هارت و پورت راه انداخته بودم که آخر ای بی انصاف ها! فقط چهار جمله؟! من در چهار جلد کتاب هم نمی توانم خودم را توصیف کنم و اساسا این امر ممکن نیست! دیدم خیلی ها با کمی دستکاری در قوانین چالش دلی نوشتند و خیلی هم خوب خودشان را توضیح دادند. دیدم فقط منم که از قافله عقب مانده ام و توخالی بودن ادعاهایم دارد ثابت می شود. کلیک کردم روی دکمه ی ارسال مطلب جدید. عنوانی را انتخاب کردم که پیشاپیش اعلام کند قرار است حسابی روده درازی کنم. اما هر چه فکر کردم ندانستم چه باید بنویسم!
:« سلام، من سین دال هستم. البته سین نوشته می شود ولی الی خوانده میشود؛ چون...»
این طور که نمی شود! به همین پیش نویس رضایت دادم و رفتم چرخی در فهرست مطالبم بزنم. چشمم به عنوان عجیب غریبی خورد. یادم نمی آمد پستی به اسم پشت صحنه نوشته باشم. شروع کردم به خواندنش. هفتاد و هفت شاخ از زوایای مختلف سرم بیرون زد. این دیگر چه شوخی مسخره ای بود؟! لابد کار یکی از همکلاسی هاست. تمام شایعاتی که پشت سر استاد می گفتند را نوشته. بی خود کرده! چرا در وبلاگ من؟! اصلا رمز عبور و نام کاربری ام را از کجا پیدا کرده! جوابی که برای آن سوال نوشته بودم را از کجا فهمیده؟ اصلا چطور توانسته به خودش همچین اجازه ای بدهد! حتی با اشاره به دخترک زشت ردیف دوم به من هم کنایه زده! رو را بروم! باید حقش را کف دستش بگذارم!
شال و کلاه می کنم و از اتاقم می زنم بیرون. اصلا نمی دانم دارم سراغ چه کسی می روم! خون جلوی چشم هایم را گرفته. احتمالا از یقه ی اولین نفری که سر راهم سبز شود می گیرم و سرش داد و بی داد می کنم. این حرکت زشت نباید بی جواب بماند. در آسانسور باز می شود. استاد رو به رویم ایستاده. در دستش یک جعبه شیرینی است. شهامتم را از دست می دهم. اگر خوانده باشد چه؟ اگر به گوشش رسانده باشند؟ حتما این را از چشم من می بیند. حتما تاحالا آبرویم رفته است و خودم خبر ندارم! به جهنم! می خواستم چهار ترم بی خود و بی دلیل مرا مردود نمی کرد تا این همه حرف پشت سرش درست نشود! می روم کنارش می ایستم. در بسته می شود. جعبه ی شیرینی را به سمتم می گیرد. زیرلب تشکر می کنم و ماسکم را بالا می کشم تا بداند بخاطر کروناست که بر نمی دارم. چند لحظه بعد سر صحبت را باز می کند.
:« همه چیز تموم شد. ترک کردم.»
صد تا صلوات نذر می کنم که منظورش را اشتباه برداشت کرده باشم. از سکوتم دست پاچه می شود.
:« راستی، ببخش که بی اجازه از صفحه ات استفاده کردم. دلم می خواست یه جایی اون حرف ها رو بزنم و... اصلا نمی دونم برای چی! چرا اون کار رو کردم. شاید...
توضیح می دهم اما یقین دارم که نمی شود. با همان چشم های درخشانش به من زل زده. خشمگین است. این خشم چشم هایش را زیبا تر می کند. شاید دارد فحشم می دهد. شاید سرم داد می زند. چیزی نمی شنوم. حتی صدای خودم را. شاید هم اصلا از همان اول سر صحبت را باز نکردم و این اتفاقات فقط در ذهنم افتاده. راستی، هنوز راز پشت صحنه ی سوالم را نخوانده؟ هنوز نمی داند؟ یا به روی خودش نمی آورد؟ پس چرا الان عصبانی است؟ اصلا نگاهش به سمت من است یا... در طبقه ی همکف از آسانسور بیرون می رود. حتی خداحافظی هم نمی کنیم. دقیق نمی دانم چند دور بی خودی درون این آسانسور لعنتی بالا و پایین می روم یا اصلا کی از ساختمان خارج می شوم! یادم نمی آید برای چه به ساختمانی آمدم که او در آن زندگی می کند؟ اینجا چه کار داشتم؟ شیرینی برای چیست؟ برای آنکه قرار عقدم را با آن زن بهم زدم؟ الان خوشحالم؟ حواسم هست که چه کار می کنم؟ شاید این هم از علایم ترک اعتیاد است. شاید هم فقط خواب می بینم...
.آری داشتم خواب می دیدم. پلک هایم را چند بار بهم می زنم تا مطمین شوم این بار همه چیز واقعی است. با خنده از تختم بلند می شوم. شقایق از لای در نگاهم می کند و می پرسد :« چی شده؟ خواب خنده دار دیدی؟» با لبخند گشادی جواب می دهم :« آره. خواب دیدم یه استاد دانشگاهم که عاشق یکی از دانشجوهاش شده. شاید هم اون دانشجو من بودم. دقیق یادم نیست... ولی خیلی جالب بود برام. شاید هم یه روز یه پست راجع بهش رفتم!» همان طور که از دور می شود و دستی به سر و روی خانه می کشد می گوید :« خب، به نظرت تعبیرش چیه؟» شانه را بر می دارم و در موهای بلند روشنم فرو می کنم :« معلومه! باید دست از دروغ گفتن بردارم. حتی خودم هم قاطی کردم کی هستم! باید حقیقت زندگی ام رو بنویسم. یه بار برای همیشه!» شقایق نه تایید می کند و نه تکذیب. می نشینم پشت کامپیوتر. شروع می کنم. به نوشتن پست این من هستم:
من سر راهی ام.
همیشه از اعتراف به این حقیقت نفرت داشتم اما دیگر فرقی برایم ندارد. اینکه پدر یا مادرم چند ساعت بعد از تولدم بدون اینکه یک قطره شیر خرجم کرده باشند یا پارچه ای دورم پیچیده باشند انداخته اندم درون یک زنبیل و کنار خیابان رهایم کرده اند دلیل نمی شود که دوستم نداشته اند. فقط نمی توانستند از پس مخارجم بر بیاییند. همین! آنقدرها هم تلخ نیست. برای هرکسی ممکن است پیش بیاید. بزرگ شدن در یتیم خانه جدا از سختی هایش مضایای خودش را دارد. مهم ترینش اینکه هیچ جای دیگر به بچه های مردم غذای مفت بدون خر حمالی نمی دهند! آن هم همراه پتو و رخت خواب! بعد اینکه درس زندگی را هم یاد آدم می دهند. آنجا حتی از گیس و گیس کشی هایی که با دختر های سرتق و بد قیافه ای که هر کدام سلیقه و علایق مضخرف خودشان را داشتند می شود کلی چیز یاد گرفت. مثلا اینکه چطور حق خودت را بگیری! چطور رقابت کنی و چطور آدم هایی که ازشان نفرت داری را تحمل کنی. خوشبخت ترین بچه های پرورشگاهی کسانی هستند که می توانند یک پدر مادر حسابی برای خود دست و پا کنند. هر وقت که برای بازدید می آمدند و ما به صف می شدیم مسابقه ی مرگ آوری شروع می شد. حاضر بودیم سر هم را زیر آب کنیم تا فقط خودمان به چشم والدین آینده امان بیاییم. من آنجا در فنون دلبری و جلب توجه و بچه ی خوب و مرتب و بامزه ای به نظر رسیدن به درجه ی استادی رسیدم. تنها عیبم این بود که زود قد کشیدم. پدر مادر ها هم دنبال یک بچه ی ریزه میزه ی فسقلی بودند که ترجیحا چیزی از گذشته اش به یاد نداشته باشد. چهارده سالم که شد دیگر ناامید شده بودم. همان موقع یک پیرمرد تنهای میلیاردر حضانتم را قبول کرد. از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. خیال می کردم خوشبخت شده ام. اما او ... او فقط یک عوضی هرزه بود و چشمش دنبال دختر زیبا و یتیم بی کس و کاری مثل من! جدا از تمام آزار و اذیت هایش چندین چند بار به من تجاوز کرد و من هیچ کاری نمی توانستم بکنم! جایی برای فرار کردن و پناه بردن هم نداشتم. او قیمم بود. تنها خانه و سرپناهم برای او بود. پول تو جیبی ام دست او بود. اختیارم هم همین طور. آن زمان ها که از این قوانین سفت و سخت برای حضانت وضع نشده بود. همین که کمی سر کیسه را شل کرده و پول به چرخ آن پرورشگاه مفلس ریخته بود برایشان کافی بود که جویای احوالم نشوند. مجبور بودم که تحمل کنم. یا شاید فکر می کردم که مجبورم تحمل کنم. بچه بودم. عقلم به جایی قد نمی داد. خودم را می زدم به نفهمیدن. شب و روزم شده بود گریه و خودخوری. چند سال گذشت تا بفهمم مقصر من نیستم. و مقصر باید مجازات می شد. خودم دست به کار شدم. کمی خواب آور ریختم توی غذایش، همان روزی که قرار بود در جاده ی بیرون شهر رانندگی کند. این همه آدم که موقع رانندگی خوابشان می برد. هیچ کسی بویی نبرد. ماشینش چپ کرد. مرد. راحت شدم. هرچند تمام ثروتش را زده بود به اسم فک و فامیلش. یک ریال هم به من نرسید. آه در بساط نداشتم. تنها دارایی ام پلک های بلند و صورت جوان و زیبایم بود. خرجشان کردم، نه بیشتر از مقدار لازم. فقط برای اینکه یک کاری برای خودم دست و پا کنم و حقوقی اشته باشم. در یک کارخانه ی حسابی استخدام شدم. مخ رییسش را زدم. ساده بود و زود خامم شد. مرد خوبی بود. دوستش داشتم. قبل از اینکه خوشبختی زیر زبانم مزه کند مرد. او هم در تصادف مرد. بدشانسی بود یا گردش روزگار نمی دانم. کارخانه اش رسید به من. اما من که مدیریت بلد نبودم! همه چیز دود شد و رفت هوا. ورشکست شدم. بعدها فهمیدم برادر شوهرهایم نقشه کشیده بودند تا این طوری همه چیز را از چنگم بیرون بکشانند. از آن خانه ی اعیانی کارم می کشد به هم خانگی با شقایق. دختر بدی نیست. بجز وقت هایی که ژست روانشناس ها را می گیرد و برایت نسخه می پیچد قابل تحمل است.
تازگی ها با یک مرد آشنا شده ام. می گویم مرد چون واقعا مرد است. رنگ و بوی عوضی هایی که دورش را گرفته اند، نگرفته است. درس خوانده است اما فهمش بیشتر از مدرکش است. هرچند آدم حسابی نبود هم تغییری در رفتار من ایجاد نمی شد. یارو حسابی خرپول است! زن و زندگی هم ندارد. البته عرضه اش را ندارد. هوش زیادش در اینجور مسایل لنگ می زند. باید کلی فسفر بسوزانم تا خودم تشخیص بدهم از کدام لباس یا عطرم خوشش می آید. حتی یک ابراز علاقه ی خشک و خالی هم بلد نیست. شاید هم هیچ علاقه ای به من ندارد و صرفا برای اینکه با من بد نمی گذرد تحملم می کند. مجبور شدم خودم از طرف او از خودم خواستگاری کنم. مسخره است نه؟ آخر خفت و توهین است! اما به روی خودم نمی آورم. هفته ی بعد قرار محضر داریم. فکر کنم هنوز هم گیج است که کی و چطور رابطه امان اینقدر پیشرفت کرد. کمی هم ترسیده. حق دارد. همه چیز شوخی شوخی جدی شد. بدون اینکه هیچ دلبستگی ایجاد شود. حداقل نه از طرف او. من از او بدم نمی آید. یک جور جذبه ی خاصی دارد. مردی است که عشق را فهمیده. عشق را لمس کرده و بعد خاکش کرده است. احساساتش مال من نیست. متعلق به زن سابقش است. من فقط حق دارم زیر زیرکی دوستش داشته باشم. تا وقتی قلعه ی محکمی دور خودش کشیده من هم دروغ تحویلش می دهم. خنده های مصنوعی بر لبم می نشانم و از ثروتی که به نامم می زند لذت می برم. نیازی نیست خود واقعی امان را نشان هم دهیم. حالا که فکرش را می کنم، دیر یا زود به من خیانت می کند. بعد از مرگ زنش دور هرچه جنس مونث است را خط کشیده بود. من فقط با تحریک شهوتش مرزها را شکستم. طلسم را باطل کردم. حالا هرکس دیگری می تواند نزدیکش بشود. معلوم است زیباتر و جوان تر از من هم پیدا می شود! بعد زنیکه ی بی چشم و رو همه ی پول های شوهر بدبخت مرا بالا می کشد و می زند به چاک! عمرا بگذارم چنین اتفاقی بیفتد! من باید قبل از او خیانت کنم. باید مجبورش کنم دار و ندارش را بزند به نام من. رگ خوابش دستم است. از پسش بر می آیم. آس و پاس که شد می روم پی کار و زندگی خودم و اجازه می دهم هر غلطی که می خواهد بکند. شاید چند روز هم برایش گریه کنم و آبعوره بگیرم. بعد از یادم می رود. او که دوستم نداشت. من چرا باید داشته باشم؟ شاید هم برود سراغ آن دختر... اسمش را نمی دانم. حتی یک بار هم ندیده امش اما حس ششم می گوید علاقه اش به دانشگاه منحصر به گل و بوته ها نیست. هرچند از آنها بیشتر از آدم ها خوشش می آید. اما یک دختری آنجا هست که دلش را برده. باید خیلی خاص و زیبایی اش منحصر به فرد باشد. بعضی وقت ها به او حسودی ام می شود. بعضی وقت ها هم شانه بالا می اندازم و می گویم به درک! من از همان اول هم پول هایش را می خواستم. او واقعا مرد است. از جنس من نیست. من برای خوشبخت بودن به دنیا نیامده ام...
تازه می فهمم شقایق تمام مدت پشتم ایستاده بوده و داشته متنم را می خوانده. اخم غلیظی روی صورتش نشسته. می پرسم :« چته؟ خوشت نیومد؟» سر تکان می دهد :« اصلا! تو اینطوری نیستی! یه جور نوشتی که ترحم انگیز باشه. تمام سیاهی ها رو بندازی گردن سرنوشت. همه چیز جبری که جبری نیست! می دونی...»به بقیه ی توضیحاتش را گوش نمی دهم. معلوم است که او این حرف ها را می زند. او که معنی سیاهی را نمی داند...
بهانه ی خرید را می آورم و بیرون می روم. باز هم مثل همیشه، به هیچ کدام از حرف هایم گوش نمی دهد. کار خودش را می کند. قرار گذاشته ایم در زندگی هم فضولی نکنیم. اما من نمی توانم! نمی توانم بایستم و ببینم زندگی خودش را آتش می زند! فکر می کند معنی سیاهی را نمی دانم. شاید چون رازداری را بهتر از او بلدم. نفس عمیقی می کشم و به آسمان آبی خیره می شوم. سر میز شام دوباره سعی می کنم قانعش کنم حرف دلش را به آن مرد بزند. الانم را نمی توانم با این فکرها خراب کنم. امروز روز جشن است. روز تولدم است. یک جعبه شیرینی و چند شاخه گل رز سفید می گیرم و به قبرش سر می زنم. می نشینم و یک عالمه با او حرف می زنم. مطمینم که صدایم را می شنود. بعد راه می افتم به سمت آن ساختمان. آسانسور به طبقه ی آخر می رسد. در باز می شود و با آن دختر چشم در چشم می شوم. هم شوکه شده و هم خشمگین است. شیرینی را به سمتش تعارف می کنم. ماسکش را بالا می آورد و زیرلب تشکر می کند. این عصبانیتی که در چشم هایش موج می زند برای چیست؟ امروز روز شادی است. روز تولد دوباره است. روزی است که بالاخره ترک کردم. هرچند هنوز کف دست هایم عرق می کند و کمی هم سرگیجه دارم. کمی هم نه، دنیا دور سرم می چرخد. نمی توانم تعادلم را حفظ کنم و روی زانوهایم می افتم. همکارم از دست می گیرد و بلندم می کند. به برهوت اطرافمان نگاه می کنم. به صحرایی که هیچ بر جز خاک تیره رنگ و باد در آن وجود دارد. نفس عمیقی می کشم و ذخیره ی نیتروژن لباسم به نصف می رسد. برای اینکه خیال مرکز و گروه پشتیبانی را راحت کنم می گویم
:«چیز مهمی نیست... فکر کنم بخاطر تشعشات باشه. شاید هم در اثر امواج الکترومغناطیسی یه جور ارتباط ذهنی با ساکنین قبلی زمین پیدا کردم. چند لحظه حس کردم یکی از انسان ها هستم....»
همکارم چپ چپ نگاهم می کند و می پرسد :« داری به چه زبونی حرف می زنی؟» می خواهم بگویم فارسی دیگر! که خنده ام می گیرد. اطلاعات ما از نژاد انسان آنقدر محدود است که چیزی بیشتر از رایج ترین کلمات در ایستگاه های فضایی اشان نمی دانیم. پس من از کجا می دانم؟ انگار آدم ها خاطراتشان را به نحوی به این سیاره ی سنگی منتقل کرده اند و حالا من دارم داده ها را دریافت می کنم. بدون کم و کاست. زندگی انسان ها را می فهمم و انگار واقعا من یک استاد گیاه شناسی بوده ام و این زندگی را از سر گذرانده ام! پس چرا از بین ده ها فضانوردی که قبل از ما به این سیاره ی خراب شده سفر کرده بودند هیچ کدام حرفی در مورد این حسی که من تجربه می کنم نگفته بودند؟ به خودم می آیم و می بینم کشان کشان برده اندم به مرکز، دارند مغزم را اسکن می کنند تا ببیند چه ام شده. تنها دوستی که اینجا دارم همین همکارم است. و تنها کسی است که از من نمی ترسد و حاضر است برایم غذا بیاورد. بقیه فکر میکنند مرضم ممکن است مسری باشد و خواستار هرچه زودتر برگشتن به سیاره ی خودمان هستند.
سینی جلبک نیم پز را جلویش می گذارم. دوباره با همان زبان عجیب و غریب چیزی بلغور می کند که نمی فهمم. ممکن است ذهنش تسخیر شده باشد؟ یا یک جور ویروس تکلمش را دچار اختلال کرده باشد؟ تا وقتی جواب آزمایش ها نیامده هیچ چیز نمی شود گفت. لعنت به این سیاره ی نحس! می دانستم شوم است و آخر سر آه این گونه ی منقرض شده دامنمان را می گیرد. انقراضشان ربطی به ما نداشت اما انسان ها که شعور درست و حسابی نداشتند! اگر داشتند که دستی دستی خودشان را به کشتن نمی دادند! حالا هم ما را مقصر خطاب می کنند و ارواح سرگردانشان دامن کسانی مثل دوست بیچاره ی من را می گیرد! نگرانش هستم اما فکر نکنم با در میان گذاشتن نگرانی هایم با او کمکی کرده باشم. اصلا معلوم نیست متوجه حرف های ما می شود یا نه. آه عمیقی می کشم و به سمت دفتر رییس پروژه می روم. باید زودتر از اینها این کار را می کردم. از این شغل نفرت دارم و فقط از ترس اینکه کار دیگری گیرم نیاید تاحالا تحملش کرده ام. اما دیگر بس است! می روم و استعفا می دهم. خودم را از این همه استرس و فشار روانی خلاص می کنم. بالاخره زمین کوفتی را ترک می کنم. بله، همین امروز ترکش می کنم. آسانسور در طبقه ی آخر ایستگاه فضایی امان توقف می کند. من پیاده می شوم اما استاد پشت سرم جا می ماند. خداحافظی نمی کنم. او حتی متوجه رفتنم نمی شود. غرق در افکار خودش است. با شانه هایی آویزان و اخمی بر صورت به اتاقم بر می گردد. این طوری نمی شود. باید اول بفهمم کار کیست! همین طور بی فکر عمل کردن راه به جایی نمی برد. یا شاید هم باید نادیده اش بگیرم. پست جدیدم را باز میکنم.
:« من سین دال هستم. البته سین نوشته می شود و الی خوانده می شود، دلیلش فعلا اهمیتی ندارد. سن و جنسیت و رشته ی تحصیلی م را همه اتان می دانید. علایق یا توانایی هایم را اکثرتان می دانید.محل تولدم را بعضی هایتان می دانید. اصلا ندانید هم مهم نیست! من کی هستم؟ از کجا باید بدانم آخر!... »
جمله ی آخر را حذف می کنم. عیب است اگر بقیه بفهمند که خودم هم خودم را نمی شناسم. آهی می کشم و از پشت مانیتور بلند می شوم. کمی فلفل سیاه و ادویه به غذا اضافه می کنم. چند وقت است که خودم را گم کرده ام؟ دقیق نمی دانم. گاهی وقت ها یک رد و نشان هایی از خودم پیدا می کنم اما آنها هم خیلی زود غیب می شوند. بعد حتی وجودشان را فراموش می کنم. درگیر مشکلاتی هستم که حتی نمی توانم توضیحشان دهم. کاش برای ثانیه ای هم که شده این مغز لعنتی آرام میشد و انقدر وز وز نمی کرد. میز شام را کم کم می چینم. سین کجا مانده؟ لابد بازهم مشغول وب نویسی است. طبق معمول از خودش می نویسد. خوش به حالش! چقدر تجزیه تحلیل این مسایل برایش راحت است! حتی وقتی به چالش این من هستم دعوتش کردم با دو سه تا جمله ی طنز سر و تهش را هم آورد. او که از این دغدغه ها ندارد! خوش به حالش....