اطلاعیه: زیادی توی اتاق ماندن و حبس کردن شبانهروزی خودم قدغن شده است.
ولی محترم فرمودهاند هرکاری که توی اتاق میکنی را بیا همینجا توی جمع و کنار ما انجام بده. فرض کن اصلا اتاق نداری. من هم لپتابم را برداشتهام و روی پارکت دراز کشیدهام و همزمان که آهنگ وارثان از وبلاگ هلن را پخش میکنم این پست را برایتان مینویسم. اگر توی اتاق مانده بودم ادامهی قسمت دوم ماتریکس را میدیدم. ده روز بیشتر به اکران قسمت چهارمش نمانده و میخواهم با بازبینی قسمتهای قبل ببینم واقعا ماتریکس یک فلسفهی قابل ستایش است یا صرفا یک فیلم پر زرق و برق هنجارشکن که طرفدارانش شورش را درآوردهاند. درواقع میخواستم. فیلم را نمیشود بدون هنزفری و صدای بلند و تمرکز کامل تماشا کرد. آهنگ را میشود.
حالا هم دارم خودم را سرگرم میکنم مثلا. توی اتاق مانده بودم احتمالا کمی هم از سیف یا ادبیات میخواندم. شاید هم اصلا فیلمهای ضبط شدهی مبانی را نگاه میکردم ببینم بچهها چه کنفرانسهایی دادهاند. ولی در حال حاضر در توانم نیست که دو کار را همزمان انجام دهم. هم در حضورم در هال پذیرایی را حفظ کنم و هم درسم را بخوانم؟ سخت است خب.
حقیقتا خودم هم نمیدانم چرا برایم سخت است. اینجا ماندن را میگویم. اینکه دور و برم آدم باشد اذیتم میکند.
چند لحظه پیش از تکرار سه بارهی آهنگ وارثان از وبلاگ هلن خسته شدم. قبلتر از شروع نوشتن این پست یکی یکی آهنگهای پیشنهادی مائو را گوش میکردم. برای تنوع سری زدم به وبلاگ نرگس. در کمال مسرت آهنگ قلک غزل شاکری را یافتم. برایم یادآور حس قشنگی است این ترانه و این صدا. صدای لپتاب را تا آخر زیاد میکنم و پلی را میزنم. حس میکنم مادر هم قرار است خوشش بیاید. ولی خب در مدتی که این سه چهار سطر را مینوشتم هیچگونه واکنشی نشان نداده. بیخیال. یکی یکی پستهای نرگس را میگردم. این یکی قشنگ است کمی: ++ یک قناری یک کلاغ - هنگامه قاضیانی و شورا کریمی
کجا بودم؟ طبیعتا هیچجا. در حال فرار از جامعه و انسانها ( بدون هیچ دلیل شاعرانه و فلسفیگونهای) شکست خوردم و اینجا روی پارکت هال پذیرایی گیر کردهام. میتوانستم روی میز بنشینم یا حداقل روی فرش دراز بکشم. نه؟ نچ، از این آهنگ هم خوشم نیامد.
+ A Wolf at the Door - Radiohead (این آهنگ رو قبلاً هم یهبار گذاشتم. ولی خب، همچنان زیادی موده.) بدک نیست. «شما چطور میتوانید پست بنویسید؟ من روزی یکبار روی «ارسال مطلب جدید» میزنم، دو خط و نیم مینویسم، نمیتوانم ادامهاش دهم و پیشنویسش میکنم. حتی همین پست هم ممکن است به همین سرنوشت دچار شود.» این متن بخش ابتدایی از پست نرگس هم از منظر من زیادی مود میباشد. ادامهی پستش هم تاحدودی. نخواهید لینک بدهم که بروید متن کاملش را خودتان بخوانید. لینک دادن یکی از سختترین کارهای دنیاست. مثل فرار نکردن به اتاقم و محکم نکوبیدن در. از کی تاحالا جامعهگریز شدهام؟ خودم هم نمیدانم. ماهان میگوید به یک چیزی معتادم که دوریاش بیقرارم میکند. آن چیز از نگاه او گوشی همراه است و از نظر من... نمیدانم. تنهایی خالی که نیست. نمیتواند باشد.
Hate Myself - NF هم قشنگ است انگار. نه از آن قسمتی که شبیه به رپ میشود. هیچوقت با سبک رپ نتوانستم ارتباط برقرار کنم. یادم نمیآید کجا بود که در ذم نویسندگانی که نوشته را از شاًن والای رسالت هدایت اجتماعی و انسانسازی دور میکنند و آن را تا حد دستمایهای برای بروز احساسات و عواطف و هیجانات و درگیریهای پوچ درونی خود پایین میآورند. جدا از خجالتی که کشیدم اینطور خودم را قانع کردم که منظورش وبلاگنویسی نبوده. هرچند میتوانست بوده باشد.
5min - The Ways چرا فارسی میخواند :/ منطقی نیست نام یک ترانهی فارسی، فارسی باشد؟ خودباختگی فرهنگی تا کجا قرار است ادامه بیابد خدا میداند. چرا من در ارتباط گرفتن به مشکل خوردهام؟ نمیتوانید تصور کنید تازگیها چقدر در تعاملاتم بد بودهام. انگار یک بچهی ابتدایی باشم که آداب معاشرت نمیداند. بیخودی و باخودی دعوا راه میاندازم. فوری به حد انفجار میرسم. همهچیز را بیچیده میکنم. راستی...
راستی حالم از قبل بهتر شده نه؟ در یکی از همان پستهای پیشنویسی که هیچوقت به آخر خط نرسیدند توضیح داده بودم که زیادی فراموشکارم. شاید هم آن پست را کامل کرده و منتشرش کرده باشم. یادم نمیآید راستش. خیلی قشنگ نوشته بودمش انگار. حس خوبی به آن متن که هیچچیزش در خاطرم نیست دارم. از خودم خواهش کرده بودم دست از قضاوت کردن خودم بردارم. قضاوت کردن به معنی واقعی کلمه. یعنی بدون اینکه هویت خودم، ویژگیها و شخصیت و جنبههای مختلف زندگی خودم را در نظر بگیرم براساس یکی دو رفتار بیرحمانهترین حکم با اعمال شاقه را برای خودم صادر میکنم. میدانی؟ گذشتهام از یادم میرود انگار. در آن پست به خودم التماس کرده بودم از حافظهام گاهی کار بکشم. مثلا الان. اصلا حواسم نبود که چه ماجراهای تلخی را پشت سر گذاشتم. یک راست آمدم خودم را بابت بد بودن اوضاع سرزنش کردم. میدانی؟ من هیچوقت خودم را درک نمیکنم انگار.
راستی نرگس جان، با عرض معذرت از وبلاگت خروجیدم. تا الان هم در به در دنبال یافتن وبلاگ آقای عشق کتاب بودم. آهنگی که از یکی از پستهایشان پلی کردم ارزش گشتن داشت انگار. به دلم مینشیند. این پست را زیادی کش ندهم. وگرنه ممکن است کلا پشیمان شوم.