غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۹۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

اولین بار تقصیر خودم بود. پشت پنجره نشسته بودم و به طوفان غم و اندوه و درد نگاه می کردم. ابهت باشکوهی داشت، هنوز هم دارد. به نظرم زندگی همین غوطه ور شدن در مشکلات بود. معلق بودن، پرواز کردن همراه بود و غنیمت شمردن سد برای بالاتر رفتن و اوج گرفتن. پنجره را باز کردم. طوفان با چنان شدتی وارد زندگی ام شد که آینه را بلند کرد و زمین انداخت‌. آینه ام شکست. دلم شکست. هزار و یک تکه شد. گفتند خوب محکمش نکرده بودی، به جای امنی تکیه نداده بودی اش، وگرنه آینه که با این بادها نمی شکند! باور کردم.

مطمئن نبودم از این به بعد بدون آینه چطور می خواهم زندگی کنم. اما مطمئن بودم هرکس در زندگی اش می تواند یک آینه داشته باشد. وقتی که شکست، دیگر شکسته. زل زدم به خرده شیشه های کف اتاق. زمان داشت جلو می رفت و من هنوز در لحظه ی شکستن آینه ام جا مانده بودم. نمی دانم چقدر گذشت تا به خودم آمدم. یکهو دیدم از زمین و زمان جا مانده ام. خرده شیشه هایم را برداشتم و دست هایم را زخمی کردم. آدم ها دل شکستگی را که نمی بینند، خواستم این طوری جلب توجه کنم. فایده ای نداشت. راه رفتن روی خرده شیشه ها و آزار دادن خودم را تمام کردم. تمام بقایای آینه را انداختم دور. دیگر نمی خواستم برایش افسوس بخورم. پنجره را باز گذاشتم. هوا چه سرد بود و چه گرم، برایم اهمیتی نداشت. ناراحتی یا شادی هم اهمیتی نداشت. دیگر چیز شکستنی نداشتم و این قوی ترم کرده بود. اما در عوض خیلی چیزها را هم نمی دیدم. لبخند، شیطنت، بازیگوشی، قهقهه، رضایت، همه را همراه با آینه از دست داده بودم. از این وضع ناراحت بودم؟ نمی دانم. به هر حال عادت کرده بودم. تا اینکه یک آینه هدیه گرفتم.

هدیه از طرف عزیزترین کسانم بود. و چه به موقع نجاتم دادند. حالا تصویر تمام خوبی های دنیا در اتاقم منعکس می شد. چشم هایم باز شدند. آینه جادویی بود. آنقدر که دلم می خواستم دستم را دراز کنم و یک سبد آلاله از دشت رنگین پشت آینه جمع کنم. نمی دانم، شاید تمام آینه ها اینطور باشند اما من قدر آینه ام را بیشتر می دانستم. حواسم به آن بود. سفت و محکم نگهش می داشتم. به چیزی تکیه می دادمش که امن باشد. پنجره ام اما هنوز باز بود. هنوز از ابهت و خشونت زندگی در شگفت بودم. هنوز هم سختی را با آغوش باز می پذیرفتم و سرسختی را می پرستیدم. 

بار دوم هم تقصیر خودم بود. این همه مدت شبانه روز پرستاری آینه ام را کرده بودم و فقط یک لحظه غافل شدن... شکستنش را این بار به چشم دیدم. دنیای پیش رو هم حرگت آهسته داشت و هم نداشت. یک ثانیه اتفاق افتاد، قبل از اینکه بتوانم تصمیم بگیرم چه کار کنم. ولی انگار سال ها طول کشید و من تمام مدتی خامی کرده و نتوانسته بودم هیچ تصمیمی برای نجات بگیرم.  آینه ام شکست. دلم شکست. هزار و یک تکه شد. گفتند خیال کردی چون به جای محکمی تکیه دادی اش باید ولش کنی به امان خدا؟ خودت هیچ نقشی نداشتی در مراقبتش؟ چیزی نگفتم. وقتم را هم تلف نکردم. شروع کردم به جمع کردن خرده شیشه ها. دستم را بریدم. به کسی نشانش ندادم‌. این بار هم زخمم را ندیدند اما چسب زخم را دیدند؛ تلاشم برای خوب شدن را دیدند. این بار، می دانم هرکس در زندگی اش می تواند کلی آینه داشته باشد. همانی که موقع تولد یک آینه بهمان داده، کلی هم در آینه فروشی گذاشته. این بار نمی خ‌واهم منتظر کسی بمانم. دیگر بچه که نیستم. خودم راه آینه فروشی را بلدم. قلکم را می شکنم تا ببینم چقدر سکه ی محبت ذخیره کرده ام. بعد می روم بازار. اگر هم آینه ی خوب آنجا نبود، می روم تا ته کوچه باغ، دو قدم مانده به گل، آن کودکی که تاحالا تمام جوجه های لانه ی نور را کلافه کرده پیدا می کنم. صدایش می کنم‌. او حتما می داند خانه ی آینه ساز کجاست. 

  • میخک

.نمی تونم اسم نقد رو روی نوشته هام بزارم. در خودپسندانه ترین حالت هم ادعایی جز نقد فیلم نامه و داستان ندارم. صرفا یک معرفی و تحلیل نظرات شخصی ام از این سریال. به علاقه مندان یا غیر علاقه مندان داستان های کمیک بوکی یا ابرقهرمانی توصیه می کنم حتما در اسرع وقت شروع به دیدن این سریال کنن. اما اینکه تا کجا ادامه بدن؟ جای بحث داره! در ادامه با ما همراه باشید.

 

 

 

 

Photo of دیالوگ «کماندار»از  هیلاری کلینتون

 

 

 

  • میخک

خب دیگه چون نرگس دعوتم کرده من هم باید شرکت کنم. خودمونیم ها عجب چالش سریع الانتشاری بود! چند آهنگ رو چشم بسته و اتفاقی پخش کردم و تصورم ازشون رو نوشتم:

 

جمع کن/ سیاوش قمصری:

یه مرد جوون که سال آخری دانشگاه صنعتی شریفه و رشته ی برق میخونه. سر به زیر و درس خون که متاسفانه رفیق های ناباب دورش رو گرفتن و میخوان از راه به درش کنن ولی قبل از غرق شدن به خودش میاد و تصمیم داره که از فردا آدم بهتری باشه.

 

ماه و ماهی/ حجت اشرف زاده:

یه زن چهل و خورده ای ساله. مادر و همسر فداکار که شوهرش تاجر ثروتمند و با آبروییه ولی علاقه ای بهم ندارن. و این زن هیچوقت تو زندگیش به خودش اجازه نداده که دنبال علایق خودش بره. برای همین هم یه تنه جلوی تمام کسایی که میخوان دختر تازه جوونش رو شوهر بدن وایستاده. دختره خیلی هم بدش نمیاد اما این زن با اشک و آه قصه ی زندگی خودش رو براش تعریف می کنه.

 

حس عاشقگی/ حامد همایون:

پسری که پدرش کارخونه داره. عاشق یکی از هکلاسی های ساده و بی آلایش کلاسشونه. بعد از مدت ها دنبال دختره راه افتادن و  راه به راه ابراز علاقه کردن بلاخره یه جواب تقریبا مثبت ازش گرفته و حالا سر از پا نمیشناسه. اونقدر شاده که حواسش نیست چند تا چراغ قرمز رو رد میکنه و وقتی ماشین رو توقیف می کنن(ماشینی که برای پدرشه و قراره حسابی دعواش کنه) افسر رو محکم بغل میکنه و بهش مژدگونی میده :)

 

جانا/ ایهام:

پیرمرد هفتاد ساله ی آلزایمری که توی خانه ی سالمندان ولش کردن و اونجا اولین عشق زندگیش رو می بینه و روحش به اون دوران پرواز میکنه...

 

Gal-Gal / گروه رستاک:

مرد شمالی که یکم سر و گوشش می جنبه. زنش حامله است و بهش شک داره این هم براش این آهنگ رو میخونه تا بگه هنوز هم قد دوران نامزدی دوستش داره.

 

Yar Aghladi / علی پرمهر :

دختر هفده ساله ی یتیمی که هم عاقل بود هم انقلابی اما گیر مجاهدین خلق افتاد و الان با سر و صورت خونی رو به روی ویرانه ی آرزوهلش ایستاده و سیانور تو دهنش می چرخه‌

 

......................................................................

​​​​

 

و حالا چالش ابداعی سین دال! من در زمینه ی چالش ها کاملا تازه کارم پس اگه قبلا همچین چیزی دیده بودید بگید که کلمه ی ابداعی رو حذف کنم. اسمش هم گذاشتم چالش چاقوی خونی ^_^

 

چشمتون رو باز می کنید و می بینید یه چاقوی خونی دستتونه و بالای سر ده تا جنازه ایستادید. قیافه اشون به نظرتون آشناست اما یادتون نمیاد کی هستن. حتی یادتون نمیاد چه اتفاقی افتاده. شخصی نزدیک میشه و ماجرا رو تعریف میکنه.

 

این اتفاق کجا رخ داده؟ اون شخص کیه؟ ماجرایی که تعریف میکنه چیه؟ حقیقت ماجرا چی بوده؟ (جواب سوال سوم و چهارم میتونه یکسان یا متفاوت باشه) 

 

 

 

 

دعوتی های چالش: خیلی ها هستن که میخوام دعوتشون کنم اما چون نمیدونم واکنششون ممکنه چطور باشه اسم نمی برم. هرکس که این متن رو میخونه خوشحال میشم که شرکت کنه :)

جواب خودم در ادامه، شرکت کرده ها: فائزه ، 

  • میخک

_ در کف ها کاسه زیبایی، بر لبها تلخی دانایی/ شهر تو در جای دگر ، ره می بر با پای دگر. (سهراب سپهری)

_آن باغ پر از گل‌های رنگین و معطّر شعر و خیال و الهام و احساس در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد  (علی شریعتی) 

 

 

این دوتا متن در امتحان امروز داده شده بود و خواسته بودن مفهوم مشترک رو پیدا کنیم. حالا جواب هایی که همکلاسی های من نوشتن: [بدون ذره ای اغراق] 

 

اولی) زیبایی های دنیا زودگذر است.

دومی) باید رفت یک جای دیگه.

سومی) حجرت دانستن [ ! ]

چهارمی) نفهم ها آسوده زندگی می کنند.

پنجمی) زندگی با احساسات زیباست.

ششمی) نباید احساسی بود.

هفتمی) مردم این دنیا هیچ درکی از زیبایی ندارند.

هشتمی) این جا دیگه جای موندن نیست.

نهمی) محیط زیست رو تخریب نکنیم‌.

دهمی) این سرزمین نابود شده.

یازدهمی) شکوفایی احساسات.

دوازدهمی) دقیق نگاه کردن به دنیای اطرف.

سیزدهمی) عاشق نکند تکیه به دیوار شکسته [ :/ ]

چهاردهمی) شاعر ها از مردم زمان خود جلوتر هستن

​​پانزدهمی) نه به شهر نشینی.

 

 

 

بقیه رو هم پیدا نکردم که ازشون بپرسم. اگه دارید افسوس می خورید که پس فردا اینها قراره دانشجوهای مملکت بشن باید بگم خیالتون راحت، همه اشون قراره پشت بمونن چون انتظار رتبه ی تک رقمی دارن ^_^

 

 

 

 

 

پی نوشت: اگه مفهوم مشترک از نظر خودتون رو هم بگید ممنون میشم. میخوام ببینم چه برداشت های دیگه ای میشه داشت.

 

  • میخک

عقربه ها به کندی حرکت می کردند. هنوز ساعت دو نشده بود و می خواستم رویدادی تاریخی را در ساعت سه و چهار دقیقه ی بامداد تماشا کنم. یک مشت قرص مسکن را بالا انداخته بودم و شربت مهربانی را رویش سر کشیده بودم. خوشحال بودم از اینکه در دنیای غرغر کرده ام که کسی در دهانم نمی کوبید و برای اثبات اینکه تاحالا خوشبخت بوده ام بدبختی بزرگتری بر زندگی ام نازل نمی کرد و دوستانه ترین حالتش بازی کردن با گوشی اش و سر جنباندن که :«چی؟ آره، آره می فهمم...» نبود.

حالم خوب بود و گیجی ام بیشتر حالت مست و ملنگ بودن به خود گرفته بود. همه ی اعضای خانواده خواب بودند و من پنجره ها را یکی یکی امتحان می کردم تا ببینم از کجا دید بهتری به ماه دارم. البته که گزینه های زیادی نداشتم و آخرش هم مجبور شدم به ایستادن در زاویه ی خاصی از اتاقم راضی شوم.

نشستم و زل زدم به ماهی که نورش به سرخی می گرایید و دو ستاره ی کنارش. ساعت همچنان دو نشده بود! باز نگه داشتن پلک هایم لحظه لحظه سخت تر میشد. تنها چیزی که بیدارم نگه می داشت این فکر بود که این اتفاق هر بیست سال یک بار رخ می دهد و تا آن موقع چه کسی زنده است و چه کسی مرده! کمی که گذشت فکر کردم اینکه در این سن و سال باشی و اینقدر خسته باشی و حال خوشت در شرف فرو پاشی باشد و تو فقط با در آغوش گرفتن یک پتو بتوانی خودت را نجات دهی هر بیست سال یک بار که هیچ، تا بیست قرن دیگر هم رخ نخواهد داد. به خودم یادآوری کردم که هر روز وضع همین است.  زل زدم به ماه و آن دو ستاره که یکی اشان به طرز مشکوکی نوارنی بود.

باز هم گذشت. واقعا دیدن دو تا سیاره و یک ماه کنار هم چه لزومی داشت؟ یادم آمدم که چقدر نسبت به نجوم غیر علاقه مندم. هیچ وقت نفهمیدم اینکه یک سری اجرام آسمانی با کلی سال نوری فاصله از ما در کجای فضا سرگردان هستند چه اهمیتی دارد؟ وقتی همین بغل گوشمان انسانیت دارد می میرد و سر برنمی گردانیم تا ببینیم! با اینکه هیچ کدام از درس هایی که می خواندم ربطی به انسانیت نداشتند. همه اشان تجربی بودند و بر اساس مشاهدات دنیای مادی. اصلا من آدم دنیای مادی نبودم. فکر کردم واقعا دوست ندارم یک روز بروم خاک ماه دست بکشم و دور حلقه های زحل بگردم؟ جواب مثبت بود. من ترجیح می دادم همه ی اینها در خیالاتم اتفاق بیفتد. اینکه دروغ را به واقعیت ترجیح می دادم از کمبود اعتماد به نفس بود یا تنبلی مسئله ای به جد مهمتر از مقارن شدن سه تا کره ی قد و نیم قد به حساب می آمد. 

عقربه ی ساعت شمار مثل کنه به عدد دو چسبیده بود و جلو تر نمی رفت. سرم این بار به معنی واقعی کلمه گیج می رفت و همه چیز را دوتا می دیدم. حالا دو تا ماه با چهار ستاره ی پررنگ دورشان در حال دوران بودند. بیست سال بعد شاید در چنین شبی از خستگی بیهوش نمی شدم و بعد از خواباندن غزل و اتو کردن لباس ها و پر کردن خشاب ها قهوه ای از جنس یک تکه پلاستیک بدبو را ذوب می کردم و تازه ولخرجی هم می کردم و مقداری از جیره بندی آب شربمان را جوش می آوردم (حواسم باید باشد که یک سی سی هم بخار نشود). یکی از تلسکوب هایی که خوش دست تر است و رنگش به لنز هوشمندم می آید را بر می داشتم و در ایوان خانه منتظر این مقارنه ی دل پذیر می شدم. البته اگر هوا ابری نمیشد و مجبور نمی شدم بیست سال بعدترش درحالی که سعی می کردم مانع بیرون آورده شدن دل و روده ی ربات های کارگر بدبخت توسط نوه های تخس زبان نفهمم شوم به دیوار دستور دهم شفاف و نامرئی شود و نیم نگاهی هم به ماه و آسمانش بیندازم. یک کاری هم میشود کرد. یک دانه آدامس نعنایی که همسر مرحومم از بازار سیاه برایم خریده بود را چند تکه کنم و هر تکه را در دهان یکی اشان بگذارم، بنشانمشان روی پاهایم و قصه ی زمان های دور و درازی را تعریف کنم که وقتی بمبی منفجر می شد هرکسی در اطراف آن بود متوجه میشد. می دانم هیچکس جز همان پسرک زشت دماغ گنده ای که به خودم رفته حرفم را باور نمی کند. آن دکتر فوق تخصص کهولت سن هم از وقتی کشف کرده در مرحله ی شدیدتر آلزایمر خاطرات جعلی در ذهن افراد شکل می گیرد زندگی ام را سیاه کرده. اما مهم نیست. مهم این است که ساکت می شوند و گوش می دهند به داستان هایی که نیمی اش واقعی است و نیم دیگر را به یاد نمی آورم در واقعیت اتفاق افتاده یا نه. و من با خیال راحت زل بزنم به آن سوی دیوار هوشمند نامرئی که خودش روی قمرهای مشتری زوم کرده و حرکت آهسته نشان می دهد. اصلا شاید تا آن موقع ترکیبی اختراع شود که بعد از نوشیدنش انسان ها نامیرا می شوند و من بیست قرن دیگر بنشینم روی صندلی خانه ی سالمندان و بگویم اولین بار در وبلاگ آقاگل درمورد این پدیده شنیدم و پیرمرد پیرزن هایی که درست به اندازه ی من فسیل شده اند اما نمی توانند از زندگی دل بکنند بپرسند کدام گل؟ و من جوابی نداشته باشم که بدهم. ساعت دو و هفت دقیقه است. کاملا مطمئنم که بیست ثانیه ی دیگر نیز نمی توانم بیدار بمانم. خداحافظ تا بیست سال بعد...

 

 

 

 

 

​​​​​​

  • میخک

گیجم

از کم خوابی است یا خود سرزنش گری بخاطر اشتباهات فاحش دیروزم و یا اضطراب روزهای آینده؟ نمی دانم! شاید همه اش با هم. می خواهم خود را به خواب بزنم، نمی شود، درد جان نمی گذارد. تصمیم گرفته ام با او دوستانه برخورد کنم اما خودش زیاد همکاری نمی کند. سنگینی عجیبی روی قفسه ی سینه ام حس می کنم. کرونا نیست، نگران نباشید. نقطه ی به اندازه ی یک مشت دست فقط درد گرفته. گلویم هم خشک نیست. فقط انگار چیزی را نصفه نیمه قورت داده ام و حالا راه نفس هایم را بسته. می خواهم گریه کنم؟ نمی دانم! گیجم. آنقدر گیج که حال خود را هم نمی فهمم.

 نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم مثبت فکر کنم. مثلا بگردم دنبال دلیل شکرگزاری روز  هفتم. ذهنم اما دوباره مسموم شده. چشم هایم را باز می کنم، همزمان هم تار می بینم هم واضح. دست می کشم روی گلوی خودم. بین خودمان بماند، جان می دهد برای فرو کردن یک چاقو. درست در وسطش. در آوردن چشم ها هم ایده ی خوبی است. دیگر به درد نمی خورند. دنیایی که می بینم شفاف و واضح است اما وقتی به دنیایی که ثانیه ی پیش دیدم فکر می کنم چیزی جز کدری و خط و خش جلوی چشمم نمی آید. ایراد از چشم ها نیست. باید میله ای آهنی پیدا کنم و از سوراخ گوشم وارد سرم کنم. هرچند خیلی منظره ی چندشی ایجاد می شود و احتمالا نمی توانم بعدش دست هایم را بشورم. می پرسید عقلم را از دست داده ام؟ راستش نمی دانم! فقط به جایی رسیده ام که از خودم متنفرم. از آینه ای که تازه پا به اتاقم گذاشته و این هیولای زشت را نشانم می دهد نیز متنفرم.

اشتباهات فاحشم چندان فاحش و بزرگ هم نبودند. برای فردا هم خدا بزرگ است. اگر کمی بخوابم سر عقل خواهم آمد. اما مگر این درد می گذارد آسوده سر روی بالشت بگذارم؟ تازه از من خوشش آمده. غصه هم همینطور. درست مثل سرگیجه و یأس. نباید واژه های سرد را فرا می خواندم. خسته از تنهایی و درک نشدن به من پناه آورده اند. حالا من قبله ی عالمشان شده ام. و تنهایی... او از همه شاکی تر است و البته حسود. مرا فقط و فقط برای خودش می خواهد. آنقدر کارش درست است که با وجود شلوغی اطرافم تنهاترین آدم دنیا شده ام. خودم همه را از خودم می رانم، بدخلقی می کنم و از این دنیای تار کینه به دل می گیرم. نباید از واژه های سرد می نوشتم. با نوشتنشان آنها را در دنیای خودم خلق کردم. حالا اگر هم پسشان بزنم دلشان می شکند. چقدر راحت است خدا بودن و چقدر سخت است خدایی کردن!

همه اش تقصیر خودم است. تقصیر من. کدام من؟ نمی دانم! این زن جوان فهمیده ای که در نوشته ها دیده می شود؟ یا آن کودک شاد و بی پروایی که عاشق تا زانو فرو رفتن در گودال گلی است؟ من هیچ وقت هیچ کدام از این ها نبوده ام. پس چرا اینطور وانمود میکردم؟ چرا فکر می کردم اگر من این شکلی باشد بهتر است؟ نمی دانم! شاید کمی قبل می دانستم اما حالا نمی دانم. گیجم. در این شرایط فقط میتوانم از خودم ایراد بگیرم. حالا که باطنم مشوش است دوباره می رسم به ظاهرم. من زشتم. سعی می کنم مشکلی با این قضیه نداشته باشم اما نمی شود. وقتی گیجی و خواب آلود و پر از درد و درحال سرزنش خود و تازه همزمان هم مضطرب، نمی توانی از قیافه ی کج و کوله ی خودت ایراد نگیری. مخصوصا که فهمیدی درونت هم دست کمی از این عجوزه ی پیر توی آینه ندارد. من واقعا اینقدر بدم؟ نمی دانم! فقط گیجم. کاش می توانستم بخوابم...

​​​​​​

  • میخک

بعد از خواندن مطلب پاتوق تصمیم گرفتم شال و کلاه کنم و دوباره سری به لانه ی گنجشک ها بزنم تا ببینم نظرشان درمورد این قضیه چیست. وقتی رسیدم ساعت از نیمه شب گذشته بود اما خانم گنجشکه هنوز بیدار بود. یک گوشه نشسته بود و اشک می ریخت. نزدیکتر شدم و حال جوجه گنجشک را از او پرسیدم. گریه اش شدیدتر شد. هرچقدر تلاش کردم تا آرامش کنم اثر نداشت. آخر سر گفتم جوجه ات بیدار می شود ها! گفت با آن همه قرص آرام بخشی که خورده حالا حالا ها بیدار نمی شود، اصلا شاید... نتوانست ادامه دهد. فقط گریه کرد. کمی صبر کردم تا حالش بهتر شود. خودش شروع کرد به گفتن قصه.

 

_ با چندتا از جوجه هایی که تازه از جنگل سوخته به اینجا کوچ کرده بودند رفته بود بازی کند. از اولش هم دلم شور میزد اما نمیشد که توی لانه غل و زنجیرش کنم! سپردمش به کلاغ های دوقلو که بزرگتر از همه بودند و به نظر عاقل تر.  دم رفتن پرسید که اجازه دارند طرف های جنگل پرواز کنند. گفتم چه اشکالی دارد؟ بروید، اتفاقا آنجا آلودگی اش کمتر است. آنها هم رفتند. تازه واردها می خواستند نشانش دهند که اب و هوای خوب یعنی چه. خودم هم قبول داشتم اگر موقع پرواز آدمی زاد دورم نباشد هم راحت تر است و هم دلچسب تر. جوجه هدهد می گفت بچه ام خیلی شوق و ذوق داشته. تکه آشغال خیسی از جنسی نامرئی هم افتاده بوده میان علف ها. گنجشککم حواسش بوده که به ان نوک نزند. فقط بالش را جلویش گرفته تا از رقص نور ما بین پرهایش لذت ببرد و کمی هم گرم شود.  حتما آنقدر سرگرم صحبت با دوستان تازه اش بوده که نفهمیده چقدر زود گرم شده. بالک قند عسلم آتش گرفته آقای گزارشگر! آتش! البته می گویند توله آتش بوده و کوچک و ضعیف. برای همین هم بعد از کوبیدن خودش به برگ ها و تنه ی درخت خاموش شده. چند درخت آن دور و اطراف هم طعمه ی توله آتش شده که خیلی مهم نیست. آدم ها بروند یک فکری برایش بکنند. جوجه ام آقای گزارشگر! تا لب مرگ رفته و برگشته. الان هم بیهوش است. طفلک از درد خوابش نمی برد. از داروخانه برایش از آن کپسول قرمزها که درد را کم می کند دزدیدم. می گویند عوارض جانبی دارد. کدام عوارض جانبی؟ نمی بینید چه آرام خوابیده. دیگر از درد گلایه نمی کند. با دیدن بال های جزغاله شده اش بغض نمی کند. حتی قلبش هم دیگر تند تند نمی زند. آرام آرام است. آدم ها هم از همین ویزها می خورند. خودشان اختراعش کرده اند. آدم ها که چیز بد اختراع نمی کنند. همه چیزشان مفید است‌ مثل همان دود سفیدی که آتش را خاموش کرد و نگذاشت طرف خانه ی خودشان بیاید. نمی دانم کدام موجود پلیدی آن آشغال خیس از جنس نامرئی را اختراع کرده. حسابش را کف بالش می گذارم. جوجه ام دیگر نمی تواند پرواز کند. باید کولش کنم. اما حالا نه... فعلا خواب است... چقدر معصومانه خوابیده، حتی سینه اش هم جلو و عقب نمی رود...

​​

  • میخک

درد عجیب ترین دوست دنیاست...

از آن هایی که وسط جمع دستت می اندازند و غش غش به ساده لوحی ات می خندند و بعد میپرسند:« ناراحت که نشدی؟»

از همان هایی که بعد از کلی چانه زدن با خودت رو در وایستی را کنار گذاشته و زل میزنی درچشمشان و می گویی که دیگر نمی خواهی ریختش را ببینی، دماغشان را بالا می کشند، قطره اشکی میریزند، دستشان را دور گردنتان می اندازند و می گویند:« ولی من تا همیشه باهاتم رفیق!»

درد عجیب ترین دوست دنیاست. از خاله خرسه هم عجیب تر است. چون خودش می داند که ترجیح می دهی دردی در زندگی ات نداشته باشی ولی می ماند. می داند چقدر از درد متنفری و لحظه لحظه ای که تحملش می کنی برایت حکم شکنجه را دارد اما می ماند. مانند خورشیدی که عاشق تکه یخ است. داستان تکه یخی که به خورشید عشق می ورزد را بارها شنیده ایم اما تاحالا شده از احساس آفتاب خانم بگوییم؟ از اینکه اگر یارش را نبیند از غصه دق می کند و اگر ببیند او را خواهد کشت؟ از دردی که در سینه اش خفته خبر داریم؟

آخ، گفتم درد. درد خورشید خانم را هم دوست دارد لابد. قایمکی رفته اسمش را روی قلبش حک کرده. از همان روز خورشید خانم دنیا را نورانی می کند و از زندگی خودش تیرگی و بدبختی می بارد. درد اما دل کندن بلد نیست. وابسته است به همین دوستانی که با تی پا از در بیرونش می کنند و پنجره ها را محکم می بندند و راه دودکش را هم مسدود می کنند. اما درد باز هم راهی پیدا می کند که برگردد پیششان، به شانه اشان بکوبد و با خنده بگوید :«چطوری رفیق؟»  معلوم است که حال هیچکس با دیدن درد خوب نخواهد بود اما درد که تقصیری ندارد. او که انتخاب نکرده درد باشد! آدمی زاد نیست که بگویی برو اخلاقت رو درس کن، ذاتش اینطوری است. نمیخواهد دردناک باشد و دوستانش را زجر دهد. درد عجیب ترین دوست دنیاست.

 اتفاقا خودش بیشتر از همه از این بابت غصه می خورد. گفتم غصه... غصه چقدر بیچاره است! پیش هرکس که می نشیند جز گریه و زاری از او نمی بیند. زندگی اش شده پر از آبغوره و ماتم گرفتن. طفلکی غصه هاج و واج مانده که چرا اطرافیانش اینطوری می کنند؟! تنهایی، اشک، شکست، فاصله... راستی چه کسی این واژه های سرد را آفرید؟ چطور توانست؟ چطور دلش آمد کسی رو محکوم کند به تا ابد بدون دوست ماندن و درد کشیدن. باز هم گفتم درد...

  • میخک

این پست به هیچ وجه عاشقانه نیست.

 

یعنی یه متن خیلی خیلی خیلی بلند بالا به نام عشق و درمورد عشق و عاشق واقعی و نحوه ی عشق ورزیدن نوشته بودم که از لحاظ ادبی-علمی بسی فاخر بود و کمر حافظ و مولانا رو که نه ولی کمر فاضل نظری رو خم می کرد. خودم که منظورم عشق به وطن بود ولی میشد به هر نوع دیگری از عشق تأمیمش داد. برای بند آخر هم نتیجه گیری و کلی جملات فلسفی تفکر برانگیز که خیلی به دلم ننشستن و خواستم تغییرشون بدم که ناگهان همه چیز پاک شد! :/ و دنیا از این شاهکار ادبی بی نصیب ماند. :/

عادت کرده بودم به میهن بلاگ و اینکه ذخیره ی خودکار داشت و اگر هم اینترنت قطع و وصل میشد فقط یکی دو جمله پاک  می شد. بیان چرا همچین قابلیتی نداره؟ مسئولین رسیدگی کنن لطفا! 

حالا واقعا نمی دونم اون همه هنر و ادبیات رو از کجا بیارم دوباره بنویسمش‌. این شد عشق از دست رفته. 

 

  • میخک

بـــه مــــن نگـــر که رخى همچو کهــــربا دارم

 دلــــى به ســــوى رخ یـــار دلـــربا دارم

ز جـــام عشق چشیـــدم شراب صدق و صفا

 به خــــُمّ میکــــده بـا جان و دل، وفادارم

مرا که مستى عشقت، ز عقل و زهد رهــاند

چــــه ره به مــــدرسه یا مسجد ریا دارم؟

غلام همّت جــــام شــــراب ســـــاقــى باش

کــه هر چه هست از آن روى با صفا دارم

نسیم عشــق ، بــــه آن یـــار دلـــربا  بـــرگو

ز جـــاى خیــــز کـــه مــن درد بی دوا دارم

چـــه رازهــــاست در این خمّ و ساقى و دلبر 

بــــــه جــــان دوست ز درگــــاه کبریا دارم

سخن ز تخت سلیمـــان و جـــام جـــم نـزنید

کــــه تــــاج خســــروِ کــِى را منِ گدا دارم

 

 

 

 

 

مگه میشه وصال عاشق و معشوق رو تسلیت گفت؟

  • میخک