خیزید و خز آرید...
نیاز مبرم دارم در یک کلبه ی چوبی وسط جنگل نشسته باشم. درخت ها همه زرد و سرخ باشند و برگ های خشک شده اشان ایوان کلبه ام را فرش کرده باشد. آفتاب مستقیم بتابد به پنجره ی خاک گرفته ام و هیچ خبری از ابر نباشد. هوا ولی باید حسابی سرد باشد. چند تا پتو رو دور خودم پیچیده باشم و جلوی شومینه نشسته باشم و یک لیوان چای نبات هل دار دستم باشد. بخارش را استشمام کنم و زل بزنم به شعله های رقصان آتش. نیاز دارم ساعت ها تنهای تنها باشم اما دلم هم قرص باشد که بعد از طلوع ماه اهالی خانه یکی یکی باز خواهند گشت و در این کلبه ی کوچک جای سوزن انداختن هم نخواهد بود. نیاز دارم کتابخانه ی دیواری ام آنقدر پر باشد که کاغذ و دفترهایم را بالا آورده و به زمین انداخته باشد. نیاز دارم ماشین تحریرم را با واکس برق بیندازم و بعد از نوشیدن چای بروم سراغ فصل بعدی داستانم. نیاز دارم سقف کلبه را موریانه ها خورده باشند، کف زیر پایم جیر جیر صدا کند و جوهر خودکار از شدت سرما یخ زده باشد. نیاز دارم همان پنجره ی گرد خاک گرفته را باز کنم تا نور مستقیم بتابد به زندگی ام. نیاز دارم صدایم خوب و لطیف باشد و خجالت نکشم از این که شعرها را با صدای بلند برای خودم بخوانم. نیاز دارم پرواز پرستو ها را بر فراز جنگل تماشا کنم. که چطور بار و بندیلشان را جمع می کنند و آماده می شوند برای کوچ. نیاز دارم همین که چشمم به ابرهای سیاه افتاد اخم کنم و سعی کنم به یاد بیاورم به شوهرم سپردم در راه بازگشتش به خانه هیزم بیشتری جمع کند یا نه. نیاز دارم گهواره ای گوشه ی اتاقم وجود داشته باشد که دخترکم درونش خوابش برده. نیاز دارم انگشتان نرم و تپلش را لمس کنم و پتویش را رویش بیندازم. عروسک کاموایی اش را هم بگذارم کنارش. اصلا همه ی اینها به کنار. من به اینکه پاییز امسال پاییز باشد نیاز مبرم دارم!
- ۹۹/۰۸/۰۵

یکی از آرزو هایی که همیشه داشتم داشتن یه کلبه تقریبا این شکلی بود منتها با این تفاوت که فقط خودم توش زندگی کنم! شاید اگه همچین کلبه ای رو داشتم دیگه هیچ چیز از این زندگی نمی خواستم هیچ چیز!