تاحالا روی یه پل معلق قدم زدین؟ از اونها که روی هیچ ستونی بند نشده و عین فیلمها تاب می خوره به این سمت و اون سمت؟ زیر پاتون هم یه درهی عمیق عمیقه با یه رودخونهی تقریبا خروشان؟ البته که جنس پل چوبی نیست و طنابهاش هم پوسیده نیستن؛ اما بازهم ترسناکه. وقتی اون پل معلق تماما شیشهای باشه که دیگه بدتر.
راستش رو بخواید منم روی اون پل معلق تماما شیشهای نرفتم تاحالا. ولی قصدش رو دارم که برم. بلیطش ۴۰ تومنه و منطقم حکم میکنه برای اینکه حاضر بشیم بریم روی اون پل قدم بزنیم باید یه چیزی هم دستی بهمون بدن اما خب من قرار نیست به این حکم مسخره گوش بدم.
عوضش تجربهی قدم زدن روی بلندترین پل معلق خاورمیانه رو دارم. همچین ترسناک هم نبود. بجز اون لحظههایی که باد شدید میوزید و پل اندکی میرقصید تو باد. تازه افتتاح شده بود و بخاطر تازه بودنش خیلیها همچین اعتمادی بهش نداشتن. هنوز امتحانش رو پس نداده بود آخه. ولی خب وقتی یه عالمه توریست و مسافر دیگه با من روی اون پل وایستاده بودن و از منظره عکس می گرفتن ترسیدن احمقانه به نظر میرسید. اون دو سه متر وسط پل که از جنس شیشه بود و زیر پامون رودخونهی خروشان بین انبوه سبزهزار ته دره دیده میشد از همه جذابتر بود.
چرا یه دفعه اومدم اینچیزها رو بهتون بگم؟ راستش داشتم به آرزوهام فکر میکردم. به اینکه هیچوقت مسیر رفتن به سمتشون رو تصور نمیکنم. اگه هم تصور کنم همراهه با یه عالمه عذاب و اضطراب و وحشت، اونقدر زیاد که با کمال میل حاضر میشم بیخیال اون آرزو بشم. مسیر ترسناک رو که پیش خودم تصور کردم یه پل معلق چوبی با طنابهای پوسیده بالای یه رودخونهی خروشان که چند قدم اون طرفتر میرسه به یه آبشار بلند و مرگآور تو ذهنم مجسم شد. تازه فکر کن وسط یه جنگل تک و تنها هم باشی و یه حیوون درنده هم پشت سرت باشه و مجبور باشی هرچه سریعتر از روی این پل رد بشی. شاید هم مجبور نباشی البته. اجبار همیشه انجام دادن کارها رو راحتتر میکنه. تو فقط وسط جنگل گم شدی و حس میکنی جادهی اون طرف پل ممکنه تو رو به یه آبادی برسونه. ممکنه هم نرسونه. شاید هم فقط وسوسه شدی یه بار در طول عمرت رد شدن از روی یه پل معلق چوبی با طنابهای پوسیده رو امتحان کنی. وسوسهی جالبیه. یه حس مرموزی افتاده به جونت و یه عالمه شک و تردید با خودش آورده.
فک کنم تو جاده قدیم قزوین بود، که یه پل بلند بلند بلند دیدم بین دوتا کوه. مسیر راهآهن بود انگار. زمانهای خیلی قدیم گویا قطار رد میشده از روش. شاید هنوز هم رد میشه، نمیدونم. من که نمیتونم قطاری رو موقع رد شدن از روی اون پل آهنی زنگ زده تصور کنم بدون اینکه وسط راه سقوط کنه و بیفته ته ته دره. درهای که حتی رودخونهای هم تهش نیست. سنگ و صخره و بیابونه.
حقیقتا نمیفهمم چرا دارم این چرت و پرتها رو میگم. شاید اولش میخواستم به این نکته اشاره کنم که یادته میخک؟ رد شدن از روی اون پل معلق اصلا ترس نداشت. مسیر رسیدن به آرزوهات هم اصلا ترس نداره. فقط قبلشه که آدم هزار بار دل دل میکنه و صدهزار بار مسائل رو تو ذهنش تجزثه تحلیل میکنه. کافیه قدم اول رو برداری. یه نفس عمیق بکشی. چشمهات رو آروم آروم باز کنی و ببینی چیزی برای ترسیدن وجود نداره. تو هنوز سرپایی. یه عالمه آدم دیگه هم هستن که این مسیر رو میرن و میان.
آره میخک. فقط باید گم شی توی یه جنگل بزرگ و ترسناک. اول صبح هم باشه ترجیحا. که تا وسط ظهر چرخ بخوری بین درختها و هزار بار سعی کنی مسیرت رو پیدا کنی و شکست بخوری و حسابی گشنه و تشنهات بشه و مغزت از کار بیفته، بعد برسی به اون پل معلق چوبی با طنابهای پوسیده و....
- ۷ نظر
- ۰۳ آذر ۰۰ ، ۰۲:۴۰