بر لبه ی واقعیت
قبل از شروع نوشتن به خودم اجازه می دهم چند لحظه ای به افتخار عنوان خفن و باکلاسی که برای پستم انتخاب کرده ام کف مرتب بزنم و به هوش و استعداد سرشار خودم ببالم.
راستش خیلی قبل تر مشغول نوشتن پستی با عنوان « واقعیت؟! » بودم که به نوعی تحلیل محتوای ماتریکس از دیدگاه اسلامی بود و حقیقتا پست خفنی بود. مبالغه نمی کنم، واقعا خفن بود! اگر کاملش کرده بودم احتمالا با همین عنوان «بر لبه ی واقعیت» منتشرش می کردم که در و تخته با هم جور شوند. هرچند لحن تحقیر آمیز و توهین مستتر و حالت ریشخندی که در « واقعیت؟! » وجود داشت هم می توانست خفن و جذاب باشد.
بگذریم، حالا که نوشتن آن پست مقارن شد با انواع مشکلات و معضلات شخصی و غیرشخصی ام و پست نازنینم به زور فلک نیمه کاره ماند. حالا هم که دیگر سرد شده و از دهان افتاده. یاد کردن از یک جنازه ی هرگز متولد نشده چه ارزشی دارد؟ برویم سر اصل مطلب!
خب... راستش یادم رفت چه می خواستم بگویم. چند لحظه ای صبر کنید خواهشا... جدی جدی هیچی یادم نمی آید! عاقبت غرور خودپسندی همین است ها! پیام اخلاقی اتان را گرفتید؟ خب من رسالتم را انجام دادم. اما نمی شود چنین عنوان خفنی را همین طوری به امان خدا رها کرد! دلم نمی آید! نه می توانم این پست را حذف کنم و نه همین طور خالی خالی منتشرش کنم!
خب بیایید سعی کنیم که من به یاد بیاورم. حالا لازم نیست شماهم بیایبد ولی من کلمات را همراه خودم قطار می کنم تاجایی که حافطه ام به کار بیفتد و میل خودتان است که این کلمات را بخوانید یا دور بیندازید.
خب... لبه یک جور هشدار از سقوط به نظر می رسد. اما مطمئنم در ذهنم آن طرف لبه خطر مهلکی در انتظار کسی نبوده است. شاید می خواستم بگویم « در مرز واقعیت » اما لبه خیلی شیک تر از مرز بوده و رایم را زده. اما مرز هم انگار این طرفش واقعیت است و آن طرف نیست! لبه اینطور نیست. جنس واقعیت با رد شدن از لبه ی پرتگاه عوض می شود. قدم زدن به پرواز بدل می شود. نمی شود گفت کدام یک بدترند یا بهتر. فقط... فقط فرق می کند.
فکر ماتریکس کل تمرکزم را بهم ریخته. راستی کسی نمی داند قسمت بعدی اش کی اکران می شود؟
أه! کل پست خفنم به قهقرا رفت! هرچند بار هم به مغزم استراحت دادم و سعی کردم تمام کارهایی که باعث شدند جرقه ی نوشتن این متن در ذهنم روشن شود را تکرار کنم تا آن حالت تداعی و بازسازی شود اثر نکرد که نکرد. نمی خواهم بیش از این از نوشتن دست بکشم. صدایی که بعد از فشار دادن هر دکمه ی کیبورد بلند می شود و لرزش خفیف صفحه ی گوشی ام برایم حکم مخدر را دارد. به طرز عجیبی روانم را آرام می کند.
هرچند اثرش مثل هر مخدر دیگری موقتی است و کمی بعد دوباره خمار می شوم. تند تند می نویسم و امان نمی دهم قبل از گذاشتن دکمه ی آخر جمله و سر خوردن سر خط کلمه های بی نوا شکل و شمایلی به خود بگیرند. مثلا الان که من دارم فعل دارم را برایتان یعنی برای خودم می نویسم کیبورد تازه رسیده است به دارم اول که بعد از الان نوشته بودم.
خب دیگر بهانه بس است. این پست قرار نیست بر لبه ی واقعیت باشد. بیایبد تا بر لبه ی واقعیت حقیقی همگی در این باب تأمل کنیم که لبه ی واقعیت دقیقا کجا می تواند باشد. در چه نقطه ای جنس حقیقت تغییر می یابد و رنگ عوض می کند. بی آنکه واقعیت بودنش زیر سوال برود یا هیچ لطمه ای ببیند.
عجب سوال بکری پرسیدم! جدی جدی وقتی شروع کردم به نوشتن این پست جواب را می دانستم؟ بعد گذاشتم یک عنوان مثلا خفن چشمم را کور کند و لحظات ناب و طلایی کشف اسراری چنین ارزشمند را با کف زدن به افتخارش هدر کند؟ خجالت هم خوب چیزی است! بشر چقدر احمق می تواند باشد! این هم از پیام اخلاقی دوم این پست. نگذارید هدف های فرعی و دنیوی شما را از یاد خدا که همان هدف اصلی و نیاز واقعی انسان هاست باز دارد. جواب سوال را هم یادتان نرود.
با تشکر.
سین. دال
- ۹۹/۱۲/۰۷
اگه دوست داشتید بیرون ماتریکس رو ببینید راجع به ماشروم سرچ کنید