خواب دیدم آخر شبه و خانوادگی توی پذیرایی خونمون نشستیم. شکل خونه ی خودمون نبود. بیشتر شبیه خونه های فقیرانه ی هندی بود و کلی هم نخ های رنگی رنگی از در و دیوارش آویزون بود. من مشغول آشپزی بودم. یهو یه دختری که ساری زرد پوشیده بود و گویا خواهر ناتنی من بود دوون دوون اومد سمتم و گفت :« می دونستی داداشت عاشق شده؟» قضیه ی عاشق شدنش رو از خیلی وقت پیش حدس زده بودیم اما هر کاری می کردیم یک کلمه هم حرف نمی زد. دویدم سمتش و برای بار ده هزارم ازش خواستم اگه حرفی داره بهم بگه. اون هم با بیخیالی تموم توضیح داد چند ماه پیش یه دختر رو دیده و عاشقش شده.
همین. فقط همین رو گفت ولی کل خونواده (که توی خواب جمعیتش ده برابر خونواده ی واقعی من بود) تو هول و ولا افتادن که حالا چجوری این دو کبوتر عاشق رو بهم برسونیم. من گویا خواهر بزرگتر بودم و احساس مسئولیت بیشتری داشتم. واسه همین مدیریت ماجرای خواستگاری افتاد گردن من. دختره خودش هندی بود. باباش ایرانی، مامانش انگلیسی و برادرش سوئدی. نپرسید چطوری میشه که خودم هم نمی دونم! به هر حال مقیم دوبی بودن. چمدون هامون رو بستیم و طایفه ای رفتیم دوبی. خانواده ی دختره از اون مولتی میلیاردرها بودن. باباش مالک تمام رستوران ها و هتل های دوبی بود و نصفشون رو هم زده بود به اسم دختر یکی یه دونه اش. خود دخترخانم آوازه ی زیبایی اش در کل آسیا پیچیده بود و مثل شاهزاده ها همیشه از پشت پرده آدم ها رو ملاقات می کرد و هیچکس لیاقت این رو نداشت که رو در رو باهاش حرف بزنه و زیبایی افسون کننده ی ایشون رو از نزدیک ببینه. مونده بودم داداش من از کجا دیدتش و چطوری عاشقش شده. اصلا نمی دونم چرا فکر می کردیم عاشقه وقتی هیچ کدوم از رفتارهاش اینطوری نشون نمی داد و نسبت به همه چیز بی تفاوت بود. ما صد برابرش استرس داشتیم که اگه نشه چی، اگه جواب رد بده...
توفیق دیدار خود عروس خانم که محال بود گیرمون بیاد. رفتیم شرکت پدرش. که اونجا از در ورودی با تی پا بیرونمون کردن و گفتن ما فقیرهای بی همه چیز حتی لیاقت این رو نداریم که پامون رو روی سنگفرش اونجا بذاریم. حالا خوبه حرف هامون رو نزده بودیم :/ نشستم فکر کردم و نقشه کشیدم. با خدمتکار خونه اشون دوست شدم و ازش راجع به مادر عروس اطلاعات گرفتم. اینطوری بهم گفت :« اوایل که وارد قصرشون شدم فکر میکردم خانم لال هستش. هیچ وقت حرف نمی زد. اکثر اوقات هم اصلا از تختش بلند نمی شد. بعد فهمیدم نخیر، افسردگی داره. البته خودش معتقده که طلسم شده و شیطان روحش رو تسخیر کرده و قدرت تکلم رو ازش گرفته. چه حرف ها! پولدارها هم از سر بی دردی میزنه به کله اشون ها!...» منم مثل خدمتکارشون این جنبه ی شیطانی قصه رو جدی نگرفتم. کلی برنامه ریزی کردم و دقیقا نمی دونم چطوری موفق شدم خانم رو برای خرید بکشونم بیرون و بعد چند تا آدم ربا رو استخدام کردم که به زور بیارنش به بازار سر پوشیده ی وسط شهر نه یکی از اون برج هایی که ما رو راه نمیدن! نقشه ام موفقیت آمیز بود و گل روی خانم رو دیدم. اما آدم رباها بعد از گرفتن پولشون بهم خیانت کردن. انگار از اول نقشه اشون این بوده که الماس توی گردنبند خانم رو بدزدن. همه چیز هم داشت می افتاد گردن من! هر چقدر تلاش کردم منصرفشون کنم موفق نشدم. همون لحظه یکی از آدم رباها که نقاب زده بود برگشت بقیه اشون رو کشت. نقابش رو برداشت. شناختمش. نمی دونم از کجا اما می دونستم که پلیس مخفیه. به هر حال نجاتمون داد.
شروع کردم با ملایمت با خانم حرف زدن و راضی کردنش به این وصلت. اصلا گوش نمی داد. فقط بهت زده و بی حال خیره شده بود به یه نقطه. یه همراهی هم داشت که نقش مترجم رو برای نگاه های خانم بازی می کرد. در واقع فقط داشت به ما فحش می داد. من اهمیتی بهش ندادم و اونقدر گفتم که بالاخره دل خانم نرم شد. نوع نگاهش عوض شد. گاهی سر تکون می داد. دهانش رو باز کرد تا یه چیزی بگه که یه دفعه خشکش زد. خیره شده بود به یه نقطه وسط بازار. رد نگاهش رو گرفتم. یه زن عجیب عظیم الجثه ی گوژپشت با کلی خط خطی روی صورتش رو دیدم. لباس بنفش سیرش هم شبیه شنل جادوگر ها بود. مادر عروس داشت از ترس می لرزید. پلیس مخفیه داد زد ما چند ساله دنبال این زن می گردیم! و دوید دنبالش. منم حس کردم هر چی هست به دست این عجوزه حل می شه. دویدم دنبالش. اصلا متوجه نبودیم که چرا یه دفعه بازار اینقدر خالی شد. پرنده پر نمی زد. فقط صدای جیغ اشباح میومد. می دویدم و سر راهمون کلی کاسه کوزه رو هم می شکوندیم. عجوزه هی غیب می شد و یه جای دیگه ظاهر می شد. آخرش با هماهنگی من و آقای پلیس مخفی راه پس و پیشش رو بستیم و گیرش انداختیم. وقتی دید راه فراری نداره لبخند زد. ما رو با خوش رویی به خونه اش دعوت کرد.
اصلا نمی دونم چی شد که قبول کردیم و همگی رفتیم خونه ی اون! یا اینکه چرا زنگ زدیم و تمام خانواده ی من خانواده ی دختره هم اومدن! یا اینکه داخل خونه چه شکلی بود یا چه حرف هایی بهم زدیم. پام رو که از در بیرون گذاشتم همه چیز از ذهنم پاک شد. فقط یه تصور کلی داشتم که می گفت همه اش سوتفاهم بوده و به خوبی و خوشی حل شده. حدس می زدم این هم طلسمیه که اون عجوزه تو ذهنمون گذاشته. خانواده ی دختره هم یه دفعه غیب شدن. پلیسه اصلا بیرون نیومد، ولی من نگرانش نبودم. تمام هم و غمم این بود که برادرم رو به زنی که دوستش داره برسونم. نقشه ی دیگه ای کشیدم. این بار رفتم سراغ برادرش.
برادرش چشم آبی بود و موی طلایی بلندی داشت. ظاهر اون تنها چیزیه که کامل یادم مونده چون اواخر خواب دیدمش. از اون نابغه های دیوونه بود. چند تا جایزه ی نوبل زیست شناسی برده بود. همه اش حرف می زد. اکثرا هم بی ربط. بعضی جاها بی خودی نیم ساعت می خندید. گفت دارن روی مهندسی ژنتیک کار می کنن. گفت این طوری میتونن یه سری ویژگی های خاص رو از جنینی به یه آدم منتقل کنن و حتی می تونن با این روش قوانین فیزیک رو زیر پا بذارن. گفت فقط ممکنه عوارضی هم داشته باشه و اون شخص بعضی از توانایی های عادی آدم ها رو از دست بده. فکر کنم می خواست به خوابم و اتفاقاتی که افتاده بود جنبه ی علمی بده. من گوش نمی کردم. از داداشم گفتم. از اینکه از خواب و خوراک افتاده و عاشقه و بی تاب (دروغ گفتم در واقع :/ ) اون هم به من گوش نمی کرد. همه اش می خندید. وسط حرف هامون پا شد رفت یه ماسک مسخره ی خندان به صورتش زد. بعد دوباره نشست رو به روی من. خواستم اهمیتی ندم. اما ترسیده بودم خب. مخصوصا که حس می کردم صورتش زیر ماسک داره تکون می خوره و شکل بدنش داشت عوض می شد! یه دفعه ماسکش رو برداشت. دیدم آقای پلیس مخفی رو به روم نشسته. شوکه شده بودم. دهنم رو باز کردم تا بپرسم چطور... که مادرجان بیدارم کردن.
حالا به نظرتون، فردا شب می تونم ادامه اش رو ببینم؟
- ۱۴ نظر
- ۳۰ آذر ۹۹ ، ۱۵:۵۰