نزدیک های ساعت سه بود که ناگهان قیامت شروع شد! باد و طوفان شدید پر از گرد و خاک که نزدیک بود پنجره ها رو از جا بکند (همونطور که در پارکینگ رو از جا کند :/ ) من و برادر دو دستی با هم پنجره ها رو فشار می دادیم و محکم نگه می داشتیم. با این اوصاف باز هم خانه پر از خاک شده بود و غباری به ارتفاع سه سانت روی پارکت نشسته بود (خیر سرمون پنجره ی سه جداره نصب کردیم/ ) در همین گیر و داد بارانی سهم گین هم با شدت تمام باریدن گرفت و گلوله های گلی خودشان را محکم به پنجره می کوبیدند. نور علا نور شده بود! هرچند باعث شد یک مدت گرد و خاک بخوابد اما دوباره شروع شد (بعد اینکه من دو ساعت همه جا رو جاروبرقی کشیدم :/ ) و همچنان... یک لحظه اجازه بدید انگار صدایم می کنند...
خب، بعد از جارو کردم مجدد خانه خدمتتان برگشتم. قصد داشتم بعد از تجربه ای مشابه با پدیده ی ریزگردها از سختی هایش بگویم. از بی فکری مسئولین گله کنم و فریاد هم وطن کاری کنیم سر دهم. یک داستانک تاثیرگذار هم آماده کرده بودم با این مضمون که مردم وقتی می بینند آبی از مسئولین گرم نمیشود خودشان دست به کار می شوند، اول چند نفس عمیق می کشند تا آرامش خود را به دست آورند و بعد فکری کنند برای این مشکل. منتها چون در آن نفس عمیق هرچیزی وجود داشت الا اکسیژن سرفه اشان می گیرد و کم کم راه نایشان کلا گلی می شود و مسدود ! کارشان به بیمارستان می کشد و حالا هم در بخش مراقبت های ویژه اند. هر وقت مرخص شدند دوباره دورهم جمع خواهند شد، نفس عمیقی خواهند کشید تا آرامششان را به دست آورند و بعد فکری خواهند کرد برای این مشکل. باشد که این بار مرحله ی اول را سالم طی کنند. باید کمی رنگ و لعاب به داستانکم می دادم اما حوصله اش را ندارم. حقیقتش از کت و کول افتاده ام و نای تایپ کردن ندارم. فقط دراز کشیده ام روی تخت و فکر می کنم به کسانی که روزهای زیادی را در جنگ با ریزگرد سپری کرده اند و لابد عادت کرده اند به هر چند ساعت یک بار دستمال کشیدن روی کل وسایل خانه. خیس عرق شده ام. باید بروم دوش بگیرم و سعی کنم به کسانی که آب کافی برای آشامیدن هم ندارند فکر نکنم.
- ۰ نظر
- ۱۳ خرداد ۹۹ ، ۱۹:۱۰
