غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

بر لبه ی واقعیت

پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۵۰ ق.ظ

قبل از شروع نوشتن به خودم اجازه می دهم چند لحظه ای به افتخار عنوان خفن و باکلاسی که برای پستم انتخاب کرده ام کف مرتب بزنم و به هوش و استعداد سرشار خودم ببالم. 

 

راستش خیلی قبل تر مشغول نوشتن پستی با عنوان « واقعیت؟! » بودم که به نوعی تحلیل محتوای ماتریکس از دیدگاه اسلامی بود و حقیقتا پست خفنی بود. مبالغه نمی کنم، واقعا خفن بود! اگر کاملش کرده بودم احتمالا با همین عنوان «بر لبه ی واقعیت» منتشرش می کردم که در و تخته با هم جور شوند. هرچند لحن تحقیر آمیز و توهین مستتر و حالت ریشخندی که در « واقعیت؟! » وجود داشت هم می توانست خفن و جذاب باشد.

 

بگذریم، حالا که نوشتن آن پست مقارن شد با انواع مشکلات و معضلات شخصی و غیرشخصی ام و پست نازنینم به زور فلک نیمه کاره ماند. حالا هم که دیگر سرد شده و از دهان افتاده. یاد کردن از یک جنازه ی هرگز متولد نشده چه ارزشی دارد؟ برویم سر اصل مطلب!

 

خب... راستش یادم رفت چه می خواستم بگویم. چند لحظه ای صبر کنید خواهشا...  جدی جدی هیچی یادم نمی آید! عاقبت غرور خودپسندی همین است ها! پیام اخلاقی اتان را گرفتید؟ خب من رسالتم را انجام دادم. اما نمی شود چنین عنوان خفنی را همین طوری به امان خدا رها کرد! دلم نمی آید! نه می توانم این پست را حذف کنم و نه همین طور خالی خالی منتشرش کنم!

 

خب بیایید سعی کنیم که من به یاد بیاورم. حالا لازم نیست شماهم بیایبد ولی من کلمات را همراه خودم قطار می کنم تاجایی که حافطه ام به کار بیفتد و میل خودتان است که این کلمات را بخوانید یا دور بیندازید.

 

خب... لبه یک جور هشدار از سقوط به نظر می رسد. اما مطمئنم در ذهنم آن طرف لبه خطر مهلکی در انتظار کسی نبوده است. شاید می خواستم بگویم « در مرز واقعیت » اما لبه خیلی شیک تر از مرز بوده و رایم را زده. اما مرز هم انگار این طرفش واقعیت است و آن طرف نیست! لبه اینطور نیست. جنس واقعیت با رد شدن از لبه ی پرتگاه عوض می شود. قدم زدن به پرواز بدل می شود. نمی شود گفت کدام یک بدترند یا بهتر. فقط... فقط فرق می کند. 

 

فکر ماتریکس کل تمرکزم را بهم ریخته. راستی کسی نمی داند قسمت بعدی اش کی اکران می شود؟

 

أه! کل پست خفنم به قهقرا رفت! هرچند بار هم به مغزم استراحت دادم و سعی کردم تمام کارهایی که باعث شدند جرقه ی نوشتن این متن در ذهنم روشن شود را تکرار کنم تا آن حالت تداعی و بازسازی شود اثر نکرد که نکرد. نمی خواهم بیش از این از نوشتن دست بکشم. صدایی که بعد از فشار دادن هر دکمه ی کیبورد بلند می شود و لرزش خفیف صفحه ی گوشی ام برایم حکم مخدر را دارد. به طرز عجیبی روانم را آرام می کند. 

 

هرچند اثرش مثل هر مخدر دیگری موقتی است و کمی بعد دوباره خمار می شوم. تند تند می نویسم و امان نمی دهم قبل از گذاشتن دکمه ی آخر جمله و سر خوردن سر خط کلمه های بی نوا شکل و شمایلی به خود بگیرند. مثلا الان که من دارم فعل دارم را برایتان یعنی برای خودم می نویسم کیبورد تازه رسیده است به دارم اول که بعد از الان نوشته بودم.

 

خب دیگر بهانه بس است. این پست قرار نیست بر لبه ی واقعیت باشد. بیایبد تا بر لبه ی واقعیت حقیقی همگی در این باب تأمل کنیم که لبه ی واقعیت دقیقا کجا می تواند باشد. در چه نقطه ای جنس حقیقت تغییر می یابد و رنگ عوض می کند. بی آنکه واقعیت بودنش زیر سوال برود یا هیچ لطمه ای ببیند.

 

عجب سوال بکری پرسیدم! جدی جدی وقتی شروع کردم به نوشتن این پست جواب را می دانستم؟ بعد گذاشتم یک عنوان مثلا خفن چشمم را کور کند و لحظات ناب و طلایی کشف اسراری چنین ارزشمند را با کف زدن به افتخارش هدر کند؟ خجالت هم خوب چیزی است! بشر چقدر احمق می تواند باشد! این هم از پیام اخلاقی دوم این پست. نگذارید هدف های فرعی و دنیوی شما را از یاد خدا که همان هدف اصلی و نیاز واقعی انسان هاست باز دارد. جواب سوال را هم یادتان نرود. 

با تشکر.

سین. دال 

 

 

  • میخک

نظرات  (۱۶)

اگه دوست داشتید بیرون ماتریکس رو ببینید راجع به ماشروم سرچ کنید

پاسخ:
یاد والتر بیشاپ افتادم قرص ال اچ دی مصرف می کرد که بتونه وارد بعد موازی بشه :)))
  • زهرا بیت سیاح
  • لبه واقعیت شاید حضور در حال باشد. منظورم خودآگاهی است. یعنی به جای ستیز با شبح گذشته یا غوطه خوردن در خیال آینده، همین الان، همین جایی باشیم که هستیم. تمام هوش و حواسمان را بدهیم به اطرافمان. مثل حضور قلبی که باید سر نماز داشته باشیم و نداریم! اگر این حضور قلب را جدی بگیریم و خودآگاهی مان را قوی تر کنیم، شاید به جای حالت تهوع از دست نخشوار ها با تعادلی تمام بر لبه واقعیت قدم برداریم.

    پاسخ:
    اوه یس!
    عجب جوابی‌..
    به نکته ی خیلی خوبی اشاره کردین...
    :)
  • تاکی تاچیبانا
  • در چه نقطه‌ای به نظر من طبق همون چیزی که تو پست آخرم نوشتم، به نظرم نقطه مرگ می‌تونه لبه واقعیت باشه...

    و در مورد نوشتن، باید بگم منم معتاد شدم، ولی با برنامه مصرف می‌کنم :/

    پاسخ:
    شاید آره شاید هم نه...


    منم اولش تفننی می کشیدم :///

    *وقتی کلی فکر می کنی، به هیچ جوابی نمی رسی و سعی می کنی خیلی آروم از گوشه اینجارو ترک کنی.*

    راستی! "هدف های فرعی و دنیوی شما را از یاد خدا..." مال دینیمونههه! تستش رو همین چند روز پیش غلط زدم XD

    پاسخ:
    منم دقیقا همین حالتو داشتم :// :دی

    بفرما !
    کلاس رفع اشکال هم براتون میذارم
    با پست های سین دال تمامی دروس را صد در صد بزنید!
    قدرمو نمی دونید که ://💔
  • |•° ن.م °•|
  • خب😐؟!

    ماتریکس چی شد؟!🙂😄

    پاسخ:
    هنوز قسمت جدیدش ساخته نشده که بگم چی شد :/

    والا این سؤالی که تو پرسیدی رو خودِ نیچه جواب بده بهتره!

     

    ممنون بابت پیام ها و نکات اخلاقی پست 

    (:

    پاسخ:
    جالبه جواب هاش رو برای لحظه ای میدونستم ://
    کاش قدر اون لحظه رو میدونستم! ://

    خواهش :)
  • |•° ن.م °•|
  • اها:) هههههه

    پاسخ:
    هر وقت اومد خبرت می کنم :دی
  • |•° ن.م °•|
  • باش:)

    پاسخ:
    :)

    LSD یکم سنگین باید باشه برای دفعه اول. یکم تجربه پیدا کردید میتونید استفاده کنید چون 12-13 ساعت طول میکشه. ماشروم 3-4 ساعت و سبک تره و کنترلشم خودش به دست میگیره. تو LSD یا اسید شما خودتون باید بدونید دنبال چی هستید که سخت میکنتش

    پاسخ:
    چقدر تخصصی شد!! :دی

    شما خودتان استفاده کردید؟ (یا اگه گیر بیارید استفاده می کنید؟)

    آره استفاده کردم. برنامه ریزی میخواد همینجوری نمیشه اینا رو استفاده کرد. 6 ماهی از آخرین بار میگذره و آدم رو با خودش و با دنیای بیرون این دنیا روبرو میکنه. همون قرص قرمزه است. فقط حواست به خودت باشه که تحقیق زیاد کنی قبلش.

    پاسخ:
    تحقیق کمه! باید قشششنگ همه ی جوانب و عوارضش رو بشناسی و برای همه اشون آماده باشی
    آدم غیرمتخصص از پسش بر نمیاد

    تجربه ی جالبی میتونه باشه اما...
    از کجا نتیجه گرفتید اونی که بعد از مصرف روان گردان می بینید و می شنوید حقیقته؟ 

    دنیا خیلی پیچیده تر از اونی هست که فکرش رو میکنیم. خدا خیلی پیچیده تر از اونی هست که میتونیم بفهمیم. اون روانگردان مغز رو میبره موقتا جایی که شاید از بیرون بشه به زندگی نگاه کرد. بعد مرگ رو دید و ... کسی که بره توش خودش متوجه میشه وقتی واقعیتی که تجربه میکنه از واقعیت براش واقعی تره. من هیچ جوره نمیتونم اینجا کسی رو قانع کنم. آدمایی که تو فازش قرار میگیرن این چیزا جذبشون میشه و هر کسی هم توانایی فهم و درکش رو نداره و برای خیلی آدما خیلی میتونه بد باشه چون باعث میشه حس غرور بهشون دست بده بجای این که نفسشون تحقیر و سرکوب بشه. بدون این که نفسشون رو تر تمیز کنن و درستش کنن یه چیز عجیب غریبی بزرگ میشه که به بقیه آسیب میزنن. فیلم ماتریکس هم بیدار شدن یک نفر از دنیا رو داره نشون میده و اگه حس میکنید میخواید نئو باشید یا تجربه کنید این راهشه. راه دیگه ای هم هست و اونم مرگه که فکر نکنم به این زودیا بخواید تجربه اش کنید.

    پاسخ:
    والتر بیشاپ هم همین دیدگاه رو داشت :))

    خب این حرفتون (اگه درست فهمیده باشمش) منو یاد دیالوگ مورفیوس می اندازه « واقعیت چیه؟ اگه تعریفت از واقعیت چیزیه که بتونی ببینی، بشنوی، بچشی و لمس کنی، پس واقعیت به سادگی تفسیر جریان الکتریکی در مغزت معنی میشه.» و خب اینطوری باشه که روانگردان بدتر شبیه به ماتریکسه. نه؟ 
    باعث میشه کارکرد مغزت بهم بخوره و چیزیو حس کنی که وجود نداره. مطمئن نیستم اگه بگم واقعیت نداره درست باشه. به هر حال. تنها فرقش با ماتریکس اینه که اطلاعاتی که وارد مغزت میکنه هوشمندانه و هدفمندانه نیست و صرفا بهم ریختگی ذهنی ایجاد میکنه.
    من قضاوت نمی کنم. قصد مباحثه هم ندارم. فقط میخوام بدونم. قبلا هم گفتم شخصیت شما برام خیلی جالب و عجیبه. دوست دارم بتونم درکتون کنم. اگه دوست داشتید جواب بدید. 
    چرا باید کسی بعد مصرف حس غرور بهش دست بده یا غرورش رو از دست بده؟ درسته یه تجربه ی متفاوت کسب میکنه و برای مدتی دنیا رو یه جور دیگه می بینه اما... خب... شاید باعث بشه بیشتر دنبال کشف واقعیت بگرده... اما... 
    جدا تعریف شما از واقعیت چیه؟


    من حتی تو دنیای ماتریکس هم مطمئن نیستم بخوام نئو باشم. حرف های اون مرده که خیانت کرد و اسمشو یادم نیست هم پر بی راه نیست. به هر حال به این آسونی ها هم که نیست... ضعف بزرگ ماتریکس۲ و ۳ همین نشون ندادن سختی هاش بود...


    جدا از این حرف ها من برداشت دیگه ای از ماتریکس داشتم. که خب خیلی متفاوت از مال شما و خیلی هم مفصله... ایشالا هروقت قسمت چهارمش اکران شد اون پستم رو تکمیل و منتشرش میکنم :)

    کلا لبه آدمو یاد سریالایی میندازه که در مورد مواد مخدر میساختند!

    دست از نوشتن برندار دوست من :) هرچی به ذهنت میرسه بریز بیرون با همین فرمون که داری میری خوبه 

    بالاخره به حس رضایت میرسی 

    البته اکثر نویسنده‌ها هیچ وقت از خودشون راضی راضی نیستن گیر زیاد میدن به خودشون 

    اما خوب تو بسیار جوونی و کلی راه از نویسندگی جلوته:) 

    چقدر خودم حس خوبی از جمله آخرم داشتم 😂

    پاسخ:
    جدی؟ پس چرا منو یادشون‌نمی اندازه؟ :/


    چشم :)
    ممنونم ازت :)
    منم از جمله ی آخر حس خیلی خوبی گرفتم 😊😊😊

    شاید به خاطر تفاوت سنی باشه. شاید زمان ما اینجوری بوده. یه چیزی توی ذهنم هست از سریالای اون موقع 😁

     

    خواهش میکنم عزیزم  ❤❤❤

    پاسخ:
    احتمالش هست... 
    من بیشتر یاد قصه های فانتزی جادوگری میفتم :دی


    💖💖💖

    برای کسی که از بیرون نگاهش میکنه دقیقا همین دیدگاه ها درسته.

    بهم ریختگی/ توهم / روان گردان...

    همشون از این جا میان که تو ذهن خودمون میایم و یه چیزی درست میکنیم از یک کلمه در حالی که تجربه اش نکردیم. 

    فضایی که اونجا تجربه میکنید از جنس معنویات هست. از جنس کلمه هست. از جنس ارتباط هست. از جنس یگانه شدن با بقیه سیاره هست. از جنس روح هست. از جنس دیدن چیزایی که همه در بارشون باهامون حرف زدن هست. از جنس بیرون اومدن از فضای محدود ذهن هست. چیزی شبیه رویا هست منتها رویا در واقعیت. 

    چیزی از جنس شک کردن به همین واقعیت اطرافتون هست. اگه بیرون اتاقتون رو نمیبینید از کجا میدونید وجود داره؟ از کجا میدونید که من وجود داره؟ من و هر چیزی که اطراف شما هست انعکاس ذهن شماست به بیرون. شما خدا هستید و دنیای اطرافتون رو آفریدید و با هر کسی که صحبت میکنید انعکاس ذهن خودتون رو میبینید. هر چیزی اطرافتون یه بخشی از ذهنتونه. تمام گیتی انعکاس ذهن شماست و فکر نمیکنم از تجربه های عادیتون تو زندگی همچین عظمتی رو درک کرده باشید که همه چیز در ذهن شماست. اونجا به شما اجازه میدن بعد از درد کشیدن و از بین رفتن موقتی نفستون که شبیه تجربه مرگ هست(کسی نمرده باهاش ولی به اندازه کافی واقعی هست) با همه ی هستی یکی بشید.

     

    البته بستگی داره هدفتون چیه و چقدر همین الان متوجه دنیای اطراف هستید و چه درسی لازمه بگیرید. من بعد 9 بار استفاده تونستم یه چیزی ببینم که بتونم بهش بگم این همونه که بهش میگیم خدا. بعضیا زود تر بعضیا دیر تر. بعضی ها هم اصلا دنبالش نیستن. ولی خب من انعکاس اون بخش وجودتونم که داره دنبال یه چیز بزرگتر میگرده. 

    پاسخ:
    عجب...


    ممنونم از توضیحاتتون :)


  • زهرا بیت سیاح
  • بحث راجع به واقعیت از اون بحثایی توی فلسفه است که کلی جنگ و دعوا سرشه.

    اگه بخوایم از بحث فلسفی وارد بشیم خیلی مفصله و کلی دیدگاه هست که همدیگه رونقض میکنن.

    راجع به دوست عزیزی که راجع به مصرف ال اس دی نوشتند. می دونید ال اس دی یکی از چیزایی که میتونه منجر به اسکیزوفرنی یا اختلال شبه اسکیزوفرنی بشه؟

    ال اس دی، امفتامین، حشیش و موادی از این دست روی جسم سیاه که مسئول تولید دوپامین در مغزه تاثیر میگذاره. دوپامین زیادی ترشح میشه و توی فضای سیناپسی زیادی باقی میمونه و تموم دستگاه ادراکی و شناختی فرد مختل میشه. دوپامین یه انتقال دهنده عصبی عجیب غریبه. کارش ایجاد احساس لذته. ولی وقتی زیاده توی مغز ترشح بشه، منجر به ایجاد توهم میشه. توهم یعنی گیرنده های حسی تون بدون اینکه محرکی وجود داشته باشه تحریک میشن، چیزی که وجود نداره رو دریافت میکنن، پردازش میکنن و یک داده تحویلتون میدن. 

    به خاطر همین ترشح دوپامینه که بدن و روان اعتیاد پیدا میکنه.

    فرضیه کاهش سائق میگه وقتی شما اولین بار مصرف میکنی، لذت زیادی حس میکنی. با هر بار مصرف این لذت کم میشه و علایم ترک خودش رو نشون میده. افسردگی، درد عضلانی، سر درد، مشکل در تصمیم گیری و تفکر، اختلال خلق  و از این دست علایم. بعد شما هربار دیگه بیشتر برای دوری از درد و حس ناخوشاینده که مصرف میکنی نه برای کسب لذت. با هر بار مصرف هم به مرور زمان بدن مقاوم میشه به دوز مصرفی و چند وقت یکبار مجبوری دوز مصرف رو ببری بالا.

    مواد روان گردان و اعتیاد آور شوخی بردار نیستند. حتی یکبار امتحان کردنش هم خطرناکه. بحث معتاد شدن به کنار. به هر کسی هر چیزی نمی سازه. یک کسی کمتر تحریک میشه، یک کسی بیشتر، یکی اور دوز میکنه. یکی دچار ضایعه مغزی میشه. 

    وقتی یه مسکن ساده روی آدم های مختلف به طرق مختلف تاثیر میگذاره، همچو مواد سنگینی دیگه جای خود دارن!

    پاسخ:
    من هرچقدرهم که دست و پای خودم رو ببندم ذهنم میره سمت فلسفه :/

    اینهایی که نوشتین دیدگاه منم هست
    منتها دوست دارم با نظرات مختلف هم اشنا بشم و دیدگاه های متفاوت رو بشناسم :)

    اگه منظورتون از این کامنت هشدار دادن به منه
    باید بگم خیالتون راحت
    من دندونم رو عصب کشی هم که کردم از ترسم ژلوفن نمی انداختم میتریبدم معتاد شم :/
    استامینفن کدین که دیگه هیچی اون رسما کدیین داره! 
    باقی موارد بماند😅😅😅


    ولی خب اگه پزشکی/ داروسازی/ هر رشته ی مرتبطی قبول شدم و سال ها درسش رو‌خوندم و با اساتید ممتاز صحبت کردم و مقاله های علمی معتبر رو کند و کاو کردم و تمام جوانب کار رو سنجیدم... بدم نمیاد در شرایطی کنترل شده امتحانش کنم😅
  • زهرا بیت سیاح
  • از دیشب که کامنت اون فرد محترم رو دیدم انگار آژیر خطر برای مادر درونم روشن شد! 

    تجربه کردن هر چیزی عقلانی نیست. اصلا با میل بقا در تضاده. ریسک کردن یعنی دست به کاری میزنی که با وجود اینکه احتمال شکستش بالاست ولی امید داری از پسش بربیای و شانس باهات یار باشه.

    این شعار منه: مرز بین حماقت و شجاعت از مو باریک تره!

    اگه به فلسفه علاقه مندید برین یه دایره المعارف باز کنین، دباره فیلسوف های مختلف بخونین و بینشون ببینین حرف کدوم رو بهتر می فهمین، از همون شروع کنین.

    پاسخ:
    حس کردم :))
    گفتم که خیالتون از بابت من راحت راحت راحت :)
    کسی که ژلوفن رو هم قبول نداره و ازش میترسه قطعا سراغ این چیزها هم نمیره :دی

    تجربه کردن هرچیزی برای هرکسی عقلانی نیست. ولی خب برای متخصصش که به اون چیز کاملا اشراف داره فکر نمیکنم ایراد خاصی داشته باشه.


    :)


    پیشنهاد خوبیه :)

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.