یه مدت بود به فضای نوشته های فلسفی وارد شده بودم
- ۰ نظر
- ۰۳ خرداد ۹۹ ، ۰۹:۴۴
یه مدت بود به فضای نوشته های فلسفی وارد شده بودم
یکی از بهترین کارهایی که توی عمرم کردم دوباره خوندن این کتاب بود. یادمه بار اول کلافه شده بودم. انگار به زور میخوندمش و فقط میخواستم که تموم بشه. از تک تک جمله هاش بدم میومد و از نوع نوشتن نویسنده خسته شده بودم. اولین بار جنایت و مکافات رو خوندم فقط به این دلیل که کتاب مشحوری بود و زشت بود اگه نمیخوندمش. اما این بار کاملا فرق داشت. بدون اغرق عاشقش شدم! تک تک جملات برام زیبا و دوست داشتنی بودن و شدیدا من رو همراه کردن. من موقع خوندن ماجرای زندگی مارملادف ها گریه ام گرفت و موقع قتل پیرزن به اندازه ی خود راسکولنیکوف هیجان زده بودم. کاملا با نظر نویسنده موافقم. شخصیت های رنج کشیده مقدس ان. واقعا مقدس ان. شخصیت خانم مارملادف که نمونه ی کامل ظلم روزگار بود شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد. حتی وقتی بچه هاش رو کتک میزد و یا با خانم لیپه و خزل دعوا میکرد به نظرم دوست داشتنی تر میشد. اول ماجرا از آقای مارملادف متنفر شدم اما وقتی که کتک میخورد و از این کار لذت میبرد... به جریت میتونم بگم این کتاب بهترین نمونه ی شخصیت پردازی خاکستری بود. اینکه هیچکس بد نیست، فقط پاسخ مردم به بدبختی فرق میکنه. احترامی که به سونیا دارم رو به دونیا قاعل نیستم و اونقدر که آقای سویدرگلف برام جالبه رازومیخین نیست. شک ندارم اگه یه کتاب دیگه بود از شخصیت پردازی رازومیخین تعریف میکردم که یه دوست همراه و یه رفیق فداکاره، اما این کتاب اونقدر نمونه های محشر داشت که این توش گمه! حتی خانم سویدرگلف برام عجیب و جذاب بود. تمام کاراکتر ها حتی اگه نقششون در حد چند ثانیه بود خیلی خوب نوشته شده بودن و تمام لایه های شخصیتی اشون از جنبه ی روانشناسی بررسی شده بود. اینکه سویدرگلف یه رذل به تمام معناست که مشخصه اما... اصلا تا نخونیدش نمیفهمید منظورم چیه. و در مورد محتوای کتاب، کابوس های راسکولونیکوف توی زندان خیلی خوب خلاصه ی ماجرا رو تعریف کردن، یه باکتری که بین تمام مردم پخش شده و باعث شده همه تندخو و یه جورهایی قاضی خودشون بشن. اینکه آدم ها هرکدوم اصول اخلاقی خودشون رو دارن و از برطبق اون دیگران رو متهم میکنن و حتی حکم هم اجرا میکنن. احساس میکنم دنیا پره از این آدم ها. راسکولونیکوف فقط شهامت بیشتری داشت. همین! برای همین کاری رو که فکر میکرد درسته رو انجام داد و اسمش شد جنایت! اما درمورد مکافات... آدم ها این اصول اخلاقی رو بر اساس عقل و منطق خودشون وضع میکنن اما خدا یه چیزی توی دلمون گذاشته که اگه خطا رفتیم بهمون هشدار بده. مکافات راسکولونیکوف زندان نبود، عذاب وجدان بود. حتی عذاب وجدان خالی هم نبود، درگیری منطق و مذهب توی درونش بود. وقتی تصویر درستی از مذهب وجود نداشته باشه فکر کنم همین اتفاق هم بیفته. که آدم ها دنبال عقلشون میرن در حالی که تک تک سلول هاشون میگن که این کار اشتباهه. تا اواخر داستان از همه چیز راضی بودم، آماده بودم بعد تموم شدن یه مطلب شبیه خرمگس بنویسم و بگم اگه اسلام رو میشناخت این طور نمیشد. اما پایانش شگفت زده ام کرد. راسکولونیکوف فهمید که اشتباه کرده. اون کابوس ها بهترین راه نشون دادن کشمکش ذهنی اش بودن. اینکه بعضی آدم ها به اون باکتری دچار نشدن و هنوز سالمن. اینکه با کمک اونها میشه نجات پیدا کرد. آدم هایی مثل پیامبر. اما تعریف جنایت و مکافات از پیامبر فرق داشت. تعریفی که خیلی دوستش داشتم. تعریفش عشق بود، آدم های عاشق. کسایی مثل سونیا. اینکه کسی مثل سونیا توی دنیای واقعی وجود داره یا نه رو نمیدونم. اول فکر میکردم سونیا هم کسی مثل راسکولونیکوفه که از خط قرمز عبور کرده فقط برای اینکه زنده بمونه . اما سونیا هنوز به اعتقادات و دین پایبند بود. نمیدونم ممکنه کسی غرق گناه بشه اما هنوز مومن بمونه یا نه. شاید سونیا فقط یک استنا بود. روند داستانی هم جالب بود. قسمت اول شروع کرد به توصیف بدی های پترزبوزگ. شهر شلوغ و کثیف و حال بهم زن. شهری پپر از لجن. این شاید بهترین راه برای توصیف حال رودی بود. اینکه هرکجا نگاه میکرد جز بدی نمیدید و با تمام وجودش میخواست وضع رو تغییر بده، به هر روشی که شده. نظریه اش جالب بود. یه جورهایی هم راست بود. آدمی که میخواد موفق بشه باید خون بریزه. درسته، سردار ها و قهرمان های قصه ها همین کار رو کردن که قهرمان بشن. اما شخصیت ذاتی رودی از ناپلوین بزرگ تر بود. خودش نمیدونست اما جدانش میدونست که فقط موفق شدن کافی نیست. و واقعا خوشحالم که در آخر قبول کرد که اشتباه کرده. بگذریم، تو قسمت دوم بعد از قتل کم کم محیط فرق کرد. دوستش رازومیخین رو دید، خانواده اش به دیدنش اومدن. خوبی ها درست وقتی که کار از کار گذشته بود به سراغش اومدن و رودی که نمیخواست باور هاش رو تغییر بده همه اشون رو پس زد. رودی راکولونیکوف باور کرده بود دنیای یه جای وحشیه که اگه نتونی موفق بشی راهی جز مرگ نداری. اگه این طوری باشه طبیعیه که هر کاری برای موفقیت میکنی حتی رد شدن از قانون و آدم کشی! ولی بعد از انجام کار فهمید که دور وبرش پر از عشقه. باورش نکرد. فکر میکرد چون خونواده اش روستایی هستن یا رازومیخین آدم عجیب غریب یا حتی احمقیه احساسات توی وجودشون هست. اما وقتی سونیا رو دید همه چیز فرق کرد. فهمید که عشق توی فقر و بدبختی هم وجود داره. قسمت سوم ماجرا هم توی سیبری اتفاق افتاد که پایان ماجرا بود. دوباره میگم که عاشق جنایت و مکافات هستم و اگه نخونیدش عمرتون بر باد رفته. حتی اگه ازش خوشتنون نیومد به زور بخونیدش. مطمین باشید بار دوم عاشقش میشید. شاید هم بار سوم چیز های بیشتری فهمیدم و دوباره یه متن نوشتم!

کتاب قشنگی بود
تموم شب تلاش میکردم گریه کنم تا یکم آروم بشم.

تو بد شرایطی هستم.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)

غار ارواح همون طور که از اسمش پیداست یک داستان ترسناکه. درمورد یک خواهر و برادر که به خونه ی اقوامشون در یک جزیره سفر میکنن و میخوان راز یک غار مرموز رو کشف کنن. البته خیلی هم ترسناک نیست یا حداقل برای من نبوده. توصیف های داستان خیلی خوب نیست. حال و هوای داستان خوب به خواننده منتقل نشده. نویسنده بیشتر از اینکه سعی کنه نشانه های ترسناک رو بیان کنه از کلمات هولناک و ترسناک استفاده کرده. میتونست بجای اینکه مستقیما به خواننده بگه قبرستان ترسناک است حال و هوای قبرستان رو توصیف کنه. البته تاحدودی این کار انجام شده ولی کافی نیست. شخصیت ها واقعی نیستن. واقعی بودن شخصیت به معنای وجود خارجی اونها نیست. یعنی باید قابل باور باشن. این اصلا قابل باور نیست که یه دختر یازده ساله که همیشه خیلی منطقی و علمی فکر میکنه تفریح مورد علاقه اش گشت زدن توی قبرستان ها باشه. اما در هر صورت حالت تعلیق یا به عبارت ساده تر شک و انتظار در این داستان کاملا خوب اجرا شده. اونقدر که مجبوری تا صفحه ی آخر رو بخونی. داستان در اوج و با یک غافل گیری عالی به پایان میرسه. اما میتونست از این غافل گیری استفاده کنه. میتونست این غافل گیری تازه شروع داستان باشه، شاید یه داستان بهتر از غار ارواح. اگه شما هم کتاب دیگه ای از مجموعه ی ترس و لرز رو خونده باشید خیلی راحت میتونید راز غار رو حدس بزنید. انگار داستان های ترسناک حالت دیگه ای ندارن. غار ارواح داستان جذابیه اما به نظر من «خانه ی مرگ» از همین مجموعه با موضوعی مشابه این داستان خیلی بهتر نوشته شده. به شما پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو بخونید.

باز می نویسم...
هر آنچه از این اتاق کوچک
لحظه ای می گذرد
باز می نویسم...
از قتل
از خون
از مرگ
باز هم داستان های تکراری
از درد
انگار ذهنم
جز مرگ نمی داند
جز درد نمی خواهد
جز خون نمی جوید
باز می نویسم...
از مرگ می نویسم
شاید چون
هنوز زنده ام
اگر بمیرم
آن وقت
شاید با خود بگویم
کاش از زندگی می نوشتم
کاش زندگی می جوییدم
ای کاش
زندگی را می دانستم
شاعر : خودم
امروز وقتی از نماز جمعه بر میگشتیم، یه شهید مدافع حرم رو داشتن میبردن دفن کنن
خیلی حال و هوای عجیبی بود
همه داشتن گریه میکردن
امام جماعت میگفت:« دختر های دوقلو داشته، فقط شیش ماهشون بوده» !
پدرش رو دیدم ، پیر بود ، پشت جمعیت گیر کرده بود
داد میزد ، پسرش رو صدا میکرد
صداش خش داشت ...
اما ...
گریه نمیکرد
عوضش خیلی از مردم شر شر گریه میکردن
