گیج نوشت
گیجم
از کم خوابی است یا خود سرزنش گری بخاطر اشتباهات فاحش دیروزم و یا اضطراب روزهای آینده؟ نمی دانم! شاید همه اش با هم. می خواهم خود را به خواب بزنم، نمی شود، درد جان نمی گذارد. تصمیم گرفته ام با او دوستانه برخورد کنم اما خودش زیاد همکاری نمی کند. سنگینی عجیبی روی قفسه ی سینه ام حس می کنم. کرونا نیست، نگران نباشید. نقطه ی به اندازه ی یک مشت دست فقط درد گرفته. گلویم هم خشک نیست. فقط انگار چیزی را نصفه نیمه قورت داده ام و حالا راه نفس هایم را بسته. می خواهم گریه کنم؟ نمی دانم! گیجم. آنقدر گیج که حال خود را هم نمی فهمم.
نفس عمیقی می کشم و سعی می کنم مثبت فکر کنم. مثلا بگردم دنبال دلیل شکرگزاری روز هفتم. ذهنم اما دوباره مسموم شده. چشم هایم را باز می کنم، همزمان هم تار می بینم هم واضح. دست می کشم روی گلوی خودم. بین خودمان بماند، جان می دهد برای فرو کردن یک چاقو. درست در وسطش. در آوردن چشم ها هم ایده ی خوبی است. دیگر به درد نمی خورند. دنیایی که می بینم شفاف و واضح است اما وقتی به دنیایی که ثانیه ی پیش دیدم فکر می کنم چیزی جز کدری و خط و خش جلوی چشمم نمی آید. ایراد از چشم ها نیست. باید میله ای آهنی پیدا کنم و از سوراخ گوشم وارد سرم کنم. هرچند خیلی منظره ی چندشی ایجاد می شود و احتمالا نمی توانم بعدش دست هایم را بشورم. می پرسید عقلم را از دست داده ام؟ راستش نمی دانم! فقط به جایی رسیده ام که از خودم متنفرم. از آینه ای که تازه پا به اتاقم گذاشته و این هیولای زشت را نشانم می دهد نیز متنفرم.
اشتباهات فاحشم چندان فاحش و بزرگ هم نبودند. برای فردا هم خدا بزرگ است. اگر کمی بخوابم سر عقل خواهم آمد. اما مگر این درد می گذارد آسوده سر روی بالشت بگذارم؟ تازه از من خوشش آمده. غصه هم همینطور. درست مثل سرگیجه و یأس. نباید واژه های سرد را فرا می خواندم. خسته از تنهایی و درک نشدن به من پناه آورده اند. حالا من قبله ی عالمشان شده ام. و تنهایی... او از همه شاکی تر است و البته حسود. مرا فقط و فقط برای خودش می خواهد. آنقدر کارش درست است که با وجود شلوغی اطرافم تنهاترین آدم دنیا شده ام. خودم همه را از خودم می رانم، بدخلقی می کنم و از این دنیای تار کینه به دل می گیرم. نباید از واژه های سرد می نوشتم. با نوشتنشان آنها را در دنیای خودم خلق کردم. حالا اگر هم پسشان بزنم دلشان می شکند. چقدر راحت است خدا بودن و چقدر سخت است خدایی کردن!
همه اش تقصیر خودم است. تقصیر من. کدام من؟ نمی دانم! این زن جوان فهمیده ای که در نوشته ها دیده می شود؟ یا آن کودک شاد و بی پروایی که عاشق تا زانو فرو رفتن در گودال گلی است؟ من هیچ وقت هیچ کدام از این ها نبوده ام. پس چرا اینطور وانمود میکردم؟ چرا فکر می کردم اگر من این شکلی باشد بهتر است؟ نمی دانم! شاید کمی قبل می دانستم اما حالا نمی دانم. گیجم. در این شرایط فقط میتوانم از خودم ایراد بگیرم. حالا که باطنم مشوش است دوباره می رسم به ظاهرم. من زشتم. سعی می کنم مشکلی با این قضیه نداشته باشم اما نمی شود. وقتی گیجی و خواب آلود و پر از درد و درحال سرزنش خود و تازه همزمان هم مضطرب، نمی توانی از قیافه ی کج و کوله ی خودت ایراد نگیری. مخصوصا که فهمیدی درونت هم دست کمی از این عجوزه ی پیر توی آینه ندارد. من واقعا اینقدر بدم؟ نمی دانم! فقط گیجم. کاش می توانستم بخوابم...
- ۹۹/۰۳/۱۹
امروز منم زیاد رو به راه نبودم
هِی یادم میاد به تنبلی ها و اشتباهاتی که کردم و میریزم بهم 😒
این حجم از تنبلی و بی حوصلگی واقعا تنبیه نیاز داره 😒