غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

میایید یکم حرف بزنیم؟-2

سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۹، ۰۵:۵۲ ب.ظ

این بار من حرف می زنم، شما گوش کنید. البته که در وبلاگم همیشه من حرف می زنم و اینکه شما گوش می دهید یا نمی دهیدش هم به خودتان مربوط است. به هر حال، در قیاس با (میایید یکم حرف بزنیم؟-1) گفتم، این بار می خواهم من حرف بزنم و شما گوش کنید. 

 

حالا این حرفی که می خواهم بزنم چندان حرف حساب نیست. به هیچ درد زندگی اتان هم قرار نیست بخورد. کلا پست های من قبلا کمی و الان به شدت ناحسابی و به درد نخور و مسخره شده اند. این یکی قرار نیست حسابش از بقیه جدا باشد. پیشاپیش بگویم وقت ارزشمندتان را پای خزعبلات این جانب هدر نکنید و فورا دکمه ی خروج و بعد از آن قطع دنبال را فشار دهید و خیال خودتان را تا ابد آسوده کنید. راستی، در عجبم چرا تا الان قطع دنبال نکرده اید؟ از جفنگیات و روده درازی هایم خوشتان آمده یا توییت مانند های کوتاه و شعاری و حال بهم زنم؟ احتماش هم هست هنوز در مرحله ی تصمیم گیری گیر کرده باشید و منتظر باشید ببینید این سین دال قرار هست سر عقل بیاید و یک پست درست منتشر کند یا نه؟! خب تصمیمش بر عهده ی خودتان است. من در امور شخصی اتان دخالت نمی کنم فقط دوستانه می گویم که بعید است چنین اتفاقی بیفتد.

​​​​

بدی اش اینجاست که خودم هم نمی دانم در چه مورد می خواهم حرف بزنم. هیچ مسلمانی پیدا نمی شود که بگوید دقیفا من چه می خواهم بنویسم؟ به هر حال یک چیزی می خواهم دیگر! این سوال که بدون جواب نیست! اگر یک لحظه دست از نوشتن بردارم قطعا هرچه تاحالا نوشته ام را حذف می کنم و بعد خودم را نفرین خواهم کرد که چرا نمی توانم بنویسم. چرا نمی توانم حرف بزنم. خشکی قلم و زبان و مغز را با هم گرفته ام. 

 

از داستان پردازی زده شده ام. از این که کاری جز تکرار مکررات نمی کنم و محض رضای خدا سر سوزنی خلاقیت ندارم حالم بهم می خورد. تازه الان چه وقت داستان است؟ آمده بودم دو کلام حرف بزنم.

 

مدت هاست گفتگوهایی که با اطرافیانم دارم در پاسخ به سوال چطوری؟ گیر می کند و جلوتر نمی رود. جواب معمولا «ای...» «بدک نیستم...» « الحمدالله، می گذره دیگه...» «خیلی خوب نیستم....» «راستش... بیخیال، خودت چطوری؟» است. مدیونید فکر کنید خود من هم از این دست جواب ها می دهم. در معدود دفعاتی که می گویم «خوبم.» خودم هم یک لحظه شوکه می شوم و می پرسم واقعا خوبم؟؟!! مگه میشه؟ مگه داریم؟ و یک قدم عقب تر برگشته و تمام احوالاتم را اسکن می کنم. نتیجه به طرز غافل گیر کننده ای خوشحالم می کند. من الکی نمی گویم خوبم. یعنی وقت هایی که باید الکی بگویم خوبم می گویم «ممنون.» ولی وقتی گفتم خوبم یعنی واقعا خوبم و این اتفاق هم به ندرت می افتد.

 

خب، بند قبلی را واقعا باید حذف کنم چون چیزی جز مسخره بازی نیست. به شما چه که من در جواب چطوری؟ چه جوابی می دهم؟ البته اگر بند قبل حذف شود این جملاتی که درمورد حذف شدن بند قبل است هم باید حذف شوند و آن وقت دستم راه می افتد و کلا پست جدید را حذف می کند و خیال هم من و هم شما را راحت می کند که البته خیال من ناراحت باقی می ماند چون یک عالمه حرف هست که نزده ام و اینطوری نزده باقی می مانند.

 

راستی، چرا حرف زدن؟ مگر حرف چوب و چماق است که فعلش زدن باشد؟ یعنی هر حرف تلخ و گزنده ای را می زنند و سخنان نرم و محبت آمیز را می گویند؟ یعنی لازم است بروم عنوان پست را بگذارم «میایید یکم سخن بگوییم؟» ؟ هرچند خودم هم نمی دانم در این پست قرار است حرف بزنم، خودم را بزنم، شما را بزنم یا سخن بگویم! 

 

 

از خودزنی و خودخوری و خودانهدامی هایم گفته بودم برایتان؟ خب پس نیازی به دوباره گویی نیست. از اول هم نباید می گفتم. کاش مبتلا به مرض فریاد زدن عیب های خود نبودم. که البته این مرض هم خودش بک عیب است که دارم فریادش می زنم. بیخیال، راستی یک وقت نترسید! کسی قرار نیست شما را بزند. همین طوری گفتم. خواستم فضا عوض شود. من به این ساکتی و بی آزاری! من حتی نمی توانم حرفم را بزنم!

 

ببینید! این همه حرف زدم ولی در واقع هیچ حرفی نزدم. که اگر کلا حرف نمی زدم سنگین تر بودم. کتاب شیمی جلوی رویم باز است و هیچ رغبتی به خواندنش ندارم. انبوه حرف هایی که روی دلم مانده و خودم هم نمی دانم که چیست یا چطور باید بزنمش عصبانی ام. خسته ام.

 

خب دروغ چرا، الان که یک خورده شر و ور بافتم و تحویلتان دادم اندکی احساسی سبک تر شده ام. حالا درست است که شما نه تنها شر و ور هایم را نخواندید بلکه یک درجه درمورد قطع دنبال کردنم مصمم تر شدید، ولی من بازهم احساس سبکی میکنم. کلا دنبال کننده کمتر زندگی بهتر. والا! آدم را مجبور می کنند پست های کوتاه و بی سر و ته کلیشه ای مزخرف بی معنی و دروغکی و.... بگذارد!

 

اگر هم تا اینجای شر و پرهایم را خواندید جا دارد بگویم عجب آدم های بیکاری هستید! که خب درست است که جا دارد بگویم اما من نمی گویم تا همین دو سه مخاطبی که برایم باقی مانده هم از دستم نرود و مجبور نباشم با تبلیغات گوشه ی صفحه در و دل کنم! 

 

باید یک کلاس آداب مخاطب داری ثبت نام کنم. معلوم است بجز حرف زدن نحوه ی گول زدن بلاگرهای شریف و به زور چپاندن خودم در لیست دنبال شونده هایشان را هم بلد نیستم. بدتر همه را از دور و بر خودم می پراکنم. البته از بلاگرهای شریف می خواهم یا دیگر این دور و بر پیدایشان نشود یا با پست های طولانی و به درد نخورم کنار بیاییند و درخواست پست کوتاه به ظاهر به در بخور و در باطن .... را نداشته باشند! آن جای خالی را هم با دانش خودتان پز کنید لطفا. مرسی أه.

 

این مرسی أه پایان بندی خیلی خوبی حساب میشد منتها حیف که حرفم نیمه کاره مانده و با اینکه این اصلا حرف اصلیم ام نیست یا شایدهم هست چون نمی دانم حرف اصلی ام چیست، نمی شود که باقی اش را نگویم! بلاگرهای شریف و محترمی که ماندن را انتخاب کرده اند ترجیحا با پست های دراز و کش آمده ام کنار بیایند چون اگر یک روز همای اوج‌ سعادت به دامم افتاد و فهمیدم دقیقا در چه مورد می خواهم چه حرفی را چگونه بزنم قطعا حرف هایم را در پستی خیلی خیلی بلند تر یا شاید کوتاه تر از این خواهم نوشت و تک تک دنبال کننده ها هم بدانند و آگاه باشند که نسبت به «میایید یکم حرف بزنیم-3» نمی توانند بی تفاوت باشند و نخوانند و حرفی نزنند. چرا که مدت هاست نمک خورده اند و حالا که ما بعد عمری یاد گرفته ایم حرف بزنیم نامردی است نمکدان بشکنند و برای ما کلاس بگذارند و بگویند پستش طولانی است و نمی خواهیم نمی خوانیم و این حرف ها! گفته باشم! 

 

 

 

 

 

پ ن: در طول نوشتن این پست به سرم زدم عنوان را به «بازگشت میایید یکم حرف بزنیم» تغییر دهم که بازگشت زیادی بزرگ نمایی داشت و بعد به سرم زد بنویسم «میایید یکم حرف بزنیم بر می خیزد» که یک دانه زدم توی گوش خودم که دخترجان لازم نیست همه بدانند که تازگی ها زیاد فیلم دیده ای، حالا که تازگی ها زیاد هم فیلم ندیده ای و برای خودت بی خودی حرف درست می کنی! تازه باید داخل پست هم می گشتم و ارجاعاتی که به عنوان شده بود را هم اصلاح می کردم که این واقعا در حوصله ام نبود! حالا شما همین را داشته باشید تا وقتی دکمه ی سبز ذخیره و انتشار همینطوری دارد برای خودش می چرخد من فکرهایم را بکنم و یک عنوان درست حسابی پیدا کنم. بله، من همیشه ویرایش هایم را بعد از انتشار پست انجام می دهم و احتمالا تا الان فهمیده باشید که قبل از انتشار اصولا متنم را بازخوانی هم نمی کنم. علت این کار اولا بخاطر گشادی بنده و دوما بخاطر سندروم تکرارستیزی ام است که تحمل هیچ تکراری را ندارم. نمی دانم می دانید یا نه که با وجود این سندروم پشت کنکوری بودن برای من سم خالص است و... انگار وای فلی مشکل جدی دارد. بگذارید قطع و وصل کنم... خب تا وقتی پست ارسال نشده خدمتتان بگویم که....

 

 

نظرات  (۱۹)

  • 𝓿𝓪𝓷𝓲𝓵 •°
  • :")

    من یکی که منتظر پارت سه می مونم حالا می خوای من رو بیکار فرض کن یا یه فضول تمام وقت..هر جور راحتی دستت رو باز می زارم..

     

    پاسخ:
    من شما رو یه بامرام و مشتی فرض می کنم :))
  • 𝓿𝓪𝓷𝓲𝓵 •°
  • مرام از خودته به هر حال به نمک خوردن تو این پست ها ادامه می دیم :)

    امیدوارم کسی نمکدونا رو نشکنه *-*

    پاسخ:
    مخلصیم :)))
    مچکر :)))
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • ببین جرات نمی‌کنم چیزی بگم :))))) 

    پاسخ:
    بگو‌راحت باش فوق فوقش حرف میزنیم هم رو که نمی تونیم بزنیم :))))
    (وی بیش از حد بی نمک شده است)
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • اتفاقا یه بخشایی از پستت اگه از تهاجمی بودنش فاکتور بگیریم، خیلی بانمک بود =)))

    الانم اومدم یه نفس عمیق بکشم و کامنت بنویسم که متوجه شدم سه دقیقه‌ی دیگه کلاسم شروع می‌شه و برای دومین بار تو وبلاگت کلاس حرفامو چیز کرد :| :)))

    پاسخ:
    یعنی هر چی که به ذهنم اومد و نیومد رو نوشتم تا بلکن از این خشکی رهایی یابم ://

    زیادی تهاجمی بود؟
    نمیخواستم کسی رو ناراحت کنم... :(
    احتمالا این پست رو هم حذف کنم ://



    من باید با دبیر این کلاست صحبت کنم جدا :///
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • ها ها هنوز کلاس شروع نشده :دی.

    تقریبا پونزده نفر از بچه‌ها هنوز نیومدن و انگار می‌دونن من دارم کامنت می‌دم :)))

     

    بی‌خیال بابا حذف چرا؟ =)))) اتفاقا تهاجمی خوبه :دی. بعید می‌دونم کسی با پست تهاجمی ناراحت شه، می‌شه؟ :/

    پاسخ:
    آفرین اینها دانش آموزان نمونه ان برنامه هاشون رو با بیان هماهنگ میکنن :))))


    یه سوال
    با پست تهاجمی ناراحت نشن با چی بشن؟؟ :// 😐😐😐
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • وای خدا برنامه رو قاطی کردن همه؛ معلوم نیست فیزیک داریم یا ریاضی :)))))))))))))))))

     

    سوال قشنگی بود :| نمی‌دونم :|

    پاسخ:
    عاشق همکلاسی هات شدم :)))



    والا :/
    نه جدی
    تو رو در وایستی نمونید
    حذف کنم؟ 

  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • دارن ساعت کلاسو عوض می‌کنن =))))))))))))))))))))))))))

     

    نه جدی :| آخه مدل پست اینجوری بود، چیزی نگفتی که کسی بخواد ناراحت شه :/

    بی‌‌خیال بابا کاش اصلا اسم «تهاجمی» رو نمی‌اوردم :دی.

    پاسخ:
    الان تبریک بگم؟ :)))))))



    بیخیال
    نوشتم دیگه
    هرچند هیچی ننوشتم
    خوره به جونم افتاده که بنویسم و نمیتونم!
    ://
  • °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
  • نمی‌دونم :/ عجالتا مبارک باشه تا ببینیم چی می‌شه :دی.

     

    اوم می‌فهمم چی می‌گی.

    و در این زمینه سکوت کنم بهتره :/

    پاسخ:
    پس تبریک :))


    اوهوم... :(
  • تاکی تاچیبانا
  • راجع به چی نوشتین؟ 😅🤣

    پاسخ:
    اوه اوه اوه! شما به هیچ وجه نباید بخونیدش ها!

    اونجا که نوشتی دکمه خروج رو بزنید بعد قطع دنبال کردن انتظار داشتم بعدش بگی گوشیتونو آتیش بزنید و پرت کنید از پنجره پایین 😁

    نه عزیزم هرکار کنی ما هستیم 😎

     

    این خشک شدگیِ نوشتن طبیعیه. پیش میاد. راهش هم اینه که هر چیزی به ذهنت میرسه بریزی بیرون فارغ از هر دغدغه‌ای

    پاسخ:
    تو اسید می انداختید تاثیرش بهتر بود منتها پولش رو من نمیتونم بدم پس پیشنهاد نکردم :دی
    لطف دارین شما :)


    اوهوم...
    نتیجه اش میشه چنین پستی!
  • زهرا بیت سیاح
  • من هم یک زمانی حس میکردم نه تنها دارم خزعبلات پست میکنم که حتی اصلا نمی دانم می خواهم راجع به چه چیزی حرف بزنم!

    الان هنوز هم احساس میکنم که پست هایم عالی نیستند، ولی کیست که کارش بی عیب باشد؟ آدمیزاد از همین شکست ها است که یاد میگیرد قدم بعدی را چطور بردارد.

    اما راجع به هدف. هدفِ خودم را گره زدم به هدفِ نوشتنم. می خواهم این دنیا و زیستن درش را یاد بگیرم. می خواهم خودم را بشناسم و بهتر کنم خودم را. پس هرچه دارم یادمیگیرم را می نویسم.

    آدم گاهی وقت ها نیاز دارد به مهمل گویی. آزاد نویسی چاره درد من شده. صبح ها بعد بیدار شدن اول از همه سه صفحه ای سیاه میکنم، می شود صفحات صبحگاهی. حدود میانه روز، که البته زمان مشخصی ندارد و مدام جابجا میشود، هزار کلمه در ورد تایپ میکنم (نوشته های هر فصل میشود کتاب سال آن فصل و ماه) و آخر شب قبل از خواب چند صفحه از دفتر یادداشت را پر میکنم و می شود یادداشت شبانه. تمام محتواهایشان آزاد نویسی است. مینشینم بی وقفه چرندیات سر هم میکنم. نه کسی قرار است بخواندشان نه ارزش خاصی دارند. هرچه را همان لحظه به ذهنت میرسد مینویسی، بدون بازبینی، بدون حتی اصلاح غلط های املایی و تایپی. صرفا دردل کردن است و قلقلک دادن ناخودآگاه برای برون ریزی. بلکه کمی سبک شده کمتر به خودآگاه سیخونک بزند!

    حال خرابتان را درک میکنم. پشت کنکوری بودن مصیبتی است برای خودش. زیسته ام چیزی که می گویی را.

     این ایام قرینطینه هم قوز بالا قوز است. اینقدر همه توی خانه مانده ایم که همه دست در دست هم چند گام به افسردگی نزدیک تر شده ایم. 

    وقتی که آینده لا به لای یک مشت دود و مه خودش را گم و گور کرده باشد و اضطراب و ترس از سر و کولت در حال بالا رفتن، تمرکز روی هرچیزی سخت می شود. و ذهن مدام دنبال راه مفری می گردد تا از این وضعیت نکبت بارش خلاصی یابد.

    پست هات هر چقدر هم بلند باشه عیبی نداره. منم جوابای بلند میدم:))

    پاسخ:
    چقدر خوب که هر صبح و ظهر و شب می نویسید و حرف کم نمیارید! خوش به حالتون
    البته تمرین هم تقویت میکنه خب :)

    اوهوم...
    ممنون که درک میکنید :)

    هی...

    مچکرم :)

    فقط به حرمت اینکه از اسپویل متنفرم و تو هم به این اصل وفاداری، قطع دنبال کردن نمی زنم :-//

    پاسخ:
    ممنونم :))
    ممنونم که به بزرگی خودتون بی احترامی ها رو بخشیدین...

    :////

    بگیر اون شیمی رو بخون :/

    تمام!

    پاسخ:
    ...

    چی شدههه؟؟؟!

    پاسخ:
    مگه چیزی شدههه؟؟؟ راستش رو به من بگید من طاقتشو دارم!!!!
  • تاکی تاچیبانا
  • راستش من که نمی‌تونم متن دیگران رو قضاوت کنم :/ و بگم آره بد می‌نوشتین منتظریم که سر عقل بیاید :/ ما (حالا خودمو میگم فقط) فقط دنبال می‌کنیم و بعضی اوقات هم می‌خونیم...

    پاسخ:
    بعضی اوقات رو خوب گفتین... :دی
    ولی جدا باید یه فکر اساسی بکنم نوشته هام مزخرف محض شدن همه اش ://
  • تاکی تاچیبانا
  • تا اینجا تمامی معیارهای نویسنده بودنی که من میدونم رو شما از خودتون نفی کردید :/ حالا دیگه اونقدرم جدی‌اش نکنین، می‌دونین، البته خودم که وضعیت شما رو نمی‌دونم ولی بازم احساس می‌کنم دارم به یه نفر دیگه به چشم گذشتۀ خودم نگاه می‌کنم. شاید فقط عمیق شدین و همین، شاید فقط زمان نیاز دارید، شاید هم راه‌های دیگه...

    پاسخ:
    لابد نداشتم که نفی کردم دیگه :/

    نمی دونم من چقدررر عقبم که هرکس بهم نگاه میکنه میگه حس میکنم گذشته ی خودم رو می بینم :/
    جالبه الان هیچ کدوم از آدم هایی که این حرف رو بهم زذن ذره ای بهم شباهت نداره اما گذشته ی همه اشون انگار من بودم ://

    شاید هم...
  • تاکی تاچیبانا
  • راستش، مشکلات خودتون که به خودتون ربط داره و امیدوارم درست بشه، هرچند خودم مشکل زیاد دارم، ولی در رابطه با نوشتن باید بگم که :) یکی از شرایط نویسندگی، اینه که استاد بابایی گفتند، مدت‌ها باید بنویسی و بندازی سطل آشغال و همین! نوشتنت باید برای سطل آشغال باشه، اگه هی به فکرت باشه که من باید مخاطب رو راضی نگه دارم کار درستی نیست. بنابراین :) همین کاری رو بکنید که من می‌کنم :) برای خودتون و انداختن تو سطل آشغال بنویسید هرچند که تو وبلاگ هم منتشر میشه، ولی بالاخره یه روزی میره تو سطل آشغال و کامنت‌های دیگران ارزش نداره، جالب این که وقتی من نامه‌هارو شروع کردم، کامنت زیادی هم دریافت نکردم D: یا به خاطر پست قبلش یا به خاطر خود نامه، به هر حال، بیخیال مخاطب، برای خودتون بنویسید، شما مگه دارید برای دیگران فعل نوشتن رو انجام می‌دید؟ ولش کنید...

    پاسخ:
    ممنونم :) منم امیدوارم مشکلات جمیع جوانان و غیرجوانان مملکتمون و سایر ملل حل بشه :) 

    درست میگید
    باید سطل آشغالی هام رو کم کم ببرم تو دفترم که راحت تر بنویسم

    اوهوم...

    عنوان رو دیدم اومدم کلی فک بزنم ، پست رو دیدم ، تا تهش خوندم ، همه چی یادم رفت !

    پاسخ:
    ای بابا...
    برم کل پست رو پاک کن میایید یکم حرف بزنیمش بمونه؟

    هر چه میخواهد دل تنگت بگو  :)

     

    ما پست رو خوندیم و در حال حاضر نمکدون صحیح و سالمه  :))

     

    نوشتن خوبه آدمو آروم میکنه و چی بهتر از آرامش تو روزهایی که بیشتر از همیشه داشتنش غنیمته.

    پاسخ:
    دل تنگم رو یکی باید رمزگشایی کنه ببینه چه میخواد! :// :))

    ممنونم از شما :))

    اوهوم...

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.