غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

۳۳ مطلب در آذر ۱۴۰۰ ثبت شده است

بالاخره پولدار شدیم🎶🎆🎇🎉💞💃

  • میخک

از اونجایی که مناسبت امشب تو ژانر مذهبی نیست و خیلی حال و هوای استجابت دعا به آدم دست نمیده، نه اینکه درهای رحمت خدا بسته بشه‌ها، نه! صرفا برای تنوع این بار از کائنات و قانون جذب و فرکانس‌های انرژی و کارما و اینجور چیزها می‌خوام که آرزوم رو برآورده کنن. ببینم چی میشه.

خداجون در گوشی بگم هرطوری که بشه من که می‌دونم همش اراده‌ی تو بوده. تشکر هم بخوام بکنم قطعا از خودت می‌کنم. باتشکر.

  • میخک

بانوی زیبای من:

درموردش گفتم دیگه نه؟ اینجا. هنوزهم به نظرم قشنگ‌ترین فیلم کلاسیکیه که دیدم. 

 

وقتی هری سالی را ملاقات کرد:

به هیییییییییییچ وجه اشتباه من رو نکنید و سانسور شده‌اش رو دانلود نکنید. چون فقط روح و روانتون بهم می‌ریزه. مجبور شدم سر اینکه حیف نته یه گیگ دیگه بدم دوباره دانلودش کنم همون رو ببینم و اعصابم داغون شد. چرا؟ چون دیالوگ‌ها هم سانسور میشن. طرف دهنش رو باز می‌کنه یه کات می‌خوره به زمانی که دهنش بسته میشه. یکی دو بار هم نه‌ها! کلا! 

فیلم یه کمدی رومانتیکه و گویا به طرز زیبا و روان‌شناسانه‌ای روابط بین زن و مرد و تفاوت شخصیت‌هاشون و طرز فکر هرکدوم رو نشون نمیده [ما که ندیدیم ولی خب از اون تیکه‌های اندکی که از دست سانسور گریخته بود به نظر می‌اومد همین‌طور باشه]. البته خب مشخصا اون دیالوگ‌های حذف شده همشون به مسائل جنسی و جنسیتی پرداخته بودن [رده سنی فیلم رو از ۲۰+ رسونده بودن به ۵+ سال.] من میگم حتما ارزش دیدن داره و اگه یه اینترنت رایگان گیرم اومد حتما می‌بینمش باز. یه داستان ساده و بی‌شیله پیله بود از زندگی آدم‌های معمولی  و ماجراهایی که برای ما که نه ولی درمورد غربی ها ممکنه برای هرکدومشون پیش بیاد و هیچ‌چیز عجیبی هم توش نیست. همین سادگی و واقعی بودنش جذابه. 

 

عروس شاهزاده:

موندم چرا تو لیست فیلم‌های به یاد ماندنی نوشته بودنش. جایزه هم برده بود فکر کنم. ایش :/ اصلا خوشمان نیامد. کلیشه خالصه از اول تا آخر. البته باید موقع کلیشه خوندن یه اثر به سال ساختش هم دقت کرد. احتمالا اون‌ زمان اصلا کلیشه‌ای به حساب نمیومده و خیلی هم نوآورانه بوده‌. 

دختر شخصیت اصلی خیلی زشت بود. [ راستش خودمم فکر نمی‌کردم تا این حد در بند ظواهر باشم ولی خب واقعا برام امتیاز منفی بود. مخصوصا اینکه همه در طول فیلم داشتن از زیبایی بی‌مانندش تعریف می کردن] و بسیار بی‌اراده و کلم بروکلی‌طور بود. به نظر من که نباید پسره رو می‌بخشید. پررو پررو رفته دنبال الواتی خودش بعد عمری برگشته طلبکار هم هست. 

 

مری پاپینز:

شاهکار نیست. لذت‌بخش و دوست داشتنی و پر از حال خوبه فقط. هرچند قیول دارم جلوه‌های ویژه‌اش برای زمان خودش شاهکاره. من بیشتر به محتواش حس منفی گرفتم. تابلو بود در حال حمایت از نظام سرمایه‌داری و قال گذاشتن سر کارگرهاست. آره شما فقیر بیچاره‌ برید برقصید و آواز بخونید ‌و همیشه الکی خوش باشید چیز بیشتری نیاز ندارید که. بیشتر توصیه به تو تخیلات زندگی کردن و غافل شدن از درد و رنج زندگی بود. گفتن یه جمله عجیب‌غریب بی‌معنی، بین ابرها رقصیدن و توی توهم غرق شدن راه‌حلی بود که مری پاپینز برای حل مشکلات ارائه کرد. البته البته اگه عینک بدبینی رو دربیاریم و مخاطب این فیلم فقط بچه‌هان و قراره بهشون کک بشه که قوه‌ی تخیلشون رو رشد بدن و اینها شاید دیگه حرف‌های من معتبر نباشه. ولی خب حس من اینه که فیلم نمی‌تونه گوشه‌چشمی هم به یه سری اهداف نه چندان قشنگ نداشته باشه.  

 

ایرما خوشگله:

کلا می‌خواستم فیلم دیگه رو دانلود کنم و هرچی سرچ کردم پیداش نکردم و یکی از گزینه‌های گوگل همین فیلم بود و خب دانلودش کردم دیگه. داستان از همون اول سرراست میگه که درمورد فاحشه‌هاست. دست روی موضوع خاصی گذاشته و به نظر من که جذابه. توی نقدها نوشته شده این یه فیلم محافطه کارانه و ضد جریان نوظهور فمنیسم و طرفدار مردسالاریه. من واقعا مردسالاری خاصی توش ندیدم. کاراکتر زن قصه خنگ بود خب مرده هم خنگ بود :/ 😂 فقط تفاوتشون این بود که مرده وجدان داشت و هنوز اخلاقیات درونش باقی مونده بود. و خب خیلی بی‌رحمانه است که این موضوع رو به قضیه مرد و زن بودنشون ربط بدی. 

با یه نگاه طنز دنیایی به نمایش کشیده شده بود که توش زن‌ها کار می‌کنن و درآمدشون رو میدن به مردها که استفاده‌اش رو ببرن. و خب به نظرم نقد بجایی به افراط‌های فمنیسم بود. دقت کردین همه‌ فیلم‌ها یا موضوعش فمنیستی شده یا حول و هوش فمنیسم؟؟ سینما رو دو دیقه ول کنید دیگه! 

نمی‌دونم توصیه بکنم این فیلم رو یا نه. طبیعیه که موضوعش اصلا خانوادگی نیست ://

  • میخک

اولین دلیل برای بازنشر این مطلب این بود که بگم خیلی بی‌انصافیه چون پست بالای صفحه ثابته دیگه پست‌های بعدی دیده نشن😶 حالا درسته شما که این جملات رو می‌خونید یعنی روی خود این پست کلیک کردین و تو پیدا کردنش مشکلی نداشتین. ولی خب بازدیدهای به شدت پایین نشون میده دیده نمیشن دیگه این پست‌ها😶 حالا قطعا از شما که انتظار راه‌حل ندارم فقط خواستم یکم غر زده باشم.

 

دوم اینکه اومدم توضیح بدم فیلم‌های پاییزی چی‌چی هستن: فیلم‌هایی که من در این پاییز دیدمشون😶 خواستم یه جمع‌بندی‌ای کرده باشم فقط‌ نتیجه‌ی اخلاقی و محتوایی که از پتیان فصل نگرفتیم فقط از نظر سینمایی جمع بندی کنیم لاقل. باقی قسمت‌ها رو هم نوشتم و انتشار در اینده زدمشون. دیگه اینکه....

باتشکر

 

 

اسپایدرمن، نو وی هوم:

وقتی شدییییداااا رو اسپویل حساسی و هم‌زمان مرض خوداسپویلی داری و همه‌جا هم حرف و سخن از یه فیلمی که قصد دیدنش رو داری نقل زبون‌هاست؛ خب تنها راه‌حل اینه که کیفیت پرده‌ای رو ببینی‌. نسخه‌ای که من پیدا کردم انصافا تصویرش باکیفیت و خوب بود و فقط مشکل صدا رو داشتم. طبیعیه صدایی که با تلفن همراه ضبط میشه مثل صدای خود فیلم رسا و واضح نیست. زیرنویس هم که نداشت. منم زبانم نه که خلی خوبه :/ تقریبا هیچی از جزئیات نفهمیدم. نهایتا سی درصد :/ بقیه‌اش فقط یه کلیتی از ماجرا و خط داستانی دستم اومد :/ البته الان بخوام به یکی تعریف کنم فیلم رو مو به مو میگم براش اما لذت اینکه دیالوگ‌ها رو بشنوی و نهایت کیفت رو از فیلم بکنی کجا و اینکه فقط ماجرا رو بفهمی کجا. 

تا اینجا کلا بی‌ربط گفتم. اهم اهم. نگاه به های و هوی طرفدارهاش نکنید، این اسپایدر من شاهکار نیست. فقط:

۱- نوستالژیکه. ۲- بهتر از اسپایرمن‌های قبلی ماروله. ۳- پایانش نوید یه آینده‌ی خیلی جذاب و دارک و خفن رو میده. 

از جمله ایرادهاش می‌تونم به ریتم خیلی تندش اشاره کنم. این همه ماجرا می‌تونست بیست دیقه هم بیشتر بهش پرداخته بشه تا قشنگ جا بیفته و صرفا روایت سرسری نباشه. هرچند چندان هم بد نبود. در کل ارزش دیدن داره. 

 

 

 

بل:

خب این انیمه یه اقتباس آزاد از داستان دیو دلبر بود. در وهله‌ی اول از این همه خلاقیت و این همه تنوعی که به منبع اقتباسش وارد کرده بود خوشم اومد‌. منتها... 

خب از همون شروع فیلم ما با کلیشه مواجه میشیم. یه روش کلیشه‌ای برای توضیح فضایی که داستان توش اتفاق میفته. باز قابل درک می‌بود اگه این همه تکرار نمی‌کرد اون دیالوگ‌های توضیحی رو :/ به خدا ما کلی فیلم این مدلی دیدیم و نیازی به این همه توصیح شفاهی مستقیم نیست. قابل درک هیچی. قابل تحمل می بود اگه نمی‌فهمیدم کارگردان این انیمه همون کارگردان جنگ‌های تابستانیه. لعنتی این دنیاسازی رو که از همونجا کپی کردی دوباره آوردی! تا اینجاش اوکیه فقط چرا اسمش رو عوض کردی و وانمود می‌کنی یه اثر جدیده؟؟ حتی جزئیات این دوتا دنیا هم یکیه. نمیشد بگی U یه ورژن آپدیت شده‌ی OZ هستش و اینطوری ضمن احترام و ایستراگ به اثر قبلی خودت از تکرار مکررات جلوگیری کنی؟

از اینها بگذریم. شخصیت سوزو از نظر من به شدت نچسبه. مثلا خواستن یه عالمه عمق و پیچیدگی بهش بدن، ولی فقط تبدیل شده به یه موجود غیرقابل درک. در کل درمورد تمام شخصیت‌ها می‌تونم بگم با اینکه سطحی و تک بعدی نیستن اما بهشون که نگاه می‌کنی مجموعه‌ای از پتانسیل‌های استفاده نشده رو می‌بینی. هیچ‌کدوم به اون عمقی که لیاقتش رو دارن نرسیدن. 

بهم زدن خط زمانی صاف و صرفا رو به جلو، یه موضوع عادی تو خیلی از فیلم و سریال‌هاست. خیلی پیش میاد که یه داستان رو اول از وسطش شروع کنن، بعد برن از اول و بعد برسن به آخر. در این مورد یا خیلی بد کار شده یا چی که بیشتر لطمه زده به کیفیت اثر. ما اول یه دختر غمگین گوشه‌گیر افسرده رو می‌بینیم، بعد برمی‌گرده به گذشته و بچگی‌اش و وقتی دوباره به زمان حال می‌رسیم اون دختر شاد و پرانرژی و سرزنده است. فقط این هم نیست. چرا ماجرای افشای راز سوزو به همکلاسیش در طول همون فلش بک گفته نمیشه؟ چرا تا آخر قصه ما چیزی درمورد ارتباط خانوم‌های خواننده با مادر سوزو نمی‌فهمیم و چه نیازی داشت این مسئله راز بمونه؟؟ چرا بجای توضیح دادن مسائلی که برای مخاطب سواله بدیهیات رو به تفصیل کش میدن؟ 

شیمی بین دیو و دلبر اصلا خوب درنیومده بود. یعنی از نظر من که احمقانه بود. اولش خیلی منطقی شروع شده بودها. خیلی جذاب و خاص و قابل درک. منتها بی‌راهه رفت. چراش رو بعد خوندن نظر منتقدان فهمیدم. وقتی دیدم به‌به و چه‌چه می‌کنن برای فمنیستی بودن این انیمه و تازه متوجه شدم که بله. شاهکار فمنیسم اینه که تمام نورافکن‌ها بیفته روی بل. و دیو رو اصلا نشون ندن و کوچیک‌ترین ویژگی مثبت و دوست‌داشتنی ای از دیو وجود نداشته باشه و تازه دیو حق نداره زورش به یه بانوی متشخص برسه و اون رو تو قلعه‌اش زندانی کنه و بل چون دلش خواسته خودش عاشق یه هیالوی وحشی که مردم رو بی‌دلیل لت و پار می‌کنه میشه و با پای خودش میاد که براش آواز بخونه و بدون هیچ دعوتی باهاش برقصه. بالاخره باید قدرت اراده‌ی زنان رو یه جوری به مخاطب نشون بدن یا نه :/ من رو بگو چقدر خوشحال بودم که این عشق قراره قدم به قدم و واقعی پیش بره و حتی بهتر از داستان دیو و دلبر! چون اولش با کنجکاوی و یه وسوسه کوچیک شروع شد و بعد... با دیالوگ «حتما عاشق شده» سطل آب یخ رو ریختن رو سرم. ایش! 

از همه داغون‌تر شخصیت کی بود. چقدررر من حرص خوردم سر این بشر. مخصوصا که این همه مخاطب رو کنجکاو کرده بودن درمورد هویتش و این همه تئوری داده بودن آخرش ما رو با یه کرم بروکلی آشنا کردن که قد هویج عرضه و لیاقت نداشت یه قدم کوچیک برای زندگی خودش برداره. آخه بادمجون یه اپسیلون مردونگی تو وجود تو نیست؟؟ خجالت نمی‌کشی عین اسفناج وایستادی اونجا تا یه دختره‌ی سوسول از اون سر دنیا پا شه بیاد جلوی بابات وایسته و نذاره کتکت بزنن؟ نمی‌تونستی خودت دست داداشت رو بگیری و فرار کنی؟ یا چه می‌دونم یه جوری به مسئولین مربوطه خبر بدی و خلاصه یه کاری کنی و فقط عین گوجه فرنگی منتظر کمک نشینی و تازه از نرسیدن کمک هم غر بزنی :/ فقط بلد بودی تو فضای مجازی ول بگردی؟؟ ایش....

آهان اینکه چرا دیو تو این داستان یه قلعه داشت و چرا اون خدمتکارهاش اصلا بهش خدمت می‌کردن و چطور خدمتکارش شدن و رزهای اسرار آمیز از کجا اومدن هم هیچ جوابی داده نشد. 

الان همه‌ی اینها رو گفتم که بگم «بل» انیمه‌ی بدیه؟ نه. صرفا از بس پتانسیل خوب بودن داره و از بس هدرش داده حرص ادم رو در میاره. حداقل حداقلش دو ویژگی مثبت داره 

۱- آهنگ‌های خیلی قشنگ و دل نواز

۲- بل خیلی خوشگله :`)

 

  • میخک

من جمله فاحش‌ترین حقایق دنیا اینه که هیچ نسخه‌ای نیست که برای تک تک آدم های کره‌ی زمین تاثیر مثبت داشته باشه. حداقل نه در تمام زمان‌ها و نه در تمام شرایط. هم‌زمان که این جمله رو نوشتم ذهنم شروع کرد به یافتن مثال‌های نقض. فعلا که یکی یکی دارم مثال‌های نقض رو به ترفندهایی رد می‌کنم اما خب قبل از اینکه این ناخوداگاه لعنتی از بس مثال نقض بریزه وسط مغزم که کلا موضوع بحث یادم بره اصلاحش می‌کنم که معمولا و غالبا این‌طوریه که تمام نسخه‌ها برای تمام آدم‌ها جواب نمیده. یه پیشنهاد ممکنه برای یکی خیلی خوب و مفید باشه درحالی که دیگری اگه بهش عمل کنه زندگی‌اش نابود میشه.

دیگه آسون‌ترین مثالش میشه غذا خوردن. به بچه‌ای که از شدت سوتغذیه رو به موته و استخون‌ جناغش زده بیرون یه عالمه غذاهای چرب و چیلی میدی و بهش میگی هرچی می‌تونه بخوره تا جون بگیره. ولی همچین رفتاری رو به پیرمرد چاقی که دیابت داره و از میزان کلسترول و چربی و اوره‌ی بالا رو به موته در پیش نمی‌گیری. 

موضوع اصلی پست چیه؟ اینکه به خودم بقبولونم دست از بهونه آوردن بردارم و دیگه با این عبارت شیک و فلسفی «آدم‌ها موقع مرگشون حسرت حرف‌هایی که نزدن رو می‌خورن، نه حسرت حرف هایی که زدن» خودم رو گول نزنم و حماقت‌هام رو توجیه نکنم. 

توجیه با ه نوشته میشه‌. خیلی جالبه. با یه عبارت ساده‌ی «توجیه رو با ترجیح اشتباه نگیریم.» من دیگه خود به خود یاد گرفتم توجیح غلطه. مزخرف رو هم توی همین بیان یاد گرفتم که با ز نوشته میشه. می‌بینید؟ آدم ممکنه به این سن و سال برسه و تازه ادعای نویسندگی‌اش هم بشه اما حتی املای این کلمات ساده و پرکاربرد رو هم ندونه. و می‌دونید؟ آسمون به زمین نمیاد. این آدم بخاطر این که تا چندی پیش توجیه رو می‌نوشت توجیح و مزخرف رو مضخرف احمق و بی‌مغز و بی‌شعور به حساب نمی‌اومد. چون موقع تایپ غلط می‌نوشت کسی حق نوشتن رو ازش نگرفت و اصلا کسی حق نداشت همچین کاری بکنه! خب که چی؟ نمی‌دونست و اشتباه می کرد. حالا که راه درست رو یاد گرفت دیگه اون اشتباه تکرار نشد و پرابلم سلود! همه با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردن. 

لازمه پاراگراف سوم و پنجم رو بهم ربط بدم؟ خودم که لزومی نمی‌بینم. اصلا در راستای #کمتر حرف زدن و بیشتر عمل کردن همین‌جا پست رو می بندم و شما رو به خدای بزرگ می سپارم. یاعلی

  • میخک

بسم الله النور

 

ضمن تسلیت فرا رسیدن ایام فاطمیه جدول تقسیم‌بندی ختم قرآنمون رو رونمایی میکنم. بد نیست بدونید این ختم قرآن رو مشترکا با گروه همکلاسی‌ها و هم‌دانشگای‌های من پیش می‌بریم و بنده هم‌زمان با اون گروه اینجا رو هماهنگ کردم😅💖.

خب برنامه از این قراره که ما انشالله در پایان این ایام دورهم چهار دور قرآن رو ختم کردیم. و دورهم می‌تونیم ثوابش رو به حضرت فاطمه‌ی زهرا (س) هدیه بدیم. خب دیگه زیاده عرضی نیست. لطفا هر روز یه کامنت حاوی یه تیک، یه نقطه یا هر علامتی بفرستید به منظور اینکه سهم اون‌ روز رو تلاوت کردین. که اگه نفرستادین من متوجه بشم خونده نشده و حالا یا یادآوری کنم یا کمک. باتشکر

 

 

زهرا بیت سیاح: از جزء شوندهم شروع می‌کنید و روزی ۵ صفحه (یک حزب) می‌خونید انشالله. در پایان ایام فاطمیه شما با این تقسیم بندی جزء بیستم رو تموم خواهید کرد.

 

خانوم آرامش: از ابتدای جزء بیستم و یکم شروع می‌کنید و شما هم روزی ۵ صفحه، در آخر جزء بیست و پنجم رو تموم خواهید کرد.

 

سلویگ: از ابتدای جزء بیست و ششم عزیزم تا پایان جزء سی.

 

آقای آبی: از شروع جزء شانزدهم تا پایان جزء بیستم روزی ۵ صفحه.

 

خودم: از شروع جزء بیست و یک تا پایان جزء سی که یعنی روزی ۱۰ صفحه.

 

آیرین: از صفحه یک قرآن کریم هر روز یک صفحه می‌خونی که میشه تا صفحه‌ی بیستم.

 

آقا امیر: از صفحه‌ی بیست و یکم تا صفحه‌ی چهل.

 

سمر: از صفحه‌ی ۴۱ تا ۶۰.

 

فاطمه خانم: از صفحه‌ی ۶۱ تا ۸۰.

 

آرزو: از صفحه‌ی ۸۱ تا ۱۰۰.

 

آیسا: از صفحه‌ی۱۰۱ تا ۱۲۰.

 

فاطیما جانم: صفحه‌ی ۲۰۱ تا ۲۲۰.

 

 فاطمه بلاگی از آن خود: از صفحه‌ی ۲۲۰ تا ۲۶۰ که یعنی روزی دو صفحه.

 

هلن: از صفحه‌ی ۲۶۱ تا پایان جزء پانزدهم. درسته یکی دو صفحه بیشتر میشه عوضش رند از آب درمیاد. باتشکر :)

  • میخک

قدیم‌ترها آدم‌ها خوشحال و راضی بودند. می‌دانید از چه حرف می‌زنم؟ همان قدیم‌هایی که من یا هیچوقت تجربه‌اش نکردم یا چیزی از آن در خاطرم نمانده. عوضش در قصه‌ها و کتاب ها و شعرها و فیلم‌ها و سریال‌های متعددی درموردش خوانده و شنیده و دیده‌ایم همه‌امان. همان قدیم‌هایی که در صفا و صمیمیت و زیبایی و خلوص بهشت برین بوده و معلوم نیست پدران ما کدام میوه از کدام درخت را خورده‌اند که به این زمین جهنمی رانده شده‌اند. 

ادامه‌ای برای این پست سراغ ندارم. هیچ نمی‌دانم «چی شد که این‌طوری شد». فقط هاج و واج به اطرافم نگاه می‌کنم. مثلا.... تمام مثال‌ها را پاک کردم. نمی‌شود. نمی‌خواهم زیر آب‌ زن باشم، پشت سر کسی حرف بزنم، آبرویی را ببرم یا خبرچینی کنم. 

اصلا بگذارید با یک جمله‌ی کلیسه‌ای پست را خاتمه دهم. خواهشا، لطفا، جان مادرتان قبل هر اعتراضی چند لحظه مکث کنید. که آیا واجب است در این موقعیت ناراضی باشیم؟ اعتراض بیرونی و ابراز نارضایتی را نمی‌گویم. منظورم آنی‌ست که درون آدم اتفاق می‌افتد و زندگی را تلخ می‌کند. این همه حرص و جوش خوردن و جلز ولز زدن و غرغر کردن و نق و ناله و خودخوری هیچ لزومی دارد؟ نمی‌خواهم بگویم دنیا گلستان است. کور که نیستم نبینم هزاران مشکل و و دردسر و گرفتاری ریخته دور و بر هر کداممان. ولی خداوکیلی... 

نمی شود، سعی می‌کنم مخاطبی که در پیش‌زمینه‌ی ذهنش نسبت به این پست گارد گرفته را پیش رویم تجسم کنم و برایش توضیح بدهم که برداشتش اشتباه است. من منظور سیاسی و اقتصادی و حمایتی از کسی ندارم. سبک زندگی‌ معمول خودمان را می‌گویم. اما نمی‌شود. بلد نیستم خوب توضیح بدهم. بلد نیستم... :`)

  • میخک

راستش من خیلی نذرها کردم، خیلی قول و قرارها با خدا گذاشتم که بعدا نتونستم عمل کنم بهشون یا اصلا یادم رفته که چی بودن‌. همون حرف‌هایی که وقتی تو یه شرایط تقریبا اورژانسی گیر می‌کنی تو دلت میگی:

خدایا فلان کار رو می‌کنم و بهمان کار رو می‌کنم و اینقدر به صدقه میدم و اونقدر به ایتام کمک میکنم و...

میگم تقریبا اورژانسی چون کاملا اورژانسی‌ها تو ذهن ادم حک میشن خب. اما موقعیت‌هایی که مدنظر منه چیزیه مثل وقتی که سر کلاس درس نشستی و امتحان داری و هیچی نخوندی و دعا دعا میکنی خانوم معلم یادش رفته باشه سوال طرح کنه. 

بی‌راهه رفتم. شرمنده. فقط خواستم بگم یه خواسته‌ای از خدا دارم. یه حاجت شاید کوچیک که برای من مهمه. خب طبیعتا راهی که به ذهنم رسید نذر کردن بود. نذر چی؟ دلم خواست ختم قرآن بردارم. هرچند نمی‌دونم اصلا نذر حساب میشه یا نه :/

اما دیگه به خودم اعتماد نداشتم. به اینکه به عهد خودم پایبند باشم و ختم قرآن رو تا اخرش برم. واسه همین اومدم اینجا. به قول سارا خانوم ادم‌ها وقتی برنامه‌هاشون رو بهم میگن و با هم برای انجام دادنشون همکاری می‌کنن احتمالا نپبچوندن اون کار و تا اخر رسوندنش بیشتر میشه. چون تعهد بیرونی کمک کننده است به هر حال‌.

احتمالا هیچ نیازی به هیچ‌کدوم از این حرف‌ها نبود. بازهم بی‌راهه رفتم. میشد فقط این رو بگم که در طول ایام فاطمیه (که از ۲۷م شروع میشه و تا ۱۷ دی ادامه داره) قصد شروع یه برنامه ختم قرآن رو دارم. اگه شما هم مایل هستین تو این راه همراهی‌ام کنید بسم الله. کمیت و کیفیتش بستگی به میزان مشارکت داره. کامنت‌ها بدون نیاز به تایید  نشون داده میشن. باتشکر

  • میخک

این چالش رو از وبلاگ نرگس برداشتم و خب چون حوصله نداشتم روز به روز پیش برم 20/30م کل چالش رو یه جا پاسخ میدم.

 

روز اول

در این لحظه چه حسی داری؟ 

یه حس گیج و منگ. احساس حماقت. احساس اینکه یه چیزی اشتباهه اما نمی‌تونم بفهمم دقیقا چی. احساس وایستادن وسط اتاقی که یه عالمه خنزر پنزر ریخته شده وسطش و تمام وسایل بهم ریخته است و کلی آت و آشغال پخش و پلا شده و من اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم به جمع کردن. احساس اینکه افسار زندگی‌ام تو دستم نیست.

 

روز دوم

چیزی که تو زندگیم به بیشترش نیاز دارم؟

من منظور این سوال رو اینطور برداشت کردم که چه چیزی رو داری اما حس می‌کنی کافی نیست، بیشترش رو می‌خوای. خب... نیاز دارم مفید باشم. نیاز به نظم دارم. نیاز به تسلط دارم. 

 

روز سوم

چه چیزی می‌تونه الان خوشحالم کنه؟

اینکه مقاله‌ی مبانی تموم شه بره. دیگه خسته‌ام کرده حوصله هم ندارم بیشتر براش وقت بذارم. یه عالمه تکالیف روان رو تو سامانه بارگزاری نکردیم و حقیقتا نمیدونم چرا. من که انجامشون می‌دادم :/ اگه اون رنگ قرمز جلوی تکالیف محو بشه خیلی خوشحال میشم :/ و اینکه دانشگاه‌ها حضوری بشه لطفا.

 

روز چهارم

تو زندگیم چی درست پیش میره؟

منم مثل نرگس میگم زمان!

 

روز پنچم

بابت چه چیزایی تو زندگیم سپاسگزارم؟(10 لیست شکرگزاری)

1) پشت کنکور نیستم دیگه.

2) تکلیفم با آینده‌ام تا حدود زیادی مشخصه.

3) داشتن خانواده‌ام.

4) و خدایی که در همین نزدیکی‌ست

5) دنیا خیلی هم جهنم نیست

6) یه عالمه خوشی‌های کوچیک قشنگ زندگی

7) [این رو از نوشته نرگس کپی میکنم] اینکه میتونم رویا داشته باشم و به سمت هدفم حرکت کنم.

8) چیز زیادی تا اکران فیلم و سریال‌های جذابی که منتظرشونم نمونده.

9) میبینم و میشنوم. و می‌نویسم و می‌خونم

10) رفاه و امنیتی که دارم هرچند کامل نباشه اما قطعا از فقر بهتره.

 

روز ششم

تو این هفته کِی شادی رو تجربه کردم؟!

ام... وقتی یه خواب جذاب دیدم و بعد مدت‌ها یادم موند که چی دیدم. فیلم‌های جذابی که دیدم. نهار دوستانه‌ای که داشتیم. مکالمه‌های خوب با خانواده. برگشتن میزان بازدید پست‌های بیان. دیگه...

 

روز‌هفتم

لیست همه موفقیت ها و پیروزی های کوچکم :

 

تونستم داستان سیمین/ترانه/لادن رو تموم کنم. 

دوستی‌ام با دوستان دبیرستان رو نگه داشتم هنوز.

ارتباط خوبی که با بچه‌های دانشگاه برقرار کردم تاحالا.

فعالیت‌های فرهنگی کوچیک قشنگی که برای دانشگاه کردیم (هرچند تکمیل نشده هیچکدوم)

وبلاگم رو همچنان حذف نکردم و این خودش خیلیه :)) :///

روزهای سخت زندگی خیلی گند زدم، اما سراغ خیلی گندها نرفتم و به نظرم شایسته تقدیرم تاحدودی :/

زنده موندم!

 

روز هشتم

چه چیز آزارم میده؟ چرا؟

بیشتر از همه خودم. بی‌عرضگی خودم. تنبلیم. سکون و رکودی که گرفتارشم. کمال‌گرایی که دیگه حالم از شنیدن این کلمه هم بهم می‌خوره. ارتباطم با خانواده. مجازی بودن دانشگاه. هیجانات منفی و احوالات مزخرفم. 

چرا؟ خب چون چیزهای آزاردهنده‌ای هستن :/

 

 

روز نهم

در حال حاضر اولویت‌های من چی هستند؟!

اولیوت‌هایی که باید باشن اینهان:

1-خدا شناسی.  2-مدیریت زمان و برنامه‌ریزی. 3-مقاله‌ی مبانی. 4-تحقیق و تحلیل ادبیات. 5- تکمیل نشریه. 6- تحقیق کاربست. 7-فعالیت‌های ریاضی. 8-تمام تحقیقات روان. 9-افزایش مطالعه‌ی آزاد. 

ولی اینکه چی‌ها هستن درواقع؟...

 

روز دهم

چه چیزی رو در خودم دوست دارم؟!

چه سخته این سوال... تقریبا هیچی! باتخفیف می‌تونم چند مورد رو بگم اما حس می‌کنم مطرح کردنشون واقعا خجالت‌آور و مسخره است :/

 

روز یازدهم

چه کسی برای من اندازه دنیا ارزش داره؟! چرا؟!

خانواده‌ام. هر سه‌تاشون.

 

روز دوازدهم

اگر میتونستم چه چیزی رو با دنیا به اشتراک می‌گذاشتم؟!

فانتزی‌هام رو :")

 

روز سیزدهم

چه نصیحتی برای خود کوچکترم دارم؟

می‌دونم فکر می‌کنی بدتر از این نمیشه و برای همین دیگه بیخیال جنگیدن شدی. اما احمق نباش. میشه.

 

روز چهاردهم

این هفته چه درسی گرفتم؟

ام... اینکه تا زنده‌ای چیزی به نام وقت استراحت وجود نداره. نمی‌تونی از زندگی لفت بدی. همیشه در جریانه. و ثانیه به ثانیه‌اش دست خودته.

 

روز پانزدهم

اگه وقت تمام دنیا رو داشتم چه کاری انجام میدادم؟!

وقت تمام دنیا رو داشتن یعنی تا آخر دنیا زنده بودم؟ مثلا جاودانگی و اینها؟ خب میرفتم سفر :)) دور کهکشان رو می‌گشتم. خیلی چیزها رو تجربه می‌کردم. دنبال یاد گرفتن خیلی چیزها می‌رفتم. با زندگی خیلی‌ها همراه می‌شدم. سعی می‌کردم جذاب‌ترین داستان زندگی دنیا رو داشته باشم به هر حال.

 

روز شانزدهم

چه چیزی انرژیم رو تخلیه میکنه؟! چطوری میتونم کم یا قطعش کنم؟!

اینکه حس کنم کافی نیستم. فکر کردن به اینکه انرژی گذاشتن و تمام تلاش رو به کار بستن هم قرار نیست نتیجه‌ی بی‌نقصی که می‌خوام رو داشته باشه. اینکه احساس میکنم خیلی ضعیف‌تر از اونم که از پس ایده‌آل‌هام بربیام. 

نمی‌تونم. سعی می‌کنم اما وقتی مثل خوره میفته به جونم نمی‌تونم...

 

روز هفدهم

صبح ایده عال من چطوریه؟!

صبح ایده‌آلم هم‌زمان با طلوع آفتاب شروع میشه. [ایده‌آل‌ترین حالتش اینه که شب تونسته باشم خوب بخوابم :/ ] وقتی نور می‌زنه تو چشمت و هوا اونقدر سرد نیست که دل کندن از پتو سخت باشه و اونقدر گرم نیست که کلافه‌ات کنه. صبحیه که وقتی بیدار میشی می‌بینی اتاق مرتب و تمیزه. از همه نوع مواد غذایی مناسب برای صبحونه تو یخچال هست. دیگه جونم براتون بگه... بعد صرف صبحونه یه نسکافه هم توی ماگم بخورم و بعد باانرژی و لباس‌های تمیز قشنگ مرتب و کیف خوشگلی که آویزون کردم پا شم برم سر کار/ درسم. ترجیحا سویچ ماشینم رو هم بردارم و خودم برونم تا اونجا. 

یه نکته خیلی مهم اینه که حتما در تمام این مراحل تنها باشم. اصلا برخورد داشتن با آدم‌ها (حتی شما دوست عزیز) در این بازه‌ی زمانی رو دوست ندارم :/

 

روز هجدهم

روز ایده عال من چطوریه؟!

روزی که اولا با صبح ایده‌آل شروع بشه. مفید و بابرنامه و البته جذاب پیش بره. کارهای مورد علاقه‌ام رو انجام بدم و بازخورد مثبت بگیرم و نگران هزاران کار انجام نشده نباشم. روزی که همه با هم مهربون باشن و از انرژی منفی خبری نباشه. 

 

روز نوزدهم

چه چیزی منو زنده میکنه؟! آخرین بار که حس کردم زنده‌ام کی بود؟!

تلاش. حرکت. پیشرفت. وقت‌هایی که سرم شلوغ چیزهاییه که ازشون سر درمیارم. چیزهایی که بهشون علاقه دارم و از پسشون برمیام.

ام... فکر نمی‌کنم آذر ماه بوده باشه.

 

روز بیستم

چه چیزی/ چه کسی از همه بیشتر برام الهام بخشه؟! چرا من به سمت اون الهامات کشیده شدم؟!

من الهام‌بخش ندارم :/ چون حتی کامل‌ترین الهام‌ها هم برام کامل و کافی نیستن. احمقانه است نه؟
 

  • میخک

«بهت قول میدم سخت نیست» را هم باید پیشوند عنوان می‌نوشتم اما نخواستم. نتوانستم. دادن همچین قولی حقیقتا سخت بود. لاقل برای من. به نظرم در دنیا کلا چیز آسان نداریم. فقط بستگی دارد که شخص چقدر برای آن سختی خودش را آماده کرده باشد و چقدر تاب و توان داشته باشد. برای همین «لاقل برای تو» از مصرع قبلی‌اش مهم‌تر است و برای نوشته شدن در تیتر این پست اولویت دارد‌. 

تو کیستی؟ همانی که برایت سخت نیست. یعنی طبیعتا نباید باشد. اگر سخت بود هم فدای سرت. خودم کنارت هستم. خودم هوایت را دارم. مگر مرده‌ام که بگذارم خار توی پایت برود؟ به طور رسمی و مکتوب قول ندادم که سخت نباشد، اما تو می‌توانی تعهد غیررسمی مرا داشته باشی. 

دقت کردی جواب سوال «تو کیستی» را چطور پیچاندم؟ باقی ماجرا را هم پیچاندم البته. نشان می‌دهد دیوانگی‌ام حد و مرز دارد. خدا را شکر. مگر نه؟ فانتزی‌های احمقانه را بریز دور، دیوانه‌ای که برای دیوانگی‌اش حد و مرز قائل نباشد آخر عاقبت ندارد. 

برای نوشتن ادامه‌ی پشت دنبال سرنخ می‌گشتم. رفتم آهنگ آقای یگانه را دانلود کردم. راستی بجز آن دو عبارتی که در همین پست بهشان شاره کرده بودم اصلا نشنیده بودمش. درمورد جدایی می‌خوانده که. عه. رفتن سخت نیست؟ خب بازهم بستگی دارد؛ اما این بار نه به شخصی که این فعل را انجام می‌دهد‌. راستش نمی‌دانم برای تو سخت است یا نه. فقط می‌توانم قول بدهم تمام تلاشم را بکنم که سخت باشد. شوخی که نیست! یا شاید هم هست.

باید یک موضوع جدید به اسم «توهم نوشت» در وبلاگ ایجاد کنم و این پست را شوت کنم داخلش. راستی موضوع‌بندی مطالب چقدر سخت است. لاقل برای من‌ کی می‌شود کمر همت ببندم و تمام پست‌هایم را قشنگ و منظم تقسیم‌بندی کنم خدا می‌داند. هی...

  • میخک