بروم یک پیاله فیزیک بنوشم
نوشتم
:« تجربه نشان داده هر وقت زیاد درس می خوانم خوش خنده می شوم. البته خودش خنده اصطلاح زیادی محترمانه اش است. می شود گفت مشنگ می زنم. ساعت ها گیج می زنم و انگار که مست کرده باشم همه چیز را قر و قاطی می بینم. البته این مستی از نوع شاد و مفرحش است. با ذکر یک مثال راحت تر می شود توضیح داد. برویم به تابستان چند سال پیش که از طلوع تا غروب را در کتابخانه می گذراندم [یک زمانی نمونه ی کامل یک خرخوان بودم]. در حال برگشتن به خانه در یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر دبیر زبانمان را دیدم. از شادی جیغ کشیدم و به سمتش دویدم. همراه دوستش آمده بود به خرید یا همچین چیزی. نزدیکش شدم و داد زدم :« teacher !!!» [ بله به ما یاد داده اند در خیابان هم همدیگر را دیدیم انگلیسی صحبت کنیم :/] بعد خندیدم. قاه قاه خندیدم. بنده خدا هاج و واج مانده بود که علت این عجیب و غریب بودنم چیست. با صدایی که مدام توسط خنده های خودم قطع میشد گفتم :« teacher you are here !!!» هنوز هم نمی دانم آنجا حضور داشتن یک دبیر زبان چرا باید برایم خنده دار باشد! به هر حال خم شدم، دستم را روی زانویم گذاشتم و از خنده ریسه رفتم. معلممان هم که دید دارد آبرویش جلوی دوستش می رود زود خداحافظی کرد و وارد یکی از مغازه ها شد. اتفاقا فردای آن روز با هم کلاس داشتیم و من حدود چهل و پنج دقیقه با یاد آوری آن خاطره خندیدم. فقط هم همین یک مورد نیست. روز هایی که زیاد درس می خوانم مغزم همه چیز را بامزه و جالب تشخیص می دهد. سوالات مسخره می پرسم و خودم به مسخره بودن سوالاتم می خندم. کلا در این روزها شخصیت مناسبی برای دست انداختن هستم و مطمین باشید خودم هم مشتاقانه در این امر با شما همکاری خواهم کرد.
راستش دلیل علمی این خوش خنده شدن را هنوز کشف نکرده ام. اگر چیزی فهمیدید از من دریغ نکنید. شاید اصلا یک بیماری حاد روانی داشته باشم و مغزم با وارد شدن بیش از یک حجم معین از اطلاعات اور دوز می کند و... »
پاک کردم. دوباره از اول شروع کردم به نوشتن
:« تجربه نشان داده وقتی زیاد درس می خوانم خوش گریه می شوم. البته خوش گریه اصطلاح زیادی محترمانه اش است. می شود گفت زر زرو می شوم. ساعت ها گیج می زنم و انگار که بعد از یک شکست عشقی سخت مست کرده باشم همه چیز را قر و قاطی می بینم. البته این مستی از نوع سیاه و تاریک و خفقان آورش است. از آن مستی هایی که هم هوشیار نیستی و هم درد هایت یادت نرفته. فقط در ذهنت تشدید شده اند. بگذارید برای این مورد مثالی ذکر نکنم چون واقعا خجالت آورند. در آن مدت ساعت ها برای هیچ و پوچ اشک می ریختم و اشکم نه تنها دم مشکم بود که اصلا مشکم دم اشکم بود! خودم را نگون بخت و آواره می پنداشتم و درس خواندن را هم عذابی می دیدم که به غم و درد هایم اضافه شده و باید صرفا تحملش کرد...»
باز هم پاک کردم. نه نوشته ی اولی کاملا درست است و نه دومی. حقیقتش این است که درس برای من مثل شراب می ماند. قدرت عقل و منطقم را می دزدد و درونی ترین احساساتم را منعکس می کند. اصلا هم مهم نیست که چه درسی باشد! فقط مدت زمانی که صرفش می کنم مهم است. اینکه در تمام عالم فقط منم که پنج فصل دین و زندگی و مرور قواعد عربی و نکته برداری بخش گوارش مست می شوم یا نه را نمی دانم. به هر حال، خوب یا بد، به قول خارجکی ها it is what it is ! چه این جام پر از زهر تلخ و گس باشد، چه سراسر عسلی شیرین که زیادش دلت را می زند و حالت را بد می کند، باید تا آخر سر کشیده شود. شاید همه ی اینها بهانه است. فقط دارم وقتم را تلف می کنم. خمره ی شیمی هنوز دست نخورده مانده. وقت تنگ است. اول باید ادامه ی پیاله ی فیزیک را بنوشم.
- ۹۹/۰۸/۰۵
ببخشید شما امسال هم تجربی میخونید؟
آخه حدس میزنم به ادبیّات یا ریاضیفیزیک بیشتر علاقه داشته باشید.