غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

خواب دیدم آخر شبه و خانوادگی توی پذیرایی خونمون نشستیم. شکل خونه ی خودمون نبود. بیشتر شبیه خونه های فقیرانه ی هندی بود و کلی هم نخ های رنگی رنگی از در و دیوارش آویزون بود. من مشغول آشپزی بودم. یهو یه دختری که ساری زرد پوشیده بود و گویا خواهر ناتنی من بود دوون دوون اومد سمتم و گفت :« می دونستی داداشت عاشق شده؟» قضیه ی عاشق شدنش رو از خیلی وقت پیش حدس زده بودیم اما هر کاری می کردیم یک کلمه هم حرف نمی زد. دویدم سمتش و برای بار ده هزارم ازش خواستم اگه حرفی داره بهم بگه. اون هم با بیخیالی تموم توضیح داد چند ماه پیش یه دختر رو دیده و عاشقش شده.

 

 

همین. فقط همین رو گفت ولی کل خونواده (که توی خواب جمعیتش ده برابر خونواده ی واقعی من بود) تو هول و ولا افتادن که حالا چجوری این دو کبوتر عاشق رو بهم برسونیم. من گویا خواهر بزرگتر بودم و احساس مسئولیت بیشتری داشتم. واسه همین مدیریت ماجرای خواستگاری افتاد گردن من. دختره خودش هندی بود. باباش ایرانی، مامانش انگلیسی و برادرش سوئدی. نپرسید چطوری میشه که خودم هم نمی دونم! به هر حال مقیم دوبی بودن. چمدون هامون رو بستیم و طایفه ای رفتیم دوبی. خانواده ی دختره از اون مولتی میلیاردرها بودن. باباش مالک تمام رستوران ها و هتل های دوبی بود و نصفشون رو هم زده بود به اسم دختر یکی یه دونه اش. خود دخترخانم آوازه ی زیبایی اش در کل آسیا پیچیده بود و مثل شاهزاده ها همیشه از پشت پرده آدم ها رو ملاقات می کرد و هیچکس لیاقت این رو نداشت که رو در رو باهاش حرف بزنه و زیبایی افسون کننده ی ایشون رو از نزدیک ببینه. مونده بودم داداش من از کجا دیدتش و چطوری عاشقش شده. اصلا نمی دونم چرا فکر می کردیم عاشقه وقتی هیچ کدوم از رفتارهاش اینطوری نشون نمی داد و نسبت به همه چیز بی تفاوت بود. ما صد برابرش استرس داشتیم که اگه نشه چی، اگه جواب رد بده...

 

 

توفیق دیدار خود عروس خانم که محال بود گیرمون بیاد. رفتیم شرکت پدرش. که اونجا از در ورودی با تی پا بیرونمون کردن و گفتن ما فقیرهای بی همه چیز حتی لیاقت این رو نداریم که پامون رو روی سنگفرش اونجا بذاریم. حالا خوبه حرف هامون رو نزده بودیم :/ نشستم فکر کردم و نقشه کشیدم. با خدمتکار خونه اشون دوست شدم و ازش راجع به مادر عروس اطلاعات گرفتم. اینطوری بهم گفت :« اوایل که وارد قصرشون شدم فکر میکردم خانم لال هستش. هیچ وقت حرف نمی زد. اکثر اوقات هم اصلا از تختش بلند نمی شد. بعد فهمیدم نخیر، افسردگی داره. البته خودش معتقده که طلسم شده و شیطان روحش رو تسخیر کرده و قدرت تکلم رو ازش گرفته. چه حرف ها! پولدارها هم از سر بی دردی میزنه به کله اشون ها!...» منم مثل خدمتکارشون این جنبه ی شیطانی قصه رو جدی نگرفتم. کلی برنامه ریزی کردم و دقیقا نمی دونم چطوری موفق شدم خانم رو برای خرید بکشونم بیرون و بعد چند تا آدم ربا رو استخدام کردم که به زور بیارنش به بازار سر پوشیده ی وسط شهر نه یکی از اون برج هایی که ما رو راه نمیدن! نقشه ام موفقیت آمیز بود و گل روی خانم رو دیدم. اما آدم رباها بعد از گرفتن پولشون بهم خیانت کردن. انگار از اول نقشه اشون این بوده که الماس توی گردنبند خانم رو بدزدن. همه چیز هم داشت می افتاد گردن من! هر چقدر تلاش کردم منصرفشون کنم موفق نشدم. همون لحظه یکی از آدم رباها که نقاب زده بود برگشت بقیه اشون رو کشت. نقابش رو برداشت. شناختمش. نمی دونم از کجا اما می دونستم که پلیس مخفیه. به هر حال نجاتمون داد.

 

 

شروع کردم با ملایمت با خانم حرف زدن و راضی کردنش به این وصلت. اصلا گوش نمی داد. فقط بهت زده و بی حال خیره شده بود به یه نقطه. یه همراهی هم داشت که نقش مترجم رو برای نگاه های خانم بازی می کرد. در واقع فقط داشت به ما فحش می داد. من اهمیتی بهش ندادم و اونقدر گفتم که بالاخره دل خانم نرم شد. نوع نگاهش عوض شد. گاهی سر تکون می داد. دهانش رو باز کرد تا یه چیزی بگه که یه دفعه خشکش زد. خیره شده بود به یه نقطه وسط بازار. رد نگاهش رو گرفتم. یه زن عجیب عظیم الجثه ی گوژپشت با کلی خط خطی روی صورتش رو دیدم. لباس بنفش سیرش هم شبیه شنل جادوگر ها بود. مادر عروس داشت از ترس می لرزید. پلیس مخفیه داد زد ما چند ساله دنبال این زن می گردیم! و دوید دنبالش. منم حس کردم هر چی هست به دست این عجوزه حل می شه. دویدم دنبالش. اصلا متوجه نبودیم که چرا یه دفعه بازار اینقدر خالی شد. پرنده پر نمی زد. فقط صدای جیغ اشباح میومد. می دویدم و سر راهمون کلی کاسه کوزه رو هم می شکوندیم. عجوزه هی غیب می شد و یه جای دیگه ظاهر می شد. آخرش با هماهنگی من و آقای پلیس مخفی راه پس و پیشش رو بستیم و گیرش انداختیم. وقتی دید راه فراری نداره لبخند زد. ما رو با خوش رویی به خونه اش دعوت کرد.

 

 

اصلا نمی دونم چی شد که قبول کردیم و همگی رفتیم خونه ی اون! یا اینکه چرا زنگ زدیم و تمام خانواده ی من خانواده ی دختره هم اومدن! یا اینکه داخل خونه چه شکلی بود یا چه حرف هایی بهم زدیم. پام رو که از در بیرون گذاشتم همه چیز از ذهنم پاک شد. فقط یه تصور کلی داشتم که می گفت همه اش سوتفاهم بوده و به خوبی و خوشی حل شده. حدس می زدم این هم طلسمیه که اون عجوزه تو ذهنمون گذاشته. خانواده ی دختره هم یه دفعه غیب شدن. پلیسه اصلا بیرون نیومد، ولی من نگرانش نبودم. تمام هم و غمم این بود که برادرم رو به زنی که دوستش داره برسونم. نقشه ی دیگه ای کشیدم. این بار رفتم سراغ برادرش.

 

 

برادرش چشم آبی بود و موی طلایی بلندی داشت. ظاهر اون تنها چیزیه که کامل یادم مونده چون اواخر خواب دیدمش. از اون نابغه های دیوونه بود. چند تا جایزه ی نوبل زیست شناسی برده بود. همه اش حرف می زد. اکثرا هم بی ربط. بعضی جاها بی خودی نیم ساعت می خندید. گفت دارن روی مهندسی ژنتیک کار می کنن. گفت این طوری میتونن یه سری ویژگی های خاص رو از جنینی به یه آدم منتقل کنن و حتی می تونن با این روش قوانین فیزیک رو زیر پا بذارن. گفت فقط ممکنه عوارضی هم داشته باشه و اون شخص بعضی از توانایی های عادی آدم ها رو از دست بده. فکر کنم می خواست به خوابم و اتفاقاتی که افتاده بود جنبه ی علمی بده. من گوش نمی کردم. از داداشم گفتم. از اینکه از خواب و خوراک افتاده و عاشقه و بی تاب (دروغ گفتم در واقع :/ ) اون هم به من گوش نمی کرد. همه اش می خندید. وسط حرف هامون پا شد رفت یه ماسک مسخره ی خندان به صورتش زد. بعد دوباره نشست رو به روی من. خواستم اهمیتی ندم. اما ترسیده بودم خب. مخصوصا که حس می کردم صورتش زیر ماسک داره تکون می خوره و شکل بدنش داشت عوض می شد! یه دفعه ماسکش رو برداشت. دیدم آقای پلیس مخفی رو به روم نشسته. شوکه شده بودم. دهنم رو باز کردم تا بپرسم چطور... که مادرجان بیدارم کردن.

 

 

حالا به نظرتون، فردا شب می تونم ادامه اش رو ببینم؟

  • میخک

دوباره شور پاییزی به شور افکنده دل ها را / دوباره نغمه ی باران، به یغما برده دل ها را

دوباره عطر نارستان، سفر از پشت هیچستان / دوباره خنده ی شبنم، معطر کرده دل ها را

دوباره زردی برگی، شده همرنگ رخسارم / دوباره یاد رخساری، به عشق آلوده دل ها را

دوباره عشق او کرده، مرا مجنون تر از مجنون / جنونش خواهشم کرده، ز جان برکنده دل ها را

 

 

 

 

 

پ ن: این شعر را حوالی یلدای سه سال پیش نوشتم. عجیب است که کاغذش را باز در حوالی یلدا پیدا کردم...

پ ن2: کم کم هم خودم هم شک می کنم نکند جدا عاشق بوده ام؟ :/

  • میخک

این جانب سین دال سرم مدتی هست که سرم در حد مرگ شلوغ است! هر از گاهی به صورت نامرئی سری به بیان می زنم و بی سر و صدا می خوانمتان و حتی گاهی متنکی (دارای ک تصغیر) هم می نویسم اما وقت نمی کنم که به انتهای جمله برسانمشان چه برسد به مرحله ی انتشار! کم و بیش در جریان کوچ کردن چند عزیز از دار مجازی فانی هم بوده ام و چندین بار قصد کرده ام همه اشان را به باد فحش و ناسزا بگیرم و بعد زده ام در گوش خودم و بعد عزمم را جزم کردم نظری محترمانه و متقدانه بگذارم، آنقدر طولانی شدند که تا آمدم به قسمت اصلی حرفم برسم وقت استراحتم تمام شد و وای فای هم قطع! سکوتم بیشتر از همه برای خودم ناخوشایند است، ولیکن چاره ای هم نیست. باید آن را به چشم یک بیماری نفس گیر که هزینه های درمانش هم بیش از حد گران و کمرشکن اند دید و کج و دار و مریز با این تن مریض کنار آمد. انشالله یک روز خوب می شوم!

 

 فقط خواستم بگویم این سکوت دلیل بر نبودنم نیست که من اگر کم باشم باز هم هستم و خواهم بود و اصلا بیخود میکنم نباشم! اینکه اعتراضی هم به این جریان شکل گرفته نکرده ام دلیلش همین کم بودن و محدود بودن است. یک دفعه ای انگار همه از گور برخواسته اند و به سمت بهشت پرواز می کنند! باباجان بهشت کجا بود؟ کجا می روید آخر؟ اصلا بروید که بروید! چرا وقتی من دست و بالم بسته است و نمی توانم بیایم و بگویم اصلا خودتان می روید، با کوله بار خاطرات ما و پست هایتان چه کار دارید؟ با چه رویی می زنید روی دکمه ی حذف؟ اصلا چرا صبر نمی کنید من خسته و بی رمق برسم و بتوانم اقلا یک خداحافظی پر اشک و آه با شما داشته باشم؟ درست است که وظیفه اتان نیست اما خب جوان مردی چه حکم می کند؟ من بعد! ( با لحن جناب خان بخوانید لطفا!) کسی در دوران غیاب سین دال بردارد اسید بپاشد روی تمام نقاشی کلمات سحرانگیز نوستالژی ما، با برخورد جدی من مواجه خواهد شد! گفتم که نگویید نگفتی!

  • میخک

آرام آرام اتفاق افتاد و حالا به خودم آمده ام و می بینم کر و لال شده ام! نه حرفی را می شنوم نه می توانم صحبت کنم. دهانم را که باز می کنم یک سری اصوات ناهنجار نامفهوم خارج می شود. حقیقت تلخ است. من دیگر بلد نیستم حرف بزنم. من قادر به شناختن صداهای اطرافم نیستم. من محصور شده ام در کلمات روی کاغذ. کلماتم زندانی شده اند در قالب شعر و پست و داستان. زجه و مویه می زنم و هیچکس مرا نمی بیند. نا مرئی شده ام انگار. خورد می شوم و کسی متوجه نمی شود. همه ی اطرافیانم مرا عوضی فهمیده اند و شاید این منم که تمام مدت عوضی بوده ام. قسمت زیادی از خودم بودن و خودم را نشان دادن در گفتار خلاصه می شود و من گفتارم از خر لنگ هم لنگ تر می زند. حتی وقتی می خواهم با نوشتار منظورم را برسانم لبخند می زنند و می گویند :« چقدر قشنگ!» درد کشیدن من که قشنگ نیست! یا شاید هم هست! من عاجز شده ام از نشان دادن خودم. از گفتن خودم و از شنیدن بقیه. همانطور که گفتم، کر و لال شده ام. و همه ی اینها بخاطر زهر نوشتن است. 

  • میخک

احتمالا دارم دردناک ترین روزهای عمرم رو می گذرونم. مگه اینکه سرنوشت بهم یه دستی بزنه و دردناک ترش رو رو کنه! حالا بماند که غمم از کجا سرچشمه می گیره و دقیقا ماهیتش چیه. فقط اومدم بگم وسط شرشر اشک ریختن هام یادم افتاد 650 صفحه از رمانی که تو گوشیم تایپ کرده بودم با سوختن هارد پرید و برای همیشه از صفحه ی روزگار محو شد. اون موقع اصلا گریه نکردم. شونه هام رو انداختم بالا و گفتم به جهنم بهترش رو می نویسم! منتها امروز با یادآوری یه تیکه ی کوچیک ازش قطر اشک هام دو برابر و صدای هق هقم سی و چهار برابر شد. 

 

 

 

پی نوشت: یادم نیست کدوم عزیزی گفته بودن وقتی بلاگری تند تند پست های بی محتوا و چرت می ذاره یعنی داره غزل خداحافظی اش رو تو دلش زمزمه میکنه. امیدوارم من مشمول این قانون نشم :/

  • میخک

1

1- آیا می دانستید تام کروز در صحنه ی جنگ بین هلیکوپترهای فیلم ماموریت غیر ممکن نه تنها خودش داشته هلیکوپتر رو هدایت میکرده (هلیکوپتر سواری می کرده) و هم زمان نقشش رو هم بازی می کرده و جفتک و لگد ها رو می زده بلکه کنترل دوربین هم با خودش بوده و در واقع از خودش فیلم برداری هم می کرده؟! تازه صحنه ی پریدن از هواپیما در ارتفاع 25 هزار پایی هم واقعی بوده. یعنی خود آقای کروز واقعا از همون ارتفاع پایین پریده و واقعا کپسول اکسیژن هنری کویل رو همونجا وصل کرده. (البته بدلکار نقش آقای کویل، همه که مثل تام کروز خودشون جای بدلکارشون بازی نمی کنن!) دویدن های مافوق سریع و پرش از ارتفاعاتش و موتور سواری هاشون و بالا رفتن از دیوارهای شیشه ای بلندترین ساختمون دنیا که دیگه بماند!

 

لازم به ذکر است ایشون 58 سالشونه! از وقتی که این رو فهمیدم امید به زندگی ام 2/5 برابر شده. دوستان فردا همگی راس ساعت 6 صبح پارک نزدیک خونه ی ما جمع میشیم تا ورزش همگانی انجام بدیم. البته چون هم کرونا هست هم برف برنامه خود به خود کنسله :/ انشالله ورزش و دویدن رو بعد از کرونا شروع می کنیم.

 

 

2- دانه های درشت تیره رنگ ائوزینوفیل به درد انگل خواری می خوره. کلا هرچی از سلول های بنیادی میلوئیدی منشا بگیره نسبت سیتوپلاسم به هسته اش بیشتره. البته نباید یادمون بره که صدای اول قلب روی نوک موج R و قبل از شروع انقباض بطن ها به گوش می رسه، با اینکه انتشار موج انقباض بطن ها از قبلش و هم زمان با موج Q شروع شده. درسته بهم بی ربطن ولی خب طراح کنکوره دیگه ممکنه بهم ربطشون بده!

 

 

3- میهن بلاگ رسما تعطیل می شود. اگه تاریخچه ی درباره ی نوشتن رو خونده باشید می دونید که حدود شش سالی رو مهمون میهن بلاگ بودم اما با شنیدن این خبر اصلا آبغوره نگرفتم و ناراحت هم نشدم حتی! اونجا خونه ی امن و راحتی بود برام منتها همون طور که در تقویمم ثبت کردم از 25 اردیبهشت ماه 99 بود که میهن بلاگ کم کم محو و نابود شد. تمام کامنت ها غیب شدن. هم در پنل من و هم در صفحه ی وبلاگم. میهن بلاگ تمام خاطراتم رو آروم آروم سوزوند. از خونه ی خودم با تی پا بیرونم کرد و یه تف هم انداخت تو صورتم. الان که یه خونه زندگی جدید برای خودم دست و پا کردم و دارم به یه آرامش نسبی می رسم میاد ازم عذرخواهی کنه؟ هه! البته عذر خواهی هم نه، خداحافظی! الان وقت خداحافظیه؟! شخصا از اینکه مجبوریم از شما خداحافظی کنیم اصلا هم ناراحت نیستم!

 

 

4- اگه ارتفاع مایع سمت ذخیره ی گاز بیشتر باشه فشارش در سمت چپ معادله جمع میشه وگرنه که سمت راست معادله. این رو نباید یادم بره. همون طور که نباید یادم بره محاط بودن در چیزی یعنی داخلش بودن و محیط بودن بر چیزی یعنی بیرونش بودن و احاطه داشتن بهش.

 

 

5- دانشمند مملکت رو توی شهر و کشور خودش وحشیانه می کشن، بعد جالبه هنوز هم هستن کسانی که میگن شما ها زیادی خشنید! اصلا انسانیت ندارید! با صلح جهانی مخالفید! چشم ندارید صلح و آرامش و شادمانی ما در سایه ی ابرقدرت های مهربون گوگول مگولی رو ببینید و همه اش می خواید جنگ راه بندازید! ما هیچ ما نگاه! :/

 

 

6- رمز مثلثات فقط و فقط در تمرین زیاده. دیدی یه مدت به خودت مغرور شدی و پز این رو دادی که ژنتیکی مثلثاتت حرف نداره الان نمی تونی یه دونه تستش رو هم حل کنی؟ به خودت بیا الی جان!

 

 

7- مدتی هست که یه موضوعی رو مغزم به طرق مختلف رژه میره. از وقتی تصمیم گرفتم پستش کنم 10،12 نفر از روش های مختلف بهم گفتن که پست هات زیادی طولانیه و حوصله امون نمی کشه بخونیمش و اصلا مگه ما وقتمون طلا نیست که سعی می کنی با خزعبلاتت هدرش کنی؟ البته نامردی نکنم خیلی هاشون مودبانه گفتن فقط چندتاشون فحش دادن :/ تلاش بی وقفه برای کمتر حرف زدن و بریدن سر و ته حرف هام داره خفه ام می کنه!

 

 

8- اگه اون پست رو منتشر نکنم قطعا به این نتیجه رسیدم که طولانی نویسی حتی در وبلاگ هم خواننده نداره و یعنی وبلاگ نویسی و کلا مجازی نویسی به هیچ دردی نمی خوره. شاید چند روز بعد دکمه ی حذف رو زدم و پناه بردم به دفترم. بهتر! اینطوری منسجم تر می نویسم و آماده تر میشم برای چاپ کتاب... البته این روزها کسی کتاب هم نمی خونه.... اصلا تغییر رشته میدم و میرم فیزیک کوانتوم می خونم و ماشین زمان اختراع می کنم و بر می گردم به 70، 80 سال پیش. اونجا روزنامه ی درباره ی نوشتن رو احداث می کنم و هر روز هر چقدر عشقم بکشه می نویسم و مطمین باشید کلی هم فروش می ره روزنامه ام! شما هم بریده ای نوشته هام رو در موزه ها و کتابخونه های قدیمی پیدا می کنید و با اشک و آه می خونید و افسوس می خورید این چنین گوهر نایابی چرا جوون مرگ شد و چرا ما هیچ وقت حضورش رو درک نکردیم؟ (امید به زندگی ام کاهش نیافته، مطالبم اونقدر تاثیرگذار بودن که ساواک سرم رو کرد زیرآب وگرنه فسیلم برای زیارت با شما باقی می موند)

 

 

9- تایید کامنت ها معضل بزرگی شده برام!

  • میخک

بقچه یک جورهایی مرا یاد خودم می اندازد.

 

اواخر شهریورماه بود و در حوالی نزول پاییز رگه هایی از شاعرانگی در تک تک ثانیه های آخر به چشم می خورد. این حال و هوا به بلاگستان هم سرایت کرده بود. من گوشه ی خانه پشت کامپیوتر نشسته بودم و یک فنجان شعر سر می کشیدم که یک جور سوزش سر انگشتانم حس کردم. یکی از بیت ها ایرادی داشت. دلیلش را نمی دانستم اما حسش می کردم. صالحه از همان برایم صمیمی ترین و باصفا ترین و دوست داشتنی ترین بلاگر دنیا بود. نه می توانستم بدون نظر گذاشتن رد بشوم و نه می خواستم الکی به به و چه چه کنم! تمام زورم را زدم و آنقدر به سلول های خاکستری مغزم فشار آوردم که یک عبارت جایگزین برای بخش نامتوازن شعرش پیشنهاد کنم. چندان عبارت دل نشینی نبود و سواد و ذوق ادبی من خیلی خیلی کمتر از او. در تردید بودم که برایش بنویسم یا نه، که پدر صدایم کرد. قرار بود برویم جایی. کجایش را یادم نیست فقط یادم است تمام مدت ذهنم با همان عبارت درگیر بود. آنقدر کش و قوس و طولش دادم که وقتی به خانه برگشتیم میشد یک جورهایی شعر صدایش زد!

 

از همان لحظه خودم را شاعر صدا کردم. با چهره ای جدید وارد مدرسه شدم و نمی دانید چه ذوقی داشت! اعتماد به نفسم بیشتر شده بود و همه چیز در نگاهم دوست داشتنی تر. این نگاه در دبیرستان تشدید شد. هیچ یادم نمی رود روز اول مهر که پای تخته انشایم را خواندم و معلم حدس زد :« شعر می گویی، نه؟» یا آن زنگ تفریح هایی که همه سرک می کشیدند به دفترم و من هم همیشه ی خدا در حال خط خطی کردنش بودم. حالا یا با شعر یا با داستان! می نوشتم و می سراییدم و هر روز می فهمیدم نوشته های دیروزم تا چه حد فاجعه آمیز بوده اند! خود آموز جلو رفتم. دوستان خوبی هم داشتم. ثمین که خودش چند پیراهن بیشتر از من در ادبیات پاره کرده بود و حرفه ای می نوشت، شده بود همدم و هم راهم. روزهای قشنگی داشتیم با هم... صبا و هاجر و نیلوفر و... همه بودند و همه دنیای قشنگی را در ذهن هایمان ساخته بودیم.

 

سال آخر نزدیکتر می شد و همه امان درگیر کنکور و حواشی اش. دیگر وقت نداشتیم برای عشق ورزیدن و شاعرانه خواندن همدیگر. ضربه ی نهایی را هم که ثمین وارد کرد. بی سر و صدا و بدون خداحافظی پرونده اش را گرفت و دیگر در مدرسه امان پیدایش نشد! از گوشه و کنار شنیدم در مدرسه ای با معلم های تراز بالاتر و کارنامه های قبولی درخشان تر ثبت نام کرده. قلبم شکست. پشتم خالی شد. قلم از دستم افتاد. از او گله ای ندارم و درکش می کنم اما انگار بدون او نوشتن برایم سخت شده بود. الان حدود یک سال و شش ماه است که یک تک بیتی هم ننوشته ام. درست از لحظه ای که ثمین را دیگر ندیدم.

 

گفته بودم بقچه مرا یاد خودم می اندازد؟ اوایلش دوست داشتم شعرهایم را با صدای بلند برای همه بخوانم. برای هر رهگذری که از کنارم می گذشت. زن های زیادی را دیدم که با لبخند نگاهم می کردند و میگفتند :« چه قشنگ! منم وقتی هم سن تو بودم شعر می نوشتم. اما الان دیگه دورانش گذشته... قدر این روزهای خودت رو بدون دختر...» و من اخم می کردم. بدم می آمد از این نوع نظر دادنشان! انگار پیشاپیش اعلام می کردند قرار است این ذوق امروز من یک جایی تمام شود. و من با تمام قوا با آنها مخالفت می کردم. می خروشیدم و فریاد می کشیدم. شعر نوشتن من از سر هوا و هوس و دل خوشی نبود. به زنده بودنم وصل بود انگار. نمی خواستم! اجازه نمی دادم که این شاعرانگی فروکش کند و بعد چشمه اش خشک شود. بعد هم که میدانید چه شد. خشکید. خیلی زودهم خشکید. تابستان 96 ظهور کرد و تابستان 98 رخت بست از وجودم. عمرش زیاد به این دنیا نبود انگار...

 

بقچه مرا یاد خودم می اندازد. یاد تک تک زن هایی که در دوران نوجوانی شعر می گفتند و حالا نه! قضیه وقتی خنده دار می شود که می بینم صالحه هم دیگر نمی نویسد حتی! انگار همه امان طلسم شده ایم. نمی دانم دقیقا ربطش به جنسیت چیست اما ندیده ام که این اتفاق برای شخص مذکری بیفتد. دلیلش نامعلوم است! انگار همه امان بعد از چند سال قلم را می بوسیم و می گذاریم کنار. البته قبلش یک مدتی هم سبکمان را به داستان نویسی تغییر می دهیم. آنهایی که می گویند :« وای! یادش بخیر! منم نوجوونی هام رمان می نوشتم. داستان می نوشتم....» دیگر بیش از اندازه لجم را در می آورند! احتمالا باور نمی کنید اگر بگویم نصف بیشتر این آدم ها واقعا جدی نوشتن را پیگیری می کردند و خیلی هایشان کلاس و دوره هایش را هم پشت سر گذرانده اند. اما بعدش چه؟ یک روز بیدار شدند و دیدند نمی توانند بنویسند. روزهای بعدش هم نتوانستند و کم کم مجبور شدند رویاهای قدیمی اشان را به عنوان یک خاطره ی خودش قدیمی یاد کنند. من نمی خواهم به این سرنوشت شوم دچار شوم. نمی خواهم درگیر زندگی و خانه داری و شاید شغل کارمندی ام شوم و تنها تفریحم بشود خروار خروار خرید کردن و عشقم می شود آویختن یک عالمه دستبند و النگوی طلا!

 

من باور دارم یک استعداد نابود نمی شود. فقط یک جایی در پس زمینه ی ناخوداگاهمان خودش را مخفی می کند. منتظر است ما پیدایش کنیم و بیرون بکشیمش. منتظر است نجاتش دهیم. قبل از اینکه این از دست رفتن ها دومینو وار بقیه ی توانایی هایمان را هم فلج کند و مثل ویروسی مهلک تمام سیستم ایمنی علایقمان را از پا در بیاورد. باید برش گردانیم. باید!

 

پست اولین شعر مرا به فکر فرو برد. یادم آمد زمان هایی که در بند قافیه و آرایه و اینطور چیزها نبودیم. ساده تر می نوشتیم. باور دارم خیلی از بلاگرها حداقل در مرحله ای از زندگی اشان شاعر بوده اند. اولین شعرهایشان هرچقدر هم به نظر خودشان پر ایراد و خنده دار بیاید بهتر از هیچ است! بهتر از ننوشتن است! پس بگذارید یک جور چالش راه بیندازم که حالت نیمه اجباری هم داشته باشد. همه ی شمایی که گوشه ای از دفتر یا کتاب هایتان می نوشتید (یا شاید مثل من روی دستمال کاغذی:/ )، شماهایی که حتی نوشتن خود را باور نداشتید و ندارید. دعوتید به این چالش. به چالش زنده کردن دوباره ی شاعر درونمان. اولین شعرتان، یا حتی اگر نمی خواهید شعر صدایش کنید معرتان را منتشر کنید. بگذارید انگیزه و شوق آن روزهایمان را با هم دیگر مرور کنیم. بگذارید عشقمان را با چنگ و دندان در دستمان نگه داریم. موافقید؟

 

 

 

 

ممنونم از : بقچه ، خودم( :دی ) نفس ، عینک ، مونی ، وایولت ، استلا ، هلن ، کیمیا مهاجر ، عشق باران

  • میخک

دعوت خودم رو اجابت می کنم و اولین شعری که در دفترم ثبت کردم رو می نویسم:

 

 

زیر این سقف کبود           شعر من از نو شد

هرچه به ذهن رسید        بر قلم جاری شد

من نبودم شاعر              بر دلم واجب شد

با قلم چند صباح             آسمان آبی شد

غنچه از خواب پرید           بلبلی راوی شد

:«هان! بهار آمده است!»     این خبر سازی شد

که قلم را رقصاند            خط کاغذ پر شد

زیر این سقف کبود           شعر من از نو شد

 

 

پ. ن: البته گویا این شعر هم هست اما نمیدونم کدومشون قدیمی ترن!

  • میخک

به دلایل مختلف مطمینم که هشتاد سالگی ات را نمی بینی. هیچ اصراری هم ندارم که دعا کنم حتما زنده باشی و با صورتی که به اندازه ی آسفالت های شهر چین و چروک دارد و دهانی که اگر دندان مصنوعی ات را درونش نگذاری جمع می شود و لب های خشک ترک ترکت روی چند بار روی هم تا می خورند و چشم هایی که بی عینک یا با عینک هیچ سویی ندارند و قدی که از دال اسمت هم خمیده تر است در این دنیا دست و پا بزنی. خودت می دانی چقدر از سر بار بقیه شدن نفرت دارم. می دانی حالم بهم می خورد از اینکه آنقدر ضعیف بشوم که از پس کارهای روزمره ی خودم هم بر نیایم و منت نوه و نتیجه را بکشم و برای یک لقمه غذا جلویشان کوچک شوم و هزار نفر پشت سرم بگویند :« ایش! این چرا نمی میره!» شاید خیلی ها بخواهند این حقیقت را انکار کنند اما اتفاقی است که بخواهیم یا نخواهیم از هشتاد سالگی به بعد برایمان می افتد و من آنقدر احمق نیستم که آرزو کنم تا آن زمان زنده بمانم و شاهد خورد شدن شخصیتی که این همه سال برایش زحمت کشیده ام باشم! الان که این نامه را می نویسم معتقدم مرگ حق است و حتی یک جور نعمت! قطعا تو هم مدتی هست که به این نتیجه رسیده ای. از آن بالا داری همه چیز را نگاه می کنی. این طوری خیالم راحت تر است که بهانه ی آلزایمر ( که قطعا در این سال های آخر خوره ی جان خودت و بچه هایت شده بود) و اینطور چیزها رو نمی آوری و حتما نامه ام را می خوانی. می بینی؟ آنقدر حواس پرتم که خودم یادم رفت سلام کنم. سلام!

 

سلام الی جانم! دوست دارم حال و احوالت را بپرسم اما می دانم که نمی توانی جواب بدهی. راستش اگر جواب می دادی هم نمی پرسیدم. از حرف هایی که ممکن است بزنی می ترسم. این روزها زیاد به دنیای پس از مرگ فکر می کنم. دلیلش را اصلا یادت هست؟ بگذریم، مدام صدایی « الناس نیام فإذا ماتوا انتبهوا...» را در گوشم زمزمه می کند و من هزار و یک جور تعبیر برایش تجسم می کنم. کاش می شد بگویی بیدار شدن چه حسی داشت! نمی خواهم کس دیگری از مرگ برگردد و برایم تعریف کند. می دانم بیدار شدن برای هرکسی متفاوت و می خواهم بدانم برای شخص تو چطور بود؟ آزاردهنده بود یا آرام بخش؟ وحشت کرده بودی یا لبخندی گوشه ی لبت نشسته بود؟ منتظرش بودی یا غافل گیرت کرد؟ بگذریم، حالا که صرفا شنونده ای و من متکلم وحده بگذار از خودم برایت بگویم. خود این روزهایم را که خودت هم از سر گذرانده ای و حرفی برای اضافه کردن نیست. از فردای خودم می گویم، فردایی که گذشته ی تو را می سازد. من الان یک سرم با چهار میلیون و هفت هزار و نهصد و نود و نه سودا ! یکی یکی آرزوهایم را نامم ببرم یا خودت بخاطر داری اشان؟ اصلا مگر می توانی فراموششان کنی؟! رویا هایم امروز محقق نمی شوند. شاید فردا و پس فردا هم نشوند و از کجا معلوم شاید الان داری پوزخند می زنی و می گویی :« هیچوقت محقق نمی شوند بچه جان!» اما... اما من دست از تلاش هایم بر نمی دارم. به تو قول می دهم، تویی که بیش از همه از کاهلی و بی ارادگی هایم زخم خورده ای. تویی که شاید از امروز من نفرت داری حتی! به تو قول می دهم و این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. من فردای بهتری را برایت می سازم. هوای خانواده و دوستانت را بیشتر خواهم داشت. من که ندیدم چطور اشتباهاتی در زندگی ات داشته ای. اما با کمی قدرت تخیل می توانم از هرکدامشان درس بگیرم و این طوری خط زمانی جدیدی را آغاز کنم. اینطوری حتی اگر تا هشتاد سالگی هم زنده بمانم شاید هیچوقت تو را در هیچ آینه ای نبینم و اگر ببینم هم اصلا نمی توانم تشخیص بدهم این تو هستی یا مخاطب نامه ای که اواخر پاییز 99 نوشته بودم و اصلا این دو با هم متفاوت اند یا نه و  اگر هستند وضع کدامشان بهتر است یا بدتر! پس نوشتن چنین نامه ای کار بیخودی است! بنویسم که چه بشود؟! بخوانی و بخندی و رد شوی؟ بعد هم از خودم بابت اینکه موجبات شوخی و خنده ی خودم در گور را فراهم کردم تشکر کنم؟ خب انگار این هدف هم محقق شد. خداحافظ!

 

 

 

ممنونم از نفس :)

هر کسی تاحالا دعوت نشده شرکت کنه، من یادم نیست چه کسایی شرکت کرده بودن حتی! 

  • میخک

آذر یعنی آتش

آن آتشی که درون قلبت گر می گیرد و زبانه می کشد

آذر می سوزاند و پاک می کند

آذر یعنی خداحافظی

رها شدن از همه ی آن عشق های آبکی و خیس از نم پاییز

آذر یعنی داغ جدایی

گرمایی که در تمام دوران یخ زده ی فراق زنده نگهت می دارد

آذر یعنی امید

امیدی که از زیر خاکستر ها سر بلند کرده

آذر یعنی رقصیدن

با باد یا بدون باد

روی خاک یا بر فراز آسمان

آذر یعنی خاموش نشدن

دل کندن از رنگ و عطر برگ های خشک

آذر یعنی سیال بودن

یعنی تمام نشدن ظرف عشق در یکی از فصل های سال

آذر یعنی آتش

یا حتی بیشتر از آتش...

 

  • میخک