یک اتفاق عجیب بیفتد. مثلا...
مثلا همایش جمع بندی شیمی حضوری برگزار شود، تا نزدیکی های غروب هم ادامه داشته باشد مثلا بعد از همایش از بچه ها خداحافظی کنم و تا شریعتی پیاده روی کنم. مثلا یک ماشین در نور کم و هوای بارانی من را تشخیص ندهد و با سرعتی خیلی بیشتر از حد مجاز زیرم بگیرد. من ضربه مغزی شوم. به کما بروم. مادرم بالای سرم شرشر اشک بریزد و دعا کند. مثلا بگوید :« خدایا، به تمام اولیایت قسمت می دهم، اگر همه ی دنیایم را زیر و رو کنی مهم نیست، بچه ام را به من برگردان. اگر در تمام کیهان یک احتمال برای زنده ماندش باشد، همان را از تو می خواهم.»
بعد مثلا دعایش برآورده شود. بهوش بیایم. ببینم پسرم. انگار سفر کرده باشم به دنیایی که در آن پسر به دنیا آمده ام. مثلا اسمم امیرحسین باشد. مدرسه ی آقای رواقی هم درس بخوانم. نخبه ای چیزی هم باشم تازه. اولش گریه و زاری کنم. بگویم :« این همه دختر که از جنس خودشان متنفرند، چرا من؟ من که راضی بودم؟» مثلا جمع دوستانم را در بازار ببینم که با هم می گویند و می خندند. کمبود من را هم حس نمی کنندو و من سعی می کنم جایی قایم شوم تا کسی اشک هایم را نبیند. احساس تنهایی کنم.
بعد کم کم به زندگی جدیدم عادت کنم. بفهمم از اولش هم من باید پسر می شدم. اینطوری موفق تر هستم. با برادرم صمیمی تر هستم. مثلا ورزشکار هم باشم. مخترع چندین دستگاه عجیب و غریب باشم. کنکور را هم عالی بدهم و رتبه ی تک رقمی بیاورم. در رشته ی ریاضی البته. مثلا بفهمم امیرحسین هیچوقت وبلاگی نداشته. به تک تک وبلاگ هایی که می شناختم سر بزنم و جای خالی خودم را در بین کامنت ها حس کنم. وبلاگی بزنم و اسم خودم را بگذارم دوم شخص. می توانم روی هدرش هم بنویسم این رازی است که هیچوقت به هیچکس نمی توانم بگویم. من دومین نسخه از خودم هستم. در گوشه ی صفحه هم توضیح بدهم که قبلا یک بار مرده ام، ولی انگار اول شخص هیچوقت وجود نداشته. همه ی شما را هم دنبال کنم. اما شما که مرا نمی شناسید. حرف هایم را استعاره ای تشبیهی چیزی برداشت کنید.
مثلا شب و روز تلاش کنم تا از این زندگی جدید بیشترین استفاده را ببرم. گروهی از نخبه های دانشگاهمان را جمع کنم و استیوجابز وار از هیچ شروع کنیم به ساختن انواع سخت افزار. شب و روز تلاش کنیم و جان بکنیم و در بیست و پنج شش سالگی نتیجه بگیریم. مثلا دست سامسونگ و اپل را از پشت ببندیم. حسابی مشهور شویم و کشورهای دنیا تحریم ها را دور بزنند تا محصولات ما را بخرند. مثلا آرم کمپانی امان را هم یک ققنوس انتخاب کنیم. به نشانه ی زندگی دوباره ی من. مثلا یکهو دلم برای داستان و شعر تنگ بشود. کارهای شرکت را هم نتوانم به کسی بسپارم. صبح تا شب در ققنوس جان بکنم و شب تا صبح پشت میز تحریرم.
مثلا با یک دختر منتقد آشنا شوم. چشم هایش حتما آبی باشد. اسمش هم باشد آوا. چادری و باحیا و با ایمان فهمیده و زیرک و زیبا و دلسوز و هنرمند و اهل قلم و صاحب سبک و با پشتکار و .... خلاصه از هر انگشتش یک هنر ببارد. مثلا عاشقش شوم. در وبلاگم هم دریا صدایش کنم، بخاطر چشم هایش. اینجا را پر کنم از شعرهایی در وصف دریا. ولی در دوگانگی شخصیتی گیر کنم و نتوانم حرفم را به او بزنم. مثلا یک روز دارد به دوست هایش از خواستگار خواهرش حرف می زند. من بشنوم و فکر کنم براش خودش خواستگار آمده و جواب مثبت داده. مثلا شکست عشقی بخورم. برگردم ولایت خودمان. اشک بریزم و غصه بخورم و مشت بزنم به قلبم تا بلکن آرام بگیرد.
مثلا خانواده بخواهند حال و هوایم را عوض کنند. ببرندم به دشت و کوه. آنجا فوتبال بازی کنیم. من انواع حرکت هایی که الان اسمشان را هم بلد نیستم آنجا پیاده کنم. آخر من ورزشکارم خیر سرم. مثلا دهان همه کف کرده باشد. یک نفر از تیم حریف اعصابش خورد شود و هولم بدهد. من هم نتوانم تعادلم را حفظ کنم و محکم زمین بخورم. مثلا سنگ تیزی هم آنجا باشد و سر من دقیقا با آن قسمت تیز سنگ برخورد کند. مثلا ضربه مغزی شوم. ببرندم بیمارستان. آوا خبرش را بشنود. کم کم بفهمد خودش هم نسبت به من بی علاقه نبوده.
نگرانم شود به یک بهانه ای بیایید به عیادتم. مثلا در اتاقم تنها باشد. من همان لحظه چشم باز کنم. فکر کنم دارم خواب می بینم. و به دلیلی نامعلوم به خوابم درمورد احساساتم بگویم. آرام آرام اشک هم بریزم که تاثیرش بیشتر شود. آوا هم اشک بریزد. قبل از اینکه دوباره از هوش بروم زیرلب بگویم دوستت دارم. او سه بار فریاد بزند من هم همین طور. دکتر ها دورم جمع شوند. شوک بدهند. صدای بوق ممتد آن دستگاه بلند شود. آوا طاقت دیدن این منظره را نداشته باشد. بزند بیرون. خیابان های شهر را با حال خراب و چشم های گریان طی کند. شب که شد در دفترش بنویسد. " دوست داشتنش را فریاد زدم. چندین و چند بار فریاد زدم. مهم نیست که بیمارهای تخت های کناری اش صدایم را شنیدند. مهم نیست خانواده اش که بیرون اتاق منتظر بودند اعترافم را شنیدند. مهم نیست که تمام کادر بیمارستان عشقم را شنیدند. اگر هنجره ام می گذاشت بلندتر از این ها فریاد می زدم. آنقدر که صدایم به تمام کائنات برسد. به آن دنیا برسد. به گوش خود خدا برسد. می خواهم بپرسم تاوان کدام گناهم را پس می دهم؟ "
خدا را چه دیدی؟ اصلا شاید وبلاگ نویس هم باشد. وب من را هم دنبال می کرده. اما من را که نمی شناخته. مثلا بعد از خولندن پست های #دریا نوشت در دل می گفته کاش من دریای او بودم. یک روز هم بنویسد"خواهش می کنم، التماس می کنم، به پایتان می افتم، قبل از اینکه کسی را عاشق خودتان بکنید چک کنید ببینید در یکی دوماه پیش رو احتما مردنتان وجود دارد یا نه. خب؟ " و همه ی شماهم برای سلامتی ام دعا کنید. من هم خوب شوم. ماجرای اول شخص و سین بودن را برایش تعریف کنم. مثلا بگوید :« خب که چی؟ چون یک اتفاق عجیب در گذشته ات رخ داده دلیل می شود که زندگی نکنی؟» بعد من غرق شادی شوم و با هم ازدواج کنیم.
دوم شخص بودن کنار بگذارم. آن وب را هم ببندم بدون اینکه لینک وبلاگ جدیدم را بدهم. مثلا همه اتان اعتراض کنید اما من بگویم که از آن مرحله ی زندگی ام گذشته ام و می خواهم گذشته در گذشته باقی بماند. با اسم و فامیل خودم بنویسم. ققنوس روز به روز بیشتر پیشرفت کنم. با سرعت لاک پشت کتاب نوشتن را هم در کنارش ادامه دهم. عمیقا خوشبخت باشم. مثلا روی یک پروژه ای کار کنیم که انرژی بی نهایت تولید کند. مثلا یک دانشمند آلمانی اولین تئوری ها را درموردش داده و خودش در حین آزمایش مرده. آزمایشگاه های بزرگ بزرگ آمریکا و چندتا در اروپا هم منفجر شده اند. هیچکس نتوانسته نتیجه ای بگیرد. ما هم نمی گیریم. سرم حسابی شلوغ است. مثلا آوا مریض شود. یک بیماری ناشناخته و لاعلاج. دعا کنم :« خدایا، تو را به تمام اولیایت قسمت می دهم، همه چیزم را از من بگیر، فقط آوا حالش خوب شود.»
بعد مثلا دعایم برآورده شود. چشم باز کنم و در بیمارستان باشم. بگویند :«سین، سرعت ماشین خیلی زیاد بود، شانس آوردی که از کما برگشتی.» یک تلخند بشیند گوشه ی لبم. زندگی ام را از دست رفته ببینم. از دعایم پشیمان شوم. افسرده شوم. هدفم از زندگی را گم کنم. مثلا دست به خودکشی بزنم. نتوانم با هیچکس حرف بزنم. مثلا دوست هایم به دیدنم بیاییند. همان دوست هایی که یک روز دنبالشان می افتادم، التماسشان می کردم تا یک لحظه به حرفم گوش دهند، کمکم کنند. اما فکر می کردند پسری مزاحم و بیشعور هستم. یا محلم نمی گذاشتند یا دستم می انداختند. مثلا تمام وسایل خانه را بشکنم. بگویم بروند گم شوند. آنها هم بروند. تنها بمانم.
مثلا در خوابم آوا را ببینم. بگوید حالش خوب است. با امیرحسینش زندگی می کند. بگوید آن ۱۳ سال امیرحسین بودن را مثل تماشای یک فیلم شش بعدی که زیادی طولانی بوده قبول کنم. حالا آن فیلم تمام شده. من خودم هستم. مگر دوست نداشتم دوباره خودم شوم؟ همین که بخواهم لب به اعتراض بگشایم و آرزوی مرگ کنم دوباره بگوید :« خب که چی؟ چون یک اتفاق عجیب در گذشته ات رخ داده دلیل می شود که زندگی نکنی؟» و من سعی کنم زندگی ام را از نو بسازم. ورزش کنم و نکات مثبت این ماجرا را بیابم. از آموخته ها و نبوغ امیرحسین استفاده کنم. می توانم همان راه قبلی را بروم اما این کار را نکنم. اولا چون بودن بین همان آدم ها و یادآوری خاطراتش آزارم می دهد، دوما که من آدم رویاهای تکراری نیستم، حوصله ام را سر می برد. مثلا بروم مهندسی ژنتیک بخوانم. کتابی که نوشتنش برای امیرحسین آن همه سال طول کشید و اخرش هم نیمه کاره ماند تمام کنم.
مثلا بعد از چند سال، وقتی در یک جمع خانوادگی نشسته ایم و من مثلا استکان های چای را جمع می کنم، ناگهان یک جمله ی ساده در مورد سختی های زندگی کارمندی باعث می شود راز سر به مهر تولید منبع انرژی بی نهایت را کشف کنم. بعد مثلا سینی چای را زمین می اندازم ، جامه ها را که نمی توانم بدرم ولی سرمست از این اکتشاف بزرگ به خیابان می دوم.بیرون می دوم. اصلا نمی دانم که با این حجم از اطلاعات که از مغزم سرازیر می شود چه کار کنم. می روم بچه های اولیه ی شرکت ققنوس را پیدا می کنم. مثلا دارند یکی یکی از ایران می روند. آخر من دلیل جمع شدن آن گروه و انگیزه دهنده اشان بودم. مثلا چند لحظه قبل از پرواز هواپیما به فرودگاه برسم و دوان دوان اسم فلانی را صدا کنم که البته او مرا نمی شناسد و پتج شش تایی شاخ روی سرش دیده می شود. به هر زحمتی که هست مانع رفتنشان می شوم. همه چیز را برایشان می گویم، همه چیز را هم که نه.
مثلا با تلاش های شبانه روزی پروژه را به پیش ببریم. خطر پایان دنیا و افتادن در دام یک سیاهچاله ی دست ساز انسان هم پیش میاید و تنها راه نجات همین اختراع ما باشد. نمی دانم چقدر وقت داریم. البته من نمی گذارم اسمم جایی آورده شود. مثلا در پشت صحنه فعالیت می کنم. نمی توانم که به همه توضیح بدهم چه اتفاقی افتاده! زندگی خودم را هم در کنارش ادامه می دهم. مثلا یک سری موفقیت ها هم در حوزه ی ژنتیک به دست می آورم. مثلا آزمایشگاه خودم را باز می کنم. مثلا...
دیگر بقیه اش را نمی دانم. شما بگویید، مثلا چه اتفاقی بیفتد؟

فقط میتونم بگم عالی بود