارم تو ذهنم تو رو وارد یه سریال کنم. یا نه، یه سریال درمورد خود خودت بسازم. که قشنگ با صبر و حوصله زشتیها و سیاهیهای درونت درونت رو شرح بدم. هیچکس از این سریال خوشش نمیآد. احتمالا نامزد تمشک طلاییای چیزی هم بشه. اما من به ساختن سریال خیالیام ادامه میدم. چون اینطوری میتونم دوستت داشته باشم.
همیشه همینطور بودم. یه حس همذات پنداری عجیبی با آدمهای منفور دارم. درکشون میکنم. گاها بهشون حق میدم. دوستشون دارم خلاصه. شاید هم همهاش ترحمه. دقیق نمیدونم. تو این سریالهاست که عاشقت میشم. وقتی درد میکشی کیف میکنم. تو دنیای واقعی به اندازهی کافی خورد نمیشی. به اندازهای که لیاقتته زجر نمیکشی. ولی تو سریالهای من...
آی جیگرم حال میآد وقتی زار زار گریه کردنهات رو تجسم میکنم! نه که الان خیلی آدم محکمی باشی و بغضت رو قورت بدی و به اشکهات اجازهی جاری شدن ندیها، نه. ولی الان گریههات بی معنیه. مظلوم نماییه. لوسه. من تو رو خوار و له شده دوست دارم.
خیلی بیرحم به نظر میآم، نه؟ آخه بقیه که نمیدونن تو چه جونوری هستی! یه ذروغگوی پست بیوجدان وحشی کثیف! هرچی بارت کنم کمته. هرچقدر بگم نمیتونم نمیتونم اونطوزی که هستی توصیفت کنم. آخه مگه کسی باورش میشه یه آدم اینقدر...
بیخیال، نمیخوام بیشتر از این آبروت رو ببرم. ناسلامتی اینجا وبلاگ توئه. من فقط... راستی من کیام؟ نیمهی سرزنشگر درونت؟ مگه درون تو کسی جز منم زندگی میکنه؟ کو؟ پس چرا نمیبینمش؟
فقط بعضیوقتها سر بلند میکنی و زار زار اشک میریزی و به حال خودت دل میسوزونی. اشکهات بی معنیه. مظلوم نماییه. لوسه. تف تو ذاتت. ازت نفرت دارم. ولی تو من رو دوست داری. دلیلش رو نمیدونم. اصلا من چی دارم که لایق دوست داشته شدن باشم؟ منم بخشی از کثافتهای درونتم. همین.
- ۰۰/۰۱/۲۳
قبل از اینکه به 2 بند آخر برسم داشتم فکر می کردم این همون سردرد پست قبلیه