- ۱۵ نظر
- ۱۳ آذر ۰۰ ، ۱۹:۱۶
چیه این محبت لعنتی که حتی وقتی مطمئنی دروغکی و تصنعیه بازهم میتونه حالت رو چند درجه بهتر کنه؟
تاحالا آرزوی مرگ کسی رو کردین؟
میتونید بگید کی؟
چطور از اون حال خلاص شدید؟
استاد مبانی: خب دانشجویان عزیز مقالههاتون رو کم کم جمع و جور کنید و ۱۶ آذر بارگزاری کنید تو سامانه تا من کیفیت کارتون رو ببینم.
استاد ادبیات: تکلیف قبلیاتون رو دریافت کردم، حالا می تونید برید سراغ تکلیف دوم. تا هفتهی بعدی تمام کتابهای محمدرضا سرشار رو بررسی کنید و طبق اون معیارهایی که این دو سه جلسه بهتون گفتم تحلیلشون کنید و نتیجه رو تایپ شده تو سامانه بارگزاری کنید.
استاد روان: برای جلسه بعدی میخوام درمورد کاربرد نظرات یادگیری پاولف، ثراندایک و اسکینر رو پیدا کنید و برای هرکدوم دو سه صفحه بنویسید. نمیخوام مطلب تکراری یا چیزی باشه که توی نت پیدا میشه. خانوم میخک شما تحقیقهاتون رو به صورت کنفرانس ارائه خواهید داد. همینطور کاربرد نظریه ویگوتسکی و برونر در اموزش رو هم اماده کنید.
دوباره استاد مبانی: خب خانوم میخک کنفرانس جلسهی بعد با شماست دیگه، درسته؟
استاد کاربست: اون مقالهی صد صفحهای که تو گروه فرستادم رو همه میخونید برای جلسه بعد اماده میشید که خلاصهاش رو بگید. درمورد تاثیر فضای مجازی در رشد و بالندگی معلمان هم تحقیق میکنید. ممکنه ازتون بخوام تحقیفتون رو ارائه بدید.
آموزش: مدارکت ناقصن (در حالی که خودم میدونم نیستن :/ ) باید از تمام صفحات شناسنامه و فلان و بهمان فرم دوباره کپی بگیری برامون بیاری. رسید کارت ملی هم قبول نمیکنیم باید اصلش باشه. این ده بیستتا لینک رو هم وارد میشید دونه دونه همهی فرمهاش رو پر می کنید از تایدیهای که آخر هر فرم میدتن پرینت میگیرید و تا آخر این هفته میارید میدید من وگرنه حق شرکت در امتحانات رو نخواهید داشت.
نهاد رهبری دانشگاه: برای جشن روز دانشجو....
کانون شعر و ادب: برای برنامهی شب یلدا...
هیأت: برای آماده شدن واسه ایام فاطمیه...
امور فرهنگی: نشریهای که باید این ماه به سرانجام برسه و عظیمترین قسمت مسئولیتش با منه....
مقالاتی که باید بخونیم و ترجمه کنیم....
تکالیف عادی و روتین.. کارگاهها و دورهها... دغدغههای روزانه....
من: google chrome. open a new tab
search : سگهای ولگرد بانگو قسمت اول
621 میلیون واقعا عدد خیلی بزرگی نیست. هست؟ 621 میلیون ثانیه زندگی کردهام تاحالا. وقتهایی که از گرسنگی دارم میمیرم و هنوز کلی مانده تا غذا آماده شود با خودم میگویم لابد چند ملیون ثانیهی دیگر باید انتظار بکشم. ثانیه را از جهت عذابآور بودن تک تک لحظات انتظار میگویم نه اینکه هیچ اغراقی در کار باشد. درواقع همیشه فکر میکردم چند میلیون ثانیه آنقدرها هم زیاد نیست. چشم بهمزدنی میگذرد. نمیگذرد؟ راستی این همه سال زندگی، بیشتر از چشم بهم زدنی طول کشیده گذشتنش؟ معلوم است که نه! همهاش هیچ و پوچ بود. نبود؟ راستی که زندگی عجیبترین و بیخودترین و دردسرسازترین و مرموزترین و زشتترین و در عین حال زیباترین و شگفتانگیزترین هدیهایست که خدا میتوانست به آدم بدهد. نه؟
۱- دلیل بد شدن حالم برطرف بشه
۲- عامل به وجود آورندهی دلیل حال بدم برطرف بشه
۳- خودم رو بزنم به اون راه و تو داستانها و تخیلات جذابم غرق بشو
۴- برم برای خودم یه لیوان شیرکاکائوی داغ برای خودم درست کنم
۵- بزنم رادیو آوا و صداش رو تا ته زیاد کنم و به هیچچیز هیچچیز فکر نکنم
۶- بیخودی تو نت بچرخم و وقتم رو تلف کنم
۷-....
بنده اعتراف میکنم درمورد معرفی فیلم و سریال همیشه یا تفراط کردم یا تفریط. یا یه عالم چرت و پرت گفتم یا کلا سکوت کردم. الان هم چون زمان زیادی گذشته و حس نوشتن درموردشون پریده میخواستم بیخیال شدم. فقط وقتی یادم افتاد خودم چقدر دنبال اینجور معرفیهام (که بدون اسپویل هم باشن) دیگه کمر همت بستم.
هر سه سریالی که اینجا آوردم ساخت کشور کره هستن. و خب سعی کردم متنم کمترین میزان اسپویل ممکن رو داشته باشه. راستش رو بگم نه معرفی سریالها رو نوشتم نه نقدشون رو. صرفا چندخط نظری که درموردشون داشتم و یه بررسی اجمالی:
۱- بازی مرکب:
با مشهورترینشون شروع میکنیم. اگه تاحالا دربرابر تعریفها و تمجیدهایی ازش شده مقاومت کردین و ندیدینش، لاقل اسمش رو شنیدین. خب نظرشخصی خودم رو بگم. اثر باارزشیه اما بیش از ارزش و لیاقتی که داره بهش توجه شده. دوتا اپیزود شاهکار داره اما بقیهاش معمولیه. معمولی رو به خوب. ارزش تماشا رو داره اما نباید انتطاراتتون زیادی بالا باشه ازش. گویا از نظر کارگردانی و فرم و حرکت دوربین به هنرمندانهترین شکل ممکن کار شده منتها من از چیزها سر درنمیارم. متخصصهاش بیان اظهار نظر کنن. من داستانش رو میگم که بجز موضوع اصلی چیز غافلگیرکنندهی چندانی برام نداشت.
همون موضوع اصلی رو هم میگن که از روی چندتا فیلم و سریال دیگه کپیبرداری شده ولی خب من ندیدمشون و به همین دلیل برام تازگی داشت. شخصیتپردازی خاص و پیچیدهای در کار نیست، ولی قابل باور و دوستداشتنیه. بازی بازیگرها هم قشنگه. درمورد محتوا و پیام داستان که نقل زبون هاست و همه درموردشون بهبه و چهچه میکنن شخصا بدم اومد. مخصوصا قسمتهای اخرش که زیادی مستقیم و کلیشهای بود. و متنفر بودم از اون آدم بدهایی که خب عوامل سریال میگن به عمد کلیشهای و نمادسازی شده ساختنشون اما باعث شد دید من به کل سریال منفی بشه. خرده داستانها هم خوب درنیومده بودن :/ کلا بجز قسمت اول و قسمت شیشم و تاحدودی چهارم چندان نظرم مثبت نیست بهش. اون سه قسمت اما به حدی ارزشمند و زیبا بودن که بشینم کل سریال رو ببینم.
۲- قاضی شیطان:
رک بگم عاشقش شدم :) اصلا بعد دیدن این سریال بود که نسبت به بازی مرکب گارد گرفتم. سریال به این قشنگی تو کره ساخته میشه و اونوقت اسم بازی مرکب میفته سر زبونها؟ بیانصافیه! این سریال که خیلی خوب سلطهی نظام سرمایهداری و فساد و تباهی و کثیفی سیاست و کنترل رسانهها و حزب باد بودن مردم و.... رو نشون میده. خیلی عالی اصلا. ثابت میکنه مردم خودشون دوست دارن که خر بشن. اینطوری براشون راحتتره. برامون راحتتره درواقع. بازی و نمایش رو به کار درست منطقی ترجیح میدیم.
شخصیتهای قاضی شیطان یکی از یکی قشنگتر بودن. هرکدوم تاحدی پیچیده و به اندازهی خودشون خاکستری. یکی از جذابترین ویزگیهای سریال اصلا همینه. اینکه تا لحظهی آخر نمیتونی تصمیم بگیری از کدوم کاراکتر بدت بیاد/خوشت بیاد. یه ظالم پست فطرت عوضی میبینی و یه مظلوم بیچاره که نگران خانوادشه و قلبش شکسته و معصومانه اشک میریزه و... ولی وقتی بازی قدرت مهرهها رو دوباره از نو میچینه اون مظلوم میشه ظالم بیشرف و بیرحم و ظالم سابق میشه یه مظلوم بدبخت که تازه به جنبههای انسانی زندگیاش پرداخته میشه. بیننده به حال شخصیتی دل میسوزونه و براش آرزوی موفقیت میکنه که تا نیم ساعت قبل دعا میکرد سر به تنش نباشه. و این محشره! محشر!! از قهرمان داستان هم نگم براتون. چه شخصیتپردازیاش و چه بازیگرش. هردو خاص و به یادماندنی. پایانش هم قابل قبول بود. یه روند صعودی داشت سریال و من هر قسمت نگران بودم نکنه حالا که تمام جذابیتهای داستان رو شده نکنه از این به بعد کیفیتش افت کنه. نگرانیام جدی بود و خداروشکر که بیمورد از آب در اومد. تعلیق و کشش و راز و رمزها تا لحظهی آخر باقی میمونن و بیننده رو همراه می کنن.
البته اینم بگمها شاید من دارم غلو میکنم. شاید همهی اینها به این دلیله که انتظارم از این سریال خیلی پایین بود و به همین دلیل تونست غافلگیرم کنه. و خب شما که بخاطر خوندن این پست سطح توقعتون به سقف چسبیده ممکنه با دیدنش ناامید بشید. سطح توقع خیلی چیز مهمیه بچهها، خیلی. همیشه سعی کنید در پایینترین حد ممکن نگهش دارین.
۳- بیخانمان:
شاهد از غیب رسید. یه نمونه کامل از سریالی که بیش از حد بهش امید داشتم و خورد توی ذوقم. تقصیر دوستم شد که زیادی تعریفش رو کرده بود. منم هرکاری کردم نتونستم نگاه انتقادیام رو در طول تماشای سریال کنار بذارم. از نظر اکشن هیچ کمبودی نداره. هیجان و اتفاقات جذاب یکی بعد از اون یکی رخ میدن. به عنوان یه سریال ماجرامحور نگاهش کنید راضیاتون میکنه. اما شخصیتها؟ بیش از حد سطحیان! آدم بدها کارهای بدی می کنن چون آدمهای بدی هستن. آدم خوبها هم کارهای خوبی میکنن چون آدمهای خوبی هستن. در همین حد یعنی :/ تازه از قیافهاشون هم معلومه کی خوبه کی بد. شاید پیچش اخرهای سریال برای بینندهها جذاب باشه و غافلگیرشون کنه [مثل دوستم که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود] اما برای من صد در صد قابل پیشبینی بود :/
شخصیتهای اصلی خیلی عمیق و خاص نیستن اما کاریزمای خاص خودشون رو دارن. دختر شخصیت اصلی به شدتتتت خوشگله :`) امکان نداره کسی باشه که کلهشقی و یکدندگی چا دال گون رو تحسین نکنه!! یه ویژگی به شدت مثبت سریال اینکه کسی نمیاد بگه «خودت که فلانی رو می شناسی، تا به هذفش نرسه ولکن نیست/ خودت که میدونی چقدر لجبازه و...» از این قسم دیالوگهایی که حال من رو بهم میزنن. خداروشکر خبری ازشون نیست و در عوض این سریال تجسم واقعی این دیالوگها رو به تصویر می کشه. بیشتر از این چیزی نگم بهتره.
در کل سریالش موضوع جاسوسی اکشن داشت اما تم جاسوسی و اطلاعاتی اونقدر که به دل من بشینه تو گوشت و خون سریال نفوذ نکرده بود. بازهم شاید نظر شخصی من باشه.
و یه نصیحت خواهرانه؛ بیخانمان رو نبینید. نه به این دلیل که سریال بدیه. اصلا. به این خاطر که فصل اول به شکل عذابآوری پایان پیدا میکنه و فصل دوم هم ساخته نشده هنوز. درسته خودم میتونم حدس بزنم در ادامه چه اتفاقاتی میفته اما این چیزی از بیوجدانی و ناجوانمردی سازندگان سریال کم نمیکنه. من اصلا کل این شونزده قسمت رو دیدم که به این لحظهی خاص برسم و ببینم ادامهاش چی میشه! چطور دلتون اومد با احساسات من بازی کنید لعنتیها؟!
یکی بود یکی نبود. یه جوجه اردک زشت بود که با اون جوجه اردک زشت معروف قصهها توی یه مزرعه زندگی میکردن. شاید هم باهم برادر بودن اصلا. باهمدیگه از تخم در اومدن. باهمدیگر قد کشیدن و بال درآوردن. باهمدیگه بخاطر صورت زشتشون مسخره شدن. باهمدیگه از جمع باقی جوجه اردکها طرد شدن. باهمدیگه بابت سرنوشت تیره و تارشون غصه خوردن.
ولی میدونید چیه؟ این جوجه اردک درواقع جوجهی قو نبود. هیچوقت بالهای بلند سفید و زیبا در نیاورد و برفراز مزرعه پرواز نکرد و باقی جوجه اردکها انگشت به دهن نگاهش نکردن. هیچوقت زیبا نشد. چون اون فقط یه جوجه اردک زشت بود، که بعد گذر ایام شد یه اردک بالغ و کامل زشت. با یه منقار کج و کوله و بالهای خاکستری بدرنگ و صدای نخراشیده و... خلاصه هر معیاری که برای شناخته شدن به زشتی بین اردکها مرسومه رو داشت.
اون اردک باید چند برابر باقی اردکها و مرغها و خروسها و سایر جک و جونورهای توی مزرعه تلاش میکرد تا شاید... خودتون میدونید که؟ شاید کمتر بابت زشت بودنش سرزنش شه و برای یه بار هم شده بجای سرکوفت شنیدن، یه نفر تشویقش کنه. هیچکدوم از تلاشهاش فایدهای نداشت. اردکها عقلشون به چشمشون بود. جز زشتی این بندهی خدا هیچی رو نمیدیدن.
اردک زشت تنها و غریب بود. بعد از اینکه دوست بچگیاش و تنها همدمش قو از آب در اومده بود و با دستهی قوها مهاجرت کرده بود و رفته بود یه سرزمین خیلی خیلی دور، تنهاتر و غریبتر از قبل هم شده بود. هیچ یار و یاوری نداشت. هیچکس اون رو اردک به حساب نمیآورد. حتی صاحب مزرعه هم زحمت نمیکشید بهش آب و دون بده. از دیدن زشتی اردک چندشش میشد. خودش باید می گشت تا واسه خودش چیزی برای خوردن پیدا کنه.
یه مدت از جوونیاش رو تو روستاها و شهرها و جنگلهای مختلف گشته بود، که شاید اونم مثل جوجه ارک زشت معروف توی قصهها بتونه خانوادهی واقعیاش رو پیدا کنه. اما خب شکست خورده بود. همهجای دنیا اردکها یه شکل بودن و همهاشون یه جور معیار واسه زشتی و زیبایی داشتن.
زمان عین برق و باد میگذشت. اردک زشت به خودش اومد و دید داره پیر میشه. همسن و سالهاش همه واسه خودشون جفت پیدا کرده بودن و کلی تخم گذاشته بودن، ولی اون هنوز تنها بود.دیگه از این همه بدبختی خسته شده بود. از زندگی مسخرهای که داشت حالش بهم میخورد. از خودش حالش بهم میخورد.
راستش رو بگیم، اردک زشت خودش هم میدونست چیرهایی هست که دلش بهشون خوش باشه. مثلا همین که این همه سال زندگی کرده بود و هیچوقت مثل باقی اردکها ترس به دلش نیفتاده بود که نکنه صاحب مزرعه واسه شام امشب سرش رو ببره. چون زشت بود و همین باعث شده بود صاحب مزرعه همیشه با خودش فکر کنه لابد گوشتش هم بدمزه است. اما... اما اردک زشت حتی بابت اینکه ممکنه گوشتش بدمزه باشه هم خودش رو سرزنش میکرد. مگه یه اردک چه هدفی میتونست تو زندگیاش داشته باشه؟
راستی... راستی آخر این قصه چی میشه؟ اردک زشت چطور پایانی میتونه داشته باشه؟ هوم؟
اون یارو بازیگره تو تلوزیون:« خوب گوشهات رو باز کن مرد جوان! کی تو این دنیا از استادت در طبابت حاذقتره؟؟!!»
مامانم از آشپزخونه:« مهلقا خانیم.»