پارادوکس
فکر کنم ایرادم کارم رو فهمیدم.
من می خواستم از سرنوشت فرار کنم، اما اشتباهی از واقعیت فرار کردم.
فکر کنم ایرادم کارم رو فهمیدم.
من می خواستم از سرنوشت فرار کنم، اما اشتباهی از واقعیت فرار کردم.
نه دقیقا از نهج البلاغه، ولی از شرح نهج البلاغه چرا، حالا حالاها جا داره که بتونم نهج البلاغه خالی رو بخونم. اول با شرح و تفسیر همیشه...
چون دیگه حال و حوصله کپی پیست ندارم، به لطف تکنولوژی اسکرین گرفتم، همونارو میذارم تو وبلاگ، شاید متن رو کپی کردم، به هر حال میذارم به مرور...
چه پارادوکسی...
تو میتونی خیلی خوب با واقعیتاروبه رو شی تو قوی ترینی:)
دروغ که نه... همه ی ما میتونیم تو یه موقعیتایی قوی ترین حالت خودمون باشیم:)
احساس ضعف نکنین یه وقت از این حالت
خدا هی به ما فشار میاره ببینه کجا بالاخره زانو می زنیم، تسلیم میشیم
و اون وقتی که میشکنیم درست تو آغوش خداییم...
امان از این فرار کردنا و پناه بردن به توهما! چقدر توی ذهنم همه چیز آرمانی و قشنگه و توی واقعیت... ://
همین که متوجهش شدی 1 هیچ از خیلیا جلو تری
خیلی مشکل کمر شکنی بود
می خوای من هر روز یادآوری کنم؟ /:
ولی من فکر کنم از خودت و روبرو شدن با خودت فرار کردی
مسفانه از هیچکدومش نمیشه فرار کرد باید موند و جنگید
راجع به جوابتون به کامنت اول من و به جوابتون به کامنت خانم مهاجر باید بگم، دیدتون اشتباهه، ضعف خالص چیه دیگه؟ انسان در نحوه برخورد با مشکلات ( و نه حل کردن و جون سالم به در بردن از آنها) رشد پیدا میکنه، بنابراین اگه دارید به چشم ضعف و قدرت بهش نگاه میکنید، گرفتار دیدگاه دنیایی شدید، ضعف نداریم، همش مشکلاته و رشد و اجر ما هم بر اساس نحوه برخورد و گذر کردن ما از این مشکلات به دست میاد، حالا در جواب کامنت من، مدینه فاضلهای وجود نداره، مدینه فاضله تو بهشته، اما اینجا، باید با این مدینه نافاضله بسازیم، و باز هم رشدمون در ساخت و ساز و برخورد با این مدینه نافاضله است. حتما توصیه میکنم، شرح نامه سی و یک نهج البلاغه از آقای طاهرزاده رو بخونید، هی بخوام نقل قول هم بذارم، متن تقطیع شده برای کسی فایده خاصی نداره، باید حرفارو کامل بخونید. میتونید پی دی اف یا الکترونیکی این کتاب رو بخونید...
+ ببخشید همش پرحرفی میکنم...
نه، فرار از واقعیت که نه!
پذیرفتن این شرایط و بازی کردن تو همین زمینی که هست، نه چیزی که ما دوست داریم باشه
این رفتار یعنی کدوم؟
فرار از واقعیت؟
یا پذیرفتن واقعیت؟
همه ما فرار میکنیم. چون می ترسیم. می ترسیم که زمین بخوریم. از ترس زمین خوردنه که خومونو میزنیم به اون راه. که فرار می کنیم و ناله می کنیم و بهونه میگیریم.
رو به رو شدن با اون چیزی که واقعیته گاهی تلخ و سخته. ولی اولین قدم مواجه است. تا قبول نکنی که هست(چه مشکل باشه، چه یه ضعف یا ایراد شخصیتی باشه، اصلا یه اختلال روانی باشه!) نمی تونی قدم برداری. اول مواجه. بعد پذیرش. بعد از این ها هم باید بخوای و واسه حلش قدم برداری. قدم برداشتن میتونه از یه عادت روزانه کوچیک شروع بشه.
سرنوشت ما، هم دست خودمونه، هم نیست.
زندگی ما آمیخته به جبر و اختیاره. اگر راضی بودن به رضای اون بالایی رو یاد بگیریم، فکرنکنم دیگه چندان فرار کنیم، از چیزی که در انتظارمونه. حتی اگه توی مِه و ابهام باشه. توکل یعنی تموم سعیمو میکنیم، ولی هرچی بشه راضیم به رضای تو. خیلی ساله دارم سعی میکنم.
مهم سعی کردنه. همین سعی کردناست که ما رو سرپا نگه میداره. البته به شرطی که درجا نزنیم. سعی کنیم هر روز حتی شده نیم قدم از دیروز خودمون جلو تر بریم. سعی کنیمبه جای سرزنش خودمون یا دیگران، قدم برداریم.
واقعا از اینکه میبینم این چیزا براتون سواله و دارین راجع بهش تلاش میکنین، لذت می برم:) بهتون پیشنهاد میکنم خوندن فلسفه رو شروع کنین.
میدونم، احتمالا خیلی باید سخت باشه در اومدن از این وضعیتهای خاص، شاید برای هرکسی منحصر به فرد باشه، ولی در کل اینا نشون دهنده ضعف نیست، به اینا به عنوان یه سری مشکلاتی نگاه کنید که میتونید حلشون کنید و باهاشون رشد کنید، اصلا همین که فهمیدین مثلا فلان اشتباه رو داشتید، خیلی رشد کردید، من هرچقدرم بخوام بفهمم چقدر مشکلات دارم دیگه فایدهای نداره، میدونم پر از مشکلم و باید برطرفشون کنم، اگه بگید ضعف، یعنی حل نشدنیه، ولی اگه بگید مشکل، قطعا حل شدنی، ضعف اکثر اوقات برطرف نمیشه ولی مشکلات همیشه برطرف میشن...
البته به قول شما شایدم من متوجه نمیشم...
این حرفتون منو وسوسه میکنه که بازم از کتابی که دارم میخونم دیوانه وار نقل قول کنم تو وبلاگ، هوم؟ اونم از نهج البلاغه، راجع به روزگار و تسلیم شدن روزگار، مستسلم الدهر، هوم؟ نمیشه قواعد دنیا رو تغییر داد و از این حرفا...