غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

شنبه, ۲۰ آذر ۱۴۰۰، ۰۶:۵۴ ب.ظ

احساس می‌کنم دنیا وایستاده و من پیاده شدم. بعد خودش پاش رو تا آخر روی گاز فشار داده و با سرعت رد شده و رفته و دیگه هیچوقت قرار نیست بهش برسم. احساس می‌کنم کنار یه اتوبان دارم قدم می‌زنم. هیچ مقصدی هم ندارم. اصلا خبر ندارم آخر این اتوبان به کجا می‌رسه. شاید به بیابون. شاید...

  • میخک

نظرات  (۵)

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • ولی مقصد یه مسیر سخت همیشه قشنگه:)

    پاسخ:
    مقصد قشنگی که مطمئنی بهش نمیرسی چه فایده‌ای داره آخه :/

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • میرسی..فقط دیر یا زود داره

    پاسخ:
    :)
  • فاطمه ‌‌‌‌
  • این چیزی که نوشتی، یه حس رهایی خاصی نداره؟

    پاسخ:
    تا رهایی از چی باشه
    اینکه از کل جهان هستی جدا باشی، همه‌چیز و همه‌کس راهی که براش خلق شدن رو برن و همه‌چیز تو برنامه باشن الا تو... اینکه همه به سمت یه مقصدی حرکت میکنن الا تو. اینکه همه با سرعت وییییژ از کنارت میگذرن و جلو میرن و اوج میگیرن و به موفقیت میرسن و تو اروم اروم قدم‌هایی برمی‌داری که ممکنه دورت کنه از راهی که باید می‌رفتی....

    شاید هم اگر پیاده تا ایستگاه بعد رو بری، اونجا دنیا برات ایستاده باشه تا بهش برسی و سوار بشی؟ :) 

    بعضی وقت‌ها یه کمی پیاده‌روی  بد نباشه شاید...

    پاسخ:
    دنیا و این حجم مهربونی؟ :)) نمی‌دونم. شاید...
    :)
    ممنون

    چالش های دنباله دار :)

    پاسخ:
    :):

    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.