30 روز نوشتن- نه
روز نهم « یک توئیت را تبدیل به شعر هایکو کنید.»
یادت نیست؟
یک روز دور بودیم از هم
گسلی زمین را نصف کرده بود و هر کدام یک گوشهاش ایستاده بودیم
تو را ندیده بودمت
اشکهایت را نشنیده بودم
خندههایت را نبوسیده بودم
چشمهایت را لمس نکرده بودم
راستش خودم هم یادم نیست
چه شد؟
چگونه؟
چرا؟
که با هم آشنا شدیم
زیاد طول نکشید
که چشمهای جوشید و گسل را آرامآرام با آب لبریز کرد
اقیانوسی شکل گرفت میانمان
بلکن عریضتر
و عمیقتر
فاصلهامان را میگویم
سالها راه بود تا وصال
اما از آن لحظه، دیگر دور نبودیم
پن۱: خودم میدونم هایکو این مدلی نیست.
پن۲: علت اینکه توییتش رو ننوشتم این بود که هیچ ربطی بهم نداشتن. اون یه چرت و پرتی برای خودش گفته بود و من یه چرتی و پرتی برای خودم. :/
پن۳: بازگشتم به این چالش رو به خودم تبریک میگم ^_^
- ۰۰/۰۱/۳۰
اگه بخوایم هایکو-ایزه اش کنیم میشه:
طولی نکشید که
گسل فاصله را
اقیانوس پر کرد
پ.ن3: منم بهت تبریک میگم. ایشالله قسمت من D: