غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

درد دل

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۳۰ ب.ظ

این پست صرفا درد دلی است با خدا:

 

 

یه بار به یکی از همکلاسی هام گفتم دقت کردی از وقتی ۱۸سالت شده بی معرفت شدی؟ حالا می بینم که خودم هم از وقتی ۱۸ سالم شده بی معرفت شدم. خیلی بی معرفت. سرم گرم شده با زرق و برق های زودگذر، با خوشی های لحظه ای. دیگه یاد اون آرامش عظیمی که توی قلبم گذاشتی هم نمی افتم. اصلا یادم نمیاد وقتی باهات بودم آرامش داشتم؟ نداشتم؟ اصلا هیچوقت واقعا باهات بودم. بنده ی مخلصت بودم؟ انگار فراموشت کردم. دیگه درست و حسابی دعا نمی کنم. از ته دل صدات نمی کنم. از روزهایی که از ته دل صدات می کردم رو یادمه. ولی یادم نیست جوابم رو می دادی یا نه. گفتم که، بی معرفت شدم. همیشه وقتی مرتکب گناهی می شدم از اینکه یه روز مهر بخوره روی گوش هام و چشم هام و حتی قلبم می ترسیدم. ولی امروز، اینکه یه حس بی تفاوتی عجیبی دارم... انگار برام نیست... پس این نیمچه بغض لعنتی چیه تو گلوم؟ چرا ته دلم خالی میشه وقتی به خودم میگم برای همیشه از دستت دادم؟ واقعا از دستت دادم؟ اگه جواب سوالم مثبت باشه کاملا حق می دم. تحمل کردن رفیقی به این معرفتی هم دیگه حدی داره! تا کی می خواد قول بده و بزنه زیرش؟ تا کی می خواد فقط و فقط به خودش فکر کنه. حتی عاقبت خودش هم نه... به اینکه این لحظه چطور میگذره. امام جمعه ی شهر داره یا رب یا رب میخونه... صداش سوز داره. صدای اون رو میشنوی مگه نه؟ اگه برسه به اونجاش که به حال کسایی که خودشون رو لایق دعا کردن نمی دونن دعا کنه، دعاش رو مستجاب می کنی؟ اصلا... همین که زیرچشمی نگاهم کنی کافیه. چی دارم میگم؟! تو که همیشه حواست بهم هست. این منم که بی معرفت شدم. از وقتی ۱۸ساله شدم بدتر شده. فکر می کردم امسال قراره بزرگ شم. پس چرا دارم پشت سر هم گند می زنم. حتی تلاش نمی کنم واسه خوب شدن! صدای امام جمعه ی شهرمون سوزناک ترین التماسیه که هر سال میشنوم. از اون صداهاست که می دونم نمایشی و الکی نیست، می دونم از ته دله. داره از توبه حرف میزنه. از برگشتن. ولی من نمی فهمم چرا اینقدر نسبت به مسیری که دارم میرم بی تفاوتم.  میخوام همراهش بگم استغفر الله ربی ... ولی چرا لب هام تکون نمیخوره؟ از نوحه خوان پارسال میگه. مداح جوونی که پارسال فوت کرد و چقدر هم شهری های من براش گریه کردن... تازه یادم میفته خود من هم براش گریه کردم. پس چرا الان چشم هام خشک خشکه؟ ناراحت نیستم؟ یعنی اینقدر بی معرفت شدم که دیگه ازت نمی خوام بی معرفتی های پارسالم رو ببخشی؟ حتی یه فرصت دوباره ازت نمیخوام؟! مهر خوردن روی دل اینطوریه؟ خداجونم... (مطمئنم هرچقدر هم دختر بدی باشم بازهم می تونم اینطوری صدات کنم) من بد... من بی معرفت... ولی حقم بود؟ حقم بود که پا شی از دلم بری؟ نکنه واسه همیشه رفته باشی؟ توی دلم یه حفره هست. یه حفره ی بزرگ قد تو! که پر شده با آت و آشغال و خنده های چندثانیه ای. آشغالیچ هایی که دارم با دست هام بر می دارم، پرت می کنم دور و داد میزنم:«بیا! ببین برات جا باز کردم!» ولی واقعیت اینه که تو خیلی بزرگتر از این حرف هایی. منم هرچقدر زحمت بکشم نمی تونم زباله هایی که۱۸ ساله توی دلم جا دادم رو بندازم دور. میگن از تو حرکت... از خدا برکت. ولی این یکی فرق می کنه. باید تا آخر اشتباهات خودم رو درست کنم و بعد تو لطف کنی و اندازه ی قلب من کوچیک بشی و برگردی توی وجودم. ولی من... من بی معرفت نیستم خداجونم! فقط دیگه ناامید شدم از خودم. نه اینکه نخوام! هه! اگه واقعا می خواستم همچین حرفی نمی زدم! وقتی این من خبیث حرف میزنه بغضم میگیره... ولی همه اش مظلوم نماییه. می خوام وانمود کنم همه اش کار شیطان درونم بوده و من تقصیری نداشتم. تقصیری نداشتم توی این همه کوتاهی؟ بک یا الله... بک یا الله... بک یا الله.... لیاقت دارم صدات کنم؟ اسم ائمه ات چطور؟ حق دارم به زبون بیارم؟ اصلا ازت چی بخوام؟ اینکه بی معرفت نباشم؟ مگه دست توئه؟ مگه کاری هست که برام نکرده باشی؟ نشونه ای هست که برام نفرستاده باشی و نادیده نگرفته باشمش... دارم با خودم حرف می زنم تا شاید یه ذره ی مهر و موم نشده توی وجودم پیدا کنم که بخوادت. که به خواسته ی اون ذره هم که شده برگردی. میشه برگردی؟ لطفا ! کاری کن که از ته دلم عاشقت باشم! من معرفت بلد نیستم! نمی تونم! باید بتونم، قدرتش رو توی وجودم گزاشتی، همه ی اسبابش رو آماده کردی. ولی من نمی تونم! هزار بار درسم رو یادم داذی ولی من یاد نگرفتم. بیا یه بار دیگه بهم بگو. هردومون می دونیم که بعد یه مدت دیگه گوش نمیکنم. ولی تو ادامه بده. باشه؟ تو رو خدا خداجونم! با کتک... با زور... با هر راهی! فقط تا آدم نشدم، معرفت رو یاد نگرفتم ولم نکن. ازم قطع امید نکن. مهر و موم نکن راه برگشتنت رو. خواسته ی بیش از حدیه می دونم... ولی ازت می خوام... التماس می کنم... بعد از مدت ها از ته دلم دعا می کنم... چشم هام خیس شده. ولی کافی نیست. می خوام خون گریه کنم. باید خون گریه کنم. برای اون عشق و محبتی که به پام ریختی و نگاهش هم نکردم. عشقی که ممکنه دیگه برای من نشه. فقط بخاطر یه حقیقت مسخره که من بی معرفتم! و از وقتی ۱۸ ساله شدم بی معرفت تر هم شدم. امام جمعه داره به صدا کردن قائم نزدبک ...  تموم شد. واسطه ها رو ردیف کرد و دعاش رو خوند. من؟ واسطه ای ندارم. از همه خجالت می کشم غیر از خودت. مسخره است نه؟ بخاطر غروره یا اینکه تو رو از همه به خودم نزدیکتر میدونم؟ الله... الله... چه قشنگ صدا میزنه خدا رو... چه از ته دل... من چی؟ اصلا دلی برام مونده؟ به این آشغال دونی میگم دل؟ من... نمی خوام بی معرفت باشم

  • میخک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.