و ما هیچوقت به جواب نمیرسیم
سوال من: چرا ساکته؟ چرا تکذیبش نمیکنه؟ چرا بهم نمیگه اشتباه کردم و همهی اینها یه سوءتفاهم احمقانه بوده؟ چرا بهم اطمینان نمیده اوضاع حداقل به اون وحشتناکی که من تو ذهنم ساختم نیست؟؟
سوال اون: چرا داره این بدیهیات رو مدام تکرار میکنه؟ حقیقت به این مسلمی، چه نیازی هست با صدای بلند به زبون بیارتشون؟ اونهم دوباره و دوباره؟ با تکرار کردنش میخواد به چی برسه مثلا. نکنه فکر میکنه من اونقدر اسکولم که نمیفهمم همهچیز چقدر وحشتناکه؟
- ۰۰/۰۹/۱۴

همیشه اوضاع از اون چیزی که فکر میکنیم بهتره. فقط چون تو دل ماجراییم و میدون جولان عواطف و هیجانات، چون اونقدر نزدیکیم که درد نفسمون رو بند اورده، نمیتونیم جدا بشیم و از بیرون به شرایط و موقعیت نگاه کنیم. اگه بتونیم جدا بشیم و کمی دورتر بریم، میبینیم که همیشه یه جایی برای امیدوار بودن هست.
ما آدما هممون خودخواهیم. خودخواهی رو با توجه به خود اشتباه میگیریم. فقط میریم تو لاک خودمون و فاز دفاعی میگیریم. بجای درک کردن طلب درک شدن می کنیم.
فکر نمی کنی اگه همین سوالت رو با صدای بلند به زبون بیاری اوضاع کمی بهتر بشه؟
معما میچینیم تا حلش کنن و بفهمن چه مرگمونه. اگه این بازی رو جمعش کنیم و درد اصلی رو بگیم و خواسته حقیقی رو رو کنیم، تکلیفمون مشخص میشه. حالا یا درک میکنه یا کلا این رشته قطع میشه:)
هرچند من این بیرون گودم و حرفام ممکنه به درد نخور باشن. اما بیشتر مشکل خود من اینه که درد اصلیم رو خیلی وقتا حتی از خودم پنهون میکنم!