غار تنهایی من

...
بایگانی
نویسندگان

20 روز در 2 ساعت

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۰، ۰۶:۱۱ ب.ظ

این چالش رو از وبلاگ نرگس برداشتم و خب چون حوصله نداشتم روز به روز پیش برم 20/30م کل چالش رو یه جا پاسخ میدم.

 

روز اول

در این لحظه چه حسی داری؟ 

یه حس گیج و منگ. احساس حماقت. احساس اینکه یه چیزی اشتباهه اما نمی‌تونم بفهمم دقیقا چی. احساس وایستادن وسط اتاقی که یه عالمه خنزر پنزر ریخته شده وسطش و تمام وسایل بهم ریخته است و کلی آت و آشغال پخش و پلا شده و من اصلا نمیدونم از کجا باید شروع کنم به جمع کردن. احساس اینکه افسار زندگی‌ام تو دستم نیست.

 

روز دوم

چیزی که تو زندگیم به بیشترش نیاز دارم؟

من منظور این سوال رو اینطور برداشت کردم که چه چیزی رو داری اما حس می‌کنی کافی نیست، بیشترش رو می‌خوای. خب... نیاز دارم مفید باشم. نیاز به نظم دارم. نیاز به تسلط دارم. 

 

روز سوم

چه چیزی می‌تونه الان خوشحالم کنه؟

اینکه مقاله‌ی مبانی تموم شه بره. دیگه خسته‌ام کرده حوصله هم ندارم بیشتر براش وقت بذارم. یه عالمه تکالیف روان رو تو سامانه بارگزاری نکردیم و حقیقتا نمیدونم چرا. من که انجامشون می‌دادم :/ اگه اون رنگ قرمز جلوی تکالیف محو بشه خیلی خوشحال میشم :/ و اینکه دانشگاه‌ها حضوری بشه لطفا.

 

روز چهارم

تو زندگیم چی درست پیش میره؟

منم مثل نرگس میگم زمان!

 

روز پنچم

بابت چه چیزایی تو زندگیم سپاسگزارم؟(10 لیست شکرگزاری)

1) پشت کنکور نیستم دیگه.

2) تکلیفم با آینده‌ام تا حدود زیادی مشخصه.

3) داشتن خانواده‌ام.

4) و خدایی که در همین نزدیکی‌ست

5) دنیا خیلی هم جهنم نیست

6) یه عالمه خوشی‌های کوچیک قشنگ زندگی

7) [این رو از نوشته نرگس کپی میکنم] اینکه میتونم رویا داشته باشم و به سمت هدفم حرکت کنم.

8) چیز زیادی تا اکران فیلم و سریال‌های جذابی که منتظرشونم نمونده.

9) میبینم و میشنوم. و می‌نویسم و می‌خونم

10) رفاه و امنیتی که دارم هرچند کامل نباشه اما قطعا از فقر بهتره.

 

روز ششم

تو این هفته کِی شادی رو تجربه کردم؟!

ام... وقتی یه خواب جذاب دیدم و بعد مدت‌ها یادم موند که چی دیدم. فیلم‌های جذابی که دیدم. نهار دوستانه‌ای که داشتیم. مکالمه‌های خوب با خانواده. برگشتن میزان بازدید پست‌های بیان. دیگه...

 

روز‌هفتم

لیست همه موفقیت ها و پیروزی های کوچکم :

 

تونستم داستان سیمین/ترانه/لادن رو تموم کنم. 

دوستی‌ام با دوستان دبیرستان رو نگه داشتم هنوز.

ارتباط خوبی که با بچه‌های دانشگاه برقرار کردم تاحالا.

فعالیت‌های فرهنگی کوچیک قشنگی که برای دانشگاه کردیم (هرچند تکمیل نشده هیچکدوم)

وبلاگم رو همچنان حذف نکردم و این خودش خیلیه :)) :///

روزهای سخت زندگی خیلی گند زدم، اما سراغ خیلی گندها نرفتم و به نظرم شایسته تقدیرم تاحدودی :/

زنده موندم!

 

روز هشتم

چه چیز آزارم میده؟ چرا؟

بیشتر از همه خودم. بی‌عرضگی خودم. تنبلیم. سکون و رکودی که گرفتارشم. کمال‌گرایی که دیگه حالم از شنیدن این کلمه هم بهم می‌خوره. ارتباطم با خانواده. مجازی بودن دانشگاه. هیجانات منفی و احوالات مزخرفم. 

چرا؟ خب چون چیزهای آزاردهنده‌ای هستن :/

 

 

روز نهم

در حال حاضر اولویت‌های من چی هستند؟!

اولیوت‌هایی که باید باشن اینهان:

1-خدا شناسی.  2-مدیریت زمان و برنامه‌ریزی. 3-مقاله‌ی مبانی. 4-تحقیق و تحلیل ادبیات. 5- تکمیل نشریه. 6- تحقیق کاربست. 7-فعالیت‌های ریاضی. 8-تمام تحقیقات روان. 9-افزایش مطالعه‌ی آزاد. 

ولی اینکه چی‌ها هستن درواقع؟...

 

روز دهم

چه چیزی رو در خودم دوست دارم؟!

چه سخته این سوال... تقریبا هیچی! باتخفیف می‌تونم چند مورد رو بگم اما حس می‌کنم مطرح کردنشون واقعا خجالت‌آور و مسخره است :/

 

روز یازدهم

چه کسی برای من اندازه دنیا ارزش داره؟! چرا؟!

خانواده‌ام. هر سه‌تاشون.

 

روز دوازدهم

اگر میتونستم چه چیزی رو با دنیا به اشتراک می‌گذاشتم؟!

فانتزی‌هام رو :")

 

روز سیزدهم

چه نصیحتی برای خود کوچکترم دارم؟

می‌دونم فکر می‌کنی بدتر از این نمیشه و برای همین دیگه بیخیال جنگیدن شدی. اما احمق نباش. میشه.

 

روز چهاردهم

این هفته چه درسی گرفتم؟

ام... اینکه تا زنده‌ای چیزی به نام وقت استراحت وجود نداره. نمی‌تونی از زندگی لفت بدی. همیشه در جریانه. و ثانیه به ثانیه‌اش دست خودته.

 

روز پانزدهم

اگه وقت تمام دنیا رو داشتم چه کاری انجام میدادم؟!

وقت تمام دنیا رو داشتن یعنی تا آخر دنیا زنده بودم؟ مثلا جاودانگی و اینها؟ خب میرفتم سفر :)) دور کهکشان رو می‌گشتم. خیلی چیزها رو تجربه می‌کردم. دنبال یاد گرفتن خیلی چیزها می‌رفتم. با زندگی خیلی‌ها همراه می‌شدم. سعی می‌کردم جذاب‌ترین داستان زندگی دنیا رو داشته باشم به هر حال.

 

روز شانزدهم

چه چیزی انرژیم رو تخلیه میکنه؟! چطوری میتونم کم یا قطعش کنم؟!

اینکه حس کنم کافی نیستم. فکر کردن به اینکه انرژی گذاشتن و تمام تلاش رو به کار بستن هم قرار نیست نتیجه‌ی بی‌نقصی که می‌خوام رو داشته باشه. اینکه احساس میکنم خیلی ضعیف‌تر از اونم که از پس ایده‌آل‌هام بربیام. 

نمی‌تونم. سعی می‌کنم اما وقتی مثل خوره میفته به جونم نمی‌تونم...

 

روز هفدهم

صبح ایده عال من چطوریه؟!

صبح ایده‌آلم هم‌زمان با طلوع آفتاب شروع میشه. [ایده‌آل‌ترین حالتش اینه که شب تونسته باشم خوب بخوابم :/ ] وقتی نور می‌زنه تو چشمت و هوا اونقدر سرد نیست که دل کندن از پتو سخت باشه و اونقدر گرم نیست که کلافه‌ات کنه. صبحیه که وقتی بیدار میشی می‌بینی اتاق مرتب و تمیزه. از همه نوع مواد غذایی مناسب برای صبحونه تو یخچال هست. دیگه جونم براتون بگه... بعد صرف صبحونه یه نسکافه هم توی ماگم بخورم و بعد باانرژی و لباس‌های تمیز قشنگ مرتب و کیف خوشگلی که آویزون کردم پا شم برم سر کار/ درسم. ترجیحا سویچ ماشینم رو هم بردارم و خودم برونم تا اونجا. 

یه نکته خیلی مهم اینه که حتما در تمام این مراحل تنها باشم. اصلا برخورد داشتن با آدم‌ها (حتی شما دوست عزیز) در این بازه‌ی زمانی رو دوست ندارم :/

 

روز هجدهم

روز ایده عال من چطوریه؟!

روزی که اولا با صبح ایده‌آل شروع بشه. مفید و بابرنامه و البته جذاب پیش بره. کارهای مورد علاقه‌ام رو انجام بدم و بازخورد مثبت بگیرم و نگران هزاران کار انجام نشده نباشم. روزی که همه با هم مهربون باشن و از انرژی منفی خبری نباشه. 

 

روز نوزدهم

چه چیزی منو زنده میکنه؟! آخرین بار که حس کردم زنده‌ام کی بود؟!

تلاش. حرکت. پیشرفت. وقت‌هایی که سرم شلوغ چیزهاییه که ازشون سر درمیارم. چیزهایی که بهشون علاقه دارم و از پسشون برمیام.

ام... فکر نمی‌کنم آذر ماه بوده باشه.

 

روز بیستم

چه چیزی/ چه کسی از همه بیشتر برام الهام بخشه؟! چرا من به سمت اون الهامات کشیده شدم؟!

من الهام‌بخش ندارم :/ چون حتی کامل‌ترین الهام‌ها هم برام کامل و کافی نیستن. احمقانه است نه؟
 

  • میخک

نظرات  (۴)

  • زهرا بیت سیاح
  • چه جالب! بیست روز در بیست ساعت. یاد دور دونیا در هشتاد روز افتادم:))

    پاسخ:
    :دی


    راستی پیش پاتون کتابتون رو زدم دانلود
    تبریک میگم خانوم نویسنده
    قدم نو رسیدم مبارک

    بعد از خوندن پست :

    همچنان خدا خیرت بده

    پاسخ:
    :))
  • آبی غم‌رنگ
  • چه خوب :))) موفق باشین =)

    پاسخ:
    مچکر و همچنین :))
    میگما من نپرسیدم خودتون چی؟ در نشریه دانشجویی فعالیت میکنید؟
  • یاس ارغوانی🌱
  • برای روز هفتم پس من خیلی به خودم سخت گرفتم :/

    آخه تقریبا یه چیزاییرو اصلا موفقیت حساب نکردم که الان متوجه میشم نه اتفاقا خیلی هم موفقیت خوبی بوده.

     

    هشتمم که دیگه یک چیز عمومیه.

     

    روی اولیت ها چه جالب. من خیلی کلی نوشتم شاید بهتر میبود جزئی هم بنویسم.

    پاسخ:
    هه باجی
    ماها اخرش خودمونو میکسیم از شدت سخت‌گیری به خودمون‌. فک میکنی واسه من نوشتنش آسون بود؟

    اوهوم.....



    ارسال نظر

    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.