غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

یه روز یه آقا خرگوشه...

شنبه, ۲۶ تیر ۱۴۰۰، ۰۷:۰۰ ب.ظ

فک کن یه خرگوش کوچولوی سفید و پشمالویی که از بچگی توی یه قفس حبس شده. تو همون‌جا بزرگ شدی و تمام عمرت حسرت برگشتن به خونه رو داشتی، خونه‌ای که اصلا نمی‌دونی کجاست یا حتی چه شکلیه. 

یه روز بالاخره موفق میشی در قفس رو بشکونی و فرار کنی. می‌زنی به دل دشت. توی صحرای سرسبز آزادانه جست و خیز می‌کنی. نفس می‌کشی. حالش رو می‌بری. می‌ری لای بوته‌ها، توی مزارع هویج، زیر درخت‌ها و...

بعد یه گروه پرنده اون بالا دور سرت حلقه می‌زنن و می‌گن :«خاک تو سرت! این همه سال تو قفس بودی، حالا که آزاد شدی هنوزم رو زمین موندی؟ پس فرار کردنت واسه چی بود؟ الان که وضعت رقت‌انگیزتره! لای یه عالمه بوته و خاک کثیف! بیا این بالا! پرواز کن! زندگی کن! چی؟ نمی‌تونی؟ بلد نیستی؟ خاک عالم تو سرت! واقعا که مایه‌ی تاسفی!»

قاعدتا باید حرفای پرنده‌ها رو به گوش چپت هم نگیری و راه خودت رو بری. منتها مشکل اینجاست که تو زندگی‌ات هیچکس جز این پرنده‌ها وجود ندارن. و تو تقسسم بندی گونه‌ها و انواع مختلف جانوران رو بلد نیستی. فکر می‌کنی که پرنده‌ها درستن و تو اشتباهی. ضعیفی. ناقصی. به درد نخوری. از عهده‌ی یه نیم متر پرواز کردن هم بر نمیای. فقط بی‌خودی بالا پایین می‌پری. چسبیدی به این زمبن کثیف. تو حتی بال هم نداری! بجای منقار یه دهن زشت با دندون‌های نیش ترسناک داری. 

کم کم گوشه‌گیر و منزوی میشی. تصمیم می‌گیری دیگه با پرنده‌ها صحبت نکنی. ازشون فرار می‌کنی. نه برای اینکه از دست سرزنش هاشون نجات پیدا کنی، فقط چون به این نتیجه رسیدی که لیاقت هم‌صحبتی با اونها رو نداری. حس می‌کنی یه لکه‌ی ننگ توی این دنیایی، که کاش وجود نداشت. 

بعد می‌دونی چی میشه؟ تو برمی‌گردی تو قفست. در رو روی خودت قفل می‌کنی. این‌طوری حداقل یه بهونه برای پرواز نکردن داری. اصلا درستش هم همینه. لیاقت تو پوسیدن توی زندانه. همین و بس!

  • میخک

نظرات  (۲۲)

صرفا جهت خوندن کامنتا

پاسخ:
کامنتی موجود نیست :)

عه...

بیانیا چه ساکت شدن...

 

ولی پستت خیلی حق بود از نظر من

پاسخ:
کلا محو شدن
چند وقتیه بازدید پست‌هام زیر خط فقره
فکر کنم رفتم تو لیست تحریم‌ها... 😶😶😶


مرسی که تو هستی :)

ولی اگه اقا خرگوشه توانایی هایی که خودش داره و اون پرنده ها ندارن بهشون بگه

یا اصلن نگه و خوشحالیش رو بابت داشتنشون ابراز کنه

اونوقت دیگه این پرنده هان که به حالش غبطه میخورن

و با افتخار بهش نگاه می‌کنن

پاسخ:
اقا خرگوشه خودش رو گم کرده. حرف‌های پرنده‌ها رو باور کرده و تغییر دادن باور سخته. اقا خرگوشه دیگه احساس خوشحالی نمی‌کنه. چون خودش رو با متر و معیار پرنده‌ها می سنجه و قضاوت می‌کنه. 
:`)



راستی، مرسی که با وجود مشغله‌هات سر زدی :)

گور بابای اون پرنده‌ها...

پاسخ:
خوش به حالتون که گفتن این حرف اینقد براتون راحته....
  • Sepideh Adliepour
  • چرا فکر کنیم ؟شایدم هستیم خبر نداریم ؟

    پاسخ:
    اگه خبر هم داشته باشیم چی؟

    پسر یاد این آهنگه افتادم از ذهنم نمیره بیرون 😅

    یه روز یه آقا خرگوشه

    رسید به یه آقا موشه!

    و ادامه...

    پاسخ:
    خوبه که :)
    شیرینی اهنگ تلخی محتوا رو کم میکنه :)

    آخ یه نکته‌ای فراموش شد. شرمنده، ممکنه اون پرنده‌ها براتون آدمای عزیزی باشن...

    پاسخ:
    اون پرنده‌ها تمام کس و کار خرگوشن...

    خب خب خب، پس در این صورت اون حرف من اشتباهه!

    چون من فکر کردم پرنده‌ها نسبت خاصی با خرگوش ندارن...

    پاسخ:
    البته که زندگی واقعی خیلی پیچیده‌تر از این قصه‌هاست...
    ولی در هر صورت اینکه بتونی بگی گور بابای پرنده‌ها و انها به دین خود من هم به دین خود همه‌چیز خیلی راحت‌تر میشه :/
  • Sepideh Adliepour
  • چرا فکر کنیم؟ شایدم هستیم خبر نداریم؟

    پاسخ:
    چرا با فاصله زمانی دوباره همون رو فرستادی؟!😐😓

    احتمالا من به این درجه رسیده باشم :/

    پاسخ:
    دست راستتون رو سر ما :/

    چه فکر احمقانه ای 

    پرواز کماله اینجا دیگه؟ به نظرم حتی یه قدم هم باارزشه

    پاسخ:
    اوم... نمی‌دونم به کمال هم میشه تشبیهش کرد یا نه. شایدم بشه. ولی منظور من موقع نوشتن کمال نبود
  • Sepideh Adliepour
  • بیان خرابه به منچه😐

    من 1 بار بیشتر نفرستادم:"

    پاسخ:
    فدا سرت😁 
    فک کردم میخ‌استی یه منظوری رو برسونی که من نگرفتم دوباره روش تاکید کردی

    مقایسه خرگوشه رو فلج میکنه

    با پیش چشم این و اون زیبا جلوه کردن، و تبدیل شدن به اونی که دیگران از خرگوشه میخوان باعث میشه از خود خرگوشه چیزی باقی نمونه

    و این بدترین شکل ادامه دادن به زندگیشه

    هیچ رشدی توش نیست... اصلاً هیچی توش نیست

    خود خرگوشه باید بخواد و تغییر رو ایجاد کنه

    البته سخته ها ولی شدنیه 

     

    + اِوا سلام :)

    پاسخ:
    علیک سلام :)


    اوهوم...
    اوهوم...
    چطور میشه دنبال رضایت این و اون نبود؟ چطور میتونه از خودش راضی باشه؟
     لطفا شعاری جواب ندین فقط چون تمام شعارها رو از برم :/




    و یه چیز دیگه الان به دهنم رسید

    فرض کن جای خرگوش و پرنده عوض بشه

    یعنی خرگوشها یه پرنده رو از ادامه زندگی به اون شکلی که خودش دوست داره کشف کنه بازدارن

    چی میشه؟

    پرنده دیگه پرنده نیست چون دیگه پرواز براش بی معنی میشه و دلش میخواد مثل خرگوشها توی دشت جست و خیز کنه

    خنده داره شایدم گریه دار.......

    این مثال عینی تره به نظرم 

    پاسخ:
    هزارتا مثال میشه ازش زد...
    اوهوم... :(

    راستش جا خوردم

    شعااار؟ من خودم این راهو رفتم چرا باید شعار بدم؟!

    زمان زیادی نیست که از بند راضی نگه داشتن بقیه که اتفاقا خیلی برام مهم و عزیزن خودمو نجات دادم و این خیلی برام سخت بود ولی دیگه تموم شد و من راحتم، خودمم، نه اون چیزی که بقیه میخوان باشم

    فقط باید دید چی حال منو خوب میکنه فقط همین دیگران با حفظ احترام و حفظ حریم ها آیا از زندگی خودشون راضی اند که بخوان از من و زندگی من راضی باشن؟

    نه اینطور نیست من فقط خودم میتونم با آزمون و خطا راهم رو پیدا کنم و هیچ نسخه از قبل پیچیده شده ای نمیتونه بهم کمک کنه

    سخته شنیدن قضاوت های دیگران ولی باید تمرین کرد که دیگه فقط شنیدنی ها رو بشنویم :) 

    من خودم در معرض بدترین قضاوت های اطرافیانم قرار گرفتم یه دوره ای، دست و پا زدم، تقلا کردم، راه فراری نبود، رفتم توی پیله خودم ولی پوست انداختم و بیرون اومدم الان اینقدر خونسردم نسبت به حرفها و قضاوتها که یه گوشم دره یکی دروازه

    زندگی کوتاه تر از این حرفهاست که بخوام برای بهترین بودن در نظر دیگران همین زندگی رو به باد فنا بدم

    پاسخ:
    قصد جسارت نداشتم
    معمولا همه در این مرحله شعار میدن فقط. خسته شدم دیگه.
    اوهوم...
    درست میگیدا
    ولی مشکل اینجاست ادم نمیتونه مطمئن باشه راهی که دیگران میگم برم درسته یا اونی که خودم میخوام...

    من میخونمت ها :)) از همون اول اولش

    فقط سکوت کردم و میخونم:)) 

    پاسخ:
    اسمت رو عوض کردی یه دیقه نشناختم 
    اومدم وبت گفتم وای من تمام مدت فکر می‌کردم اینا نوشته‌های فاطیماست یعنی چی اشتباهی دنبال کرده بودم؟؟!!!
    خلاصه که هیچی دیگه... :)

    عمیقاً میفهمم چی میگی...

    ولی خب نمیشه اینجوری زندگی کرد

    به نظر من حتی اون راهیو بری که خودت میخوای با همه وجود، ولی بعد ببینی اشتباه کردی، بهتر از اینه که راهی رو که دیگران بهت پیشنهاد میدن بری و بعد ببینی اشتباه بوده

    بابا بخدا این دیگران هرچند عزیز و محترم و دوست داشتنی اگر بلد بودن کاری برای زندگی خودشون میکردن که دقیق بشی میبینی یه جاهایی از زندگیشون هیچ رضایت خاطری ندارن

    درست و غلط رو بذار کنار اینها همش تعاریف نسبیه و از دید هرکس متفاوته

    هرکاری رو که میکنیم باید حالمون باهاش خوب باشه... میبینی اسمش "حال"ه و اثری از گذشته و آینده توش نیست

     

    پاسخ:
    ممنونم از اینکه درک می‌کنید... :)

    ببینید بحث احتمالاته. انتخاب من هشتاد نود درصد غلطه ولی اونی که بقیه میگن پنجاه درصد. طبیعتا ترجیحم اینه که راه غلط رو نرم.
    اگه دیگرانی که من میبینم (همون پرنده‌ها) فرمولی رو رفته باشن که واسه زندگی خودشون جواب داده باشه چی؟ اگه حالشون خوب باشه و از زندگی‌اشون زضایت داشته باشن چی؟ 
    اینکه تعریفت از درست با همه‌ی ادمای دیگه متفاوت باشه و
    سرسختانه روی متمایز بودنت تاکید کنی نتیجه‌ی خوبی نداره...

    اوم..‌

    @ارامش

    درسته چشم به دهان مردم دوختن درست نیست...

    ولی خب ..

    از کجا میدونین راه خودتون درسته یا دیگران ؟!

     

    و همچنین انقدر عمر نداریم بخواسم همه چیزو خودمون ازمون خطا کنیم !!!

    پاسخ:
    @آرامش

    عجب بحثِ بحث برانگیزی شدها خودمم توش موندم بذار برم دوباره بخونم :))

    ببین من نمیتونم به تو بگم چه راهی درسته چه راهی غلط منظورم غلط به اون معنای بدش که مثلا خانمان برانداز باشه و زندگی خودت رو نابود کنه یا به دیگران آسیب بزنه نیست اصلاً 

    اینها بحثش جداست

    منظور از غلط راهیه که تو توش احساس خوبی نداری و درواقع شاید هم اون راهه، درست اندر درست باشه ولی تو برای این راهو رفتن ساخته نشدی

    ببین تا به اینجای زندگی سی و اندی ساله ام (هرچند سی مهم نیست همون اندی 😁) باید باید باید خودت پیدا کنی راه زندگیت و به راه دیگران رفتن آخرش اونی نمیشه که تصور میکردی چون با جون و دل نمیری توش و به اجباره مفهمی چی میگم؟!

    @زری

    ما آدمای کمالگرا همش دنبال یه بهترین و یه کمال غایی هستیم توی ذهنمون، یه چیزی که نه شکست باشه نه غم نه سختی ولی زندگی همه اینها باهمه چرا فکر میکنی وقتی برای آزمون و خطا نیست 

    بابا من جای خواهر بزرگترتون هنوز دارم آزمون وخطا میکنم

    اصلا درست و غلط رو با چی میشه سنجید ؟ من هنوز نتونستم جوابی بهش بدم

    یه کلام راهی که حالتون توش خوبه همین

    با اجازه من برم سر منبرِ بعدی😅😁

    پاسخ:
    واقعا هم جذاب شد بحثش :))
    ببینید یه نکته‌ای هم هست اینکه من وقتی از نگاه دیگران همیشه تحقیر بشم هم احساس خوبی نخواهم داشت. شما می‌گید این ویژگی که دنبال جذب رضایت بقیه‌ای رو بیخیال شو. درست. منتها یه راهکار دیگه هم هست اون ویژگی که باعث تحقیرم میشه رو تغییر یا حداقل تاحدودی تطبیق بدم. به هر حال هردو ویژگی‌های منن. یکیشون باید عوض شده یعنی در هر صورت من واقعی که الان هستم نیازمند تغییره. 

    خیلی متشکرم که حوصله میکنید و به دغذغه‌های ما جوون‌ترها گوش می‌کنید 😅
    واقعا روشون فکر می‌کنم...

    اوهوم...
    درست میگید :)

    چقد باید تقدیم کنیم حالا؟😅

    ببین من اصلا شماها رو جوونتر از خودم نمی بینما

    پس برای چی میخونمتون چون یه تیکه هایی از وجودم توی نوشته های شماهاست :))

    آخرش داری تلاش میکنی که به اونی که بقیه میخوان نزدیک بشی شاید کوتاه مدت جواب بده ولی هرچی پیش میری انتظارات بزرگتر از خودت سر راهت قد علم میکنه و دیگه یه جایی وا میدی

    هیچ وقت هم اون رضایت خاطری که میخوای بقیه ازت داشته باشن پیش نمیاد، تجربه کردم که میگما. همیشه حرف هست قضاوت هست ندید گرفتن وجودت و خواسته هات هست و فقط تو تقلا کردی برای اینکه خودت نباشی

    سعی در تغییر معمولاً بی نتیجه است عزیزم. این که میگم دنبال جلب رضایت دیگران نباش یه ویژگی نیست که اونو در مقابل ویژگی ای که بابتش تحقیرت میکنن قرار میدی

    اون اولی یه مهارته همین، باید کسبش کرد...

    تو اول خودت رو با همه نقاط ضعف و قوتت بپذیر همه شوها بی هیچ سانسوری! بعد از پذیرشِ اینکه این من هستم با تمام زوایای خوشایند و ناخوشایندم دیگه می بینی بدون تلاش بیشتر داری به کمرنگ شدن نقاط ضعفت هم کمک میکنی چون دیدی شون و بهشون بها دادی و نادیده نگرفتی شون درواقع به خودت آگاهی داری و برای همین وقتی اون نقطه ضعفه بروز میکنه با آگاهی فرمونش رو میگیری دستت و به مرور کمرنگش میکنی

    بپذیر خودت رو و خودت رو دوست داشته باش. میدونی ما بیشتر از اینکه دیگران دوستمون داشته باشن و براشون بی نقص و کامل باشیم نیاز داریم خودمون خودمون رو دوست بداریم و گاهی در آغوش بکشیم و اشتباهات خودمون رو ببخشیم :)

    پاسخ:
    شخصا با کوچیکتر از خودم راحت‌ ارتباط برقرار میکنم و بهتر میفهممشون پس میدونم چی میگید :)

    اوهوم... درسته...
    درسته...
    دقیقا مشکل تعریف مهارت و ویژگیه. از کجا مطمینم که من خرگوشم و پرنده نیستم؟ :/ از کجا معلوم پرواز تو ذات منم نباشه؟

    کن واقعا در مرحله‌ی «من کیستم» مشکل دارم :/

    خییییلیییی سعی میکنم خودم رو دوست داشتم باشم ولی نمیشه :/ بخشیدن که هیچ!
  • امیررضا ...
  • خیلی جالب بود💙👌🏻

    و خب واقعا هم همینه،هرکس یه شکل و یه گونست،باید راه خودشو پیدا کنه

    پاسخ:
    ممنونم 🌹
    اوهوم...
    سخته ولی نشدنی نیست...

    متاسفم که اینو میگم ولی الان متن تموم شد و من فقط یادمه که بگم: اون دندونای بلند دندونای نیش نیستن، دندون های پیشینشه :-)))

    پاسخ:
    پس دندون‌های نیش کدومن؟ :))

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.