غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

پارادوکس

جمعه, ۱ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۱۴ ب.ظ

فکر کنم ایرادم کارم رو فهمیدم.

من می خواستم از سرنوشت فرار کنم، اما اشتباهی از واقعیت فرار کردم. 

  • میخک

خودشناسی

نظرات  (۱۵)

  • تاکی تاچیبانا
  • این حرفتون منو وسوسه میکنه که بازم از کتابی که دارم میخونم دیوانه وار نقل قول کنم تو وبلاگ، هوم؟ اونم از نهج البلاغه، راجع به روزگار و تسلیم شدن روزگار، مستسلم الدهر، هوم؟ نمیشه قواعد دنیا رو تغییر داد و از این حرفا...

    پاسخ:
    نقل قول از نهج البلاغه منظورتونه؟
    چی از این بهتر؟!



    ولی من نیاز دارم که یکم (یکم بیشتر از یکم) تغییر ایجاد کنم :/
    نیاز دارم که دیگه جا نزنم و به توهماتم پناه نبرم
    اینکه تو ذهنم مدینه ی فاضله ام رو بسازم مشکلاتم رو‌حل نمیکنه
    ...
  • تاکی تاچیبانا
  • نه دقیقا از نهج البلاغه، ولی از شرح نهج البلاغه چرا، حالا حالاها جا داره که بتونم نهج البلاغه خالی رو بخونم. اول با شرح و تفسیر همیشه...
    چون دیگه حال و حوصله کپی پیست ندارم، به لطف تکنولوژی اسکرین گرفتم، همونارو میذارم تو وبلاگ، شاید متن رو کپی کردم، به هر حال میذارم به مرور...

    پاسخ:
    خیلی هم عالی... :)
  • پَـــــر واز
  • چه پارادوکسی‌...

    تو میتونی خیلی خوب با واقعیتاروبه رو شی تو قوی ترینی:)

    پاسخ:
    دروغ قشنگی بود! :/
    ولی خب... باید سعی کنم بتونم...
  • پَـــــر واز
  • دروغ که نه... همه ی ما میتونیم تو یه موقعیتایی قوی ترین حالت خودمون باشیم:)

    پاسخ:
    اوهوم...

    :)

    احساس ضعف نکنین یه وقت از این حالت

    خدا هی به ما فشار میاره ببینه کجا بالاخره زانو می زنیم، تسلیم میشیم

    و اون وقتی که میشکنیم درست تو آغوش خداییم...

     

    پاسخ:
    مگه این چیزی جز ضعف خالصه؟ 

    فرار از واقعیت همون تسلیمه شاید
    پشت کردن به دشمنه...


  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • امان از این فرار کردنا و پناه بردن به توهما! چقدر توی ذهنم همه چیز آرمانی و قشنگه و توی واقعیت... ://

    پاسخ:
    هی خواهر... :(

    همین که متوجهش شدی 1 هیچ از خیلیا جلو تری

    پاسخ:
    چه فایده وقتی دوباره خودم رو به فراموشی میزنم؟

    خیلی مشکل کمر شکنی بود

    می خوای من هر روز یادآوری کنم؟ /:

     

    پاسخ:
    یادآوری برای کسیه که خودش رو به خواب نمیزنه...
    من باید یاد بگیرم دست از فرار بردارم...


    ولی بازهم ممنون از اعلام آمادگی برای کمکت :دی

    ولی من فکر کنم از خودت و روبرو شدن با خودت فرار کردی 

    پاسخ:
    من کلا صبح تا شب در حال چنگ زدن به خودمم :/

    مسفانه از هیچکدومش نمیشه فرار کرد باید موند و جنگید

    پاسخ:
    فعلا من باید این دو رو تفکیک بدم بعد برم سر جنگیدن باهاشون ://


  • تاکی تاچیبانا
  • راجع به جوابتون به کامنت اول من و به جوابتون به کامنت خانم مهاجر باید بگم، دیدتون اشتباهه، ضعف خالص چیه دیگه؟ انسان در نحوه برخورد با مشکلات ( و نه حل کردن و جون سالم به در بردن از آنها) رشد پیدا میکنه، بنابراین اگه دارید به چشم ضعف و قدرت بهش نگاه میکنید، گرفتار دیدگاه دنیایی شدید، ضعف نداریم، همش مشکلاته و رشد و اجر ما هم بر اساس نحوه برخورد و گذر کردن ما از این مشکلات به دست میاد، حالا در جواب کامنت من، مدینه فاضله‌ای وجود نداره، مدینه فاضله تو بهشته، اما اینجا، باید با این مدینه نافاضله بسازیم، و باز هم رشدمون در ساخت و ساز و برخورد با این مدینه نافاضله است. حتما توصیه میکنم، شرح نامه سی و یک نهج البلاغه از آقای طاهرزاده رو بخونید، هی بخوام نقل قول هم بذارم، متن تقطیع شده برای کسی فایده خاصی نداره، باید حرفارو کامل بخونید. میتونید پی دی اف یا الکترونیکی این کتاب رو بخونید...

     

    + ببخشید همش پرحرفی میکنم...

    پاسخ:
    چندبار کامنتتون‌رو خوندم اما بازهم نفهمیدم دیدگاه من رو چطور دیدید. دیدگاه دنیایی دیگه واقعا بی ربط بود!! حسم میگه راجع به موضوعات متفاوتی حرف میزنیم هر کدوم.

    یعنی چی ضعف نداریم؟ ضعف یه مشکله. مشکلی که درون من وجود داره. بله باید حل بشه ولی خب رو به رو شدن باهاش به آسونی دشمن خارجی نیست. چون من از طرف هر دو وجه خودم دارم با خودم مبارزه میکنم.  
    من اینطور متوجه شدم که فرار نکردن از واقعیت برای شما یه مسئله ی بدیهیه و حالا دارید راجع به مراحل بعدش حرف میزنید. اصلا نمی تونید درک کنید یه نفر تو همین پله ی اول مثل چی تو گل گیر کرده.‌ خب مشکل منم اونقدر مسخره هست که طبیعیه آدم سالم و عاقل درک نکنه! 

    حتما حتما باید باید بخونم...


    خواهش می کنم! لطف کردین. ضمن اینکه زیاد هم حرف نزدین ها

    نه، فرار از واقعیت که نه!

    پذیرفتن این شرایط و بازی کردن تو همین زمینی که هست، نه چیزی که ما دوست داریم باشه

    پاسخ:
    یعنی میگین این رفتار نشون دهنده ی ضعف نیست؟ 
    پس چیه؟!

    جمله ی دومتون رو واقعا متوجه نشدم...

    این رفتار یعنی کدوم؟

    فرار از واقعیت؟

    یا پذیرفتن واقعیت؟

    پاسخ:
    تو پست جدیدم سعی کردم توضیح بدم...
    متاسفانه عادت کرپم به گنک گویی و نمیتونم منظورم رو خوب برسونم!
  • زهرا بیت سیاح
  • همه ما فرار میکنیم. چون می ترسیم. می ترسیم که زمین بخوریم. از ترس زمین خوردنه که خومونو میزنیم به اون راه. که فرار می کنیم و ناله می کنیم و بهونه میگیریم.

    رو به رو شدن با اون چیزی که واقعیته گاهی تلخ و سخته. ولی اولین قدم مواجه است. تا قبول نکنی که هست(چه مشکل باشه، چه یه ضعف یا ایراد شخصیتی باشه، اصلا یه اختلال روانی باشه!) نمی تونی قدم برداری. اول مواجه. بعد پذیرش. بعد از این ها هم باید بخوای و واسه حلش قدم برداری. قدم برداشتن میتونه از یه عادت روزانه کوچیک شروع بشه.

    سرنوشت ما، هم دست خودمونه، هم نیست.

    زندگی ما آمیخته به جبر و اختیاره. اگر راضی بودن به رضای اون بالایی رو یاد بگیریم، فکرنکنم دیگه چندان فرار کنیم، از چیزی که در انتظارمونه. حتی اگه توی مِه و ابهام باشه. توکل یعنی تموم سعیمو میکنیم، ولی هرچی بشه راضیم به رضای تو. خیلی ساله دارم سعی میکنم. 

    مهم سعی کردنه. همین سعی کردناست که ما رو سرپا نگه میداره. البته به شرطی که درجا نزنیم. سعی کنیم هر روز حتی شده نیم قدم از دیروز خودمون جلو تر بریم. سعی کنیمبه جای سرزنش خودمون یا دیگران، قدم برداریم.

    واقعا از اینکه میبینم این چیزا براتون سواله و دارین راجع بهش تلاش میکنین، لذت می برم:) بهتون پیشنهاد میکنم خوندن فلسفه رو شروع کنین.

     

    پاسخ:
    مهم سعی کردنه...

    چقدر خوب گفتین :)
    کلا خوب گفتین ولی اون جمله اش خوبترتر بود :)


    من کاملا پتانسیل دیوانه شدن بعد از خوندن فلسفه رو دارم :/
    همینجاش هم کم دیوانه نیستم! 
    باید یکم رو خودم کار کنم بعد برم سمتش...

    به هر حال، ممنون از نظر لطفتون و همینطور پیشنهادتون :)
  • تاکی تاچیبانا
  • میدونم، احتمالا خیلی باید سخت باشه در اومدن از این وضعیت‌های خاص، شاید برای هرکسی منحصر به فرد باشه، ولی در کل اینا نشون دهنده ضعف نیست، به اینا به عنوان یه سری مشکلاتی نگاه کنید که میتونید حلشون کنید و باهاشون رشد کنید، اصلا همین که فهمیدین مثلا فلان اشتباه رو داشتید، خیلی رشد کردید، من هرچقدرم بخوام بفهمم چقدر مشکلات دارم دیگه فایده‌ای نداره، میدونم پر از مشکلم و باید برطرفشون کنم، اگه بگید ضعف، یعنی حل نشدنیه، ولی اگه بگید مشکل، قطعا حل شدنی، ضعف اکثر اوقات برطرف نمیشه ولی مشکلات همیشه برطرف میشن...

     

    البته به قول شما شایدم من متوجه نمیشم...

    پاسخ:
    شاید تعریف شما از ضعف یه چیز حل نشدنیه، ولی تعریف من این نیست. ضعف فقط سخت تر حل میشه...

    اوهوم... همه امون پر از مشکلیم انگار...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.