آینه ای که شکست
اولین بار تقصیر خودم بود. پشت پنجره نشسته بودم و به طوفان غم و اندوه و درد نگاه می کردم. ابهت باشکوهی داشت، هنوز هم دارد. به نظرم زندگی همین غوطه ور شدن در مشکلات بود. معلق بودن، پرواز کردن همراه بود و غنیمت شمردن سد برای بالاتر رفتن و اوج گرفتن. پنجره را باز کردم. طوفان با چنان شدتی وارد زندگی ام شد که آینه را بلند کرد و زمین انداخت. آینه ام شکست. دلم شکست. هزار و یک تکه شد. گفتند خوب محکمش نکرده بودی، به جای امنی تکیه نداده بودی اش، وگرنه آینه که با این بادها نمی شکند! باور کردم.
مطمئن نبودم از این به بعد بدون آینه چطور می خواهم زندگی کنم. اما مطمئن بودم هرکس در زندگی اش می تواند یک آینه داشته باشد. وقتی که شکست، دیگر شکسته. زل زدم به خرده شیشه های کف اتاق. زمان داشت جلو می رفت و من هنوز در لحظه ی شکستن آینه ام جا مانده بودم. نمی دانم چقدر گذشت تا به خودم آمدم. یکهو دیدم از زمین و زمان جا مانده ام. خرده شیشه هایم را برداشتم و دست هایم را زخمی کردم. آدم ها دل شکستگی را که نمی بینند، خواستم این طوری جلب توجه کنم. فایده ای نداشت. راه رفتن روی خرده شیشه ها و آزار دادن خودم را تمام کردم. تمام بقایای آینه را انداختم دور. دیگر نمی خواستم برایش افسوس بخورم. پنجره را باز گذاشتم. هوا چه سرد بود و چه گرم، برایم اهمیتی نداشت. ناراحتی یا شادی هم اهمیتی نداشت. دیگر چیز شکستنی نداشتم و این قوی ترم کرده بود. اما در عوض خیلی چیزها را هم نمی دیدم. لبخند، شیطنت، بازیگوشی، قهقهه، رضایت، همه را همراه با آینه از دست داده بودم. از این وضع ناراحت بودم؟ نمی دانم. به هر حال عادت کرده بودم. تا اینکه یک آینه هدیه گرفتم.
هدیه از طرف عزیزترین کسانم بود. و چه به موقع نجاتم دادند. حالا تصویر تمام خوبی های دنیا در اتاقم منعکس می شد. چشم هایم باز شدند. آینه جادویی بود. آنقدر که دلم می خواستم دستم را دراز کنم و یک سبد آلاله از دشت رنگین پشت آینه جمع کنم. نمی دانم، شاید تمام آینه ها اینطور باشند اما من قدر آینه ام را بیشتر می دانستم. حواسم به آن بود. سفت و محکم نگهش می داشتم. به چیزی تکیه می دادمش که امن باشد. پنجره ام اما هنوز باز بود. هنوز از ابهت و خشونت زندگی در شگفت بودم. هنوز هم سختی را با آغوش باز می پذیرفتم و سرسختی را می پرستیدم.
بار دوم هم تقصیر خودم بود. این همه مدت شبانه روز پرستاری آینه ام را کرده بودم و فقط یک لحظه غافل شدن... شکستنش را این بار به چشم دیدم. دنیای پیش رو هم حرگت آهسته داشت و هم نداشت. یک ثانیه اتفاق افتاد، قبل از اینکه بتوانم تصمیم بگیرم چه کار کنم. ولی انگار سال ها طول کشید و من تمام مدتی خامی کرده و نتوانسته بودم هیچ تصمیمی برای نجات بگیرم. آینه ام شکست. دلم شکست. هزار و یک تکه شد. گفتند خیال کردی چون به جای محکمی تکیه دادی اش باید ولش کنی به امان خدا؟ خودت هیچ نقشی نداشتی در مراقبتش؟ چیزی نگفتم. وقتم را هم تلف نکردم. شروع کردم به جمع کردن خرده شیشه ها. دستم را بریدم. به کسی نشانش ندادم. این بار هم زخمم را ندیدند اما چسب زخم را دیدند؛ تلاشم برای خوب شدن را دیدند. این بار، می دانم هرکس در زندگی اش می تواند کلی آینه داشته باشد. همانی که موقع تولد یک آینه بهمان داده، کلی هم در آینه فروشی گذاشته. این بار نمی خواهم منتظر کسی بمانم. دیگر بچه که نیستم. خودم راه آینه فروشی را بلدم. قلکم را می شکنم تا ببینم چقدر سکه ی محبت ذخیره کرده ام. بعد می روم بازار. اگر هم آینه ی خوب آنجا نبود، می روم تا ته کوچه باغ، دو قدم مانده به گل، آن کودکی که تاحالا تمام جوجه های لانه ی نور را کلافه کرده پیدا می کنم. صدایش می کنم. او حتما می داند خانه ی آینه ساز کجاست.
- ۹۹/۰۳/۲۸

آینه هارو دوس ندارم ...
برام دقیقا عین این میمونه که حضور دومی از
خودم رو ببینم ... اذیتم میکنه
با این حال علیرضا روشن میگه:
چشم از پنجره بردار منجی در آینه است!