یه روز یه آقا خرگوشه...
فک کن یه خرگوش کوچولوی سفید و پشمالویی که از بچگی توی یه قفس حبس شده. تو همونجا بزرگ شدی و تمام عمرت حسرت برگشتن به خونه رو داشتی، خونهای که اصلا نمیدونی کجاست یا حتی چه شکلیه.
یه روز بالاخره موفق میشی در قفس رو بشکونی و فرار کنی. میزنی به دل دشت. توی صحرای سرسبز آزادانه جست و خیز میکنی. نفس میکشی. حالش رو میبری. میری لای بوتهها، توی مزارع هویج، زیر درختها و...
بعد یه گروه پرنده اون بالا دور سرت حلقه میزنن و میگن :«خاک تو سرت! این همه سال تو قفس بودی، حالا که آزاد شدی هنوزم رو زمین موندی؟ پس فرار کردنت واسه چی بود؟ الان که وضعت رقتانگیزتره! لای یه عالمه بوته و خاک کثیف! بیا این بالا! پرواز کن! زندگی کن! چی؟ نمیتونی؟ بلد نیستی؟ خاک عالم تو سرت! واقعا که مایهی تاسفی!»
قاعدتا باید حرفای پرندهها رو به گوش چپت هم نگیری و راه خودت رو بری. منتها مشکل اینجاست که تو زندگیات هیچکس جز این پرندهها وجود ندارن. و تو تقسسم بندی گونهها و انواع مختلف جانوران رو بلد نیستی. فکر میکنی که پرندهها درستن و تو اشتباهی. ضعیفی. ناقصی. به درد نخوری. از عهدهی یه نیم متر پرواز کردن هم بر نمیای. فقط بیخودی بالا پایین میپری. چسبیدی به این زمبن کثیف. تو حتی بال هم نداری! بجای منقار یه دهن زشت با دندونهای نیش ترسناک داری.
کم کم گوشهگیر و منزوی میشی. تصمیم میگیری دیگه با پرندهها صحبت نکنی. ازشون فرار میکنی. نه برای اینکه از دست سرزنش هاشون نجات پیدا کنی، فقط چون به این نتیجه رسیدی که لیاقت همصحبتی با اونها رو نداری. حس میکنی یه لکهی ننگ توی این دنیایی، که کاش وجود نداشت.
بعد میدونی چی میشه؟ تو برمیگردی تو قفست. در رو روی خودت قفل میکنی. اینطوری حداقل یه بهونه برای پرواز نکردن داری. اصلا درستش هم همینه. لیاقت تو پوسیدن توی زندانه. همین و بس!
- ۰۰/۰۴/۲۶
صرفا جهت خوندن کامنتا