غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است

نمی شود آقا! نمی شود! نمی شود هر چه شخصیت در داستان ها هست ریخت وسط دایره و انتظار داشت نتیجه ی کار قابل تحمل شود! مثلا آن خرگوش بی نوا را ببین! سه ساعت است دارد بالا و پایین می پرد و التماس می کند تا شاید آقای لوژین ساعتش را به او پس بدهد، درست است که اگر آن را پس بگیرد هم جز دو کلمه ی « دیرم شده! وای! دیرم شده!» چیزی نمی گوید و تازه بعدش هم در این سرزمینی که از عجیب هم عجیب تر است جایی را نمی شناسد که بخواهد به آن جا برود و هیچ کاری هم ندارد که برایش دیرش شده باشد! ولی باز هم این کار آقای لوژین صحیح نیست. آنقدر از بهم خوردن نامزدی اش با دونیا کفری شده است که حالا که ساعت قشنگ تری گیرش آمده می خواهد به دزدمونا هدیه اش بدهد و از او خواستگاری کند و لج هملت را بیش از پیش در بیاورد! چند تا اسب و خروس هم دور و بر آقای خرگوش ایستاده اند و در تردیدند به او کمک بکنند یا نه که خوکی کت و شلواری وارد می شود و اعلام می کند که این خرگوش جاسوس آقای جونز است و همه ی اینها نقشه است و ما نباید فریب بخوریم وگرنه همه ی آنچه که با مشقت به دست آورده ایم را می بازیم! وینستون کمی آن طرف تر پیاله ی دیگری را سر می کشد و زیرلب پوزخند می زند. لنی موهای قرمزش را پیچ و تاب می دهد و از فاصله ی چند صد متری یکی از گوسفندان مزرعه را شکار می کند و جدا از هیاهویی که به پا می شود الکسی ایوانوایچ با اخم غلیظی دبه می کند و می گوید این بار پنج هزار سکه میگذارد وسط و امکان ندارد که او بتواند از یک کیلومتری کبوتری را شکار کند. لنی فقط لبخند می زند. راسکولنیکوف از پشت کت آقای معلم می گیرد و از او می خواهد که این مسخره بازی ها را تمام کند و با هم بروند مادربزرگ پونیا را بکشند و پولدار شوند و با این پول حتما می شود یک خانه ی خوب در والهالا خرید و اصلا شاید پدر عبدالله پری را برده باشد آنجا و با همین کار سبب خیر شویم و این خواهر و برادر را بهم برسانیم! البته هیچ کدامشان خبر ندارند که برقک ها خیلی وقت است جیب هر دویشان را خالی کرده اند. در همین حین گلوله های آتشین بالای سرشان شناورند و غولی سوار بر موتور پرنده اش با پیرمرد ریش سفیدی که سوار گوزن پرنده اش شده جر و بحث می کند و این پایین هم بچه های تیم جوادیه در حال آنالیز وضعیت هستند و تند تند به فرمانده یونس گزارش می دهند آقای مورتیمر آخرین بار کجا دیده شده تا شاید او بتواند با باز خوانی کتاب ها این اوضاع قاراشمیش را سامان ببخشد! خرمگس تمام مدت با نیشخندی مطالب مجله ی طنزش را می نویسد و از این فرصت بسی مسرور است. صبا پای چپ و راستش را بهم می کوبد و روی زمین فرود می آید و داد می زند :« اینجا چه خبر است!؟» جماعت کوری که دست هایشان را بهم قلاب کرده اند متوجه حضورش نمی شوند و بهم برخورد می کنند و همه زمین می افتادند و پراسپر دست هایش را در جیب شلوارش می گذارد و قاه قاه می خندد. تام سایر آن طرف تر با لحن بیخیالی از قهرمان بازی هایش می گوید و تام سوییفت حرص می خورد و فهرست اختراعاتش را ردیف می کند و آن یکی تام که دنیا را نجات داده اصرار دارد که هیچ نسبتی با این دو تا آشخور ندارد! اولیور تا اسم آش می آید بغض می کند و پیرمرد شعری در فراق دریا و قایقش می سراید و کوزت چشم هایش پر می شود و یاد پدر مرحومش می افتد و شوهرش باز غیرتی می شود و دستش را می گیرد تا او را به خانه اشان ببرد و به دیوار بسته ی این پست بر می خورد. رستم که دیگر کاسه صبرش لبریز شده به آرش اشاره می کند که یک تیر هوایی آتشین بزند و همه ساکت می شوند و ناگهان هلن از وسط جمع رد می شود و رستم به تته پته می افتد و حرفش یادش می رود و الیزابت چشم غره ای می رود و تهمینه با پشت ماهیتابه بر فرق سرش می کوبد. بچه های قد و نیم قد ویزلی از گوش های اژدهای آتشین گرفته اند و اشک بنده خدا را در آورده اند کلارک جوگیر شده که این حیوان بدبخت را مداوا کند و اسنوبل رای موافق می دهد و مارمی درصدد است اصول تربیتی اش را روی این بچه ها هم پیاده کند و مردی با پالتوی دراز و کلاه زشتش روی زمین دراز کشیده و با ذره بین رد پنجه های اژدها را بررسی می کند تا بفهمد از کجا آمده تا شاید راه خروج را پیدا کنند و جین ایر دست هایش را بهم می فشارد و به درگاه پروردگار دعا می کند و سفید برفی با اشک سیبش را گاز می زند تا شاید این قصه ی تلخ پایان بیابد. و من؟ من دیگر اعصاب برایم نمانده و بیشتر نگران شخصیت های فرعی بی گناهی هستم که اصلا اسمشان را هم یادم نیست! می روم ساعت را از دست آن مرد چاق عوضی می قاپم و می شکنمش و از این دنیای طلسم شده بیرون می آیم.

گفته بودم که! از چنین پستی انتظاری جز مزخرف بودن نمی توان داشت!

 

 

با تشکر از بلاگردون بابت این چالش زیبا :)

دعوت میکنم از: آرتیمس،  آقای دژاوو ، آقای راینر ، آقای ساربان ، آقای علیرضا ، آقای عینک، آقای هیچ ، بلوبل ، پاییز ، حدیث (خانمچه جدید) ، خانم نیکولا ، خانم مهاجر ، دختر دماغ گوجه ای ، دکتر هرمیت ، ز. الف ، سپیده ، سرکار علیه ، سلویگ، سیمیا ، فاطمه (بلاگی از آن خود) ، فائزه ، گلشید ، میس رایتر ، نسیم بهاری ، نفس ، نوبادی ، نیکنوچا ، هلن پراسپرو ، واران

 

اگه یادم افتاد بازهم اضافه می کنم :دی

  • میخک

هارت و پورت راه انداخته بودم که آخر ای بی انصاف ها! فقط چهار جمله؟! من در چهار جلد کتاب هم نمی توانم خودم را توصیف کنم و اساسا این امر ممکن نیست! دیدم خیلی ها با کمی دستکاری در قوانین چالش دلی نوشتند و خیلی هم خوب خودشان را توضیح دادند. دیدم فقط منم که از قافله عقب مانده ام و توخالی بودن ادعاهایم دارد ثابت می شود. کلیک کردم روی دکمه ی ارسال مطلب جدید. عنوانی را انتخاب کردم که پیشاپیش اعلام کند قرار است حسابی روده درازی کنم. اما هر چه فکر کردم ندانستم چه باید بنویسم!

:« سلام، من سین دال هستم. البته سین نوشته می شود ولی الی خوانده میشود؛ چون...»

این طور که نمی شود! به همین پیش نویس رضایت دادم و رفتم چرخی در فهرست مطالبم بزنم. چشمم به عنوان عجیب غریبی خورد. یادم نمی آمد پستی به اسم پشت صحنه نوشته باشم. شروع کردم به خواندنش. هفتاد و هفت شاخ از زوایای مختلف سرم بیرون زد. این دیگر چه شوخی مسخره ای بود؟! لابد کار یکی از همکلاسی هاست. تمام شایعاتی که پشت سر استاد می گفتند را نوشته. بی خود کرده! چرا در وبلاگ من؟! اصلا رمز عبور و نام کاربری ام را از کجا پیدا کرده! جوابی که برای آن سوال نوشته بودم را از کجا فهمیده؟ اصلا چطور توانسته به خودش همچین اجازه ای بدهد! حتی با اشاره به دخترک زشت ردیف دوم به من هم کنایه زده! رو را بروم! باید حقش را کف دستش بگذارم!

 

 

شال و کلاه می کنم و از اتاقم می زنم بیرون. اصلا نمی دانم دارم سراغ چه کسی می روم! خون جلوی چشم هایم را گرفته. احتمالا از یقه ی اولین نفری که سر راهم سبز شود می گیرم و سرش داد و بی داد می کنم. این حرکت زشت نباید بی جواب بماند. در آسانسور باز می شود. استاد رو به رویم ایستاده. در دستش یک جعبه شیرینی است. شهامتم را از دست می دهم. اگر خوانده باشد چه؟ اگر به گوشش رسانده باشند؟ حتما این را از چشم من می بیند. حتما تاحالا آبرویم رفته است و خودم خبر ندارم! به جهنم! می خواستم چهار ترم بی خود و بی دلیل مرا مردود نمی کرد تا این همه حرف پشت سرش درست نشود! می روم کنارش می ایستم. در بسته می شود. جعبه ی شیرینی را به سمتم می گیرد. زیرلب تشکر می کنم و ماسکم را بالا می کشم تا بداند بخاطر کروناست که بر نمی دارم. چند لحظه بعد سر صحبت را باز می کند.

:« همه چیز تموم شد. ترک کردم.»

صد تا صلوات نذر می کنم که منظورش را اشتباه برداشت کرده باشم. از سکوتم دست پاچه می شود.

:« راستی، ببخش که بی اجازه از صفحه ات استفاده کردم. دلم می خواست یه جایی اون حرف ها رو بزنم و... اصلا نمی دونم برای چی! چرا اون کار رو کردم. شاید...

 

 

توضیح می دهم اما یقین دارم که نمی شود. با همان چشم های درخشانش به من زل زده. خشمگین است. این خشم چشم هایش را زیبا تر می کند. شاید دارد فحشم می دهد. شاید سرم داد می زند. چیزی نمی شنوم. حتی صدای خودم را. شاید هم اصلا از همان اول سر صحبت را باز نکردم و این اتفاقات فقط در ذهنم افتاده. راستی، هنوز راز پشت صحنه ی سوالم را نخوانده؟ هنوز نمی داند؟ یا به روی خودش نمی آورد؟ پس چرا الان عصبانی است؟ اصلا نگاهش به سمت من است یا... در طبقه ی همکف از آسانسور بیرون می رود. حتی خداحافظی هم نمی کنیم. دقیق نمی دانم چند دور بی خودی درون این آسانسور لعنتی بالا و پایین می روم یا اصلا کی از ساختمان خارج می شوم! یادم نمی آید برای چه به ساختمانی آمدم که او در آن زندگی می کند؟ اینجا چه کار داشتم؟ شیرینی برای چیست؟ برای آنکه قرار عقدم را با آن زن بهم زدم؟ الان خوشحالم؟ حواسم هست که چه کار می کنم؟ شاید این هم از علایم ترک اعتیاد است. شاید هم فقط خواب می بینم...

 

 

.آری داشتم خواب می دیدم. پلک هایم را چند بار بهم می زنم تا مطمین شوم این بار همه چیز واقعی است. با خنده از تختم بلند می شوم. شقایق از لای در نگاهم می کند و می پرسد :« چی شده؟ خواب خنده دار دیدی؟» با لبخند گشادی جواب می دهم :« آره. خواب دیدم یه استاد دانشگاهم که عاشق یکی از دانشجوهاش شده. شاید هم اون دانشجو من بودم. دقیق یادم نیست... ولی خیلی جالب بود برام. شاید هم یه روز یه پست راجع بهش رفتم!» همان طور که از دور می شود و دستی به سر و روی خانه می کشد می گوید :« خب، به نظرت تعبیرش چیه؟» شانه را بر می دارم و در موهای بلند روشنم فرو می کنم :« معلومه! باید دست از دروغ گفتن بردارم. حتی خودم هم قاطی کردم کی هستم! باید حقیقت زندگی ام رو بنویسم. یه بار برای همیشه!» شقایق نه تایید می کند و نه تکذیب. می نشینم پشت کامپیوتر. شروع می کنم. به نوشتن پست این من هستم:

 

 

من سر راهی ام.

همیشه از اعتراف به این حقیقت نفرت داشتم اما دیگر فرقی برایم ندارد. اینکه پدر یا مادرم چند ساعت بعد از تولدم بدون اینکه یک قطره شیر خرجم کرده باشند یا پارچه ای دورم پیچیده باشند انداخته اندم درون یک زنبیل و کنار خیابان رهایم کرده اند دلیل نمی شود که دوستم نداشته اند. فقط نمی توانستند از پس مخارجم بر بیاییند. همین! آنقدرها هم تلخ نیست. برای هرکسی ممکن است پیش بیاید. بزرگ شدن در یتیم خانه جدا از سختی هایش مضایای خودش را دارد. مهم ترینش اینکه هیچ جای دیگر به بچه های مردم غذای مفت بدون خر حمالی نمی دهند! آن هم همراه پتو و رخت خواب! بعد اینکه درس زندگی را هم یاد آدم می دهند. آنجا حتی از گیس و گیس کشی هایی که با دختر های سرتق و بد قیافه ای که هر کدام سلیقه و علایق مضخرف خودشان را داشتند می شود کلی چیز یاد گرفت. مثلا اینکه چطور حق خودت را بگیری! چطور رقابت کنی و چطور آدم هایی که ازشان نفرت داری را تحمل کنی. خوشبخت ترین بچه های پرورشگاهی کسانی هستند که می توانند یک پدر مادر حسابی برای خود دست و پا کنند. هر وقت که برای بازدید می آمدند و ما به صف می شدیم مسابقه ی مرگ آوری شروع می شد. حاضر بودیم سر هم را زیر آب کنیم تا فقط خودمان به چشم والدین آینده امان بیاییم. من آنجا در فنون دلبری و جلب توجه و بچه ی خوب و مرتب و بامزه ای به نظر رسیدن به درجه ی استادی رسیدم. تنها عیبم این بود که زود قد کشیدم. پدر مادر ها هم دنبال یک بچه ی ریزه میزه ی فسقلی بودند که ترجیحا چیزی از گذشته اش به یاد نداشته باشد. چهارده سالم که شد دیگر ناامید شده بودم. همان موقع یک پیرمرد تنهای میلیاردر حضانتم را قبول کرد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. خیال می کردم خوشبخت شده ام. اما او ... او فقط یک عوضی هرزه بود و چشمش دنبال دختر زیبا و یتیم بی کس و کاری مثل من! جدا از تمام آزار و اذیت هایش چندین چند بار به من تجاوز کرد و من هیچ کاری نمی توانستم بکنم! جایی برای فرار کردن و پناه بردن هم نداشتم. او قیمم بود. تنها خانه و سرپناهم برای او بود. پول تو جیبی ام دست او بود. اختیارم هم همین طور. آن زمان ها که از این قوانین سفت و سخت برای حضانت وضع نشده بود. همین که کمی سر کیسه را شل کرده و پول به چرخ آن پرورشگاه مفلس ریخته بود برایشان کافی بود که جویای احوالم نشوند. مجبور بودم که تحمل کنم. یا شاید فکر می کردم که مجبورم تحمل کنم. بچه بودم. عقلم به جایی قد نمی داد. خودم را می زدم به نفهمیدن. شب و روزم شده بود گریه و خودخوری. چند سال گذشت تا بفهمم مقصر من نیستم. و مقصر باید مجازات می شد. خودم دست به کار شدم. کمی خواب آور ریختم توی غذایش، همان روزی که قرار بود در جاده ی بیرون شهر رانندگی کند. این همه آدم که موقع رانندگی خوابشان می برد. هیچ کسی بویی  نبرد. ماشینش چپ کرد. مرد. راحت شدم. هرچند تمام ثروتش را زده بود به اسم فک و فامیلش. یک ریال هم به من نرسید. آه در بساط نداشتم. تنها دارایی ام پلک های بلند و صورت جوان و زیبایم بود. خرجشان کردم، نه بیشتر از مقدار لازم. فقط برای اینکه یک کاری برای خودم دست و پا کنم و حقوقی اشته باشم. در یک کارخانه ی حسابی استخدام شدم. مخ رییسش را زدم. ساده بود و زود خامم شد. مرد خوبی بود. دوستش داشتم. قبل از اینکه خوشبختی زیر زبانم مزه کند مرد. او هم در تصادف مرد. بدشانسی بود یا گردش روزگار نمی دانم. کارخانه اش رسید به من. اما من که مدیریت بلد نبودم! همه چیز دود شد و رفت هوا. ورشکست شدم. بعدها فهمیدم برادر شوهرهایم نقشه کشیده بودند تا این طوری همه چیز را از چنگم بیرون بکشانند. از آن خانه ی اعیانی کارم می کشد به هم خانگی با شقایق. دختر بدی نیست. بجز وقت هایی که ژست روانشناس ها را می گیرد و برایت نسخه می پیچد قابل تحمل است.

 

 

تازگی ها با یک مرد آشنا شده ام. می گویم مرد چون واقعا مرد است. رنگ و بوی عوضی هایی که دورش را گرفته اند، نگرفته است. درس خوانده است اما فهمش بیشتر از مدرکش است. هرچند آدم حسابی نبود هم تغییری در رفتار من ایجاد نمی شد. یارو حسابی خرپول است! زن و زندگی هم ندارد. البته عرضه اش را ندارد. هوش زیادش در اینجور مسایل لنگ می زند. باید کلی فسفر بسوزانم تا خودم تشخیص بدهم از کدام لباس یا عطرم خوشش می آید. حتی یک ابراز علاقه ی خشک و خالی هم بلد نیست. شاید هم هیچ علاقه ای به من ندارد و صرفا برای اینکه با من بد نمی گذرد تحملم می کند. مجبور شدم خودم از طرف او از خودم خواستگاری کنم. مسخره است نه؟ آخر خفت و توهین است! اما به روی خودم نمی آورم. هفته ی بعد قرار محضر داریم. فکر کنم هنوز هم گیج است  که کی و چطور رابطه امان اینقدر پیشرفت کرد. کمی هم ترسیده. حق دارد. همه چیز شوخی شوخی جدی شد. بدون اینکه هیچ دلبستگی ایجاد شود. حداقل نه از طرف او. من از او بدم نمی آید. یک جور جذبه ی خاصی دارد. مردی است که عشق را فهمیده. عشق را لمس کرده و بعد خاکش کرده است. احساساتش مال من نیست. متعلق به زن سابقش است. من فقط حق دارم زیر زیرکی دوستش داشته باشم. تا وقتی قلعه ی محکمی دور خودش کشیده من هم دروغ تحویلش می دهم. خنده های مصنوعی بر لبم می نشانم و از ثروتی که به نامم می زند لذت می برم. نیازی نیست خود واقعی امان را نشان هم دهیم. حالا که فکرش را می کنم، دیر یا زود به من خیانت می کند. بعد از مرگ زنش دور هرچه جنس مونث است را خط کشیده بود. من فقط با تحریک شهوتش مرزها را شکستم. طلسم را باطل کردم. حالا هرکس دیگری می تواند نزدیکش بشود. معلوم است زیباتر و جوان تر از من هم پیدا می شود! بعد زنیکه ی بی چشم و رو همه ی پول های شوهر بدبخت مرا بالا می کشد و می زند به چاک! عمرا بگذارم چنین اتفاقی بیفتد! من باید قبل از او خیانت کنم. باید مجبورش کنم دار و ندارش را بزند به نام من. رگ خوابش دستم است. از پسش بر می آیم. آس و پاس که شد می روم پی کار و زندگی خودم و اجازه می دهم هر غلطی که می خواهد بکند. شاید چند روز هم برایش گریه کنم و آبعوره بگیرم. بعد از یادم می رود. او که دوستم نداشت. من چرا باید داشته باشم؟ شاید هم برود سراغ آن دختر... اسمش را نمی دانم. حتی یک بار هم ندیده امش اما حس ششم می گوید علاقه اش به دانشگاه منحصر به گل و بوته ها نیست. هرچند از آنها بیشتر از آدم ها خوشش می آید. اما یک دختری آنجا هست که دلش را برده. باید خیلی خاص و زیبایی اش منحصر به فرد باشد. بعضی وقت ها به او حسودی ام می شود. بعضی وقت ها هم شانه بالا می اندازم و می گویم به درک! من از همان اول هم پول هایش را می خواستم. او واقعا مرد است. از جنس من نیست. من برای خوشبخت بودن به دنیا نیامده ام...

 

 

تازه می فهمم شقایق تمام مدت پشتم ایستاده بوده و داشته متنم را می خوانده. اخم غلیظی روی صورتش نشسته. می پرسم :« چته؟ خوشت نیومد؟» سر تکان می دهد :« اصلا! تو اینطوری نیستی! یه جور نوشتی که ترحم انگیز باشه. تمام سیاهی ها رو بندازی گردن سرنوشت. همه چیز جبری که جبری نیست! می دونی...»به بقیه ی توضیحاتش را گوش نمی دهم. معلوم است که او این حرف ها را می زند. او که معنی سیاهی را نمی داند...

 

بهانه ی خرید را می آورم و بیرون می روم. باز هم مثل همیشه، به هیچ کدام از حرف هایم گوش نمی دهد. کار خودش را می کند. قرار گذاشته ایم در زندگی هم فضولی نکنیم. اما من نمی توانم! نمی توانم بایستم و ببینم زندگی خودش را آتش می زند! فکر می کند معنی سیاهی را نمی دانم. شاید چون رازداری را بهتر از او بلدم. نفس عمیقی می کشم و به آسمان آبی خیره می شوم. سر میز شام دوباره سعی می کنم قانعش کنم حرف دلش را به آن مرد بزند. الانم را نمی توانم با این فکرها خراب کنم. امروز روز جشن است. روز تولدم است. یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل رز سفید می گیرم و به قبرش سر می زنم. می نشینم و یک عالمه با او حرف می زنم. مطمینم که صدایم را می شنود. بعد راه می افتم به سمت آن ساختمان. آسانسور به طبقه ی آخر می رسد. در باز می شود و با آن دختر چشم در چشم می شوم. هم شوکه شده و هم خشمگین است. شیرینی را به سمتش تعارف می کنم. ماسکش را بالا می آورد و زیرلب تشکر می کند. این عصبانیتی که در چشم هایش موج می زند برای چیست؟ امروز روز شادی است. روز تولد دوباره است. روزی است که بالاخره ترک کردم. هرچند هنوز کف دست هایم عرق می کند و کمی هم سرگیجه دارم. کمی هم نه، دنیا دور سرم می چرخد. نمی توانم تعادلم را حفظ کنم و روی زانوهایم می افتم. همکارم از دست می گیرد و بلندم می کند. به برهوت اطرافمان نگاه می کنم. به صحرایی که هیچ بر جز خاک تیره رنگ و باد در آن وجود دارد. نفس عمیقی می کشم و ذخیره ی نیتروژن لباسم به نصف می رسد. برای اینکه خیال مرکز و گروه پشتیبانی را راحت کنم می گویم 

:«چیز مهمی نیست... فکر کنم بخاطر تشعشات باشه. شاید هم در اثر امواج الکترومغناطیسی یه جور ارتباط ذهنی با ساکنین قبلی زمین پیدا کردم. چند لحظه حس کردم یکی از انسان ها هستم....»

همکارم چپ چپ نگاهم می کند و می پرسد :« داری به چه زبونی حرف می زنی؟» می خواهم بگویم فارسی دیگر! که خنده ام می گیرد. اطلاعات ما از نژاد انسان آنقدر محدود است که چیزی بیشتر از رایج ترین کلمات در ایستگاه های فضایی اشان نمی دانیم. پس من از کجا می دانم؟ انگار آدم ها خاطراتشان را به نحوی به این سیاره ی سنگی منتقل کرده اند و حالا من دارم داده ها را دریافت می کنم. بدون کم و کاست. زندگی انسان ها را می فهمم و انگار واقعا من یک استاد گیاه شناسی بوده ام و این زندگی را از سر گذرانده ام! پس چرا از بین ده ها فضانوردی که قبل از ما به این سیاره ی خراب شده سفر کرده بودند هیچ کدام حرفی در مورد این حسی که من تجربه می کنم نگفته بودند؟ به خودم می آیم و می بینم کشان کشان برده اندم به مرکز، دارند مغزم را اسکن می کنند تا ببیند چه ام شده. تنها دوستی که اینجا دارم همین همکارم است. و تنها کسی است که از من نمی ترسد و حاضر است برایم غذا بیاورد. بقیه فکر میکنند مرضم ممکن است مسری باشد و خواستار هرچه زودتر برگشتن به سیاره ی خودمان هستند.

 

سینی جلبک نیم پز را جلویش می گذارم. دوباره با همان زبان عجیب و غریب چیزی بلغور می کند که نمی فهمم. ممکن است ذهنش تسخیر شده باشد؟ یا یک جور ویروس تکلمش را دچار اختلال کرده باشد؟ تا وقتی جواب آزمایش ها نیامده هیچ چیز نمی شود گفت. لعنت به این سیاره ی نحس! می دانستم شوم است و آخر سر آه این گونه ی منقرض شده دامنمان را می گیرد. انقراضشان ربطی به ما نداشت اما انسان ها که شعور درست و حسابی نداشتند! اگر داشتند که دستی دستی خودشان را به کشتن نمی دادند! حالا هم ما را مقصر خطاب می کنند و ارواح سرگردانشان دامن کسانی مثل دوست بیچاره ی من را می گیرد! نگرانش هستم اما فکر نکنم با در میان گذاشتن نگرانی هایم با او کمکی کرده باشم. اصلا معلوم نیست متوجه حرف های ما می شود یا نه. آه عمیقی می کشم و به سمت دفتر رییس پروژه می روم. باید زودتر از اینها این کار را می کردم. از این شغل نفرت دارم و فقط از ترس اینکه کار دیگری گیرم نیاید تاحالا تحملش کرده ام. اما دیگر بس است! می روم و استعفا می دهم. خودم را از این همه استرس و فشار روانی خلاص می کنم. بالاخره زمین کوفتی را ترک می کنم. بله، همین امروز ترکش می کنم. آسانسور در طبقه ی آخر ایستگاه فضایی امان توقف می کند. من پیاده می شوم اما استاد پشت سرم جا می ماند. خداحافظی نمی کنم. او حتی متوجه رفتنم نمی شود. غرق در افکار خودش است. با شانه هایی آویزان و اخمی بر صورت به اتاقم بر می گردد. این طوری نمی شود. باید اول بفهمم کار کیست! همین طور بی فکر عمل کردن راه به جایی نمی برد. یا شاید هم باید نادیده اش بگیرم. پست جدیدم را باز میکنم. 

:« من سین دال هستم. البته سین نوشته می شود و الی خوانده می شود، دلیلش فعلا اهمیتی ندارد. سن و جنسیت و رشته ی تحصیلی م را همه اتان می دانید. علایق یا توانایی هایم را اکثرتان می دانید.محل تولدم را بعضی هایتان می دانید. اصلا ندانید هم مهم نیست! من کی هستم؟ از کجا باید بدانم آخر!... »

جمله ی آخر را حذف می کنم. عیب است اگر بقیه بفهمند که خودم هم خودم را نمی شناسم. آهی می کشم و از پشت مانیتور بلند می شوم. کمی فلفل سیاه و ادویه به غذا اضافه می کنم. چند وقت است که خودم را گم کرده ام؟ دقیق نمی دانم. گاهی وقت ها یک رد و نشان هایی از خودم پیدا می کنم اما آنها هم خیلی زود غیب می شوند. بعد حتی وجودشان را فراموش می کنم. درگیر مشکلاتی هستم که حتی نمی توانم توضیحشان دهم. کاش برای ثانیه ای هم که شده این مغز لعنتی آرام میشد و انقدر وز وز نمی کرد. میز شام را کم کم می چینم. سین کجا مانده؟ لابد بازهم مشغول وب نویسی است. طبق معمول از خودش می نویسد. خوش به حالش! چقدر تجزیه تحلیل این مسایل برایش راحت است! حتی وقتی به چالش این من هستم دعوتش کردم با دو سه تا جمله ی طنز سر و تهش را هم آورد. او که از این دغدغه ها ندارد! خوش به حالش....

  • میخک

 

امشب فقط من هستم و ماه. هردومان تنهاییم. او در آسمان تاریک بین ستاره های خفته و بی نور گیر افتاده و من اینجا بین آدم هایی که شعله ی وجودشان خاموش است. امشب فقط من هستم و ماه. دور و بر هر دویمان را مه گرفته. غباری از اشک روی صورتمان نشسته. هاله ای از دروغ حجابمان شده و هیچکس ما را نمی بیند. امشب فقط من هستم و ماه. هردویمان ترسیده ایم. یخ کرده ایم. دعا کرده ایم برای تابیدن خورشید. امشب چندین سال طول کشیده‌. انگار تا چند قرن دیگر هم قصد تمامی ندارد. امشب شکنجه گاه ماست. در زندان امشب فقط من هستم و ماه...

 

 

  • میخک

برون گرا به شخص خوش سر و زبانی که در اکثر جمع ها می درخشد و دوستان زیادی دارد و با همه خیلی راحت بگو بخند می کند و همه ی احساسات و افکارش را به آسانی به زبان می آورد گفته نمی شود!

 

برون گرا شخصی است که نیاز بیشتری به ارتباطات دارد. انسانی که بیشتر انرژی اش را از محیط بیرونی و تعامل با انسان های دیگر دریافت می کند؛ بنابراین فرد برون گرا احتیاج بیشتری به بروز دادن خودش و احساسات و افکارش و همچین دریافت احساسات و افکار دیگران دارد. 

 

شما معمولا برون گراها را به عنوان شخص خوش سر و زبانی که در اکثر جمع ها می درخشد و دوستان زیادی دارد و با همه خیلی راحت بگو بخند می کند و همه ی احساسات و افکارش را به آسانی به زبان می آورد می شناسید چون تبدیل شدن به چنین شخصیتی برای برون گراها اولویت بالاتری دارد! یکی از دغدغه های اصلی برون گرا ها رسیدن به همین جایگاه هست و به الطبع تلاش بیشتری در این راه می کنند. یک درونگرا در گوشه ی دنج خودش نشسته و از آرامش و تنهایی خودش لذت می برد و شاید بعضی وقتها به سرش بزند که کاش من هم مثل فلان برون گرا می توانستم ارتباطات بهتری داشته باشم یا این را دغدغه ی خودشان معرفی می کنند که هر از چند گاهی آزارشان می دهد، در حالی که یک برون گرا اگر به ارتباطات بهتر نرسد... خلاصه می گویم دق می کند! برای او بیرون مهم تر است و احساس می کند باید بتواند دنیای بیرون و آدم هایش را به خوبی مدیریت کند و خودش را در جامعه ی بیرونی تعریف کند. 

 

 

 

 

 

پی نوشت : دیدم خیلی از بلاگرها درون گرا هستن و تعریف چندان خوبی هم از برون گرایی ندارن. احساس کردم باید شفاف سازی کنم یکم.

  • میخک

جواب دادن به هر کدام از سوال های زیر اختیاری است. امکان نظر ناشناس یا خصوصی هم فعال است. هر طور که دوست دارید جواب دهید. فقط لطفا جواب دهید. پیشاپیش از وقتی که برای تایپ جواب هایتان می گذارید تشکر می کنم‌. انگشت هایتان بی بلا :)

 

 

۱- در حال حاضر چند وبلاگ را دنبال می کنید؟

۲- چه تعداد/ چند درصدشان را واقعا دنبال می کنید؟

۳- حدودا چند پست/ صفحه/ کامنت را می خوانید تا تصمیم بگیرید یک وبلاگ را دنبال کنید؟ 

۴- معمولا وبلاگ را دنبال می کنید یا بلاگر را؟

۵- وقتی ستاره ی روشنی ببینید، روی آخرین پست کلیک می کنید یا کل صفحه را باز می کنید؟

۶- چقدر اهمیت می دهید وبلاگی که دنبال می کنید دنبال کننده اتان باشد؟

۷- چقدر با حذف امکان دنبال شدن و دنبال کردن از بیان موافقید؟ 

  • میخک

می خواهم از هفته ی وحدت بنویسم، نمی توانم.

از روز بسیج دانش آموز و فلسفه اش بنویسم، نمی توانم.

از میلاد پیامبر اکرم (ص) و حکایت هایی راجع به ایشان بنویسم، نمی توانم.

می خواهم از خودم بنویسم، نمی توانم.

از شادی هایم بنویسم، نمی توانم.

گوشه ای از غم هایم را بنویسم، نمی توانم.

دلشوره ها و بی تابی هایم را بنویسم، نمی توانم.

میخواهم از روزهای خوب و شیرین بنویسم، نمی توانم.

از تلخی این زهر بنویسم، نمی توانم.

اصلا چه نیازی هست به نوشتن و چه نیازی هست به خواندن؟

وقتی همه چیز در یک نیم جمله ی ساده خلاصه می شود :« کروناست... » 

 

  • میخک

هستی چرا و چگونه هست شد؟ حالا چگونه اش بیشتر مربوط به دروس شیمی است. اما دلیل خلقت چه بود؟ اصلا چرا باید چیزی خلق شود. خدا که از ازل وجود داشت و هیچ نیازی هم به اضافه شدن چیزی نداشت! چرا این دنیایی که سراسر سیاهی و ناامیدی است باید وجود پیدا می کرد؟ جواب این سوال را با کمی جستجو در اینترنت هم می توانید پیدا کنید و اگر حوصله اش را نداشتید من بهتان می گویم. وجود داشتن اساسا صفت مثبتی است. بودن همیشه خیر است. این نبودن است که مشکل آفرین می شود. کفر یعنی نبود ایمان، تاریکی یعنی نبود نور، سرما یعنی نبود گرما، مرگ یعنی نبود زندگی، غم یعنی نبود دلیلی برای شاد بودن، فحش و بددهنی یعنی نبود ادب و عفت کلام، دعوا و گیس و گیس کشی یعنی نبود راه حل مسالمت آمیز برای حل مشکل و قص علی هذا... خداوند از اولش بود. و چون بخشنده هم بود می خواست این بودن را به نیستی ببخشد. به مرده جان بدهد و این خلاء تاریک را نورانی کند. 

 

درمورد خلقت انسان، کتاب های دینی می گویند انسان از خاک آفریده شد و روح خدا بر او دمیده شد و جان گرفت. داروین می گوید انسان نتیجه ی هزاران سال روند تکاملی یک باکتری ریزه میزه در کف اقیانوس های اولیه است. نتیجه گیری آخر من این است که جسم انسان در طول همان مدت زمانی که جناب داروین ادعا کرده شکل گرفته و آن لحظه ای که خرد (یا روح یا شاید هم عشق اصلا!) به این موجود گوریل مانند پشمالو اضافه شده را لحظه ی آفرینش انسان می نامیم. همان یک (یا شاید یک عالمه جهش) که در سلول های انسان اولیه اتفاق افتاده هم می تواند انعکاسی از دمیده شدن روح خداوندی درونمان باشد. انصاف داشته باشیم چنین جهشی نمی تواند شانسکی و فقط بر حسب تصادف باشد! خودش یک معجزه ی حسابی است! چرایی خلقت انسان هم این بخش از مطالب جناب راینر به نظرم توضیح خوب و کاملی است:

 

آقای طاهرزاده می‌گفت که اگه بگی خدا چرا خلق کرده مثل این میمونه که بگی خورشید چرا نور میده!؟ خب خورشید خاصیت نور دادن داره. نور دادن یکی از ویژگی ها و صفات خورشیده. خلقت و خلق کردن یکی از ویژگی‌ها و صفات خداونده. خداوند خالق...

خب حالا اگر خدا نهایت کماله، طبیعتا باید در هر صفتی نهایت کمال رو داشته باشه. نهایت کمال در صفت خلقت یعنی خلق کردن بهترین مخلوق. حالا این بهترین مخلوق چی بود!؟ موجودی که بیشترین شباهت رو به خودش داشته باشه. اینجوری میشه که خدا تو صفت خلقت خودش به کمال میرسه. با خلق موجودی که بیشترین شباهت رو به خودش داره. یعنی انسان...

 

به هر حال، من با خلقت انسان کاری نداشتم. سوال به جایی که اگر اشتباه نکنم حضرت مولانا پرسیده این است:« من از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟» در هر ثانیه در این کره ی زمین چند انسان به دنیا می آیند؟ حتی اگر نیاز انسان به خدا را فقط منحصر به تولدش بدانیم و موجودات دیگر و جانوران و گیاهان و آغازیان و قارچ ها و... را اصلا به حساب نیاوریم باز هم مدیریت کردنش مشقت بار است! بین این همه کاری که سر خدا ریخته چرا باید وقتش را می گذاشت برای آفریدن من؟ یعنی ممکن است من فقط یک مخلوق معیوب باشم که از زیر دست سازنده در رفته و اشتباهی در سبد محصولات لایق زندگی کردن قرار گرفته و به زمین صادر شده باشم؟ خدا را که کامل و بی عیب در نظر بگیریم این فرضیه به کل منتفی می شود. حتما هدفی از آفرینش سین دال وجود دارد. هدفی که آنقدر مهم و ارزشمند است که خود خدا هم تاییدش کرده. 

 

خاله ای دارم که به نقل از بهار همیشه می گوید :« زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو!» همه ی ما همین که چشم باز کرده ایم خودمان را در میدان نبرد دیده ایم. به چپ و راست چرخیده ایم تا ببینیم اینجا چه خبر است؟! این همه موشک و خمپاره از کجا بلند می شود؟! این همه هیاهو برای چیست؟! همه ی ما در مرحله از زندگی از خود پرسیده ایم :« از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ حالا با چه کسی باید بجنگم؟ چرا باید بجنگم؟ این همه اسلحه دست من چه کار می کند؟ حالا با این تفنگ ها چه کار کنم؟ اصلا چطوری کار می کنند؟ این دکمه برای چیست؟ وای! شلیک شد! وای! فلانی را کشتم!» بدی اش این است که این سلاح ها قابل زمین انداختن هم نیستند! زبان در دهان ما یک سلاح است. انگشتی که مداد و خودکار را دستش می گیرد سلاح است. دست های ما چه وقتی که برای نوازش کسی دراز می شوند و دلش را می دزدند و چه وقتی که سنگی را پرتاب می کنند سلاح هستند. پاهای ما وقتی انتخاب می کنیم به کدام سمت برویم، مغز ما وقتی تصمیم می گیریم و با این تصمیمات زندگی بقیه را تحت اشعاع قرار می دهیم... همه و همه سلاح اند. با این دنیا نمی شود سر صلح داشت. چون دارد با تو می جنگد! ثانیه ثانیه ی عمرت را از تو می گیرد. زمینت می زند. آزارت می دهد. دنیا بدجوری بی رحم است. سپر انداختن در زندگی یعنی بروی یک گوشه بنشینی و نه بخوری و نه بیاشامی و نه بخوابی و آرزو کنی زودتر بمیری! وگرنه وقتی که قرص نان را به دندان می کشی هم داری برای زنده ماندن می جنگی! پس امکان نجنگیدن وجود ندارد.

 

اما چرا باید جنگید؟ چه چیزی را می خواهیم به دست بیاوریم؟ اصلا دشمن چیست/کیست؟ فقط زمان؟ فقط بدشانسی و حوادث ناگوار؟ اینجاست که به خودمان لعنت می فرستیم چرا آنقدر چرخ زدیم که جهت اولیه یادمان برود و حالا ندانیم تفنگمان را باید کدام سمتی بگیریم! دور و برمان پر است از آدم هایی که آنها هم نمی دانند از کجا آمده اند و آمدنشان بهر چه بود و حالا باید چه خاکی به سرشان بریزند! بعضی هایشان اشک می ریزند و آه می کشند که آرزوی مرگ می کنند. بعضی هایشان چنان قیافه ی مصممی گرفته اند که انگار هدف واقعی را پیدا کرده اند. اما از درون همان ترس و وحشت را دارند. خیلی ها به سمت همدیگر شلیک می کنند. خیال می کنند جنگ همین غنیمت گرفتن دارایی های هم رزمانشان است. همه در ابتدا دنبال جواب هستند و بعد از مدتی فقط عده ی کمی همچنان مشغول جستجو باقی می مانند و سرشان را با آتش بازی های اینجا گرم نمی کنند. همه ی اینها را گفتم که چه بشود؟ ادعا کنم که علت آفرینشم را می دانم؟ نه آقاجان! دلتان خوش است ها!

 

تنها سرنخی که دستمان است همین سلاح هاست. می توانیم زیر و رویشان کنیم تا ببینیم چطور ساخته شده اند و برای هدف گیری چه چیزی مناسب تر است. گفتم تنها سرنخ؟ اشتباه کردم. صد و بیست و چهار هزار نفر پیغام خدا را برایمان آورده اند و راه و چاه را تا حدودی نشانمان داده اند. تصویری که آنها به ما داده اند یک تصویر کلی است. خدا ما را آفرید، حالا می خواهد تکاملمان بدهد. مثل یک جور کلاس درس می ماند. ما این کلاس ها را به اجبار شرکت می کنیم و با هر تصمیمی که می گیریم جواب یکی از پرسش های کلاسی خدا را داده ایم و او هم بعد از سنجیدن میزان درک ما از درس ادامه ی درس را به نحوه ای دیگر می دهد. در آزمون نهایی [ قیامت] معلوم می شود لایق باخدا بودن هستیم یا نه. نتیجه صد در صد به خودمان و عملکردمان ربط دارد. اما از آنجایی که این یک کلاس خصوصی/ عمومی است یاد گرفتن چندان آسان به نظر نمی رسد. تک تک جملاتی که گفته می شود مخاطبشان منم و در عین حال مخاطبشان تک تک شما هم هستید و برای همه کاملا صدق می کند هرچند که هیچ کدام از معنای که باید از آن جمله برداشت کنیم با مال دیگری شباهت هم ندارد حتی! من چطور تکامل می یابم؟ چطور می توانم از این مدت انسان بودن کمال استفاده را بکنم؟ کدام سلاح نقطه ی قوت من است و کدام یکی ضعف من؟ باید ضعف هایم را برطرف کنم یا قدرتم را افزایش دهم؟ چقدر باید به دور و بری هایم برسم و تا چه حد باید خودخواه باشم؟ نقش من در بین هفت و نیم میلیارد نفر ساکن این سرزمین دقیقا چیست؟

 

شما جواب خودتان را می دانید؟

  • میخک

نیاز مبرم دارم در یک کلبه ی چوبی وسط جنگل نشسته باشم. درخت ها همه زرد و سرخ باشند و برگ های خشک شده اشان ایوان کلبه ام را فرش کرده باشد. آفتاب مستقیم بتابد به پنجره ی خاک گرفته ام و هیچ خبری از ابر نباشد. هوا ولی باید حسابی سرد باشد. چند تا پتو رو دور خودم پیچیده باشم و جلوی شومینه نشسته باشم و یک لیوان چای نبات هل دار دستم باشد. بخارش را استشمام کنم و زل بزنم به شعله های رقصان آتش. نیاز دارم ساعت ها تنهای تنها باشم اما دلم هم قرص باشد که بعد از طلوع ماه اهالی خانه یکی یکی باز خواهند گشت و در این کلبه ی کوچک جای سوزن انداختن هم نخواهد بود. نیاز دارم کتابخانه ی دیواری ام آنقدر پر باشد که کاغذ و دفترهایم را بالا آورده و به زمین انداخته باشد. نیاز دارم ماشین تحریرم را با واکس برق بیندازم و بعد از نوشیدن چای بروم سراغ فصل بعدی داستانم. نیاز دارم سقف کلبه را موریانه ها خورده باشند، کف زیر پایم جیر جیر صدا کند و جوهر خودکار از شدت سرما یخ زده باشد. نیاز دارم همان پنجره ی گرد خاک گرفته را باز کنم تا نور مستقیم بتابد به زندگی ام. نیاز دارم صدایم خوب و لطیف باشد و خجالت نکشم از این که شعرها را با صدای بلند برای خودم بخوانم. نیاز دارم پرواز پرستو ها را بر فراز جنگل تماشا کنم. که چطور بار و بندیلشان را جمع می کنند و آماده می شوند برای کوچ. نیاز دارم همین که چشمم به ابرهای سیاه افتاد اخم کنم و سعی کنم به یاد بیاورم به شوهرم سپردم در راه بازگشتش به خانه هیزم بیشتری جمع کند یا نه. نیاز دارم گهواره ای گوشه ی اتاقم وجود داشته باشد که دخترکم درونش خوابش برده. نیاز دارم انگشتان نرم و تپلش را لمس کنم و پتویش را رویش بیندازم. عروسک کاموایی اش را هم بگذارم کنارش. اصلا همه ی اینها به کنار. من به اینکه پاییز امسال پاییز باشد نیاز مبرم دارم!

  • میخک

نوشتم

:« تجربه نشان  داده هر وقت زیاد درس می خوانم خوش خنده می شوم. البته خودش خنده اصطلاح زیادی محترمانه اش است. می شود گفت مشنگ می زنم. ساعت ها گیج می زنم و انگار که مست کرده باشم همه چیز را قر و قاطی می بینم. البته این مستی از نوع شاد و مفرحش است. با ذکر یک مثال راحت تر می شود توضیح داد. برویم به تابستان چند سال پیش که از طلوع تا غروب را در کتابخانه می گذراندم [یک زمانی نمونه ی کامل یک خرخوان بودم]. در حال برگشتن به خانه در یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر دبیر زبانمان را دیدم. از شادی جیغ کشیدم و به سمتش دویدم. همراه دوستش آمده بود به خرید یا همچین چیزی. نزدیکش شدم و داد زدم :« teacher !!!» [ بله به ما یاد داده اند در خیابان هم همدیگر را دیدیم انگلیسی صحبت کنیم :/] بعد خندیدم. قاه قاه خندیدم. بنده خدا هاج و واج مانده بود که علت این عجیب و غریب بودنم چیست. با صدایی که مدام توسط خنده های خودم قطع میشد گفتم :« teacher you are here !!!» هنوز هم نمی دانم آنجا حضور داشتن یک دبیر زبان چرا باید برایم خنده دار باشد! به هر حال خم شدم، دستم را روی زانویم گذاشتم و از خنده ریسه رفتم. معلممان هم که دید دارد آبرویش جلوی دوستش می رود زود خداحافظی کرد و وارد یکی از مغازه ها شد. اتفاقا فردای آن روز با هم کلاس داشتیم و من حدود چهل و پنج دقیقه با یاد آوری آن خاطره خندیدم. فقط هم همین یک مورد نیست. روز هایی که زیاد درس می خوانم مغزم همه چیز را بامزه و جالب تشخیص می دهد. سوالات مسخره می پرسم و خودم به مسخره بودن سوالاتم می خندم. کلا در این روزها شخصیت مناسبی برای دست انداختن هستم و مطمین باشید خودم هم مشتاقانه در این امر با شما همکاری خواهم کرد. 

 

راستش دلیل علمی این خوش خنده شدن را هنوز کشف نکرده ام. اگر چیزی فهمیدید از من دریغ نکنید. شاید اصلا یک بیماری حاد روانی داشته باشم و مغزم با وارد شدن بیش از یک حجم معین از اطلاعات اور دوز می کند و... »

 

پاک کردم. دوباره از اول شروع کردم به نوشتن

 

:« تجربه نشان داده وقتی زیاد درس می خوانم خوش گریه می شوم. البته خوش گریه اصطلاح زیادی محترمانه اش است. می شود گفت زر زرو می شوم. ساعت ها گیج می زنم و انگار که بعد از یک شکست عشقی سخت مست کرده باشم همه چیز را قر و قاطی می بینم. البته این مستی از نوع سیاه و تاریک و خفقان آورش است. از آن مستی هایی که هم هوشیار نیستی و هم درد هایت یادت نرفته. فقط در ذهنت تشدید شده اند. بگذارید برای این مورد مثالی ذکر نکنم چون واقعا خجالت آورند. در آن مدت ساعت ها برای هیچ و پوچ اشک می ریختم و اشکم نه تنها دم مشکم بود که اصلا مشکم دم اشکم بود! خودم را نگون بخت و آواره می پنداشتم و درس خواندن را هم عذابی می دیدم که به غم و درد هایم اضافه شده و باید صرفا تحملش کرد...»

 

باز هم پاک کردم. نه نوشته ی اولی کاملا درست است و نه دومی. حقیقتش این است که درس برای من مثل شراب می ماند. قدرت عقل و منطقم را می دزدد و درونی ترین احساساتم را منعکس می کند. اصلا هم مهم نیست که چه درسی باشد! فقط مدت زمانی که صرفش می کنم مهم است. اینکه در تمام عالم فقط منم که پنج فصل دین و زندگی و مرور قواعد عربی و نکته برداری بخش گوارش مست می شوم یا نه را نمی دانم. به هر حال، خوب یا بد، به قول خارجکی ها it is what it is ! چه این جام پر از زهر تلخ و گس باشد، چه سراسر عسلی شیرین که زیادش دلت را می زند و حالت را بد می کند، باید تا آخر سر کشیده شود. شاید همه ی اینها بهانه است. فقط دارم وقتم را تلف می کنم. خمره ی شیمی هنوز دست نخورده مانده. وقت تنگ است. اول باید ادامه ی پیاله ی فیزیک را بنوشم.

  • میخک

یکی از پست های غمی فکرم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود.

پست جدیدی هم نبود. اما من تا همین امروز داشتم تو ذهنم باهاش کلنجار می رفتم.

بالاخره تونستم به یه نتیجه گیری نسبی برسم و دست به کیبورد بشم برای نوشتن یه پست حسابی.

خواستم قبل از شروع کار و تا یادم نرفته لینک بدم به وبلاگ ایشون. که دیدم با جمله ی نحس زیر رو به رو شدم :

 

 

وبلاگی با آدرس ghami.blog.ir یافت نشد

 

 

لطفا بگید که حقیقت نداره :/

 

من غمی رو بارها به عنوان بهترین بلاگر یاد کردم و کسیه که از خوندن تک تک نوشته هاش نه تنها لذت بردم و استفاده کردم که به خودم افتخار هم کردم به شناختن همچین کسی!

مخصوصا که تو دلم مونده بود بهش که بگم از فصل دوم چقدر پخته تر و بهتر می نویسه...

چقدر...

چقدر...

 

چقدر حیف...

  • میخک