شاید بیست قرن دیگر...
عقربه ها به کندی حرکت می کردند. هنوز ساعت دو نشده بود و می خواستم رویدادی تاریخی را در ساعت سه و چهار دقیقه ی بامداد تماشا کنم. یک مشت قرص مسکن را بالا انداخته بودم و شربت مهربانی را رویش سر کشیده بودم. خوشحال بودم از اینکه در دنیای غرغر کرده ام که کسی در دهانم نمی کوبید و برای اثبات اینکه تاحالا خوشبخت بوده ام بدبختی بزرگتری بر زندگی ام نازل نمی کرد و دوستانه ترین حالتش بازی کردن با گوشی اش و سر جنباندن که :«چی؟ آره، آره می فهمم...» نبود.
حالم خوب بود و گیجی ام بیشتر حالت مست و ملنگ بودن به خود گرفته بود. همه ی اعضای خانواده خواب بودند و من پنجره ها را یکی یکی امتحان می کردم تا ببینم از کجا دید بهتری به ماه دارم. البته که گزینه های زیادی نداشتم و آخرش هم مجبور شدم به ایستادن در زاویه ی خاصی از اتاقم راضی شوم.
نشستم و زل زدم به ماهی که نورش به سرخی می گرایید و دو ستاره ی کنارش. ساعت همچنان دو نشده بود! باز نگه داشتن پلک هایم لحظه لحظه سخت تر میشد. تنها چیزی که بیدارم نگه می داشت این فکر بود که این اتفاق هر بیست سال یک بار رخ می دهد و تا آن موقع چه کسی زنده است و چه کسی مرده! کمی که گذشت فکر کردم اینکه در این سن و سال باشی و اینقدر خسته باشی و حال خوشت در شرف فرو پاشی باشد و تو فقط با در آغوش گرفتن یک پتو بتوانی خودت را نجات دهی هر بیست سال یک بار که هیچ، تا بیست قرن دیگر هم رخ نخواهد داد. به خودم یادآوری کردم که هر روز وضع همین است. زل زدم به ماه و آن دو ستاره که یکی اشان به طرز مشکوکی نوارنی بود.
باز هم گذشت. واقعا دیدن دو تا سیاره و یک ماه کنار هم چه لزومی داشت؟ یادم آمدم که چقدر نسبت به نجوم غیر علاقه مندم. هیچ وقت نفهمیدم اینکه یک سری اجرام آسمانی با کلی سال نوری فاصله از ما در کجای فضا سرگردان هستند چه اهمیتی دارد؟ وقتی همین بغل گوشمان انسانیت دارد می میرد و سر برنمی گردانیم تا ببینیم! با اینکه هیچ کدام از درس هایی که می خواندم ربطی به انسانیت نداشتند. همه اشان تجربی بودند و بر اساس مشاهدات دنیای مادی. اصلا من آدم دنیای مادی نبودم. فکر کردم واقعا دوست ندارم یک روز بروم خاک ماه دست بکشم و دور حلقه های زحل بگردم؟ جواب مثبت بود. من ترجیح می دادم همه ی اینها در خیالاتم اتفاق بیفتد. اینکه دروغ را به واقعیت ترجیح می دادم از کمبود اعتماد به نفس بود یا تنبلی مسئله ای به جد مهمتر از مقارن شدن سه تا کره ی قد و نیم قد به حساب می آمد.
عقربه ی ساعت شمار مثل کنه به عدد دو چسبیده بود و جلو تر نمی رفت. سرم این بار به معنی واقعی کلمه گیج می رفت و همه چیز را دوتا می دیدم. حالا دو تا ماه با چهار ستاره ی پررنگ دورشان در حال دوران بودند. بیست سال بعد شاید در چنین شبی از خستگی بیهوش نمی شدم و بعد از خواباندن غزل و اتو کردن لباس ها و پر کردن خشاب ها قهوه ای از جنس یک تکه پلاستیک بدبو را ذوب می کردم و تازه ولخرجی هم می کردم و مقداری از جیره بندی آب شربمان را جوش می آوردم (حواسم باید باشد که یک سی سی هم بخار نشود). یکی از تلسکوب هایی که خوش دست تر است و رنگش به لنز هوشمندم می آید را بر می داشتم و در ایوان خانه منتظر این مقارنه ی دل پذیر می شدم. البته اگر هوا ابری نمیشد و مجبور نمی شدم بیست سال بعدترش درحالی که سعی می کردم مانع بیرون آورده شدن دل و روده ی ربات های کارگر بدبخت توسط نوه های تخس زبان نفهمم شوم به دیوار دستور دهم شفاف و نامرئی شود و نیم نگاهی هم به ماه و آسمانش بیندازم. یک کاری هم میشود کرد. یک دانه آدامس نعنایی که همسر مرحومم از بازار سیاه برایم خریده بود را چند تکه کنم و هر تکه را در دهان یکی اشان بگذارم، بنشانمشان روی پاهایم و قصه ی زمان های دور و درازی را تعریف کنم که وقتی بمبی منفجر می شد هرکسی در اطراف آن بود متوجه میشد. می دانم هیچکس جز همان پسرک زشت دماغ گنده ای که به خودم رفته حرفم را باور نمی کند. آن دکتر فوق تخصص کهولت سن هم از وقتی کشف کرده در مرحله ی شدیدتر آلزایمر خاطرات جعلی در ذهن افراد شکل می گیرد زندگی ام را سیاه کرده. اما مهم نیست. مهم این است که ساکت می شوند و گوش می دهند به داستان هایی که نیمی اش واقعی است و نیم دیگر را به یاد نمی آورم در واقعیت اتفاق افتاده یا نه. و من با خیال راحت زل بزنم به آن سوی دیوار هوشمند نامرئی که خودش روی قمرهای مشتری زوم کرده و حرکت آهسته نشان می دهد. اصلا شاید تا آن موقع ترکیبی اختراع شود که بعد از نوشیدنش انسان ها نامیرا می شوند و من بیست قرن دیگر بنشینم روی صندلی خانه ی سالمندان و بگویم اولین بار در وبلاگ آقاگل درمورد این پدیده شنیدم و پیرمرد پیرزن هایی که درست به اندازه ی من فسیل شده اند اما نمی توانند از زندگی دل بکنند بپرسند کدام گل؟ و من جوابی نداشته باشم که بدهم. ساعت دو و هفت دقیقه است. کاملا مطمئنم که بیست ثانیه ی دیگر نیز نمی توانم بیدار بمانم. خداحافظ تا بیست سال بعد...
- ۹۹/۰۳/۲۰
رفتم سرچ کردم و دیدم امسال دقیقا یه همچین اتفاقی اول دی میوفته و زحل و مشتری مقادن میشن.
و هر بیست سال هم رخ میده! اگه غیر علاقه مندی چجوری اینارو میدونی؟ :)) حقیقت امر اینه که من خیلی علاقه مندم! اما خب هیچ حرکتی براش نکردم...
به هر جهت متن خیلی جذابی بود!! من امیدوارم اول دی امسال حوصله و توان بیدار موندن داشته باشی و همه چیز سبک و راحت تر شده باشه. برای هممون.