غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۲۰ مطلب با موضوع «مثلا داستان» ثبت شده است

داستانکی نوشته بودم کاملا فی‌البداهه و بی‌سر و ته و بی‌معنی و اتفاقا پر از انواع اقسام غلط‌های نگارشی. که اصلا پست باارزش مهمی نبود. اگر اصلا یادتان نمی‌آید از چه حرف می‌زنم فدای سرتان. اینجا فقط می‌خواهم تمام زورم را بزنم تا به پایانش برسم. که نروید همه جا پر کنید میخک بلد نیست آخر هیچ قصه‌ای را بنویسد و همیشه از وسط ماجرا مخاطب را در خماری رها می‌کند و این حرف‌ها.

 

 

همانطور که یادتان نمی‌آید، قهرمان داستان جوانکی بود قربانی یک عشق یک طرفه. که اتفاقا معشوقه‌اش هم قربانی یک عشق یک طرفه‌ی دیگر بود و بخاطر فراق از یار، بدون اینکه هیچگاه احساسات جوانک را بفهمد دار فانی را وداع گفت و به سرای بافی شتافت. جوانک که ار بچگی استعدادش در دروغ‌گویی و نیرنگ و جنگ‌ افروزی به شدت بالا بود و همچنین عقده‌ی ریاست و پتانسیل خباثت و اینجور چیزها را هم داشت، تمام عزمش را برای گرفتن انتقام خودش از این دنیای بی‌رحم بی‌مروت بی‌مقدار جزم کرد. اول از همه طی یک نقشه‌ی حساب شده‌ و با انجام یک سری رایزنی‌های دیپلوماتیک که برای دریافت اطلاعات بیشترش باید به قسمت قبل مراجعه کنید شد سلطان جنگل. با هوش و ذکاوت و درایتی که داشت ارتش حیوانات را به کشنده‌ترین سلاح‌ها و تاکتیت‌های جنگی تمام نظلم‌ها مجهز کرد و فرستادشان به ستیز با پادشاهی آدم‌ها. که دست بر قضا پادشاهشان برادر بی‌وفا و بی‌وجدان و بی‌احساس معشوقه‌اش بود.

کشش ندهم، جوانک چنگال‌های شیر را در قلب شاه فرو کرد و تک تک سرخرگ‌ها و سیاهرگ‌هایش را جر داد و چشم‌هایش را از جمجمه بیرون کشید و تک تک استخوان‌های دست و پایش را شکست. اما آرام نشد. با جلال و جبروت تکیه زد به تخت شکوهمند جواهرنشان و رخت زرکوب سطلنت بر تن کرد. منتها حیوان‌های وحشی بی‌شعور همه‌ی آدم‌های آن سرزمین را کشته و به دندان کشیده و جویده و خورده بودند. دیگر رعیت و خدم و حشمی نبود که برایشان حکمرانی کند. جوانک غصه‌دار و ملول شد، از آن طرف حیوانات جنگل مست و سرمست و مشنگ از سر کشیدن باده‌ی پیروزی، تازه موتورشان روشن شده، جوگیر شده بودند که کل جهان را به تصرف خودشان در آوردند. جوانک از زندگی میان یک مشت حیوان خسته بود. گفت من به غایت و نهایت هداف والای خود رسیده‌ام، شما خودتان بروید هر غلطی که عشقتان می‌کشد بکنید. درندگان و جهندگان و پرندگان ارتش هم در نهایت احترام پادشاه اسبقشان را در قعر فلاکت و رذالت و حقارت تنها رها کرده و بدرود گفتند. 

جوانک در قصری که از در و دیوارهایش خون می‌چکید و از سقفش لوزالمعده و رود‌ه‌ و عصب بینایی آویزان بود و هیچ بنی بشر زنذه‌ای در صدهزار کیلومتری‌اش وجود نداشت و شده بود محل پارتی شبانه‌ی ارواح، سالیان سال زندگی کرد. اکثر اوقات هم روی همان تخت سفت و سخت و سنگی پادشاهی می‌نشست. تختی که به مرور فهمید بیش از حد جلف است و این همه جواهر رنگی‌رنگی شکننده صد در صد تقلبی هستند و کلاه سر پادشاه‌ها رفته و اصلا الماس با رنگ فیروزه‌ای نداریم ما!

گفتم که سالیان سال گذشت. موهایش شروع کرد به جو گندمی شدن. آنقدرها هم پیر نشد، فقط به اندازه‌ای که «ک» تصغیر را از آخر اسمش برداریم. جوان قصه‌ی ما تمام خاطرات زندگی‌اش عین فیلم سینمایی از جلوی چشمانش گذشت. توقع تحول و دگردیسی شخصیتی را به این زودی‌ها از او نداشته باشید. او صرفا دلتنگ شد. دلتنگ مادرش، خانواده‌اش، تمام آدم‌هایی که جانش را به لبش رسانده بودند و اول داستان وادارش کرده بودند بی‌هوا از شهر و خانه‌اش فرار کند و بزند به دل ناشناخته‌ها و فرصت نوشتن این سری پست‌ها را به من خیر سرم نویسنده بدهد. 

اولش دلش نمی خواست ریخت زشت و نحس هیچکس را ببیند. به مرور دلتنگی و احساس تنهایی بر نفرت کینه‌جویی‌اش فایق آمد. جواهرها و لباس‌های فاخر قصر را پشت سرش جا گذاشت با یک عصای ساده که از شاخه‌ی درخت گلابی درست کرده بود و میوه‌های کرم خورده نخورده‌اش را قبلا نوش جان کرده بود راهی سفر تازه‌ای شد. 

هرجا که رسید خرابی و ویرانی و دید، آثار سقوط سلسله‌ها و جراحت تمدن‌ها و وحشت انسان‌ها به وضوح نمایان بود. علت را جویا شد. فهمید همه‌اش زیر سر حیوان‌های چموش خودش است. که افسار پاره کرده‌اند و جدی‌ جدی دارند دنیا را می‌گیرند و نسل بشر را منقرض می کنند. دست‌هایش را مشت کرد مصمم گشت که کاری بکند....

 

 

 

 

پ‌ن: انگار واقعا قصد تموم شدن نداره :/

  • میخک

قسمت قبل...

 

چشمم به در بود تا ماهک پیدایش شود. چند ساعتی دیر کرد. بعدش هم که سر جفتمان حسابی شلوغ بود. هر فرصتی که پیدا می‌کردم داستان مشترکمان را یادآور می‌شدم اما ماهک حواسش مدام پرت یک جای دیگر بود. آخرین کارت برنده‌ام را رو کردم. صفحه‌ی وبلاگ را باز کردم و گذاشتم جلویش. همین‌که دید قصه‌ی خودمان است زد زیر خنده و با ذوق‌زدگی پرسید -همش رو نوشتی؟؟!

لبخند زدم:« همه‌ی همه‌اش که نه. یه ذره آخرش رو نگه داشتم که اگه جور نشد و نتونستیم به این زودی‌ها هم رو ببینیم یه چیزی واسه نوشتن داشته باشم.»

پستم را با اشتیاق خواند. به هر کوهستانی که می‌رسید قهقهه می‌زد. تمام که شد گفت -ولی من یادم نیست بقیه‌اش چی می‌شد. 

​​​​​:« خب ببین. اولش مادرت میای یه سفره‌ی رنگین و مجلل برامون تدارک می‌بینه. توی غذا هم یه چیزی می‌ذاره که تو ژنتیکا بهش حساسیت داری. حالا نمی‌دونم گوجه فرنگی بود، فلفل دلمه بود یا چی. بعد منتظر می‌مونه ببینه کدوممون فلفل دلمه رو می خوره و کدوم نه. این‌طوری مشخص میشه کدوممون رو باید بکشه. اما منم به احترام تو فلفل دلمه‌ای‌ها رو جدا می‌کنم و نمی خورم و این‌طوری نقشه‌اش شکست می‌خوره. بعد خودت گفتی از یه پلکان رویایی و پر از گل پیچک بالا می‌ریم و می‌رسیم به یه اتاق خواب بزرگ پرنسسی صورتی؛ که البته من با صورتی‌اش موافق نبودم. بعد گفتی دوتایی قبل خواب یه عالمه حرف می‌زنیم و شگفتی‌های این دنیا رو با هم مرور می‌کنیم و این صحبتا. بعد من گفتم یه دفعه به قصر حمله می‌کنن و آتیشش می‌زنن. ارتش پدر من فرستادتشون که شبیخون بزنن و یکم آذوقه بدزدن. بعد ما توی شعله‌های آتیش گیر می‌کنیم. تو اصرار داشتی دوباره غیب شیم و بریم یه جای دیگه اما من می‌خواستم تاجای ممکن خودمون فرار کنیم. دیگه نتیجه بحثمون این شد که از پنجره‌ی قصر می‌پریم تو رودخونه و قبل از اینکه داخل آب فرو بریم به خودمون میاییم و می‌بینیم تو ساحل آفتابی و شنی کنار دریای آروم و خوش‌رنگ وایستادیم.»

-آهان آره! بعدش توی یه روستای خرابه و بدون سکنه اون جادوگر با ریش‌های بلند سفید و لباس رنگین‌کمونی و کلاه قرمز رو می‌بینیم. 

آه می‌کشم و تایید می‌کنم. دفعه‌ی قبل خیلی تلاش کرده بودم این ترکیب سمی رو حذف کنم اما ماهک به عوض کردن هیچ‌کدوم از ویژگی‌های این پیرمرد رضایت نداده بود. همین که دیگر نمی‌گفت این شخص همان جادوگر چشم آبی ابتدای قصه باشد خودش جای تشکر داشت.

- اسمش رو بذاریم قرمز. چون چشماش قرمزه‌.

:« آخه قرمز؟؟؟ قرمز یه اسم گوگولی و اگور پگوریه! کدوم پیرمرد جادوگری اسمش قرمزه؟؟!! تازه این احتمالا شخصیت منفی قصه است. یه شرور بدذات اسمش قرمز میشه مگه؟؟؟!! باز بذاریم سرخ یه چیزی!»

با اکراه رضایت داد -باشه، سرخ بهمون میگه که پدرمون رو می‌شناسه و می‌خواد ما رو ببره پیشش.

:« باید مغز خر خورده باشیم که دنبالش راه بیفتیم! دقت کردی تا اینجای قصه چقد شخصیت‌های منفعلی بودیم؟ خودمون هیچ کاری نکردیم! ضایع نیست؟ همش یکی باید نجاتمون بده؟ ما هم چشم و گوش بسته به همه اعتماد کنیم؟»

- ولی من می‌خوام همراهش برم. می‌دونم آدم بدیه و یه نقشه‌ای داره ولی باید همراهش بریم تا ببینیم نقشه‌اش چیه.

:« اصلا یه چیزی. تو قبولش می‌کنی اما من بهش اعتماد ندارم. دست‌هات رو می‌گیرم و اجازه نمی‌دم همراهش بری و خودت رو بندازی تو دهن شیر. شاید هم اصلا چندتا مشت بهش بزنم ولی خب جادوگره و عین اب خوردن جلومو می گیره و ضربه فنی‌ام می‌کنه. چطوره؟»

- خوبه. ولی بعدش؟

:« یه دفعه تمام ساکنین اون روستای متروکه از غیب ظاهر میشن و میان به استقبالمون. سرخ میگه من زورتون نمی‌کنم و خودتون مختارید که هرکاری دوست داشتید انجام بدید ولی تو مرام ما نیست اجازه بدیم مهمونمون گرسنه از اینجا بره. بفرمایید نهار و اینا. بعد ما می خوریم. مسموم می‌شیم. می‌میریم.»

ماهک شوکه شد ​​​​​- به این زودی مردیم؟؟ 😐😐😐

خنده‌ام گرفت. :«نه حالا نمی میریم. ولی می‌خوام این سرخ دشمن آبی [جادوگر چشم آبی اول قصه] باشه. آبی به پدربزرگ وفاداره و هدفش صلح و ایناست. سرخ اما دو بهم‌زنی می‌کنه و از بالا گرفتن آتیش جنگ سود می‌بره. واسه همین ترجیح میده که ما مرده باشیم»

- من می‌گم فقط بیهوشمون کنه و بدزدتمون.

همان‌طور که داشتیم درمورد مکانی که سرخ می خواست ما را به آنجا ببرد جر و بحث می‌کردیم عمه در چهارچوب در ظاهر شد و گفت :چه نشسته‌اید که لیلا به تنهایی در آشپزخانه جان می‌کند!

خجالت کشیدیم و به دو رفتیم به اشپزخانه، کمک زن‌عمو لیلا. زن‌عمو لیلا زن‌ عمویم نیست. حتی جای زن‌عمویم هم نیست اما من دوست دارم این‌طوری صدایش کنم. سه تایی کنار مشغول کار بودیم که حوصله‌ام سر رفت. شستن ظرف‌ها و خشک کردنشان نیاز به فکر کردن ندارد. فکر آدم که بیکار شود حوصله‌اش سر می‌رود. منتها دیدم زشت است جلوی زن‌عمو دوتایی باهم درمورد داستان فانتزی شخمی تخیلی که خودمان قهرمانانش بودیم حرف بزنیم. فلذا حرکت هوشمندانه‌ای زدم و زن‌عمو را هم وارد قصه کردم. خوشبختانه زن‌عمو آدم پایه‌ای بود و از این ایده استقبال کرد. پس اینطور شروع کردم. 

:« ما اول اولش داشتیم تو حیاط همین خونه قدم می‌زدیم. نه؟ خب زن‌عمو باشه خواهر بزرگترمون. بعد یه مدت زن‌عمو می‌بینه صدایی ازمون در نمیاد. هرجا رو می‌گرده پیدامون نمی‌کنه. نگران میشه. بعد... بعد آبی میارتش به دنیای هزار چهره. زن‌عمو میشه نماد مهر و محبت و خوش‌قلبی انسان‌ها. [زن‌عمو از این قسمت خیلی خوشش آمد.] چون تو دنیای هزار چهره همه دروغگو و بدجنس و خودخواهن. نمی‌دونم دقیقا چه ماجراهایی رو پشت سر می‌گذرونه. بعدا راجع بهش فکر می‌کنیم. به هر حال توی همون رویتای متروکه و خرابه کنار دریا می‌رسه بهمون. می‌بینه از حال رفتیم و رو به موتیم. ازمون مراقبت می کنه و درمانمون می کنه و اینا.» 

- بعد ما آدرسی که سرخ بهمون داده و گفته پدرمون اونجاست رو برمی‌داریم و راه می‌افتیم.

:« خود سرخ الان کجاست؟»

- چه می‌دونم. غیب شده و رفته. 

:« کاراش احمقانه نیست؟ چرا واینستاد از مرگمون مطمئن بشه؟ این بی‌احتیاطی‌اش منطقی نیست. مگه اینکه... مگه اینکه بهمون گفته باشه از پدرمون دستور گرفته تا ما رو بکشه. اینجوری باز یکم قابل قبوله. می‌خواد ما به پدرهامون اعتماد نداشته باشیم و باهاشون بجنگیم و اینا.»

زن‌عمو که مشتاقانه نگاهمان می‌کرد گفت :الان من چی شدم؟ درمانتون کردم دوباره برگشتم خونه؟ نقشم موقت بود کلا؟

دیدم دارد دلخور می‌شود. سریع گفتم :«البته که نه! خواهر بزرگترمون شمایید. سه تایی راه می‌افتیم یه عالمه ماجراجویی می‌کنیم فراز و نشیب‌ها رو پشت سر می‌ذاریم تا می‌رسیم به ارتش پدر من. سرخ آدرس ارتش پدر من رو داره در حالی که ما جفتمون فکر می‌کنیم پدرمون حاکم پریان و بابای ماهکه. راستی شما اینجا یه برتری هم نسبت به ما دارید. ما با اینکه ژن این دنیا و توانایی ذاتی جادوگری رو داریم اما همون مقدار هم نسبت به جادو ضعیفیم. چطور بگم... این جادو فقط روی مردم دنیای هزارچهره اثر داره نه انسان‌ها. واسه همین هم شما مقاومتی دارین که ما نداریم.»

زن‌عمو فقط گفت: آهان.

ماهک هم که صدایش در نمی آمد. مجبور شدم خودم ادامه بدهم. 

:« بعد از کلی جریاناتی که الان نمی‌دونم چی هستن می‌رسیم وسط میدون جنگ. مامان ماهک مشخصات حاکم پریان رو داده. اون سرخه مشخصات حاکم گرگینه‌ها رو. ما هم حیرون ویرون می مونیم نمی‌دونیم کدوم‌ وری بریم.»

ماهک گفت- بعد یه دفعه غیب می‌شیم و وقتی به خودمون میاییم می‌بینیم که رفتیم به...

میان حرفش پریدم. حواسم بود لحنم تند نباشد و ناراحتش نکند :«ماهک جون مادرت این غیب شدن و یه جا دیگه ظاهر شدن رو بیخیال شو. بسه دیگه. یکی دوبارش جالبه فقط.»

- خب پس باید یکی از طرف‌ها رو انتخاب کنیم الان و بریم اونجا.

لبخند زدم :«نع! ما به اصرارهای هیچ کدومشون گوش نمی‌دیم و سه‌تایی همونجایی که هستیم می‌مونیم. همه‌ی معادلات جنگ رو به‌هم می‌زنیم.»

زن‌عمو فقط نگاه می‌کرد.

ماهک پرسید -آخرش که چی؟

:«اوم.... تا یه جایی تحملمون می‌کنن. پدر من هم بخاطر مردمش مجبوره که این راه رو بره و پدر ماهکی که سد راهش شده رو شکست بده. واسه همین هم چشمش رو روی دخترش می‌بنده و بخاطر صلاح مملکتش دستور میده سربازهاش حمله کنن. حالا این وسط اگه ما هم مردیم مردیم.» :/

ماهک دست گذاشت روی دهانش و گفت -نههه!!!

لبخند زدم. قصه داشت جالب میشد.

 

... این داستان ادامه دارد...

  • میخک

از بین جمع بزرگترها بیرون خزیدیم و پناه بردیم به خلوت حیاط. آسمون سیاه، صاف، عمیق و پر از پولک‌های ستاره‌ای بود. عمیق بودن آسمون شب یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌هاشه که تو آب‌وهوای ابری از دست میره. انگار دیگه نمی‌تونی توش سقوط کنی و غرق بشی.

درخت سیب جلوی در زیادی تو دید بود. با اینکه سیب‌هاش خوشمزه‌تر بودن ولی کسی جرئت نمی‌کرد از اون سیب‌ها بچینه. رفتیم سراغ سیب ته باغ. همون که کنار درخت گلابیه. دو تا من چیدم. یکی ماهک. چون من عاشق سیب سبز کال ترش نرسیده‌ام و ماهک فقط دوستش داره. 

ماهک گفت:« از اسم اسم بازی کردن خسته شدم.»

گفتم:« منم. دیگه تکراری شد.»

- یه بازی دیگه بکنیم؟

:« ام... مشاعره؟»

-نع! من از شعر خوشم نمیاد.

چشمام گرد شد و فریاد زدم :« چطور می‌تونی این حرفو بزنی؟؟!! چطور دلت میاد؟؟!! واقعا مگه زیباتر و...»

حرفم رو قطع کرد و گفت - بیخیال! داستان بسازیم؟

با اخم و تخم گفتم :« یه ساعت پیش من پیشنهاد دادم داستان دونفره بسازیم تو قبول نکردی.»

-خب الان می خوام بسازیم!

:«خیلی خب. تو یه جرقه به من بده، یه ایده‌ی اولیه. من تا تهش رو برات می‌سازم.»

- تو نه، این بار من می خوام بسازم.

تحت تاثیر قرار گرفتم و با اشتیاق گفتم :« بفرمایین!»

-خب... در مورد خودمون باشه. دوتا دختر که همین‌جوری مثل ما دارن قدم می‌زنن...

:« تو کوهستان؟»

-نع! دلم می‌خواد همین‌جا باشه. همین حیاط، همین باغ، همین خونه.

:« اوکی، ادامه بده.»

-خب اونا میرن و میرن و میرن...

:« به سمت کوهستان؟»

ماهک با خنده میگه -گفتم نه! همینجاست داستان! به دیوار اون سر حیاط که می‌رسن برمی گردن و میان به سمت این سر حیاط.

:«قبول.»

- میرن و میرن و میرن و میرن و...

:« خسته کننده شد که!»

- ناگهان یه صدایی از پشت سر می‌شنون‌.

:« صدای ترسناک و مهیب و اینا؟» 

- آره. از ترس خشکشون می‌زنه و نمی‌تونن برگردن و پشت سرشون رو نگاه کنن.

ماهک یا بازیگر خیلی خوبیه یا خیلی خوب تونسته تو حس و حال داستانش فرو بره. چون واقعا شروع می‌کنه به از ترس لرزیدن. 

- صدا مال یه... از یه چیز...

:« یه شبح؟ یا یه روح گم‌شده که زیرلب یه آواز غمگین می خونه؟»

- نه، نه... اینا نه‌‌‌...

:« یه هیولای سیاه و بی‌رحم که از زیر آجرها بیرون خزیده و اومده روحمون رو تسخیر کنه؟»

همون لحظه احمدرضا چراغ‌های حیاط رو خاموش کرد. ماهک جیغ کشید. من زدم زیر خنده. به نظرم خلق کردن یه داستان ترسناک توی تاریکی و وقتی آسمون شب عمیق و صافه و خبری هم از مهتاب نیست مهیج‌تره. اما ماهک با داد و بی‌داد احمدرضا رو مجبور کرد برگرده و لامپ‌ها رو روشن کنه. 

​​​​بعد یه نفس عمیق کشید و گفت -خب، حالا... هیولاها رو فراموش کن. یه آدم باشه.

:«باشه، یه مرد.»

-قبوله.

:«چهارشونه و قوی هیکل. با یه ریش انبوه ببند. یه تفنگ شکاری هم از شونه‌اش آویزون باشه.»

-نه، نمی خوام اسلحه داشته باشه.

:«قبول. یه کت چرم بلند پوشیده باشه و هفت‌تیرش رو گذاشته باشه پشت کمرش.»

-گفتم اسلحه نه! ولی کت چرم خوبه. بعد... با ترس و لرز برگردیم به سمتش. ما به اون زل بزنیم و اون به ما. می‌خوایم جیغ بزنیم ولی نمی‌تونیم. اون مرده نمی‌ذاره دهنمون رو باز کنیم. جادوگره. چشم‌هاش... طلایی‌ان؟ یه نور زرد ترسناکی دارن‌‌‌...

:«عیح! زرد که خیلی زشته! چشم‌هاش باید آبی باشن. چون هم با کت چرم سته و هم نور آبی پررمز و رازتر و جادویی‌تره. نور آبی هم زمان که سرد و بی‌روحه حس آرامش و امنیت هم به آدم میده. اون مرده بهمون دروغ میگه.»

- چشماش آبیه، ولی هیچ حرفی نمی‌زنه. همین که نگاهمون می‌کنه ما یه دفعه غیب می‌شیم و از اینجا می‌ریم.

:« به کوهستان؟»

- به یه دشت. پر از گندم‌های طلایی. تا چشم کار می کنه همش گندمه.

:« گندم که ترسناک نیست! یه جایی مثل قطب باشه. پر از برف و یخ و سرما. تا چشم کار می‌کنه همه‌جا برفی و سفید باشه. چشم آدم رو می‌زنه. این‌طور جاها حس «حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟» قوی‌تر و از گندم‌زاره.»

-نخیر، گندم‌زار باشه. زمین یک دست طلایی. آسمون هم یک دست آبی. فقط ما دوتا اونجاییم.

:«اگه آسمون بجای آبی خالص یه رگه‌های طلایی داشته باشه و خورشیدش هم ده برابر بزرگتر از معول باشه قبوله.»

-قبوله. حالا ما می گردیم دنبال اون مرد جادوگره. ببینیم ما رو کجا آورده!

:«راستی اسم واسش نذاشتیم!»

-هنوز اسم لازم نداره.

:«بذاریم کوهیار؟»

-نه

:«حداقل فامیلی‌اش کوهی باشه.»

-میخک!

:« اهل کوهستانه؟»

ماهک با اخمی تصنعی داد می‌زنه -میخک!!

هردومون می‌زنیم زیر خنده.

:«خب پیداش کردیم، بعدش چی؟»

-نه، اون پیدامون می‌کنه. می‌گه... به دنیای هزارچهره خوش اومدین.

:«عیح! زیادی کلیشه‌ایه! چرا باید همچین حرفی بزنه؟! بجاش بگه... خوش اومدین. فقط خوش اومدین. با یه لبخند مرموز. بعدهم غیب شه.ولی اسم دنیای هزارچهره قشنگه. بعدا استفاده می‌کنیم»

-باشه. بعد یه دفعه زمین شروع می‌کنه به لرزیدن. دنیا دور سرمون می‌چرخه. گندم‌ها تبدیل به درخت میشن و حسابی بالا میرن. همه‌چیز عوض میشه. ما الان توی یه جنگل سرسبزیم.

:« صب کن صب کن! لرزیدن زمین رو حذف کنیم‌. باید ملایم‌تر باشه. تو اون گندم‌زار یه نسیمی می‌وزه. نسیم یه لحظه شدت می‌گیره. همه‌ی گندم‌ها می خوابن زمین و وقتی بلند میشن تبدیل میشن به درخت‌های سرو. ترکیب رنگی سبز تیره و بنفش. دنیا دور سرمون می‌چرخه. رنگ‌ها می‌چرخن. همه‌چیز دگرگون میشه...

تصور می‌کنم واقعا تمام این‌ها رو به چشم می‌بینم. قلبم تند تند می‌زنه. شگفت‌زده و افسون‌شده‌ام. با هیجان داد می‌زنم.

:«وای ماهک تو نابغه‌ای! دیوونه‌ام کردی! تو فوق العاده‌ای!»

ماهک می خنده.

- ما سرمون گیج میره. بهوش که میاییم افتادیم زمین.

:« تو گندم‌زار هم گفتی افتادیم رو زمین!»

- خب اینجا سرعت چرخش اونقدر زیاده که باید بیفتیم زمین!

:« من میخوام سر پا وایستم. تو خودت تنهایی افتاده باش رو زمین!»

- باشه. بعد کم کم خالکوبی‌هایی روی پشت دستمون نمیان میشه. یه چیزایی مثل یه خط باستانی عجیب غریب... یه سری رمز و کد...

:« ولی شکل نقاشی باشن. هوم؟ چطوره کل ساعد و بازومون رو بگیرن؟ من دوست دارم گردن و یه قسمتی از صورتم هم باشه. یه خالکوبی بنفش.»

-اونژوری رمزگشایی‌اش سخت میشه که.

:«تو کاری‌ات نباشه. خودم رمزگشایی‌اش می‌کنم.»

در ادامه‌اش کمی گیر می‌کنیم. چند دقیقه کلنجار می‌ریم و من می گم.

:« اول باید بفهمیم دلیل اینجا اومدنمون چیه. اون جادوگر چرا ما رو آورد اینجا؟»

-ام... آورده که تعلیممون بده.

:«این همه آدم! چرا ما رو باید انتخاب کنه؟»

ماهک جوابی نداره. خودم هم همین‌طور.

:«فک کنم مجبوریم تن به کلیشه‌ها بدیم. ما مثلا دو تا پرنسس گمشده از دنیای هزار چهره‌ایم که این جادوگره برمون گردونده. یا نه. بذار اول یه شجره نامه درست کنیم. پدرهامون باهم پسرعموئن، خب؟ پدربزرگ پدرهامون پادشاه دنیای هزارچهره است. ولی زیادی پیره. عملا دیگه نمی‌تونه درست حسابی حکومت کنه. هنوزهم جانشینش رو مشخص نکرده. برای همین هم دنیای ما دو تیکه شده و حاکم این دو قسمت پدر من و پدر توئه. که سالیان ساله با هم در حال جنگن. یه تاریخ خونین و پر از کینه و اینا. بعد اون جادوگره ما رو تو بوگی دزدیده و آورده به دنیای ادم‌های معمولی. اینجوری ما عشق و محبت رو از انسان‌ها یاد گرفتیم. تونستیم همدیگه رو دوست داشته باشیم و بهم نزدیک باشیم. فکر می‌کنیم خونواده‌امون همینایی‌ان که الان باهاشون زندگی می‌کنیم. اونها هم همین فکر رو می‌کنن.بعد... بعد یه روز مثل امروز که ما حسابی با هم صمیمی شدیم جادوگره میاد سراغمون و ما رو برمی گردونه. که باباهامون رو راضی کنیم دست از جنگ بردارن. یا یه جوری صلح رو به این سرزمین بیاریم یا یه همچین چیزی.» 

-خوبه

:«به نظر خودمم بدک نیست.»

-بعدش یه ارتش دورتادورمون رو بگیرن.

:«ارتش پدر تو باشه.»

-قبول. دورمون حلقه میزنن. پاهاشون رو به زمین می‌کوبن هی هوهو هی هوهو آواز می‌خونن. مثل سرخپوست‌ها. 

:« صب کن... مگه سرزمین جادویی نیست؟ چطوره خاندان تو پری باشن، یعنی عین فرشته‌های توی کارتون‌ها درست مثل آدم باشن ولی بال هم داشته باشن. اینطوری روی شاخه‌های درخت‌ها وایمیستن. منظره‌اش ترسناک‌تره. خاندان منم گرگینه باشن.»

-خیلی خب. من رو با خودشون ببرن به قصر. تو رو هم زندانی کنن.

:« ام... نع. چطوره ندونن کدوم ما بچه‌ی کدوم حاکمیم؟ سنمون یکی باشه، شبیه هم باشیم. نتونن تشخیص بدن. خودمون هم که هیچی نمی‌دونیم. واسه همین به جفتمون احترام بذارن. جلومون زانو بزنن و اینا.»

-بعد ما رو ببرن به یه دشت سرسبز. یه جایی مثل بهشت. یه دریاچه‌ی زلال داشته پاشه پر از گل نیلوفر. روی دیوارهای قصر پیچک رشد کرده باشه... همه‌جا خیلی خیلی خوشگل باشه. بعد پله‌ها را بالا می‌ریم. این‌طوری. یه منظره‌ی دل‌انگیز و رویایی...

:« بعد کی میاد استقبالمون؟»

-پدرم که تو جنگه. پس مادرم. 

:« نظرت چیه مادرت یه عفریته‌ی بدجنس و دورو و مرموز باشه؟ ناراحت نشیا ماهک. پدر و مادر جفتمون ادم‌های بدی‌ان. بیخودی نیست که سال‌های سال در حال کشتن و غارت و قتل‌عام مردم همدیگه‌ان. ولی مادر تو دروغ‌گو و ریاکاره. ظاهرش عین گل‌های توی قصرش زیباست. همیشه لبخند می‌زنه و به نظر خیلی مهربونه. اما سنگدله. ما رو با اغوش باز می‌پذیره و میگه عزیزهای من، به خونه خوش اومدینو این حرف‌ها. خلاصه کلی قربون صدقه‌امون میره.»

- این دیگه زیاده رویه.

:« قبول دارم. ولی... آهان! به ما گفتن ما هردومون دخترهای حاکم پری‌ها هستیم. بهمون گفتن ما خواهریم و ما هم باور کردیم. آه خواهر! بیا بغلم... واسه همین هم ملکه‌ی پری‌ها مثل مادر جفتمون رفتار میکنه. که خودش به موقع بفهمه کدوممون کدومیم و سر من رو مخفیانه زیر آب کنه.»

 

 

...این داستان ادامه دارد....

  • میخک

فک کن یه خرگوش کوچولوی سفید و پشمالویی که از بچگی توی یه قفس حبس شده. تو همون‌جا بزرگ شدی و تمام عمرت حسرت برگشتن به خونه رو داشتی، خونه‌ای که اصلا نمی‌دونی کجاست یا حتی چه شکلیه. 

یه روز بالاخره موفق میشی در قفس رو بشکونی و فرار کنی. می‌زنی به دل دشت. توی صحرای سرسبز آزادانه جست و خیز می‌کنی. نفس می‌کشی. حالش رو می‌بری. می‌ری لای بوته‌ها، توی مزارع هویج، زیر درخت‌ها و...

بعد یه گروه پرنده اون بالا دور سرت حلقه می‌زنن و می‌گن :«خاک تو سرت! این همه سال تو قفس بودی، حالا که آزاد شدی هنوزم رو زمین موندی؟ پس فرار کردنت واسه چی بود؟ الان که وضعت رقت‌انگیزتره! لای یه عالمه بوته و خاک کثیف! بیا این بالا! پرواز کن! زندگی کن! چی؟ نمی‌تونی؟ بلد نیستی؟ خاک عالم تو سرت! واقعا که مایه‌ی تاسفی!»

قاعدتا باید حرفای پرنده‌ها رو به گوش چپت هم نگیری و راه خودت رو بری. منتها مشکل اینجاست که تو زندگی‌ات هیچکس جز این پرنده‌ها وجود ندارن. و تو تقسسم بندی گونه‌ها و انواع مختلف جانوران رو بلد نیستی. فکر می‌کنی که پرنده‌ها درستن و تو اشتباهی. ضعیفی. ناقصی. به درد نخوری. از عهده‌ی یه نیم متر پرواز کردن هم بر نمیای. فقط بی‌خودی بالا پایین می‌پری. چسبیدی به این زمبن کثیف. تو حتی بال هم نداری! بجای منقار یه دهن زشت با دندون‌های نیش ترسناک داری. 

کم کم گوشه‌گیر و منزوی میشی. تصمیم می‌گیری دیگه با پرنده‌ها صحبت نکنی. ازشون فرار می‌کنی. نه برای اینکه از دست سرزنش هاشون نجات پیدا کنی، فقط چون به این نتیجه رسیدی که لیاقت هم‌صحبتی با اونها رو نداری. حس می‌کنی یه لکه‌ی ننگ توی این دنیایی، که کاش وجود نداشت. 

بعد می‌دونی چی میشه؟ تو برمی‌گردی تو قفست. در رو روی خودت قفل می‌کنی. این‌طوری حداقل یه بهونه برای پرواز نکردن داری. اصلا درستش هم همینه. لیاقت تو پوسیدن توی زندانه. همین و بس!

  • میخک

خورشید خسته بود. دیگر طاقت ماندن و تابیدن را نداشت. بریده بود از زندگی. گفتم که، خسته بود. اشتیاقش برای درخشش ته کشیده بود. حوالی غروب بی‌صدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید.  قطره‌های سرخ‌رنگ روی سقف آبی یک دست پخش شدند. باد طاقت دیدن لکه‌های خون را نداشت. آسمان را هم زد. بوم کبود شد. یک‌ رنگ شد.

 

زخم خورشید اما التیام نیافته بود. هنوز خون ریزی داشت. کسی به فکر نجات او نبود. حتی حالش را هم نپرسیدند. ​خورشید بیچاره داشت نفس‌های آخرش را ​​می‌کشید. آسمان دوست نداشت انعکاس تصویرش در چشم آدم‌ها اینقدر غمگین باشد. زود چراغ‌ها را خاموش کرد. نگذاشت کسی مرگ افتاب را ببیند. بعد هم جناره‌ی خورشید را دور انداخت. 

 

خورشید مرد. در تنهایی و بدبختی خودش غوطه‌ور شد و مرد. برایش هم مراسم هم نگرفتند حتی. خرمایی هم پخش نکردند. فقط یک عالمه ستاره‌ی ریز و درشت ریختند روی سر آسمان. ادعای ارث و میراث کردند. نوری نمانده بود اما که بینشان تقسیم شود.

 

میراث خورشید فقط شهرتش بود. جایگاهش. عزتش. نامش. همه‌ی ستاره‌ها خواهان نام خورشید بودند. برای همین هم مسابقه‌ای برگزار شد. قرار شد نورانی‌ترین ستاره‌ی شب صبح‌دم خورشید نامیده شود. همین طور هم شد. مقام اول با دبده و کبکبه باقی ستاره‌ها را کنار زد و پشت پرده‌ی کوهستان سنگر گرفت تا با اشاره‌ی کارگردان وارد صحنه شود و حسابی بدرخشد.

 

صدا. دوربین. حرکت. روز آغاز شد. زندگی از سر گرفته شد. خورشید دوم آن بالا نظاره‌گر دنیای زیر پایش بود. بنده خدا حسابی ذوق و شوق داشت و تمام تلاشش را می‌کرد تا وظیفه‌اش را بهترین نحو ممکن انجام دهد‌. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت اما...

 

نمی‌دانم در بین آدم‌ها چه دید و چه شنید که آرام آرام پژمرد. خسته شد. اشتیاقش برای درخشش ته کشید. برید از زندگی. حوالی غروب بی‌صدا رگش را زد. خون به آسمان پاشید...

  • میخک

 

چشم هایم را باز کردم. رنگ به دنیایم سر ریز شد، کم رمق بود اما. دست کشیدم روی دندان های جلبک بسته ی نهنگ. خواهشم را شنید شاید. دهانش را گشود. بیرون جستم. رنگ ها لباس پر زرق و برق طلوع را بر تن کردند. با دست راستم شاخه ی پر از شکوفه ی درخت سیب را کنار زدم. دست چپم ناخوداگاه دراز شد سمت سحابی جوانی با سیاره های خاکی جنون زده. باد بال های قاصدک را سفت چسبیده بود و پرواز می کرد. دریا امروز کلی رود نوشیده و حسابی مست کرده بود. سر و کله ی آتش هم پیدا شد. قلبم جرقه زد. پرستو دم گوشم تخم گذاشت. موهایم عطر پیچک گرفتند. کوتوله های سفید دور انگشتم حلقه زدند. نور رقصید در مردمک هایم. ریشه های توت سه تارشان را کوک کردند. عروس دریایی پاهای تیزش را در ظرف حنا فرو کرد و با آنها قلبی روی سقف سخت خانه ی لاک پشت کشید. سکوت شروع کرد به آواز خواندن. کوه قهقهه زد. خرگوش ها دویدند و خبر را در کل بوم پخش کردند. برکه ماه را خبر کرد. ماه فضانوردان را از سفر بر برگ شقایق بازخواند. مداد خجالت کشید. سر خورد از بین انگشتانم. چشم هایم را بستم. اتاقی را دیدم که در کنج تاریکی اش تنها بودم. باز هم نقاشی ام نیمه کاره ماند.

 

 

 

 

 

پ ن: عنوان قبلی خیلی هم برازنده ی چنین پستی بود! هرکی گفت بی ربطه خودش بی ذوقه :/

  • میخک

قوه ی تخیلم ته کشیده. باید بنویسم تا تقویت شود. باید بنویسم تا ذهنم راه بیفتد. باید یک قصه ی جدید بسازم. خب... از کجا شروع کنم؟ معلوم است! از مرگ شخصیت اصلی! تازگی ها کشتن قهرمان در ابتدای داستان مد شده است‌. اصلا قهرمانت را همان اول کار نکشی برایت حرف در می آورند. می گویند عرضه ی یک تابوشکنی هم ندارد.

 

خب قهرمانم را چطوری بکشم؟ یا نه! قبلش باید خواننده را با شخصیتش آشنا کنم و احساسات مردم را درگیر ماجرا. باید زندگی نامه ای برایش بسازم. یک گذشته ی نوستالژیک. ولی حال و حوصله اش را ندارم. می خواهم یک ضرب با شروع قصه خون و خون ریزی راه بیندازم. راه دیگری برای ایجاد حس همذات پنداری نیست؟ اگر قوه ی تخیلم ته نکشیده بود راحت تر پیدایش می کردم. آهان! به مرگ یک نفر بسنده نمی کنم. یک قتل عام حسابی راه می اندازم. هرچقدر جمعیت بیشتر تاثیرگذاری اش بیشتر. اصلا چطور است کل انسان های روی زمین بمیرند؟ همین خوب است.

 

چطوری؟ ام... لایه ی اوزون یک دفعه ای به کل محو شود و کل زمین با اشعه های خورشیدی بسوزند. همه ی انسان ها در کمتر از چند دقیقه بمیرند. جزغاله شوند. حیات به کل پایان یابد. خب کمی زیاده روی کردم. یک نفر باید باشد که قصه را پیش ببرد. خب فقط قهرمان زنده بماند. چطور؟ شاید رویش یک سری آزمایشات انجام داده اند و ژن هایش را جهش داده اند. حالا در برابر تمام  اشعه ها مقاوم شده. نیازی هم به اکسیژن ندارد. احتمالا نیازی به غذا هم ندارد چون دیگری در آن سیاره چیزی برای خوردن پیدا نمی شود! باید انرژی اش را از نوری چیزی تامین کند.

 

او را عمدا اینطوری ساخته اند؟ البته استفاده از فعل ساختن درمورد انسان زیاد قشنگ نیست. به هر حال، آیا دانشمندان چنین اتفاقی را پیش بینی می کردند و در تلاش بودند که همه را نسبت به آن مقاوم کنند؟ امکانش هست. قهرمان هم اولین نمونه ی آزمایشگاهی بوده، یا شاید اولین نمونه ی آزمایشگاهی موفق. وقت نشده که ابر انسان های بیشتری بسازند. حالا یعنی قهرمان در این سیاره ی خشک و خالی تنهای تنهاست؟ بله! عجب مصیبتی! حالا باید چه کار کنم؟! قوه ی تخیلم ته کشیده!

 

خب... جهان مادی که نابود شده. با دنیای ماورا ارتباط برقرار می کند. نه از نوعی که در فیلم های علمی تخیلی نشان می دهند، یک جور ارتباط نامحسوس، مثل نوازش دست نسیم روی صورتت. سر از وادی عرفان و فلسفه در می اورد. برای ده بیست سال اول خوب است. زندگی ریاضت کشانه برای حداکثر پنجاه جواب می دهد. اما بعدش چه؟ این یارو نیمه نامیراست. به دلایل طبیعی باشد حالا حالا ها نمی میرد. اصلا چرا باید زندگی کند؟ این دیگر چه جور زندگی ایست؟! چرا خودش را خلاص نمی کند؟! باید یک دلیلی داشته باشد.

 

ام.... مثلا می تواند امیدوار باشد آدم های دیگری هم زنده مانده اند. منطقی هم هست! امکان ندارد دانشمندان سراسر دنیا دست روی دست گذاشته باشند و سعی نکرده باشند ابر انسان بسازند. امکان دارد موفق هم شده باشند. شاید در شهری دیگر، کشوری دیگر، قاره ای دیگر آدم های دیگری سرگردان باشند. قهرمان قصه دنبال آنها می گردد. اگر خودش را بکشد آن یکی بازمانده ها ممکن است تا آخر عمر تنها بمانند. ولی اگر با هم باشند دیگر تنها نیستند. قشنگ شد نه؟ به نظر خودم که بد نیست.

 

حالا این سفر دور دنیا چطور باشد؟ وقتی هیچ چیز بجز برهوت و جنازه وجود ندارد؟ سفر هیجان انگیزی از آب در نمی آید، یا شاید هم بشود هیجان انگیزش کرد ولی قوه ی تخیل من توانش را ندارد. گفتم که از کار افتاده، ته کشیده. بیخیال این ایده می شوم. همانجا می ماند تا کسی بیاید و پیدایش کند. شاید آن آزمایشگاهی که تویش بود را دوباره بسازد. آن جا میشود جلبکی فیتوپلانکتونی چیزی پرورش داد، شاید از اینجور چیزها تغذیه کند. بهتر از انرژی خورشیدی است! سعی کند ایستگاه های رادیویی را راه بیندازد. بعد هی سیگنال بفرستد و منتظر جواب باشد.

 

بعد... بالاخره یک نفر باید جوابش را بدهد دیگر! اما اگر انسان های دیگر این کار را بکنند که قهرمان اسمش قهرمان نخواهد بود! چطور است آدم فضایی ها بیایند دنبالش؟ ایده ی مسخره ایست، می دانم. اما فعلا قوه ی تخیلم ته کشیده، با همین کنار بیایید. آدم فضایی ها تمام آدم های باقی مانده ی زمین را جمع می کنند و می برند سیاره ی خودشان. ادعا می کنند دلسوز این گونه ی بدبخت در حال انقراض اند. اما به هر حال این داستان باید یک شخصیت منفی داشته باشد دیگر. اصلا نابودی اوزون را هم می اندازم گردن فضایی ها. کی به کی است؟ ما فقط یک کوچولو درز ایجاد کرده بودیم که قابل ترمیم هم بود. این فضایی های گور به گور شده زدند یک کاره سیاره امان را ناقص کردند. بعد هم که تمام اطلاعات لازم در مغز این باقی مانده ها را تخلیه کردند سعی می کنند بکشندشان.

 

قهرمان یک نقشه ای می کشد و همگی دست به فرار می زنند. اینجا باید تا سر حد مرگ از قوه ی تخیلم کار بکشم تا سیاره ی بیگانه را متفاوت و جذاب توصیف کند. نباید شبیه هیچ کدام از سیاراتی که تا به حال در نوشته و پرداخته شده اند باشد. آدم فضایی ها زورشان به این جهش یافته ها نمی رسد. سعی می کنند روان شناسی کار کنند. می گویند :« سرنوشت شما نابودی است. این برایتان بهتر است اصلا! زندگی اتان از این به بعد چه رنگ و بویی خواهد داشت؟ در به در سیرات غیر قابل سکونت خواهید شد و مجبور خواهید بود با بیگانه های وحشی بجنگید و حتی اگر زنده بمانید زندگی که به دست می آورید هیچ ارزشی نخواهد داشت. شما هیچ کدامتان کس و کاری ندارید. هر که دوست داشتید و دوستتان داشت مرده..»

 

خلاصه از این دست حرف ها می زنند و هر کدام را به روشی قانع می کنند به مرگ تن دهد. قهرمان اما زیر بار نمی رود. ناسلامتی قهرمان است! امید به زندگی را به هم گروهی هایش بر می گرداند‌. راستی گروهشان نفره باشد؟ نمی خواهم زیادی شلوغش کنم. تعدادشان کم باشد بهتر است. سیزده... عدد سیزده خاص است‌. سیزده نفر بازمانده از سیاره ای ویران شده... به دلم می نشیند.

 

هر سیزده نفرشان سوار سفینه می شوند و فلنگ را می بندند. حالا باید کجا بروند؟ کجا بروند تکراری نباشد؟ باید جوابی بدهم که مخاطب هیچ وجه انتظارش را ندارد. پس کجا را به کی تبدیل می کنم. یک دکمه روی داشبود سفینه هست، سرعت نور. باید سر فرصت توضیح دهم که از کجا خواندن خط فضایی را یاد گرفته اند. به هر حال، فضایی ها هم یک انیشتینی داشته اند که بهشان بگوید اگر با سرعت نور حرکت کنند  در زمان هم حرکت خواهند کرد. منتها یک ایرادی در کار است. هرکس/ هر چیز نزدیک به این سرعت هم بشود متلاشی می شود. حتی جنازه ی اتم هایش هم به گذشته نمی رسد. اما ابر انسان ها چاره ی دیگری ندارند. باید دل به دریا بزنند و امیدوار باشند من بهشان رحم کنم. حالا این یک دفعه را رحم می کنم. بروند از آن دانشمندان دیوانه تشکر کنند که مقاومتشان را بی بدیل کرده اند.

 

مقصد را طوری تنظیم می کنند که قبل از پودر شدن سفینه ارتفاعشان کم شود و آسیب زیادی نبینند. می رسند به زمان کودکی قهرمان. گروهشان از هم می پاشد. چون... باید یک دلیلی برایش بتراشم و گروه را خلوت تر کنم و قهرمان را تنهاتر. أه! قوه ی تخیلم ته کشیده!

 

آهان! بعضی هایشان می گویند آینده اجتناب ناپذیر است. ما بخواهیم نخواهیم زمین نابود می شود. تا فرصت هست باید زندگی کرد و خوش بود. اما قهرمان حاضر نمی شود که تلاشش را نکند و جان میلیاردها نفر را نجات ندهد. راستی حق با کدامشان است؟ قهرمان که سعی اش را می کند به هر حال. اگر شکست بخورد و همان اتفاقات تکرار شود که کل قصه بی معنی است. اگر معلوم شود اصلا  دلیل قیچی شدن اوزون خود اینها بوده اند شوک بزرگی داستان وارد می شود اما دوستش ندارم. اگر پیروز شود و آینده عوض شود که هیچوقت سر از فضا در نمی آورد و سفینه ای که با آن بتواند در زمان سفر کند را گیر نمی آورد. اینطوری یک عالمه تناقض پیش می آید.

 

تنها راه چاره پیش کشیدن جهان های موازی موازیست. یعنی گذشته قابل تغییر نیست و ففط آینده ی نسخه ی دیگری از نجات می کند. اما اینطوری فایده اش چیست؟ ممکن است هزاران هزار جهان موازی وجود داشته باشد. نجات دادن یکی اشان به چه دردی می خورد؟ به هر حال این اتفاقی است که برای اکثریت زمینها  رخ می دهد. شاید هم رخ نمی دهد! شاید فقط در جهان قهرمان این اتفاق افتاده باشد. بگذریم‌، اینقدر درگیر حواشی نشوم. به هر حال قهرمان نمی تواند نسبت به مرگ میلیاردها بی گناه بی تفاوت باشد. 

 

البته فعلا سال ها مانده به زمان نابودی زمین. فعلا باید خودش و دیگر اعضای گروهش را از موش آزمایشگاهی شدن نجات دهد. روشش دیگر جزئیات اضافی است و سر فرصت می نویسمش. تمرکز اصلی روی دوران کودکی خودش باشد. آن لحظه ای که زندگی اش را دگرگون کرده و او را به مسیر فلاکت و بدبختی کشانده را انتخاب می کند. بعد تغییرش می دهد. بعد؟ معلوم می شود نجات پیدا نکرده. او می ماند پیش پدر و مادرش اما برخلاف تصورش خوشبخت نمی شود که هیچ، از بعضی لحاظ بدبخت تر هم می شود. حتی شاید خوشبختی هایی هم داشته باشد اما قدرشان را نداند. بعد خودکشی می کند.

 

آهان! به مرگ شخصیت اصلی هم رسیدیم! هرچند نسخه ی فرعی شخصیت اصلی است ولی باز هم تابوشکنی به حساب می آید. دهان مردن بسته می شود. فکرش را بکن! از طبقه ی بیست و چندم یک ساختمان پایین بپرد و مغزش جلوی پای خودش له شود و گوشتش خمیر شود. عالی شد! یک کمی افسردگی هم بگیرد. بعد دوست/ همراه/ معشوقش که او هم جز این سیزده نفر است کمکش کند تا خودش را پیدا کند. یک پیر مرشدی هم باید برای داستان دست و پا کنم، نه از سیزده نفر. یک روحانی یا عارف باشد. بتواند خود آموزی های فلسفی قهرمان را سامان ببخشد. یا در این راستا تلاش کند. 

 

یک چرخش دیگر! مگر نه اینکه دنیاهای موازی می توانند سرنوشت های متفاوتی داشته باشند؟ اینجا اصلا کسی نمیخواهد لایه ی اوزون را نابود کند. فضایی ها به اینجا با روش دیگری حمله می کنند. مثلا... یک عالمه بمب در مرکز زمین منفجر می کنند و سیاره امان را از مسیر چرخشش به دور خورشید خارج می کنند. اینطوری همه یخ می زنند و می میرند. چرا؟ ام... دلیل حمله ی فضایی ها هم باید قابل درک باشد. شاید... شاید در آینده زمینی ها سیاره اشان را نابود کرده اند. بعد اینها به نسخه های دیگر زمین حمله می کنند و دانه دانه منحدمشان می کنند تا نسخه ی موازی سیاره ی خودشان حفظ شود. که خانواده هایشان برای بار دوم نمی رند.

 

عالی شد! حالا دلیل تغییر تاکتیکشان هم پیدا شد. در یک جهان دیگر این سیزده نفر رفته اند و اوزون را حفظ کرده اند و همان آینده ی شوم برای سیاره ی آنها رخ داده. حالا طور دیگری عمل می کنند. اما... مگر نگفته بودم سفر در زمان ممکن نیست و شخص پودر می شود؟ چرت گفتم. ناممکن هم نیست. فقط روشی دارد که اکثرا نمی دانند. یا اینکه... خودشان جایی نرفته اند. فقط پیغام فرستاده اند به تمام موازی های خودشان. پیامی شبیه به این :« قبل از اینکه زمینی ها نابودتان کنند نابودشان کنید.» آخرش هم امضایی چیزی میزنند که ثابت شود خودشان این پیغام را فرستاده اند. انگار قوه ی تخیلم کم کم دارد راه می افتد...

 

حالا قهرمان چه خاکی به سرش بریزد؟ فضایی ها هم گناه دارند. بهشان ظلم شده. آدم بده ی اصلی زمینی ها هستند. حالا اینکه قهرمان چه تلاش هایی در راستای متوقت کردن زیاده خواهی هم نوعانش کرده است بماند. به آن فضایی مهاجم چه بگوید. قول بدهد اجازه نخواهد داد اتفاقی برای آنها بیفتد؟ مگه روی قول خشک و خالی می شود حساب کرد؟ تازه این نسخه از فضایی ها را نجات داد، آخرش که چه؟ یک عالمه کشت و کشتار در کیهان رخ می دهد. باید فکر بهتری کرد...

 

ام... این ایده چطور است؟ احساسات عمیق و خالصانه می توانند به نسخه های دیگر خودت منتقل شوند. بدون اینکه به هیچ ماشین و دستگاهی نیاز باشد. دل آدم به دل خودش راه دارد دیگر! باید تمام آدم های روی زمین به فضایی ها محبت کنند و بقای آنها را بخواهند. بهم دیگر عشق بورزند. اینطوری جدی جدی می شود زمان را تغییر داد. اما چطور؟ این کاری نیست که از دست قهرمان بر بیاید! به یک منجی نیاز است...

 

آفرین بر خودم! فقط یک نفر هست که می تواند صلح و صفا و عشق را در تمام دنیا حاکم کند. قهرمان تمام گروهش را جمع می کنند و از این به بعد هر کاری می کنند تا ظهور را جلو بیندازند. چطور؟ خب سوال خوبی است... باید در این باره تحقیق کنم... تازه زمان زیادی هم ندارند و باید قبل از اینکه فضایی ها دست به کار شوند مقدمات را آماده کنند... فشار زیادی رویشان است... مردم عادی هم که نمی فهمند. ابرقدرت هایی که می فهمند هم سعی می کنند جلویشان را بگیرند و حاکمیت خودشان را استحکام بخشند... سخت شد... حالا... حالا باید چه کار کنم؟ قوه ی تخیلم ته کشیده....

  • میخک

داستانکی نوشته بودم کاملا فی البداهه و بی سر و ته و بی معنی. حالا اگر بعضی وقت ها معنی دار به نظرتان رسید اتفاقی است که افتاده. خلاصه که پست باارزشی نبود. فقط نوشتم که چیزی نوشته باشم و یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور می شود نوشت. حالا هم ادامه اش را می نویسم که تمامش کرده باشم و در این روزها یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور میشود نوشت!

 

 

 

 

 

  • میخک

داستانکی می نویسم کاملا فی البداهه و بی سر و ته و بی معنی. حالا اگر بعضی وقت ها معنی دار شد اتفاقی است که افتاده. خلاصه که پست باارزشی نیست. فقط می نویسم که چیزی نوشته باشم و یادم نرود که باید بنویسم و اصلا چطور می شود نوشت!

  • میخک

مثلا همایش جمع بندی شیمی حضوری برگزار شود، تا نزدیکی های غروب هم ادامه داشته باشد مثلا بعد از همایش از بچه ها خداحافظی کنم و تا شریعتی پیاده روی کنم. مثلا یک ماشین در نور کم و هوای بارانی من را تشخیص ندهد و با سرعتی خیلی بیشتر از حد مجاز زیرم بگیرد. من ضربه مغزی شوم. به کما بروم. مادرم بالای سرم شرشر اشک بریزد و دعا کند. مثلا بگوید :« خدایا، به تمام اولیایت قسمت می دهم، اگر همه ی دنیایم را زیر و رو کنی مهم نیست، بچه ام را به من برگردان. اگر در تمام کیهان یک احتمال برای زنده ماندش باشد، همان را از تو می خواهم.»

  • میخک